ضرورتهای تربیت رسانهای و کنشگری
عزیزالله محمدی(امتدادجو)
روانشناسی و تحلیل افراد و احوال جامعه در مواجهه با رسانهزدگی و ابتلا به شبکههای اجتماعی و فضای مجازی یک «منشور ضرورت» است که میتواند انعکاسدهنده واقعیت و مسئولیتهای فردی و جمعی برای گذار از عصرِ انفعال به عصرِ کنشگری باشد. واضح است که ما در نقطه عطفی ایستادهایم که در آن، سکوت یا انتخابِ «بیتفاوتی»، در واقع به معنای پذیرشِ شکست در نبردِ تمدنی است.
اگر بخواهیم از لایههای پیچیده کلامی عبور کرده و به یک تصویر روشن از تحولات امروز برسیم، باید بپذیریم که ما با یک «بحرانِ وجودی» روبهرو هستیم. رسانههای مادی، با استفاده از ابزارهای پیچیده و تکنولوژیهای نوین، در تلاشاند تا ما را در چرخه بیپایانِ «تربیت جبری» و «مصرفگرایی» گرفتار کنند؛ در چرخهای که در آن، انسان تنها یک «واحدِ مصرفی» است که معنای زندگی را در مادیات و لذتهای گذرا جستوجو میکند.
آنچه امروز در تمام گذارههای رسانهای داخلی و خارجی و از زبان کارشناسان شنیده میشود؛ قطعیت وقوع یک زدوخورد نظامی و عدم قطعیت زمان آغاز جنگ است که بر همین اساس، عمده نظرات، ضمن بازخوانی وقایع پشت سر، پیرامون ماهیت و شناخت ابعاد وجودی و شکلگیری این جنگ ارائه می شود و وجوهی از عللی چون (ژئوپلیتیک، ایدئولوژی، اقتصاد، اثبات هژمونی و...) بر سر زبانهاست.
در این میان با توجه به شرح رفتارهای هگست (وزیرجنگ آمریکا) و روبیو (وزیر امورخارجه آمریکا) که مباحث «اعتقادی» و «تمدنی» را علنی بازگو کردند؛ این دو وجه (اعتقادی و تمدنی) بیشتر از وجوه دیگر مورد توجه قرار گرفته تا به این واسطه ریشه اصلی شکلگیری و تداوم جنگ عموماً در این دو وجه واکاوی و بازخوانی شود.
همانگونه که در یادداشت قبل تحت عنوان «تصرف اراده و تربیت در رسانه» نیز اشاره شد؛ تفاوت میان تمدنهای در حال زوال، مثل غرب و تمدنهای پیروز، در این است که تمدن پیروز، دارای «نقطهجوشِ اجتماعی» است؛ یعنی ایمان در آن، نه یک امر شخصی و آرام، بلکه یک «محرکِ تاریخی» است که میتواند جامعه را از حالت انزوا خارج کرده و به سمتِ تغییرِ ساختاری سوق دهد و نقطه مقابل تربیت اجباری و جبری و رسانهای جهان غرب، تربیت اختیاری متکی به ایمان و عقیده است که کارکرد آن در این جنگ کاملا نمایان شده.
اصطلاح «مردم مبعوث» که قریب به 250 روز است از قول رهبر شهید در همه جای دنیا شنیده میشود و با حضور مردم در میادین و با مقاومت و استقامت آنها از حالت نظری به فعلیت عینی تبدیل شده، محصول مهندسی و معماری «هستی» مقاومت است که در آن «تربیت اختیاری» مردم و اجتماع با محور عقیده و تمدن و هویت شکل میگیرد و با همان ذات وجودی و هستی خود مقابل «تربیت اجباری» رسانههایی قرار میگیرد که شبانهروز تلاش میکنند تا آنها را از خود و از تمدن و عقیده و هویت واقعی خود بیگانه سازند.
در معماریِ مقاومت؛ «تربیت اختیاری» تنها راه نجات است؟ که سوابق تاریخی بیشماری را میتوانیم برای آن بشماریم؛ از جمله، اقدامات حضرت ادریس در دوره خفقان قابلیان که توانست در بین مردم مؤمن و در مقابل ابرقدرت مستکبر زمان خود، قدرتِ «شبکهسازی» را در برابر «پراکندگی» ایجاد نماید و به نحوی بنیانگذار تمدنِ علمی و معنوی باشد.
امروز وقتی تجمعات شبانه را مرور میکنیم؛ میبینیم «همگرایی» اجتماعی حول موضوعاتی مثل (میهن، ایمان، رهبر، تمدن و... ) بیش از هر برهه دیگر تاریخ، ذیل تربیتی که از بدو پیروزی انقلاب، رهبر شهید به انحاء مختلف کوشید تا در مقابل تربیت اجباری رسانههای معاند جهان سلطهجو آن را به تکامل برساند تجلی پیدا کرده و نه تنها خود به پدیده اثبات حقانیت تبدیلشده بلکه موجبات نجات از تنگنای جنگهای نظامی و شناختی و ترکیبی را نیز فراهم ساخته است.
انسان امروز چه خودآگاه و کنشگر و چه ناخودآگاه و واکنشی در تفاوت درک و فهم از موضوع تربیت قرار دارد و هر رسانه با رویکرد و سیاستهای خود مسئولیت اجرای آن را با اهداف مجریان رسانه بر دوش گرفته است.
مرور سناریوهای رسانهای (رسانههای اصلی و سلطه) که بیشترین برنامهها را بر علیه ایران دارند؛ بازگوکننده این حقیقت است که آنها به شناخت دقیقی از اثر رسانه بر تربیت مردم رسیدهاند و شناخت عمیقی از تفاوت درک و فهم رسانهای مردم و جوامع هدف خود دارند.
نظریهپردازان رسانهای و سیاستگذاران این عرصه به این حقیقت «مواجه جوامع» با رسانه رسیدهاند که تفاوت میان تربیت دو نوع انسان است: انسانی که در برابر رسانه میشکند و انسانی که در برابر آن ایستادگی میکند.
اگر جنگ تمدنی را یک نبردِ «ارادهها» بدانیم، پس سلاحِ اصلی در این میدان، «آموزش» است؛ اما نه هر آموزشی، بلکه آموزش مبتنی بر تربیت انتقالشونده در حوزه تمدنی که نباید مرزهای جبری و اختیاری آن را به هم آمیخت؛ چرا که این مرزها دقیقاً سرنوشت یک ملت را تعیین میکنند.
جهانِ سلطه و دشمن با درک از تفاوت ذاتی فرهنگی و تمدنی و با استفاده از رسانهها، همانقدر که میکوشند تا مرزهای جغرافیایی و قومی و مذهبی را از هم جدا و به تکههای کوچکتر تبدیل کنند؛ بیش از آن و چندین برابر، در پیِ ایجاد یک «تربیت جبریِ مادیگرایانه و لذتگرایانه» هستند.
هدف آنها این است که ارزشها، الگوهای رفتاری و حتی ذائقه هنری و اجتماعی، به شکلی «خودکار» و «بدون پرسش» در ذهن نسل جدید حک شود. در این مدل، فرد مانند قطعهای از یک ماشین بزرگ عمل میکند؛ او میداند «چه کاری» را انجام دهد؛ اما هرگز نمیداند «چرا» باید آن را انجام دهد. این یعنی از دسترفتنِ «اختیار» و تبدیلشدن به یک موجودِ تحتِکنترلِ محیط.
راهکارِ مقاومت، در مقابل این تربیت جبری رسانهای در گروِ ایجاد یک «تربیت اختیاری» است. تربیت اختیاری، یعنی فرآیندی که در آن، فرد نه از طریق «اجبارِ محیط»، بلکه از طریق «قدرتِ آگاهی» رشد میکند. در این مدل، هدفِ آموزش، تولیدِ «مصرفکننده» نیست، بلکه تولیدِ «فاعلِ آگاه» است.
یک فردی که با تربیت اختیاری پرورش یافته، در برابر بمباران اطلاعاتی رسانهها، یک «سد دفاعیِ درونی» دارد. او وقتی با یک پیامِ مادیگرایانه یا یک الگوی رفتاریِ انحرافی مواجه میشود، به جای آنکه به صورتِ خودکار (جبری) آن را بپذیرد، از خود میپرسد: «آیا این با حقیقتِ وجودی من سازگار است؟» این «پرسشگری»، همان نقطهی آغازِ آزادی و قدرتِ ایستادگی است. از نظر نگارنده، با استناد به تمام ناهنجاریهای آشکار و پنهان و پدیدههای اجتماعی تازه متولدشده، ما به نسلی نیاز داریم که «انتخاب کنند» و نه اینکه فقط «پذیرنده» باشند.
اما پرسشِ کلیدی اینجاست: چگونه میتوان این «اختیار و آگاهیِ فردی» را به یک «قدرتِ جمعی و تمدنی» تبدیل کرد؟ یک انسانِ آگاه به تنهائی نمیتواند در برابر سیلابِ رسانهها بایستد؛ او نیاز به یک «شبکه» دارد.
همانطور که ذکر شد؛ برای رسیدن به این ارزش و هدف باید از یک الگوی تاریخی مؤثر بر تمدن جهان بشریت میتوان استفاده کرد که در روزگاری که خفقان سرتاسر جهان را فرا گرفته بود و مؤمنان در تنگنا بودند توانست با استفاده از ایمان مؤمنان پراکنده بر تاریکی و استبداد غلبه کند.
حضرت ادریس نه تنها به عنوان یک پیامبر، بلکه به عنوان یک «استراتژیستِ شبکهسازی» الگویی از خود را به یادگار برای بشر گذاشت است که در تاریخ بینظیر است.
تاریخ اثبات کرده است که بسیاری از حرکتهای اصلاحی به دلیل «پراکندگی» و «انزوای فردی» شکست خوردهاند. افراد، هر کدام در گوشهای از جامعه، به تنهائی با حقیقت روبهرو شدهاند، اما هرگز نتوانستهاند به یک «جریانِ قدرتمند» تبدیل شوند.
حضرت ادریس با استفاده از قدرتِ پیوند دادنِ افراد و ایجاد یک ساختارِ شبکهسازی، توانست پراکندگی را به یکپارچگی تبدیل کند. او نشان داد که چگونه میتوان از میانِ افرادِ پراکنده، یک «بدنه و پیکره» ساخت که بتواند در برابر تمدنهای منحرف، ایستادگی کند.
چارچوب نظری مقاومت بر این اساس استوار است که فطرت انسانهای آزاده در جهان، پذیرای صدا و ندای حق است و نهاد آنها بر پاکی بنا شده که هرگاه این صدا و ندا را بشنوند به سمت آن خواهند آمد؛ لذا انقلاب اسلامی ایران با تمام محدودیتها و دشمنیهایی که بر علیه آن وجود دارد خود را در جهان منتشر و طرفداران خود را جذب خواهد کرد.
با بیان شبکهسازی انسانمحوری که حضرت ادریس داشته و با ذکر چارچوب نظری مقاومت که میل ذاتی و فلسفی به نابودی استکبار و استبداد و سلطه دارد؛ این درس برای امروزِ ما بسیار حیاتی است که راهکار مقابله با رسانهها، تنها در «آموزشِ فردی» خلاصه نمیشود؛ بلکه باید «ساختارهای آموزشی و اجتماعیِ شبکهسازیشدهای» ایجاد کنیم که در آن، افرادِ آگاه (که با تربیت اختیاری پرورش یافتهاند)، حولِ یک هدفِ مشترک قرار بگیرند. ما به جای «تکرویهای علمی»، «سیاسی» به «شبکههای تمدنی» نیاز داریم؛ جایی که دانش، اخلاق و حرکت، به صورت یکپارچه در جریان باشد.
نباید فراموش کرد که این مقابله تنها در فضای انتزاعی و کلامی رسانه نیست؛ بلکه باید در تمام عرصههای تولید و آموزش، ملموس باشد. تمدنِ پیروز، تمدنی است که در آن «علم»، «معنویت» و «اراده» با هم در پیوند قرار دارند. بنابراین با در نظر گرفتن اثر تربیتی رسانه، اگر حول نظریه مقاومت تربیت اختیاری را هدف قرار دادهایم، پس باید محیطهای آموزشی ما نیز (از کارگاههای فنیوحرفهای گرفته تا دانشگاههای علوم انسانی) به گونهای بازسازی شوند که در آنها، دانش، ابزاری برای «خودشناسی» و «خدمت به تمدن» باشد، نه صرفاً ابزاری برای «کسب درآمد» یا «تأییدِ ساختارهای مادی و ایجاد لذت».
ما به فضاهایی نیاز داریم که در آن، جوان «دانشجو» یا «هنرآموز»، به جای اینکه صرفاً یک «کارگرِ ماهر» برای سیستمِ مادی باشد، به یک «کنشگرِ تمدنی» تبدیل شود؛ کسی که میداند خود او و دانش او، بخشی از همان «نقطه جوشِ» اجتماعی است که قرار است جهان را تغییر دهد.