کد خبر: ۳۳۹۲۷۲
تاریخ انتشار : ۱۱ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۱

از خانه‌های ساده تا آسمان شهادت

سال‌ها از روزهایی که فرزندان این سرزمین راهی جبهه‌ها شدند و بسیاری از آنان دیگر بازنگشتند، می‌گذرد؛ اما خاطره آنان در خانه‌ها، میان قاب عکس‌ها، در وصیت‌نامه‌ها و در روایت خواهران و برادرانشان همچنان زنده است.
در این روایت‌ها، شهدا فقط در میدان نبرد دیده نمی‌شوند؛ آنان را در قامت فرزندانی مهربان، برادرانی دلسوز، جوانانی مؤمن، ساده‌زیست و مسئولیت‌پذیر می‌بینیم؛ انسان‌هایی که پیش از آنکه قهرمان میدان باشند، در خانه و میان خانواده و مردم، منش و مرام خود را نشان داده بودند.
آنچه در این شماره از فرهنگ مقاومت کیهان می‌خوانید، روایت چند خانواده از عزیزانی است که هر یک به شیوه‌ای قدم در مسیر ایثار گذاشتند؛ از عزیزالله عسکری که از کودکی آرزو داشت روزی خانواده‌اش را سربلند کند، تا سید حسام‌الدین هاشمی که ایمان و عشق به امام و انقلاب را در مسجد و سپس در جبهه دنبال کرد؛ از دو برادر، محمد و علی‌اصغر اسدی خانوکی، که یکی وصیت کرد و دیگری اسلحه بر زمین‌مانده برادر را برداشت، تا جمشید جمشیدی که سفارش به زنده نگه داشتن مسجد و ادامه راه امام را برای خانواده‌اش به یادگار گذاشت. در کنار این روایت‌ها، قصه محمدباقر خوبان، رضا کرمی و خاطره شفا یافتن پدر دو شهید اسدی خانوکی نیز بخش‌هایی از این گنجینه خاطرات را پیش روی مخاطب می‌گذارد.
این روایت‌ها، بیش از آنکه تنها یادآور گذشته باشند، پنجره‌ای به سبک زندگی نسلی هستند که ایمان، خانواده، مسئولیت‌پذیری، مهربانی و فداکاری را در عمل معنا کردند؛ روایت‌هایی که صاحبان اصلی‌شان دیگر در میان ما نیستند، اما صدای آنان هنوز از میان خاطرات و وصیت‌نامه‌ها شنیده می‌شود.
سید محمد مشکوهًْ الممالک 

فرشته سربلندی
خاطره‌نگار: صدیقه عسکری کچوسنگی، خواهر شهید عزیزالله عسکری کچوسنگی
ولادت: 1/3/1335 – روستای کچوسنگ، اردستان، استان اصفهان
شهادت: 1/10/1358 – زاهدان
نحوه شهادت: اصابت گلوله به سر
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 24
عزیزالله بسیار خوش‌اخلاق بود و همیشه لبخند بر لب داشت. در عین خوش‌پوش بودن و اهمیت به ظاهر، آرامش خاصی داشت که در ذهنم حک شده است. این رفتارش همیشه به ما انرژی می‌داد. از همان دوران کودکی، در کنار کار در روستا، علاقه بسیار زیادی به درس و تحصیل داشت. عاشق بازی، کمک و شاد کردن همه بود. این سادگی و شادابی‌اش هنوز در خاطرم زنده است.
من تنها دختر خانواده بودم. آن زمان، هم من و هم عزیزالله، ساکن تهران بودیم و پدر و مادرمان ساکن روستا. عزیزالله مرتب از من می‌خواست که بیشتر به آنها سر بزنم، مراقبشان باشم و تا جایی که می‌توانم به آنها کمک کنم و احترام بگذارم. تقریبا ده روز قبل از شهادتش به منزل من، سر زد. گفت آمده که مرا ببیند. با فرزندانم کمی بازی کرد، برایشان خرید کرد. آن لحظه‌ها، هنوز در قلبم زنده است.
همیشه از دستمزدش، بخشی را برای پدر و مادر به روستا می‌فرستاد و بخشی را پس‌انداز می‌کرد. دوست داشت خانواده تشکیل دهد، ولی قسمت نشد. هیچ‌وقت نمازش ترک نمی‌شد و در موقعی که کشورش نیاز به جنگیدن داشت، به عشق وطن، دریغ نکرد و در این راه جانش را فدا کرد.
چون آن زمان، موبایل و دسترسی به تلفن نبود، دو روز بعد از شهادت برادرم، توسط یکی از اقوام، خبر شهادتش را دادند. تا مدت‌ها غم از دست دادنش را باور نداشتم و هنوز هم، از فکر نبودنش، اشک چشمانم جاری می‌شود. در خلوت خودم برایش قرآن می‌خوانم و از او طلب شفاعت می‌کنم.
هنوز هم، بعد از گذشت سال‌ها از شهادت برادر کوچکم، روحیه کمک به هم‌نوع، دلسوزی و حسن خلقش با طرز رفتار، بیان و عملش، الگوی زندگی من است. امیدوارم بتوانم رهرو راهش باشم. هرگاه عکسش را لب طاقچه می‌بینم به یاد این جمله همیشگی‌اش می‌افتم: «آخر روزی می‌رسد که من، شما را سربلند می‌کنم و به من افتخار می‌کنید.» او مدام از نوجوانی این جمله را می‌گفت و همان هم شد که گفت. انگار از همان زمان، از شهادتش آگاه بود.
توصیه‌های عزیزالله، به احترام به پدر و مادر و عشقش به وطن، مهربانی، ایمان و فداکاری‌اش هنوز او را در ذهن و قلبمان زنده و جاری است.
پاسدار انقلابی
خاطره‌نگار: سیده بهناز هاشمی، خواهر شهید سید حسام‌الدین هاشمی
ولادت: 1/11/1346 – روستای محله باقری، رستم، استان فارس
شهادت: 27/10/1365 – شلمچه، مرحله سوم عملیات کربلای 5
نحوه شهادت: اصابت گلوله مستقیم به قلب
مزار شهید: شهرستان رستم، گلزار شهدای روستای محله‌ باقری
سید حسام‌الدین هاشمی، ۱ بهمن ۱۳۴۶، در محله‌ باقری شهرستان رستم فارس به دنیا آمد و در خانواده‌ای مذهبی، تربیت شد. در سه سالگی پدرش را از دست داد، و مادر سرپرستی خانواده را به‌عهده گرفت. با دو برادرش، در آغوش گرم مادر، بزرگ شد. تحصیلات ابتدایی را در روستاهای باقری و بردکوه و راهنمایی را در مصیری گذراند. از کودکی به امام خمینی(ره) و انقلاب عشق داشت. در روستا، مؤذن و مکبر مسجد بود و صدای اذانش، همه را به نماز جذب می‌کرد. همیشه می‌گفت: «امام، نور در ظلمت بود.»
این عشقش به انقلاب، بعدها در جبهه آشکارتر شد. برادر بزرگ‌تر او، با شروع جنگ تحمیلی، در عملیات ثامن‌الائمه (۳۰/۶/۱۳۶۰) مجروح شد. سیدحسام‌الدین هم با اجازه‌ مادر، به سپاه پیوست و در لشکر ۱۹ فجر، گردان امام رضا(ع)، زیر نظر سردار شهید محمد اسلام نصب، مسئول دسته شد. در چند عملیات شرکت کرد و سرانجام در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۶۵، در مرحله‌ سوم عملیات کربلای ۵، با اصابت تیر به قلبش به شهادت رسید. پیکر پاکش در محله‌ باقری شهرستان رستم آرام گرفت.
هیچ‌وقت نمازش ترک نمی‌شد. همیشه در مسجد روستا فعال بود و در جبهه هم با ایمانش رزمنده‌ها را دلگرم می‌کرد. در وصیت‌نامه‌اش از همه خواست ادامه‌دهنده‌ راه امام و شهدا 
باشند.
او نسبت به مادر و برادرانش مهربان و دلسوز بود و همیشه از آنان حلالیت می‌طلبید. در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود اگر از او خطایی دیده‌اند، ببخشند. ایمان عمیق و عشق او به امام حسین(ع) و شهدای کربلا، روشنگر راهش بود و در نوزده‌سالگی با شهادتش، به همه درس ایثار داد.
هنوز هربار وصیت‌نامه‌اش را می‌خوانیم، گویی حرف جدیدی می‌زند. مادر همیشه می‌گوید: «حسام هنوز در دلم زنده است.» توصیه‌اش به صبر و پشتیبانی از انقلاب، همیشه در گوش و جانمان است. در روستای محله‌ باقری، هنوز هم از ایمان و مهربانی‌اش یاد می‌کنند.
وصیت‌نامه سید حسام‌الدین هاشمی
به نام خدا
اینجانب سید حسام‌الدین هاشمی:
این دفتر را به دست می‌گیرم و قلم را در دست می‌فشارم تا چند جمله‌ای به‌عنوان وصیت‌نامه بنویسم. امیدوارم خدای بزرگ مرا در این راه یاری فرماید و در شمار دوستان خود قرار دهد.
خدای بزرگ انسان را آفرید تا او را عبادت کند و در راه حق و حقیقت گام بردارد. ما باید با شناخت امام زمان خود، راه را از بی‌راه تشخیص دهیم و در برابر دشمنان اسلام ایستادگی کنیم.
امام خمینی، رهبر انقلاب اسلامی ایران، با هدایت‌های الهی خود، ما را از خواب غفلت بیدار کرد و راه حق را به ما نشان داد. او همچون نوری در ظلمت، راه را برایمان روشن کرد.
من هم با آگاهی از این مسیر و با عشق به اسلام، به جبهه آمدم تا در کنار رزمندگان اسلام، از دین و کشورم دفاع کنم. اگر چه گناهکارم، اما امید دارم خداوند به خاطر این گام، از تقصیراتم بگذرد.
اگر در این راه شهید شدم، خوشحالم که به آرزوی دیرینه‌ام رسیدم. شهادت در راه خدا افتخار بزرگی است و باعث نزدیکی به او می‌شود.
از مادر عزیزم می‌خواهم که مرا ببخشند و از همه دوستان و آشنایان حلالیت می‌طلبم. امیدوارم راه امام و شهدا را ادامه دهند و هیچ‌گاه از یاد خدا و راه حق غافل نشوند.
شهادت، هدفی است والا؛ راهی برای رسیدن به آزادی انسان‌ها در این دنیای پر از ظلم و غوغا.
من در زندگی‌ام آن‌گونه که باید و شاید عمل نکردم، اما اکنون که میان این‌همه درگیری و جنگ و خون، نوشته‌ای از خود بر جای می‌گذارم، هدفی جز رضای خدا ندارم.
همیشه با خود فکر می‌کردم چرا باید در سختی‌ها باشیم و چرا باید از جان و مال خود بگذریم؟ اما با گذشت زمان و شناخت حقایق، به این باور رسیدم که باید با عقل و بصیرت، راه حق را از باطل جدا کرد. من برای برقرارشدن عدالت در جهان، به جبهه آمده‌ام. نمی‌توانم ببینم که دشمنان اسلام، بی‌رحمانه به سرزمین ما هجوم می‌آورند و ما ساکت بمانیم.
مردم ما باید به امام و راه شهدا ایمان داشته باشند. دشمن می‌خواهد میان ما تفرقه بیندازد، اما انقلاب اسلامی ایران باید تا ظهور امام زمان(عج) ادامه یابد.
اگرچه من گناهکارم و در زندگی خطاهایی داشته‌ام، اما امید دارم خداوند به خاطر این قدم، از گناهانم بگذرد. من با عشق به امام حسین (ع) و شهدای کربلا به جبهه آمدم تا شاید در مسیر آنها قرار گیرم.
در پایان، از همه حلالیت می‌طلبم. اگر شهید شدم، بدانید که از سر آگاهی و ایمان این راه را برگزیدم و خدا را شاکرم که فرصت حضور در جبهه را یافتم.
خدایا، مرا بپذیر و مرا از یاران حضرت مهدی(عج) قرار ده. زنده باد جمهوری اسلامی ایران.
مادر عزیزم! اگر خبر شهادتم به شما رسید، لباس سیاه نپوشید و گریه نکنید؛ زیرا فرزندتان در راه خدا و اسلام فدا شده.
در پایان از شما می‌خواهم که دعاگوی امام عزیز و رهبر انقلاب باشید و همواره از او پشتیبانی کنید.
ای منافقان! بدانید که با دوری از حقیقت، هیچ‌گاه به جایی نخواهید رسید. شما کوردلانی هستید که نه حق را می‌بینید و نه می‌خواهید معجزه‌های الهی را باور کنید. اگر چشم بصیرت داشتید، امروز این‌گونه در برابر اسلام نمی‌ایستادید. ما برای رضای خدا و حفظ اسلام قیام کردیم و تا پای جان ایستاده‌ایم.
از مردم عزیز می‌خواهم که با صبر و پایداری، راه شهدا را ادامه دهند و خانواده‌هایمان را تنها نگذارند.
اگر روزی خبر شهادتم به شما رسید، لباس سیاه نپوشید و غم به دل راه ندهید؛ بلکه به خود ببالید که فرزندتان در راه خدا و برای امام زمان (عج) و نائب برحقش امام عزیز، به شهادت رسیده است.
روایتی از شفا گرفتن پدر به برکت شهیدان اسدی
خاطره‌نگار: عصمت اسدی خانوکی، خواهر شهیدان اسدی خانوکی
شهید محمد اسدی خانوکی
ولادت: 5/3/1337 – روستای خانوک، زرند، استان کرمان
شهادت: 5/8/1362 – مریوان
نحوه شهادت: اصابت گلوله به سر، هنگام درگیری با کومله در خط مقدم کوه‌های مریوان
مزار شهید: زرند، گلزار شهدای روستای خانوک
شهید علی‌اصغر اسدی خانوکی
ولادت: 20/11/1349 – روستای خانوک، زرند، استان کرمان
شهادت: 5/2/1366 – بانه، عملیات والفجر10
نحوه شهادت: مجروح شدن در خط مقدم و حمله شیمیایی در مسیر انتقال به پشت جبهه
مزار شهید: زرند، گلزار شهدای روستای خانوک
محمد و علی‌اصغر اسدی خانوکی، دو برادر از خانوک زرند کرمان، در خانواده‌ای مذهبی و ساده بزرگ شدند. پدرشان کشاورز بود و با نان حلال، هم برایشان پدر بود و هم مادر. زمانی که محمد 13 ساله بود و علی‌اصغر 2 ساله، مادرشان را از دست دادند و در آغوش پدر مهربانشان پرورش یافتند.
محمد، متولد ۱۳۳۷، عاشق جهاد بود. در جبهه‌های مریوان، ۵ آبان ۱۳۶۲ به شهادت رسید و به علی‌اصغر وصیت کرد، اسلحه‌اش را بر زمین نگذارد. علی‌اصغر، متولد ۲۰بهمن ۱۳۴۹، راه برادرش را ادامه داد. در عملیات والفجر ۱۰ در بانه، ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶، در هفده سالگی، شهید شد. هر دو عاشق خدا، امام و انقلاب بودند و با شهادتشان، پدرشان را سربلند کردند.
سال ۱۳۸۳، بعد از زلزله‌ خانوک، مردم آواره بودند. پدرم را به کرمان، نزد خودم آوردم. یک ماه گذشت، روزی دیدم که مرا نمی‌شناسد. سه روز، این روال ادامه داشت. خیلی ناراحت‌کننده بود. نزد چند پزشک رفتیم و سی‌تی‌اسکن گرفتند و گفتند مغزش کوچک شده و آلزایمر دارد. هیچ علاجی نداشت. در راه برگشت، یکی از همسایه با طعنه گفت: «ایشان که پدر دو شهید هستند، بگو شهدایش شفایش بدهند. می‌گویند شهدا زنده‌اند.» خیلی به ما برخورد. در خانه رو به عکس محمد و علی‌اصغر گریه کردم و گفتم دیدید آن فرد چطور مسخره کرد؟ من می‌دانم که زنده‌اید و نگاهمان می‌کنید. اگر صلاح است، از خدا بخواهید که پدر حالش خوب شود، تا به این‌ها ثابت شود که شهدا زنده‌اند.»
چند روز بعد، به اتاق بابا رفتم، سلام کردم، جواب داد. بلند شد، وضو گرفت و برعکس روزهای قبل، نمازش را صحیح خواند. برایش صبحانه بردم. پرسیدم «بابا خوبید؟ من را می‌شناسید؟» یک‌دفعه ناراحت شد و گفت: «مگر می‌شود آدم فرزند خودش را نشناسد؟ چرا این سؤال را می‌پرسی؟» چیزی نگفتم، ولی خیلی مواظبش بودیم. 10 روز بعد، دوباره نزد پزشک رفتیم. گفتند این یک روند طبیعی است، یک روز خوب است و یک روز فراموشی دارد. تا یک ماه بعد، همچنان پدرم رفتار طبیعی داشت و فراموشی نگرفت. دوباره به مطب پزشکش رفتیم. با تمسخر و تأکید گفت: «عکس بگیر، مغز دارد کوچک می‌شود.» وقتی سی‌تی‌اسکن جدید را بردیم، دکتر با عکس قبلش مقایسه کرد و شوکه شد، گفت: «غیرممکن است، او را کجا بردید؟» داستان را برایش تعریف کردیم. دکتر همین که فهمید فرزندانش شهید شده‌اند، از جایش بلند شد، دست و پای پدر را بوسید. همه گریه کردیم. 9 سال از آن ماجرا گذشت. دکتر هر ماه شخصا به منزل ما می‌آمد و پدر را معاینه می‌کرد. حتی لحظه آخرین وداع پدر، کنارش بود. برادرانم با شفای پدر، خیلی‌ها را از خواب غفلت بیدار کردند و ثابت کردند که شهدا زنده‌اند.
محمد و علی‌اصغر عاشق خدا، امام و انقلاب بودند. محمد با وصیتش به علی‌اصغر، راه جهاد را به او نشان داد. علی‌اصغر در هفده سالگی، اسلحه‌ برادرش را برداشت و راهی جبهه شد. هر دو مطیع ولایت بودند و به احترام پدر و مادر پایبند. پدرشان، با نان حلال و محبت، آنها را طوری تربیت کرد که شهادت را انتخاب کردند. ساده‌زیست، شجاع و فداکار بودند.
وصیت‌نامه شهید محمد اسدی خانوکی
خودتان را برای تحمل رنج‌ها، مصیبت‌ها، ناکامی‌ها و ناروایی‌ها آماده کنید. دل قوی داشته باشید که خدا پشتیبان و نگهبان است. فقط اوست که شما را از شر دشمنان نجات می‌دهد و عاقبتتان را به خیر می‌کند. دشمنان، شما را به عذاب و شکنجه دچار می‌کنند. این مصیبت‌ها زودگذر است، ولی پاداش این جان‌فشانی‌ها، نعمت‌های ابدی و بی‌پایان خداست. به سریر کرامت و بزرگواری تکیه می‌زنید، استغفار و دعا را فراموش نکنید که بهترین درمان برای تسکین دردهاست. همیشه به یاد خدا باشید و در راهش قدم بردارید. کاری کنید دشمنان بین شما تفرقه نیندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند. اگر این کار را کردند، روز بدبختی مسلمان‌ها و جشن ابرقدرت‌هاست.
وصیت‌نامه شهید علی‌اصغر اسدی خانوکی
خدا را شاکرم که بهترین راه را پیش رویم گذاشته؛ جهاد در راه خدا. راهی جبهه‌ حق علیه باطل شدم و امیدوارم پایانش شهادت باشد. من که راه خدا را پذیرفتم، باید همه‌ دستوراتش را که برایم واجب است، انجام بدهم. منظورم جهاد است. خدا بر مسلمانان واجب کرده جهاد کند. در این زمان که جنگ اسلام با کفر است، جهاد را واجب عینی دانستم و به جبهه آمدم تا به وصیت برادرم محمد عمل کنم. گفته بود: «برادر عزیزم، ان‌شاءالله بزرگ شوی و اسلحه‌ بر‌زمین‌افتاده‌ مرا برداری و از دین اسلام و ناموس خودت دفاع کنی.» از خدا می‌خواهم این جان ناچیز مرا بپذیرد. از پدر عزیزم حلالیت می‌طلبم که هم پدر بود هم مادر و خیلی برایمان زحمت کشید. از خواهرم می‌خواهم حجاب زینبی داشته باشد و راه شهدا را ادامه بدهد. از برادرم، خانواده، دوستان و فامیل می‌خواهم امام را تنها نگذارید و مواظب باشید خون شهدا پایمال نشود. همه شما مدیون این عزیزانید.
نگهبان ایمان
خاطره‌نگار: فاطمه جمشیدی، خواهر شهید جمشید جمشیدی
ولادت: 18/4/1344 – استان کرمانشاه
شهادت: 27/3/1364 – مریوان
نحوه شهادت: اصابت گلوله توسط کومله
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 27، ردیف 94، شماره 3
جمشید از دوران کودکی، خیلی دوست داشت ازدواج کند. همیشه از این موضوع با شور و شوق صحبت می‌کرد. ویژگی یا خصوصیت اخلاقی برجسته‌ای که همیشه در ذهنم مانده، رسیدگی به بچه‌ها بود. برادرم همیشه به بچه‌ها توجه داشت و از آن‌ها مراقبت می‌کرد. آخرین دیدارم با او وقتی بود که وصیت‌نامه‌اش را دیدم. به او گفتم: «برای چه وصیت‌نامه نوشتی؟ تو هنوز بچه‌ای، داداش!» او با آرامش گفت: «لازم است.» مهم‌ترین توصیه یا وصیت برادرم به ما و خانواده این بود: «پیرو حضرت امام (ره) باشید و مساجد را هیچ‌وقت خالی نگذارید.»
شب آخر ماه مبارک رمضان بود و فردا عید فطر و جشن نامزدی برادر بزرگ‌ترمان بود. لباس شهید را آماده کرده بودیم که بیاید منزل عروس عوض کند. در مسجد نشسته بودیم که به همسرم خبر دادند و گفتند زخمی شده. یواش‌یواش به ما فهماندند که دیگر نیست. آن لحظه حس عجیبی از غم و شوک داشتم. امروز بعد از سال‌ها، ادامه دادن راه برادرم بیشتر از همه در دلم زنده است.
او برای مادر و پدر، امام راحل، و نماز احترام و ارزش ویژه‌ای قائل بود. این عشق و علاقه‌اش به وضوح در رفتارش دیده می‌شد. بسیار دست و دل‌باز و مهربان بود.
روزی، در جلسه‌ای که مادران شهید و جمعی از بزرگان بودند، قرار بود سخنرانی و تبلیغ کنم. به لحاظ سنی، از همه کوچک‌تر بودم. چند فرازی از نهج‌البلاغه را بیان کردم. از استرس، صدایم و میکروفن در دستم می‌لرزید. هنگام بازگشت، بسیار از خودم ناراحت بودم و پشیمان که چرا با این سن کم، برای مادران شهید که دریای معرفتند، صحبت کردم. شب، جمشید به خوابم آمد پرسید: «چرا ناراحتی؟» گفتم: «امروز خیلی گستاخی کردم.» ناگهان شهید از روی صندلی بلند شد، اسلحه‌ خود را برداشت و به من داد و گفت: «این اسلحه‌ای که من بر زمین گذاشتم را تو برداشتی، این تبلیغ را هیچ‌گاه ترک نکن.» انگار تمام روز را کنار من بوده و به من دلگرمی می‌داد. روزی یکی از اعضای جلسه پیش من آمد و گفت: «برادر شما را در خواب دیدم که در جلسه، کنار شما ایستاده بود. وقتی از ایشان پرسیدم این جلسه برای خواهران است و شما اینجا چه کاری دارید، جواب داد من اینجا هستم که مراقب خواهرم باشم و صحبتش تمام شود از اینجا می‌روم.»
متن وصیت‌نامه جمشید جمشیدی
آن‌کس که مرا طلب کند، می‌یابد؛ آن‌کس که مرا یافت، می‌شناسد؛ آن‌کس که مرا شناخت، دوستم می‌دارد؛ آن‌کس که دوستم بدارد، به من عشق می‌ورزد؛ آن‌کس که به من عشق می‌ورزد، من به او عشق می‌ورزم، می‌کُشم او را و آن‌کس را که من بکشم، خون‌بهایش بر من واجب است. آن‌کس که خون‌بهایش بر گردن من است، پس من خودم خون‌بهایش هستم.
بار خدایا! از تو می‌خواهیم که ما را با صبر و استواری ببخشی و ما را ثابت‌قدم بداری، تا بتوانیم همواره پابرجا باشیم و در راه تو همواره جهاد کنیم و کافران را شکست دهیم، تا بتوانیم اسلام عزیز را از شرّ کافران پاک سازیم و آنان را نابود کنیم و اگر شهید شدیم چه بس سعادت که نصیب ما شده است، اگر زنده ماندیم از امام خود پیروی کنیم. برای رضای تو، برای نجات اسلام جهاد می‌کنیم تا به آرزوی دیرینه‌ خود که شهادت است، برسیم و از دنیای مادی هجرت کرده و به اولیاءالله بپیوندیم.
به نام الله یگانه معبود همه‌ جهانیان و به نام او که ستایشش قلب‌ها را به عشق و ایمان وا می‌دارد و همه را به سوی خود می‌کشاند. با سلام و درود بر پیامبر خدا (ص) و با درود بر بقیه‌الله اعظم حضرت مهدی (عج) تعالی و با سلام بر امام بزرگوار خمینی نستوه و درود بر ارواح پاک شهدا از صدر اسلام تاکنون.
با سلام بر پدر و مادر عزیزم، پدر و مادری که جانشان را برای بزرگ کردن من، که بتوانم سربازی جانباز برای اسلام باشم، گذاشته‌اند و از اینکه شما از جانتان مایه گذاشته‌اید، تشکر می‌کنم و از خداوند می‌خواهم که توفیقی به من بدهد تا اگر زنده ماندم در این دنیا و اگر خدا خواست و شهید شدم در آن دنیا از شما قدردانی کنم. ان‌شاءالله که فرزند کوچکتان را ببخشید. من از خدا خواسته‌ام، مرحمتی کند تا من خود را از روسیاهی گناه پاک کنم و بتوانم برای رضای او کار کنم، تا خداوند از من راضی گردد و تا آنجا که قدرت دارم، برای اسلام و انقلاب خدمت کنم و خون ناقابل خویش را که قطره‌خونی بیش نیست، برای رضای خدا و برای نجات اسلام بدهم، تا با خون شهدای دیگر درخت اسلام را آبیاری کنیم. به حرف امام عزیز که می‌گوید: «اسلام به خون‌ها احتیاج دارد»، لبیک گوییم.
هر لحظه حاضرم که خداوند فوز عظیم شهادت را نصیب این بنده حقیر و ناچیز هم بگرداند. اگر شهید شدم بدانید که فقط برای خاطر اسلام و در راه رضای خدا بوده است و ناراحت نباشید، اما از اینکه سرور شهیدان حسین ابن علی (ع)، بدنش قطعه‌قطعه شد و بدن من سالم بماند، خجالت می‌کشم و حاضر نیستم که چیزی از جنازه‌ام بماند. شما هم خوشحال باشید از اینکه فرزندی که به اسلام دادید، دیگر پس نگرفته‌اید و اگر دلتان برای این بنده حقیر تنگ شد به بهشت زهرا بروید و برای شهدای دیگر، فاتحه‌ای بخوانید؛ ولی از شما می‌خواهم که اگر گریه کردید، فقط برای سرورم حسین ابن علی (ع) گریه کنید و نه به‌خاطر شهید شدن من؛ گریه بکنید که ای کاش باز هم فرزندانی دیگر داشتیم و در راه اسلام قربانی 
می‌کردیم.
تازه شهادت من باعث سرافرازی شما می‌باشد و از خواهرها و برادرم و کلیه آشنایان و دوستان می‌خواهم که مرا حلال کنید، تا زمانی که به پیشگاه خدای خود می‌روم، روسفید باشم. برای امت حزب‌الله و پدر و مادرم این پیام را دارم که پیرو راه اسلام و امام باشید؛ مساجد را خالی نگذارید، چون باعث خوشحالی دشمنان اسلام می‌باشد. امام عزیز را تنها نگذارید، که این سخن شهدا و رزمندگان است. از همگی شما التماس دعا دارم؛ دعایم کنید تا دعای همگی باعث آمرزش گناهانم باشد. سلام مرا به امام عزیز برسانید. برای مجروحین و شفای معلولین دعا کنید.
پاسدار سکوت و ایثار
خاطره‌نگار: مریم خوبان، خواهر شهید محمدباقر خوبان
ولادت: 1/11/1343 – روستای سرآور، گلپایگان، استان اصفهان
شهادت: 23/4/1361 – شلمچه، عملیات رمضان
نحوه شهادت: توسط دشمن بعثی
مزار شهید: گلپایگان، گلزار شهدای روستای سرآور
محمدباقر، در نخستین روز بهمن‌ماه سال ۱۳۴۳ در روستای سرآور، در خانواده‌ای مذهبی و کشاورز به دنیا آمد. او تحصیلات خود را در روستا آغاز کرد و تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه داد. با وقوع جنگ تحمیلی، حضور در جبهه را لازم دانست و از این‌رو در نهاد مقدس بسیج ثبت‌نام کرد. در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۶۱ از طریق بسیج به‌عنوان رزمنده، به جبهه‌های جنوب اعزام شد. عملیات رمضان، بعد از آزادی خرمشهر توسط رزمندگان غیور اسلام در تابستان ۱۳۶۱ آغاز شد.
زمانی که محمدباقر برای اولین بار به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل اعزام شد، به دنبال عملیات‌های پی‌درپی با پاهایی که از شدت گرما و سختی کار تاول زده بود، در منطقه‌ عملیاتی حضور داشت. درگیری، بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود. برای رسیدن به مقصد، باید سوار خودرویی که به‌سرعت از کنارشان می‌گذشت می‌شدند. دوستش رضا، موفق شد سوار خودرو شود، اما محمدباقر به‌علت وجود تاول‌های پاهایش نتوانست سوار ماشین شود و در کنار تپه‌ای تک‌وتنها ماند. بعد از ۱۵ سال بی‌اطلاعی خانواده از او، پیکر پاکش در تفحص پیدا و در آرامگاه ابدی‌اش در گلپایگان، روستای سرآور، به خاک سپرده شد.
سال‌هاست که مادرم با افتخار به شهادت فرزندش غمی بزرگ در دل دارد. همیشه می‌گوید: «نمی‌دانم محمدباقر من با لب تشنه و گرسنگی در آن منطقه تک‌وتنها چه کرده؟ چند روز طول کشیده تا به شهادت رسیده است و چه بر سر پسرم آمده و چگونه شهید شده است؟» جز آقا رضا که آخرین بار او را با پاهای تاول‌زده دیده است، کسی از محمدباقر خبری نداشت و نیاورد. 
شهید محمدباقر در هفده سالگی، در عملیات رمضان، مورخ ۲۳ تیر ۱۳۶۱، در منطقه عملیاتی شلمچه، توسط دشمن بعثی به شهادت نائل گردید. او همیشه آرام و ساکت بود و نسبت به بزرگ‌ترها خضوع داشت و همیشه درصدد یادگیری بود. در آخرین دیدار با نگاه‌های پرمهرش به ما فهماند که این آخرین دیدار او با ماست. و چنین شد.
مادر می‌گوید: «شهید محمدباقر، دوست و معلمی بسیار خوب داشت به نام شهید حسین سخایی که معلم قرآن روستا بود. ایشان از جمله کسانی بود که با رفتار و گفتارش روشن‌کننده‌ راه بود برای امثال محمدباقر و اهالی روستا. بهترین دوست فرزندم بود که با وجود یک فرزند پسر، به شهادت نائل گردید.»
نماد ایثار
خاطره‌نگار: کبری کرمی، خواهر شهید رضا کرمی
ولادت: 8/4/1341 – شهرری، استان تهران
شهادت: 15/8/1362 – پنجوین، غرب ایران
نحوه شهادت: اصابت تركش خمپاره به سر و سینه
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه 26، ردیف 45، شماره 10
رضا، محاسن اخلاقی زیادی داشت. از کودکی حس ایثار و وفاداری در روحیه‌اش موج می‌زد. دوست نداشت لباس نو بپوشد و می‌گفت: «شاید کسی توان خریدش را نداشته باشد، دوست ندارم برتر از دیگران باشم.» در مدرسه، پولی که برای خرید خوراکی داشت، خوراکی می‌خرید و با بچه‌هایی که پول نداشتند، تقسیم می‌کرد.
او همیشه نمازش را اول وقت می‌خواند، به مسجد می‌رفت و احترام زیادی به اعضای خانواده داشت. این ویژگی‌ها همیشه در ذهنم مانده است.
دو هفته قبل از شهادتش، به مرخصی آمد. دائم از افتخار شهادت حرف می‌زد و به مادر می‌گفت: «اگر شهید شدم، گریه نکنید، خودتان را ناراحت نکنید. من نزد سیدالشهدا می‌روم و شفاعتتان می‌کنم.»
مهم‌ترین توصیه‌ برادرم این بود که نماز را اول وقت بخوانیم، حجاب را رعایت کنیم و به انقلاب پایبند بمانیم. همیشه تأکید داشت که در تمامی موارد، یار و یاور انقلاب و رهبر باشیم. عشق و علاقه‌اش به خانواده در توصیه‌هایش به کمک به سیل‌زدگان و زلزله‌زدگان، کوشایی‌اش در تحصیل و تأثیر در پیشرفت کشور نمود داشت. می‌گفت تا جایی‌که می‌توانید ادامه تحصیل دهید.
وقتی خبر شهادتش را شنیدیم، ناراحت شدیم، از اینکه دیگر او را نمی‌بینیم؛ از طرفی هم چون خودش عاشق شهادت بود، خوشحال بودیم که به آرزویش رسیده است.
امروز از برادرم خلوص نیت، گذشت و فداکاری، پایبندی به انقلاب و رهبری در ذهنم ماندگار است و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.
یک جمله از برادرم که برایم به یادگار مانده، این است: «عید ما روزی است که در آن روز گناه نکنیم، به حلال و آرامش و دادن خمس توجه داشته باشیم.»
شهادتش برای ما، هدایتگر راه درست بود. سادگی، ایثار و عشقش به وطن و خانواده هنوز در دلم زنده‌ است. توصیه‌هایش به نماز، حجاب و حمایت از انقلاب، در ذهن و قلبمان ماندگار است.

captcha