کد خبر: ۳۴۰۲۵۹
تاریخ انتشار : ۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۱
«سید عزیز»؛ زندگی‌نامه خود گفته شهید سید‌حسن نصرالله - 9

نیروهای ایرانی در لبنان

حمید داوودآبادی

رحلت امام
هنگامی که خبر فوت امام منتشر شد، آن‌موقع در ضاحیه بودم. آن‌زمان محل اجتماعات ما در این محل، دقیقا خانه‌ای در مقابل مسجد امام رضا(ع) بود. از رسانه‌ها شنیدم که امام مریض است و البته مدتی قبل عمل جراحی انجام شده است و ما نگران شدیم. اما من در لبنان، جزو کسانی بودم که همچون اغلب متدینین و مؤمنین، مطمئن بودم که امام قبل از ظهور امام عصر(عج) فوت نخواهد کرد و اعتقاد و ایمان راسخ داشتیم که امام تا ظهور حضرت صاحب‌الزمان(عج)، زنده می‌ماند. 
به همین خاطر وقتی در ابتدا گفتند که شروع به عمل جراحی بر روی امام کرده‌اند، گفتیم مشکلی نیست. یعنی اصلا نگران نشدیم. تا شبی که رادیو تهران اعلام کرد که از عموم مؤمنان می‌خواهد که برای امام دعا کنند، و ما نگران شدیم و در مسجد امام رضا(ع) جمع شدیم. در منطقه ضاحیه، مومنان را با بلندگوها فراخواندیم تا در مساجد جمع شوند و من و تعدادی از برادران نیز در مسجد امام رضا(ع) بودیم. تقریبا تا نصف شب ماندیم. مردم جمع شده بودند و تا نیمه‌شب در حال گریه، توسل و دعا بودند. بعد به مردم گفتیم که به خانه‌هایتان بروید. نماز صبح را خواندیم و صبح خوابیدیم. 
بعد از این‌که چند ساعتی خوابیدیم، رادیو تهران وفات امام را اعلام کرد. «سیّدسامی خدره»- یکی از برادران عالم- پیش من آمد و در حالی که عازم خانه‌اش بود، مرا بیدار کرد و گفت: 
- می‌خواهم خبر بدی به تو بدهم.
من گفتم: 
- نگو، خودم فهمیدم!
و طبعاً عزاداری شروع شد و این موضوع برای ما یک فاجعه بزرگ بود. 
در لبنان، عموم شیعیان و مسلمانان خیلی ناراحت بودند. حتی زنان بدحجاب و حتی غیرمتدینین نیز در خیابان گریه می‌کردند. اصلا زندگی و حیات تعطیل شده بود. در آن‌موقع دسته‌های بزرگی در همبستگی با تشییع امام در تهران، به ‌راه افتاد. البته بعد از این‌که سیّد قائد انتخاب شد، همه سبک‌بار و آرام شدند، طمأنینه و آرامشی در قلوب مؤمنین پدید آمد و خوشحال شدند. یعنی درد و غم‌شان خیلی سبک شد و آسوده خاطر شدند. خیلی نگران بودیم و نمی‌دانستیم که در آینده چه رخ خواهد داد.
ما احساس خطر نمی‌کردیم که با فوت امام ممکن است حمله‌ای به حزب‌الله صورت بگیرد، بلکه در مورد خود ایران و در پی آن تمام مسلمانان و جنبش‌های اسلامی در جهان، احساس خطر می‌کردیم.
بعد از این‌که رژیم صهیونیستی در سال 1982م(1361هـ.ش) به لبنان حمله کرد، برادران سپاه به منطقه بقاع آمدند و به اولین منطقه‌ای که رسیدند، منطقه «جنتا» بود. یعنی در منطقه جنتا پادگانی درست کردند. یعنی در پنج حزیران(می) 1982 م(شنبه 15 خرداد 1361 هـ.ش) نیروهای رژیم صهیونیستی بخش زیادی از اراضی لبنان را مورد تجاوز قرار داده و وارد منطقه جنوب، بقاع غربی و رشته کوه‌های اطراف آن شدند. در آن‌زمان بزرگ‌ترین و قوی‌ترین تشکیلات شیعی علنی، جنبش امل بود که در آن‌موقع مسئولیت آن را «نبیه بری» برعهده داشت که هنوز بر این مسئولیت باقی است. اما در آن‌موقع رئیس جنبش امل نبود، بلکه ریاست شورای رهبری جنبش امل را برعهده داشت. در همین زمان در داخل کادر رهبری امل، جمعی از متدینین نیز امثال سیّد ابوهشام موسوی که معاون رئیس و مسئول هیئت اجرائی بود، و نیز حاج «حسین خلیل» و حاج «علی عمار» و دیگران نیز بودند. در دفتر سیاسی نیز تعدادی اشخاص متدین بودند که البته زیاد نبودند و خود من هم یکی از آنها بودم. اینها نگران بودند. 
وقتی رژیم صهیونیستی حمله خود به لبنان را شروع کرد، جوّ کلی شیعیان آماده نبرد با صهیونیست‌ها نبود. دلیل آن‌هم این بود که قبل از تجاوز رژیم صهیونیستی در سال 1982م، و در طول چندین سال قبل از سال 82، در تجاوزات و ظلم‌هایی که از جانب احزاب ملی و گروه‌های فلسطینی علیه شیعیان لبنان انجام می‌شد، به شیعیان ستم بسیاری روا می‌داشتند. طبعا شیعیان هم در این فکر بودند که تنها کسی که آنها را از دست فلسطینی‌ها نجات خواهد داد، این منجی رژیم صهیونیستی است. خلاصه این‌که با کمال تأسف، حتی در برخی از مناطق، شیعیان از تانک‌های اشغالگران استقبال کردند و بر روی آنها گل، عطر و غیره پاشیدند. این مسئله، بُعد و اندازه آزار و اذیتی را که از طرف سازمان‌های فلسطینی بر آنان وارد می‌شد، آشکار می‌سازد. چرا که آنها می‌خواستند از دست فلسطینی‌ها خلاص شوند. 
فضای جنبش امل هم تحت تأثیر این جریان بود. به همین خاطر جنبش امل به‌صورت جدی در جنوب وارد جنگ نشد. یعنی فقط در برخی محل‌ها مقاومت ضعیفی شکل گرفت؛ تا این‌که صهیونیست‌ها به بیروت رسیدند و اولین نبرد و جنگ حقیقی در بیروت به‌وقوع پیوست که همان «نبرد خلده» در ورودی بیروت و نزدیک منطقه «اوزاعی» است. در این نبرد، برخی از نیروهای متدین و مؤمن به شهادت رسیدند. این نیروها در جنبش امل بودند، اما بنا بر تصمیم جنبش امل وارد جنگ نشدند. در آن‌موقع، در داخل جنبش اختلافی پیش آمده بود و بسیاری تلاش کردند تا تجاوز رژیم صهیونیستی را مورد پذیرش و موجه قرار دهند. کسانی هم بودند که می‌خواستند بجنگند و مقاومت کنند و با قدرت تمام در مقابل رژیم صهیونیستی بایستند. اینها همان اشخاص مؤمن و متدین در جنبش امل بودند. البته کسانی هم بودند که نمی‌خواستند این موضوع چندان جدی تلقی شود؛ اینها گروه دیگری بودند.
در آن هنگام صهیونیست‌ها به منطقه «بعبدا» هم رسیدند و کاخ ریاست‌جمهوری را اشغال کردند و خواستند بزرگان و زعمای لبنانی را گرد خود جمع کنند. تحت عنوان «هیئت بهبود بخشی اوضاع در لبنان»، نبیه بری، «ولید جنبلاط»، «بشیر جمیل»، «پیر جمیل» و «کامیل شمعون» را به انجام دیداری در بعبدا دعوت کردند. همه آنها قرار بود در حمایت از صهیونیست‌ها در جایی گرد هم بیایند. 
افراد متدین در کادر رهبری جنبش امل، نپذیرفتند که نبیه بری به این جلسه برود و او را تهدید به جدا شدن کردند. اما او مصّر بر رفتن بود و عاقبت هم به آن‌جا رفت. در نتیجه افراد متدین از جنبش امل جدا شدند و در اطلاعیه‌ای رسمی و طی یک کنفرانس مطبوعاتی، اعلام شد که سیّد ابوهشام موسوی و گروه بزرگی از افراد متدین در جنبش امل- که اکثرشان از بیروت و بقاع واندکی از آنان هم از جنوب بودند- به همراه او و برای محافظت از هویت حقیقی جنبش امل، از این جنبش منشعب شده و «جنبش امل اسلامی» را تأسیس کردند. 
به ‌سبب نفوذ و جایگاهی که این برادران در بقاع داشتند، تشکیلات بقاع را هم در دست خود گرفتند. یعنی تشکیلات امل در بقاع، به اکثریت منشعب شده پیوستند. به‌دنبال این جدایی، در بیروت اختلاف شدیدی پیش آمد. تمام جنوب اشغال بود و این، دلیل این جدایی و انشعاب بود. نیز دوباره می‌گویم که شرح و جزئیات این جریان را سیّد ابوهشام، بیشتر از من می‌داند. برای این‌که او در بطن این ماجرا بود. من هم بودم، اما در حاشیه و کنار او قرار داشتم. در پی این انشعاب و جدایی، ما و بسیاری از برادران، جنبش امل را ترک کردیم. این اتفاق هنگامی بود که سپاه نیز به منطقه بقاع آمد. از آن‌جا که ما در امل و در بقاع جزو بالاترین‌ها بودیم، همه مراکز امل را به‌عنوان پایگاه و سپاه مورد استفاده قرار دادیم. من مسئولیت سیاسی امل اسلامی را در منطقه بقاع برعهده داشتم. به هرحال، برادران سپاه آمدند و ما هم در آن‌وقت «پادگان جنتا» را که متعلق به امل بود و ما بعد از انشعاب و جدایی آن را گرفته بودیم، به نیروهای سپاه پاسداران دادیم. نیروهای سپاه که به بعلبک آمدند، فعالیت سپاه و تشکیل دسته‌ها نیز آغاز شد. 
تشکیل حزب‌الله 
در حقیقت تا آن‌موقع حزب‌الله تشکیل نشده بود و در ابتدای ماجرای تأسیس قرار داشت. زیرا بحث و بررسی بر روی آن انجام می‌شد. سرانجام حزب‌الله از گروهی از مؤمنین و متدینین تشکیل شد. این افراد متدین چند گروه بودند: 
گروه اول کسانی بودند که قبلاً در امل بوده و از آن جدا شده بودند و نام‌شان جنبش امل اسلامی بود. 
گروه دوم هم جمعی از افراد مؤمن و معتقد بودند که به‌صورت سری و مخفیانه در «حزب الدعوه الاسلامیه»، در منطقه لبنان فعالیت می‌کردند و از مرکزیت حزب الدعوه جدا بودند. جزئیات جریان حزب الدعوه در لبنان را شیخ صبحی و شیخ نعیم قاسم بیشتر از من می‌دانند؛ برای این‌که در کادر رهبری حزب الدعوه بودند. 
گروه سومی هم وجود داشت که شامل برخی عالمان می‌شد که اینان دارای شخصیت و اعتباری خاص بودند. مثل سیّدعباس و برخی از افراد متدین که مستقل از هر حزب و گروهی بودند. این گروه در امل یا در حزب الدعوه نبودند و فقط در چهارچوب انجمن‌ها و گروه‌های فرهنگی و کمیته‌های مساجد، مشغول فعالیت بودند مثل حاج «محمد فنیش» یا حاج «حسن شامی». 
میان این سه گروه، بحث و تبادل نظر شد تا از هر اختلاف که در میان‌شان در مورد چگونگی انجام کار وجود دارد، بگذرند. طبعا برخی از ما معتقد بودیم که باید به سپاه ملحق شد و به هر آن‌چه که ایرانی‌ها انجام می‌دهند، ملتزم باشیم. در آن‌زمان سفیر جمهوری اسلامی در دمشق «سیّدعلی‌اکبر محتشمی‌پور» بود. او و فرمانده سپاه در لبنان هم علاقه‌مند به این موضوع بودند. تماس‏هایی برای رتق و فتق و اداره این وضعیت آغاز شد. تصمیم نهایی که گرفته شد، این بود که لبنانی‌ها باید خودشان جلسه بگذارند و به‌عنوان مثال بر یک سند یا نامه، یا طرحی معین متفق‌القول شوند و در ادامه به ایران بروند و این موضوع را به مسئولین و حضرت امام(قدس‌سره) تقدیم کنند و امام نیز تکلیف را معین کنند. 
در آن‌زمان سه نفر از علما، سه نفر از امل اسلامی و سه نفر هم از حزب الدعوه انتخاب شدند تا جلسه بگذارند و شروع به نوشتن این امور کنند. آنها تقریباً چند هفته، جلساتی برگزار کردند و بعد از آن رونوشتی را تهیه کردند و بحث وجود داشت که این جنبش جدید را چه بنامند. برخی پیشنهادشان این بود که «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی لبنان» بنامند؛ برخی دیگر پیشنهاد دادند که «جنبش اسلامی لبنان» نامیده شود. سرانجام قرار بر این ختم شد که جنبش اسلامی لبنان نامیده شود. که در نهایت این هم واقع نشد. آنان اهداف، اصول و نظرات ما را حدوداً در چهار برگ مکتوب کردند. 
تا آن‌جا که به ‌یاد دارم، مجدداً از هر گروه سه نفر انتخاب شدند تا به تهران بروند. اینها به همراه سیّد محتشمی و فرمانده سپاه منطقه لبنان، به تهران رفتند. در تهران چه گذشت، من نمی‌دانم. یعنی شما باید از این برادرانی که رفتند سؤال کنید. من شنیده‌ام که چه شد، اما اگر از قول این برادرانی که رفتند ثبت شود، بهتر است. 
به گمانم کسانی که به تهران، رفتند ابراهیم الامین، حاج حسین خلیل، شیخ «حسن عبید» از امل اسلامی و سیّدعباس موسوی و شیخ «محمد مقداد» و شیخ محمد یزبک و از حزب الدعوه نیز سه نفر دیگر از برادران که «محمد رعد»، حاج «هانی یاسین» و شیخ «حسن عبدالله» بودند. 
در تهران چه گذشت، من نمی‌دانم. اما بعداً برای ما گفتند که در آن‌جا شورای حزب‌الله تشکیل شد. شورایی که در نام‌گذاری آن اتفاق‌نظر حاصل شد و از پنج نفر تشکیل شده بود که سیّد محتشمی سفیر ایران در دمشق رئیس آن بود و در این شورا فرمانده سپاه لبنان «احمد کنعانی» و شیخ «فخر روحانی» سفیر ایران در بیروت، در آن حضور داشتند.
یعنی سه نفر ایرانی و دو نفر لبنانی. از لبنانی‌ها هم سیّدعباس موسوی و حاج محمد رعد انتخاب شدند. من معتقدم که این انتخاب در کمترین احتمال، از طرف شورای عالی دفاع انجام گرفت. یعنی حضرت سیّد قائد و شیخ هاشمی و این سطح از مسئولان، ترکیب حاضر را انتخاب کردند. 
شک ندارم که حضرت امام(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) در این اسامی دخالتی نکردند. امام این موضوع را به آقایان حاضر تفویض دادند و آنان هم تصمیم گرفتند که شورایی از این گروه تشکیل شود. البته در ابتدای جلسات در آن‌زمان، مشکلاتی در داخل حزب‌الله به‌وجود آمد. مثلاً برادرانی که قبلاً در امل بودند، چندان راضی و خشنود نبودند. برای این‌که سیّدعباس در امل نبود و حاج محمد رعد هم از حزب الدعوه بود. فکر می‌کردند که مورد ظلم واقع شده‌اند و در شورا هیچ نقشی ندارند. شیخ صبحی طفیلی نیز ناراحت شد و خشنود نبود و بر این باور بود که شخص او ارجح و اولی از سیّدعباس و محمد رعد بوده است که در شورا باشد. 
فخر روحانی که سفیر ایران در بیروت بود، به‌سبب اشغال منطقه نمی‌توانست در جلسات شورا شرکت داشته باشد. در نتیجه مشکلاتی که به‌وجود آمد، از تهران تصمیم گرفته شد- که البته برخی از برادران لبنانی هم در این تصمیم‌گیری دخیل بودند- شیخ حسین کورانی که جزو آنها بود، به جای سفیر ایران در بیروت، عضو پنجم شورا شد و نیز شیخ صبحی که به‌عنوان عضو شورا انتخاب شد.

captcha