کد خبر: ۳۴۰۰۵۷
تاریخ انتشار : ۲۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۸:۵۰
نگاهی به فیلم «زنده‌شور»

تطهیر جرم

امیرحسن اوصالی

«زنده‌شور» روایتی گسسته از مسئله‌ قصاص است که با به چالش کشیدن قانون، وجدان و انتخاب انسان‌ها در وضعیت‌های بحرانی، از مسیر خرده‌پیرنگ‌های اپیزودیک می‌کوشد کثرت مصادیق را به معنایی واحد پیوند بزند؛ اما این کثرت، به‌جای عمیق شدن مسئله، در نهایت به پراکندگی و اختلال در منطق درام 
می‌انجامد.
کاظم دانشی این‌بار هم مثل «علفزار» و «بی‌بدن» سراغ فضای اجتماعی_قضائی رفته است و به‌واسطه‌ تجربه زیسته‌اش، که در ساختار قضائی مستندساز بوده است؛ اتمسفر بسته فضا را قابل لمس ساخته است. هندسه‌ سرد قاب‌ها و روایت در حصار راهروهای تنگ، دیوارهای بلند و درهای نیمه‌باز و بسته، بیش از آنکه بر حادثه تکیه کنند، بر «وضعیت» متمرکزند. وضعیتی که می‌تواند با واکنش کاراکترها سرنوشت اطرافیانشان را تغییر دهند.
فیلم قصه‌ پنج اعدامی است؛ پنج موقعیت که هر یک ظرفیت یک فیلم مستقل را دارند، اما در فشردگی دو ساعت، نه پیشینه‌ای روشن می‌یابند و نه منطق تحول‌شان کامل می‌شود. در ادامه‌ قصه هم مخاطب با ۵ اعدامی غافلگیر می‌شود، و پشت هر اعدامی یک کاظم دانشی را مشاهده می‌کنیم.
از منظر بازیگری، بهرام افشاری در نقش مرتضی زند (نماینده دادستان) و امیر جعفری در نقش اعدامی اول، حضوری باورپذیرتر دارند. جعفری در نقش کوتاهش با کنترل نگاه و میمیک، بار عاطفی صحنه را منتقل می‌کند. افشاری نیز تصویری نسبتاً منسجم از دادستانی قانون‌مدار ارائه می‌دهد؛ شخصیتی که نقطه‌ چرخش او باید بر پایه‌ی سیر درونی شکل بگیرد، نه بر مبنای فشار بیرونی روایت.
در مقابل، برخی بازی‌ها به تیپ نزدیک می‌شوند. حامد بهداد که انگار از صحنه‌ «پیرپسر» فرار کرده و یک پلان هم در «قصرشیرین» بازی کرده است، بیش از آنکه شخصیت تازه‌ای بسازد، بر الگوی آشنای عصبی–ملتهب و مظلوم‌‌نمای خود تکیه می‌کند. شبنم مقدمی نیز در نقش زنِ در موضع حاکمیت، به کلیشه‌ چهره‌ عبوس بسنده می‌کند و پیچیدگی درونی لازم را بروز نمی‌دهد.
کارگردانی دانشی در سطح اجرا قابل قبول است. دکوپاژ و ریتم تدوین در انتقال فضای خفقان موفق عمل می‌کند. اما استفاده‌ افراطی از موسیقی و کلوزآپ‌های ضجه و‌گریه، کارکردی اقناعی پیدا می‌کند؛ گویی روایت، به‌جای استدلال دراماتیک، بر تحریک عاطفی تکیه می‌کند. این‌جاست که احساس، جایگزین منطق می‌شود.
اما مسئله‌ اصلی «زنده‌شور» در فیلمنامه است. روایت برای پیشبرد خود به تصادف‌های ناممکن و غیرمنطقی متوسل می‌شود: نامه‌ای که ناگهان همه‌ مسئولان قضائی را متقاعد می‌کند که اشتباه کرده‌اند، اولاً توهین به شعور مخاطب است، ثانیاً تخریب تخصص قضات. دختری که بی‌مقدمه وارد قصه می‌شود و با جمله‌‌‌ «نبخش، ولی قصاص نکن» رأی مادر را تغییر می‌دهد! چرخش شخصیتی که بیش از آنکه محصول کشمکش درونی باشد، نتیجه‌ ضرورت بیرونی فیلمنامه است. این نقاط عطف، به‌جای آنکه حاصل زنجیره‌ علت و معلول باشند، شبیه میان‌بُرهای روایی‌اند.
فیلم در نیمه‌ دوم، به‌تدریج از «بخشش» عبور می‌کند و به سمت «تطهیر» حرکت می‌کند؛ نه به‌عنوان ادعا، بلکه به‌عنوان سازوکار روایی. هر اعدامی با زمینه‌ای عاطفی معرفی می‌شود که شدت جرم را در سایه قرار می‌دهد: اولی قربانی اشتباه قضائی است، دومی به‌خاطر عشقش‌ به زنی برای زندگی پدر و مادرش را کشته، سومی خیانت دیده، چهارمی ۳ افغانی‌ را کشته که حق‌شان بوده، و پنجمی هم پدری مهربان است که به‌خاطر خواسته‌های دخترانش ماشین دزدیده و صاحب آن را هم با پیج‌گوشتی کشته است، این چینش، مخاطب را در موقعیت همدلی با فاعل جرم قرار می‌دهد، بی‌آنکه نسبت اختیار، مسئولیت و پیامد اجتماعی جرم به‌طور متوازن بررسی شود.
مرتضی زند، که در آغاز قانون‌مدار است، پس از خطای نخست، به پیگیری دیه برای دیگر محکومان می‌رسد. این تغییر اگر بر پایه‌ بحران درونی ساخته می‌شد، می‌توانست نقطه قوت باشد؛ اما در روایت فعلی، بیش از آنکه سیر شخصیتی باشد، واکنشی به نیاز درام است. و تنها دانشی می‌توانست یک ملودرام اجتماعی_قضائی را به یک سیرک تمام‌عیار تبدیل کند.
پرسش‌هایی که فیلم طرح می‌کند، بی‌پاسخ می‌ماند: چرا اعدامی اول قتل را گردن گرفته؟ منطق دقیق اعدامی دوم چیست؟ دلیل خیانت و سکوت چندساله‌ خواهر مقتول چه بوده؟ قتل ۳ افغانستانی چرا باید حق‌شان باشد؟ روایت بیشتر «می‌گوید» تا «نشان می‌دهد»، و همین فاصله، انسجام درام را تضعیف می‌کند.
اگر مسئله‌ فیلم بخشش است، باید نسبت آن با قانون روشن شود. و چرا باید قاتل را مظلوم نشان دهیم؟ چرا قصاص به چالش کشیده می‌شود، وقتی دفاعی در برابر تاختن‌های فیلم‌ساز به حکم خدا در فیلم وجود ندارد؟ زنده‌شور یک آخوند دارد، آن‌هم مضحکه‌ عام و خاص می‌شود و حتی سِمتش در دستگاه قضائی نیز مشخص نیست، تا از چیزی دفاع ‌کند و یا کاری را رد کند.
پس باید این چالش در بستر منطق درام صورت گیرد، نه صرفاً از مسیر تحریک احساس. در غیر این صورت، اثر میان طرح مسئله و موضع‌گیری نهائی معلق می‌ماند.
«زنده‌شور» فیلمی است با اجرای قابل قبول اما فیلمنامه‌ای گسسته؛ اثری که می‌خواهد حرف جدی درباره قصاص و بخشش مطرح کند، اما به‌دلیل ضعف در منطق روایی و تعادل مفهومی، به جمع‌بندی منسجم نمی‌رسد. دانشی به‌جای آنکه قصاص را در میدان استدلال دراماتیک به چالش بکشد، آن را در میدان احساس خلع سلاح می‌کند. و وقتی احساس جای استدلال را بگیرد، نتیجه نه گفت‌وگو با قانون است و نه بازاندیشی آن؛ بلکه تعلیقی است میان بخشش و تطهیر.

captcha