زندگیِ شهدا به روایتِ خواهران
از کوچههای خاکی تا اوجِ آسمان
کوچک بود؛ اما بزرگ میفهمید
خاطرهنگار: منیره شایق، خواهر شهید علیاصغر شایق
ولادت: 28/6/1365 – استان یزد
شهادت: 20/4/1385 – نزدیکی حرم مطهر میثم تمار (شهر کوفه)
نحوه شهادت: بر اثر انفجار بمب
مزار شهید: یزد، گلزار شهدای خلدبرین
از همان کودکی، عاشق کتاب قصه بود. قبل از اینکه الفبا را یاد بگیرد، ما برایش قصه میخواندیم. بعدها که خودش باسواد شد، کتابهای قصهاش همیشه کنار دستش بود. وقتی میدید کسی در حال خواندن کتابهای اوست، برق خاصی در چشمانش میدرخشید. حس میکرد از همین قصهها، خیلی چیزها درباره زندگی یاد گرفته است. با اینکه جثه کوچکی داشت، اما آنقدر عمیق و سنجیده حرف میزد که همه را متعجب میکرد. پدرمان تعریف میکرد که گاهی دوستانش باور نمیکردند این پسر کوچولو، فرزند اوست!
یادم هست کلاس پنجم بود. یکی از دخترهای فامیل که یکی دو سال از او کوچکتر بود، در یک مهمانی از علی خواست با او بازی کند. علی آمد سراغم و با ناراحتی گفت: «بابا! گفته بروم و با او بازی کنم... ولی این کار که خوب نیست!»
در بیشتر ورزشها خوب بود، بهخصوص فوتبال. وقتی به او گفتم که به تو نمیآید فوتبالیست باشی، خندید و گفت: «فوتبالیست که نه... ولی دوست دارم وقتی بچهها جمع هستند، من هم باشم.»
حتی اگر لباس ورزشی نداشت، کفشها را درمیآورد و میپرید وسط بازی. جالب بود که هر تیمی علی در آن بازی میکرد، همیشه برنده بود! علیاصغر، واقعاً دوستداشتنی بود. همه بچهها با او صمیمی بودند. دست دور گردنش میانداختند، شوخی میکردند، و او همیشه با لبخند همراهشان بود.
خیلی از جاها را با هم، خانوادگی میرفتیم. پدرم میگفت: «من و علیاصغر، قبل از اینکه رابطهمان پدر و پسری باشد، با هم رفیق بودیم.»
وقتی خبر آمد علی در دانشگاه قبول شده، پدر از او پرسید: «علی، باید برای ثبتنام دانشگاه برویم.» علیاصغر گفت: «من میخواهم به حوزه بروم. آنجا بهتر میتوانم خدمت کنم.» پدر با مهربانی گفت: «هر طور صلاح میدانی پسرم...»
تصمیم گرفته بود برای ادامه تحصیل حوزوی، به قم یا مشهد برود، اما وقتی فهمید مادر با رفتنش موافق نیست، سریع گفت: «چشم مادر! همینجا میمانم و طلبه میشوم. هرچه شما بگویید...»
خیلی دلش میخواست موتور داشته باشد، و وقتی بالاخره پدر برایش خرید، چند روز دیدند موتور کنار حیاط افتاده و علی سوارش نمیشود. وقتی دلیلش را پرسیدند، گفت: «مرجع تقلیدم گفته عمل به قانون جمهوری اسلامی واجب است. من هم تا گواهینامه نگیرم سوار نمیشوم.»
تا میفهمید در جمع قرار است پشتِسر کسی حرف زده شود، با شوخی و شیرینی میگفت: «اگر میخواهید غیبت کنید، بیخیال ما شوید. اجازه مرخصی بدهید!» همین رفتار صادقانه باعث میشد دیگران هم کوتاه بیایند و فضا سالم بماند.
در یکی از کوهنوردیهای توچال، علیاصغر تمام مسیر را با سری پایین و با متانت خاصی طی میکرد. آنقدر وقار داشت که خانمهایی که حجاب مناسبی نداشتند، یا فاصله میگرفتند یا حجابشان را مرتب میکردند.
در نهایت، در جوانی و با دلی لبریز از عشق اهلبیت، در راهی الهی و بهدنبال تحصیل علوم دینی، در کوفه دچار مجروحیت شد. و در بیمارستانی در یزد، آرام و مؤمن، به دعوت مولای خود لبیک گفت... و آسمانی شد.
ساعتم جا مانده بود...
خاطرهنگار: زهرا عذیری، خواهر شهید فریدون(حسین) عذیری
ولادت: 9/3/۱۳۴۷ – روستای بیانلو، بیجار، استان کردستان
شهادت: 10/11/۱۳۶۵ – شلمچه، عملیات کربلای5
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: بیجار، گلزار شهدا
از کودکیاش خاطرهای ندارم؛ چون کوچکتر از او بودم. اما آنچه از او به یاد دارم، قلبی بزرگ، روحی مهربان و اخلاقی آرام و دلسوزانه بود. به همه اعضای خانواده احترام میگذاشت و محبتش را بیوقفه نثارمان میکرد.
آخرین دیدارم با حسین، همانروزی بود که عازم جبهه بود. ساعتی بعد از خداحافظی، متوجه شد که ساعتش را جا گذاشته، برگشت تا آن را بردارد. وقتی وارد خانه شد، ساعت را به دستش دادم. نگاهی مهربان به من کرد و گفت: «درسَت را بخوان... حتماً!» و رفت... همان دیدار کوتاه، شد آخرین تصویرش در ذهنم.
مهمترین توصیهای که به من و دیگر خواهر و برادرها داشت، رعایت کامل شئونات اسلامی و پیروی از امام خمینی(ره) بود. او خود در این مسیر، نمونهای عملی بود. نهتنها اهل نماز بود، بلکه هرگز نمازش ترک نمیشد. ما را هم به اهمیت نماز توصیه میکرد. در کنار حضور مداوم در جبههها، از تحصیل هم غافل نبود. با همه عشقش به وطن و انقلاب، در کنار دفاع، مسیر علمیاش را نیز ادامه میداد.
روزی در راهپیمایی سالگرد ۲۲بهمن شرکت کرده بودم. وسط مراسم، بلندگو شروع کرد به اعلام اسامی شهدا... ناگهان نام برادرم را شنیدم. از خبر شهادتش بیاطلاع بودم. آن لحظه برایم مثل آوار بود... شوکه شده بودم، زبانم بند آمده بود.
چیزهایی هست که با گذر زمان از ذهن نمیرود. از برادرم، برای همیشه اخلاص، تقوا، خوشخلقی، و حضور گمنام و بیادعایش در جبههها در ذهن من و خانواده باقی مانده است. او شهیدی بود که نه به دنبال نام بود، نه نشان. فقط آمده بود تا به تکلیفش عمل کند.
مهمترین توصیه شهید به خانواده، حفظ حجاب، تقوا، اطاعت از ولایتفقیه و حضور در صحنههای انقلاب بود. شهید از دوران نوجوانی وارد فعالیتهای بسیج شد به تمام معنا عاشق شهادت بود و در جایجای دستنوشتههایش، راز و نیاز با خدا و آرزوی شهادت وجود دارد.
جان داد تا دیگران بمانند
خاطرهنگار: مریم اشتری، خواهر شهید محمدصادق اشتری
ولادت: 12/12/1342 – استان تهران
شهادت: 11/11/1365 – شلمچه، عملیات کربلای5
نحوه شهادت: درگیری با دشمن بعثی
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 50، ردیف50، شماره 9
برادرم محمدصادق، متولد ۱۲اسفند ۱۳۴۲ بود. در یازدهم بهمنماه ۱۳۶۵، در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید. نحوه شهادت او برای خانوادهمان همیشه پر از غرور و اندوه بوده است. یکی از همرزمانش برایمان تعریف کرد که در عملیات، دستور عقبنشینی داده شده بود، اما محمدصادق متوجه شد اگر عقبنشینی کند، دشمن از طریق یک کانال به بقیه نیروها حمله خواهد کرد و آنها همه شهید میشوند. او و چند رزمنده دیگر، داوطلبانه ایستادند تا جلوی دشمن را بگیرند و راه را برای عقبنشینی سایر نیروها باز کنند. در همان لحظات نبرد، برادرم با دشمن درگیر شد و به شهادت رسید. پیکر مطهرش ده سال مفقود بود و در سال ۱۳۷۵ به دست ما رسید. اکنون در قطعه ۵۰ بهشت زهرا به خاک سپرده شده است.
چیزی که همه به آن اذعان داشتند، مهربانی و سخاوت محمدصادق بود. هرچه داشت، با دیگران تقسیم میکرد. اگر خوراکی میخرید، حتماً به دوستانش هم میداد. اهل بخشیدن و محبت کردن بود.
آنروزها تازه عقد کرده بود. شبی در خواب، همسر شهیدم، یوسف شاهکرمی را دیدم. گفت: «آمدهام محمدصادق را با خودم ببرم.» دست برادرم را گرفت و رفت. صبح، خواب را برایش تعریف کردم. گفت: «من هنوز نمیخواهم شهید شوم. دلم میخواهد یادگاری از خودم بهجا بگذارم، بعد بروم.»، اما قسمت نشد. رفت و ده سال خبری از او نبود... برادر کوچکترم که در منطقه بود، آمد و گفت محمدصادق مفقود شده است. به خاطر پدر و مادر و همسر عقدکردهاش، سعی کردیم تا مدتها این خبر را باور نکنیم. منتظر ماندیم، تا اینکه حقیقت، خودش را نشان داد.
محمدصادق، عاشق امام خمینی(ره) بود. در نامههایش مینوشت: «بارالها، در راه تو اگر کسی بمیرد، زنده است... ، زندگی بیعشق تو ننگ است، ولی با عشق تو ارزنده است. حاضرم در راهت سر از بدنم جدا شود... من بمیرم باک نیست، اما بماند رهبرم...»
و همیشه زمزمه میکرد: «شهیدان زندهاند، اللهاکبر/ به حق پیوستهاند، اللهاکبر. نمیمیرد بهشتی تا به محشر/ شهیدان زندهاند، اللهاکبر...»
خداوندا، ما را نیز با شهیدان محشور فرما... انشاءالله.
قاری قرآن، سرباز بیادعا
خاطرهنگار: طاهره انصاری، خواهر شهید محسن انصاری
ولادت: زمستان ۱۳۴۲ – نجف اشرف
شهادت: 13/8/1362 – ارتفاعات پنجوین، کردستان عراق
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به سر
مزار شهید: قم، امامزاده علیبنجعفر(ع)
برادرم محسن، از همان کودکی قلبی بزرگ و روحیهای عدالتطلب داشت. وقتی در کوچه و خیابان میدید به کسی ظلم میشود، بیدرنگ وارد میشد و از مظلوم دفاع میکرد؛ حتی اگر این کار، به قیمت کتکخوردن خودش تمام میشد، باز هم کوتاه نمیآمد. شجاعت در جانش بود و حقطلبی در خونش.
محسن از همان سالهای نخست زندگی، انس عجیبی با قرآن داشت. نهفقط قاری قرآن بود، بلکه با آیات آن زندگی میکرد. از بس با قرآن مأنوس بود و کتابش را ورق میزد، پارهپاره شده بود. با هر آیه، راه و رسم زندگیاش را تنظیم میکرد. خطی خوش داشت و دلی خوشتر. با اینکه فرمانده بود، اما هیچگاه خودش را برتر از نیروهایش نمیدید. در سنگر، جای بهتر را به دیگران میداد و خودش همانجایی میخوابید که سردتر بود. برای خودش هم شیفت نگهبانی میگذاشت.
اهل تهجّد و عبادت بود. با همه فامیل، حتی بستگان دور، ارتباط صمیمی داشت. هربار که به مرخصی میآمد، دیدار با خویشاوندان را بر خود واجب میدانست. اخلاق نیکو و سخاوتمندیاش زبانزد همه بود.
آخرین دیدارم با او را هرگز فراموش نمیکنم. آنروزها هنوز کودک بودم، اما سفارشهای او برایمان روشن و ماندگار بود. با لحنی آرام و مهربان گفت: «حجاب شما، یادگاری حضرت زهراست. مراقبش باشید...»
وصیتنامه محسن، هنوز هم پس از سالها دلها را روشن میکند. با تمام وجود به امام، انقلاب، اسلام و مردم ایمان داشت. او نوشت: «اگر با خدا عهد بستهاید، به عهدتان وفا کنید. اگر هم عهدی نبستهاید، تا کی تأخیر؟ بدانید کربلا و قدس فتح خواهد شد و آنروز، پشیمانی سودی ندارد. این گوی و این میدان... این کربلای ایران و این حسین زمان است. جنگ را مسئله اصلی بدانید و با تمام توان در این مسیر قدم بردارید...»
در جایی دیگر نوشت: «ما نه لیاقت و نه توان خدمت به اسلام را داریم. تنها در پی سعادت خود هستیم. دنیا محل آزمایش است. خدایا! مرگم را قطعهقطعه شدن در راه خودت قرار بده، باشد که از منِ عاصی راضی شوی...»
صبحی که خبر شهادتش رسید، در راه مدرسه بودم. وقتی شنیدم، بغض سنگینی گلویم را گرفت. میدانستم محسن، ستون خانه پدر و مادرم بود. طاقت نیاوردم و به مدرسه رفتم. حال روحیام بهقدری بد بود که معلمم هم متأثر شد و با هم به خانه برگشتیم تا در کنار خانواده باشیم.
سالها از آنروز گذشته، اما محسن برای من هنوز زنده است. در نگاه، در یاد، در راه. همیشه میخواست هر کاری را به بهترین شکل انجام دهد؛ در اخلاق، عبادت، تحصیل، روابط اجتماعی، ورزش، حتی در آموزشهای نظامی. همه او را بهعنوان نوجوانی کامل میشناختند.
برادرم در یک جمله، جوانی ولایتمدار و عاشق امام، قاری و عامل به قرآن، شجاع و جسور، و در عین حال، رئوف، مهربان و بیادعا بود.
سرباز زلال وطن
خاطرهنگار: معصومه مدبر، خواهر شهید حسینعلی مدبر
ولادت: 6/6/1347 – نور، استان مازندران
شهادت: 30/12/1366 – سرپلذهاب، عملیات داراخان
نحوه شهادت: اصابت خمپاره
مزار شهید: مفقودالأثر
در دوران مدرسه، یک روز، مسیر، سخت و صعبالعبور شده بود. یکی از دانشآموزان زمین خورد و پایش آسیب دید. برادرم او را روی پشتش گذاشت و تا درب خانهشان برد. از کودکی، قلبی بسیار مهربان داشت. همیشه در ذهنم مانده که خیلی مأخوذ به حیا بود و در حفظ حجاب، تأکید زیادی داشت.
آخرین دیدار برادرم با مادرم بود. به او گفت: «صدام قسمخورده تهران را سه روزه بگیرد. من وظیفه دارم از ناموس و وطنم دفاع کنم. در برابر صدام میایستم و از دین، قرآن و حجاب دفاع میکنم.» مادرم گفت: «اینهمه جوان شهید شدند، چه شد؟» جواب داد: «اینهمه عزیز، شهید شدند، پدر و مادر نداشتند؟ خون من از آنها رنگینتر است؟» مادرم سکوت کرد و انگار خداوند رضایت را در قلبش جاری کرد. مهمترین توصیهاش به من این بود: «خواهرم، حجابت را رعایت کن. اسلام در خطر است. ما جوانان باید در اصول و فرعیات دین، محتاطتر باشیم.»
حسینعلی، عاشق خانواده، کشور، امام، نماز، دعا و وطنش بود. شعر «بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد» در همهجا ورد زبان و قلبش بود و در گوشه تمام دفترهایش نوشته بود. به همان اندازه که به خانواده اهمیت میداد، به کشور، رهبرش و نماز هم اهمیت میداد.
قبل از اینکه خبر شهادتش اعلام شود، مادرم خواب دید نامهای از طرف ارتش برایمان آمده است.
درهمانحال، فریاد زد: «گل بینام و نشانم پرپر شد و دیدارمان به قیامت افتاد.» وقتی خبر را شنیدیم، داغ وداعش دلهایمان را خون کرد و آتشی بر جانمان افتاد که دیگر خاموشی ندارد. امروز، بعد از سالها، غیرتش، که همیشه خودش را سرباز وطن و اسلام میدانست، نگاه معصوم و مظلومش و سخن زیبایش که «خواهرم، حجابت را رعایت کن» در خاطرم مانده است. او مثل آب زلال و پاک بود و بسیار مهربان و دوستداشتنی.
در درد دلهایم به او میگویم: برادر عزیزم! دلم برایت تنگ شده. از دوریات، هنوز اشک بر گونهام روان است. تو زلالتر از آب و معصومتر از برگ گل بودی. نمیدانم چطور اینهمه سال، دوریات را تاب آوردم. دیدارمان به قیامت، شفیع ما گناهکاران باش، انشاءالله با حضرت علیاکبر(ع) همنشین باشی.
جام زهر و عاشقانهای
برای شهادت
خاطرهنگار: مهنوش امیری، خواهر شهید مسعود امیری
ولادت: 24/8/1339 – استان کرمانشاه
شهادت: 7/5/1367 – سرپل ذهاب، عملیات مرصاد
نحوه شهادت: اصابت خمپاره
مزار شهید: کرمانشاه، گلزار شهدا
مسعود، در ۲۴ آبان ۱۳۳۹، در کرمانشاه به دنیا آمد. او همیشه حامی و پشتیبان من بود، بهویژه وقتی کلاس اول دبستان بودم و بیقراری میکردم. ماهها کنارم در کلاس مینشست تا به مدرسه عادت کنم. همیشه مراقبم بود، مثل سایهای مهربان. حجب و حیای مسعود زبانزد بود؛ آنقدر سربهزیر که یکبار در کوچه از کنار همسرش رد شد و متوجه او نشد!
او عاشق امام خمینی(ره) بود. وقتی امام قطعنامه را پذیرفت و از جام زهر گفت، مسعود خیلی گریه کرد. روزهای آخر برای امام بیتابی میکرد، انگار دلش گواهی میداد که بهزودی به آرزویش میرسد. به تحصیل هم علاقه زیادی داشت. با وجودِ داشتن فرزند و حضور مداوم در جبهه، با تلاش بسیار در رشته پزشکی پذیرفته شد. همیشه به ما سفارش درسخواندن میکرد. نماز اول وقتش هیچگاه ترک نشد و به گفته خودش، روزه قضا نداشت.
مسعود همیشه به من توصیه میکرد حجابم را حفظ کنم. ارادت ویژهای به ائمه(ع) و بهخصوص حضرت ابوالفضل(ع) داشت. این عشق را در شهادتش نشان داد، وقتی با از دستدادن هر دو دستش در راه اسلام به شهادت رسید.
آخرین بار، ۶ مرداد ۱۳۶۷، وقتی منافقین به نزدیکی کرمانشاه رسیدند، مسعود به خانه آمد. ما را به شهرستان صحنه فرستاد و گفت: «میخواهم به جبهه بروم. منافقین نزدیکاند، باید خیالم از بابت شما راحت باشد.» روز بعد، ۷ مرداد، همراه با دو پسرداییمان، شهید حشمتالله رضوانمدنی و برادرخانمشان، راهی جبهه شدند. مسعود و حشمتالله در آغوش هم در عملیات مرصاد به شهادت رسیدند. پیکرشان را پسردایی بزرگتر، به کرمانشاه آورد و خبر شهادتشان را به ما داد. آن لحظه دنیا برایم به آخر رسید.
هنوز حضور مسعود را حس میکنم. عکسش انگار زنده است. خداراشکر، فرزندانم تحصیلات بالایی دارند و دلم میخواهد به مسعود بگویم: «داداش، ببین بچهها به حرفت گوش دادند و پیشرفت کردند.» یادش همیشه در قلبم زنده است.
وصیتنامه شهید مسعود امیری
بسمالله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که جانم را در راهش فدا میکنم. از پدر و مادر عزیزم میخواهم مرا حلال کنند. به خواهرم مهنوش سفارش میکنم حجابش را حفظ کند و به درس و تحصیل اهمیت دهد. ما برای دفاع از اسلام و میهن به جبهه میرویم تا راه کربلا باز شود. ای مردم، قدر انقلاب و امام را بدانید. از خدا بخواهید ظهور حضرت مهدی(عج) را نزدیک کند.
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار.
والسلام
مسعود امیری
نامهای به آسمان
خاطرهنگار: بدرالزمان الماسیه، خواهر شهید محمدعلی الماسیه
ولادت: 20/12/۱۳۲۷ – بیجار، استان کردستان
شهادت: 11/7/1357 – کرمانشاه
نحوه شهادت: اصابت گلوله در راهپیمایی به دست مأموران سفاک شاهنشاهی
مزار شهید: بیجار، گلزار شهدا
محمدعلی، از جوانی، در سالهای ۴۲ و ۴۳، فعالیتهایش را شروع کرد. در جلسات هفتگی قرائت قرآن شرکت میکرد و نزد مرحوم حجتالاسلام رحمانی، زبان عربی را فراگرفت. مقید به رعایت احکام دین بود و از امام خمینی(ره) تقلید میکرد. علاقه زیادی به امام داشت و سخنرانیهایشان را که از رادیو عراق پخش میشد، گوش میداد. توضیحالمسائل امام را هم بین آشناها و دوستان پخش میکرد. چند جلد از رساله حضرت امام را به مادر فداکارمان داده بود تا بین همسایهها و بستگان توزیع کند.
بعد از گرفتن دیپلم، اول بهعنوان سپاهی دانش فعالیت کرد و بعد یک سال در رزن از توابع همدان، معلم بود.
در سالهای ۵۱ و ۵۲، در بانک ملی شهرستان بیجار مشغول به کار شد و در مدت کوتاهی، تواناییهایش را بهخوبی نشان داد و به معاونی بانک منصوب شد. اشتغال در بانک، زمینهای برای فعالیتهای اجتماعی در کنار دوستانش فراهم کرد. او و همراهانش، کتابخانه مسجد قائم (عج) را تأسیس کردند که پایگاهی برای جلسات قرائت قرآن، دعای ندبه و سخنرانیهای هفتگی شد.
مرداد ۱۳۵۶، همزمان با سالروز تولد حضرت قائم (عج)، با تلاش دوستانش و همکاری دانشجویان دانشگاه تبریز، نمایشگاه بزرگی از کتاب در بیجار برگزار شد. این کار، حساسیت ساواک را برانگیخت. بعد از شهادت آیتالله مصطفی خمینی و توهین روزنامه اطلاعات به امام خمینی، فعالیتهای انقلابی شدت گرفت. ساواک که به دنبال بهانه برای سرکوب این حرکتها بود، تعدادی را به شهرهای دور تبعید کرد و محمدعلی را بهعنوان رئیس شعبه بانک، به بیستون کرمانشاه فرستاد، با شرطی که اجازه بازگشت به بیجار را نداشته باشد.
شهریور ۱۳۵۷، بعد از تبعید به بیستون، اولین کارش احیای نمازخانه متروکه کارخانه قند بود. کارگرها را به فعالیتهای مذهبی و سیاسی ترغیب کرد و ارتباطش را با نیروهای انقلابی کرمانشاه حفظ نمود. اخبار و اعلامیههای انقلابی را دریافت میکرد و به بیجار میفرستاد.
یک روز، خبر محاصره منزل امام خمینی(ره) در نجف منتشر شد. محمدعلی، برای شرکت در راهپیمایی اعتراضآمیز، از بیستون به کرمانشاه رفت. در این تظاهرات که به مناسبت شهادت شهید صابونپز هم برگزار شده بود، مردم به سمت پالایشگاه نفت حرکت کردند. رژیم، که از این حرکت وحشت کرده بود، با خشونت وارد عمل شد. وقتی نیروهای نظامی با خودروهای ریو ارتشی وارد جمعیت شدند، برادرم که شاهد این صحنه بود، با شجاعت روی یکی از خودروها پرید، دست راننده را گرفت و نگذاشت این جنایت ادامه پیدا کند. در همان لحظه، یکی از سربازان رژیم از پایین بهسوی او چندین گلوله شلیک کرد.
جمعیت بههم ریخت و دو نفر از تظاهرکنندهها، پیکر مجروحش را به بیمارستان رساندند؛ ولی در مسیر، غریبانه شهد شهادت را نوشید. بهعنوان اولین مجاهد مهاجر فی سبیلالله، نام و یادش برای همیشه جاودانه ماند.
پیکرش از سهشنبه تا پنجشنبه در اختیار نیروهای رژیم بود و هیچکس از سرنوشتش خبر نداشت. قبل از تحویل پیکر، مأموران رژیم حتی هزینه گلولههایی که به او شلیک کرده بودند را طلب کردند و از دادن پیکر امتناع ورزیدند. سرانجام، بانک ملی بعد از شناسایی، با احترام، پیکرش را به خانواده و دوستانش تحویل داد.
پنجشنبه، ۱۱ مهر، تحت فشار نیروهای رژیم، خانواده مجبور شدند او را شبانه به خاک بسپارند تا از اعتراضات جلوگیری شود. ولی فردای آن روز، جمعه ۱۲ مهر، که مصادف با اول ماه ذیالقعده بود، با همت دوستانش و مردم انقلابی بیجار، اولین راهپیمایی گسترده در این شهر شکل گرفت. این حرکت، نقشی اساسی در آگاهی و روشنگری مردم بیجار داشت.
سوم ابتدائی بودم، ماه رمضان بود، من و خواهر کوچکترم روزه بودیم، محمد پانزده ساله بود، شبهای احیا بعد از شبزندهداری که برمیگشت، مادر سحری آماده میکرد که بخوریم، ولی او سر سفره خوابش میبرد.
مهمترین توصیهاش احترام به بزرگسالان بود. خاطرم هست که در طاقبستان بودیم که جوانی، پدر کهنسالش را آورده بود برای دیدار این مکان. آن جوان با احترام خاصی با پدرش برخورد میکرد. محمد به ما گفت: «ای کاش میتوانستم به پدر و مادر در زمان پیریشان خدمت کنم.» علاوهبر احترام و تکریم پدر و مادر، محبت به خواهرها، برادر و دوستان، شرکت در مجالس مذهبی، تشویق به اقامه نماز، مداحی و دکلمه برای نوجوانان از ویژگیهایش بود.
خطبه حضرت زینب کبری(س)، در سفر به شام، بهصورت شعر زیبایی از جواد محدثی، در اربعین امام حسین(ع) حدود سالهای ۴۹ یا۵۰ با همکاری برادر و نوجوانان مسجد، دکلمه شد. شور و حالش فراموشنشدنی است و نهایتی ندارد.
برای نامگذاری فرزندشان خدمت یکی از علمای تبعیدی، حاجآقا خراسانی، رفتیم. آقاسید، بعد از اینکه نوزاد را در آغوش گرفت و اذان و اقامه گفت، محمد سؤالی درباره مبارزه با طاغوت و نظر امام خمینی(ره) پرسید. آیا ممکن است امام بتوانند برگردند ایران؟ پاسخشان این بود که بعد از فوت آیتالله بروجردی همین سؤال برای ما پیش آمد که چه میشود. پاسخ، آیه ۱۰۶ سوره بقره بود:
ما ننسخ من آیه أو ننسها نأت بخیر منها أو مثلها ألم تعلم أنالله علی کل شیء قدیر. / «ما هیچ آیهای را نسخ نمیکنیم یا آن را فراموش نمیکنیم، مگر اینکه چیزی بهتر از آن یا مانند آن بیاوریم. آیا نمیدانی که خداوند بر هر چیزی تواناست؟»
تأکیدش بر تقوا، حفظ حجاب و تحصیل بود. یک روز حس کردم دنیا برایم تیرهوتار شده، قدمهایم سنگین شده و چیزی نمیدیدم. پدرخانمش زنگ منزل ما را زد و به پدر گفت که محمدعلی زخمی شده است. تا به خانهشان برسیم، انگار هزار سال طول کشید؛ ولی مادرم با اشکهایش ما را آرام کرد و گفت: «نهضت ادامه دارد.»
نماز جماعت، برایش اهمیت ویژهای داشت. یادم میآید برای دیدن یکی از علمای تبعیدی همراهش رفتم؛ ۵ نفر مرد بودند و من تنها خانم، که با اصرار، آنجا نماز را به جماعت خواندیم.
اجازه بازگشت به بیجار را به او ندادند. دم در حیاط که خداحافظی میکرد، با آن قدوقامت رشیدش که پیراهن طوسی و شلوار مشکی بر تن داشت، بعد از خداحافظی و بوسیدن پدر و مادر، با ما روبوسی کرد. با حسرتی گفت: «آه! ای شهادت...»
به راستی شهدا امامزادگان عشقاند. شعوری فراتر از زمان داشتند و مزارشان تا قیامت زیارتگاه اهل یقین خواهد بود. محمدعلی با عکسهای حضرت امام نجوا میکرد و آرزو داشت عکسی از زعیم و پیشوای کبیر انقلاب اسلامی را، که هنوز انقلابی شکل نگرفته، و نهالی نوپا بود، در دفتر کارش به معرض نمایش بگذارد. افسوس که امام را ندید و شهد شهادت را نوشید.
زمانی نامهای برای من نوشته بود که هنوز خواندنش، به من جان تازه میدهد:
«خواهر عزیزم، امیدوارم که حالت خوب باشد و همیشه با ایمانی راسخ، و استوار به مبانی فطری اسلام در سایه عنایات الهی و توجهات ولیّاش(عج) زندگی را با خوشی و آرامش به سر بری و فردی مفید به حال خویش و جامعهات بوده باشی.
چه، اساس بینش اجتماعی از خودسازی است و اصلاح جامعه نیز با اصلاح فرد امکانپذیر است. زیرا هر اصلاحی، بعد از شناخت کامل و رفع نواقص، حاصل گردد. باری، امید آن که تذکرات و توصیههای بحق، نافع و نافذ واقع گردد.»