کد خبر: ۳۳۸۸۳۰
تاریخ انتشار : ۰۴ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۷

سالاد با طعم پاپریکا

مریم عرفانیان

شهر بعد از یک جنگ تمام‌عیار بوی تازگی می‌داد. انگار نه انگار که تا چند هفته قبل موشک‌باران بود! خیلی کم پیش می‌آمد هوای تهران تمیز باشد و آسمانش آبی.
کیان از پنجره طبقه پنجم به ساختمان‌ها خیره شد. ماگ قهوه را سر کشید. ابرها در آسمان شناور بودند. گاهی صدای غرش اگزوز اتوبوس می‌پیچید و بوق ماشین‌ها. به طرف آشپزخانه رفت تا ظرف سالاد پاپریکا را از یخچال بردارد. یکشنبه‌ها ناهار را در شرکت می‌خورد. شرکت کوچک واردکننده‌ لوازم یدکی بود و او حسابدار آنجا. با نوسانات بورس در ایام جنگ، کار و بار رونق نداشت.
به‌جز او کسی در آشپزخانه نبود. پشت میز نشست و قاشق قاشق، سالاد را به دهان گذاشت. طعم پاپریکای ملایم و فلفلی را مزه‌مزه کرد. نگاهش به آسمان چرخید، همه چیز به نظرش خوب بود، دیگر از غرش موشک‌ها و صدای پدافندها خبری نبود. بدجور دلش هوای بیرون کرد. قدم زدن در پارک و رفتن کافه کتاب... اول باید برمی‌گشت خانه و لباس‌هایش را عوض می‌کرد. سالاد را خورده نخورده از پشت میز بلند شد و از صفحه اتوماسیون، نامه مرخصی‌اش را رد کرد. بند بلند کیف سیاهش را روی شانه انداخت و بیرون رفت. هندزفری را در گوش‌هایش گذاشت و آهنگ فرانسوی پلی کرد. دوست‌داشتنی‌ترین قسمت مسیر برگشت، از چهارراه ولی‌عصر تا میدان انقلاب بود. هر روز از آنجا می‌گذشت و فروشنده‌هایی را می‌دید که جلوی مغازه‌هایشان نشسته بودند، سیگار می‌کشیدند و از سیاست حرف می‌زدند. تازگی‌ها نُقل حرف‌هایشان بسته شدن تنگه هرمز بود و مذاکرات، اسرائیل و
 لبنان!
به اوج آهنگ که رسید، بی‌اختیار سمت بساط کتاب‌های دست دوم کنار پیاده‌رو رفت. روی دو پا نشست و یکی‌یکی کتاب‌ها را برانداز کرد. نگاه کیان روی کتابی با عکس سهراب سپهری ثابت ماند. آن را برداشت و ورق زد. پیرمردی که خودکاری پشت گوش داشت و روی چهارپایه فلزی نشسته بود؛ به او نگاه کرد.
ـ شعرای سهراب رو دوست دارم. این کتاب تو بازار گیر نمیاد، بردار که از دست ندیش
 جووون.
صدای پیرمرد بین آهنگ فرانسوی خوب شنیده نمی‌شد، کیان هندزفری را کمی هل داد تا گوش‌هایش آزاد شوند. پیرمرد درباره کتاب توضیح داد.
ـ ما که شعرای سهراب رو خوندیم نفهمیدیم خطاب به کدوم زن می‌نوشت.
کتاب‌فروش بی‌آنکه او سؤال کند با آب و تاب از سهراب حرف می‌زد. کیان کتاب را باز کرد و مردمک سیاه چشم‌هایش روی صفحه اول چرخید.
ـ مثلاً این شعرش مشخصه که یک چیزیش بوده: «دیدم حوری دختر بالغ همسایه/ پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین/ فقه می‌خواند.»
کیان لحظه‌ای خیال کرد در نشست ادبی شرکت کرده. سر بلند کرد و به فروشنده لبخند زد. پیرمرد خودکار را از پشت گوش برداشت و به حالت سیگار بین دو انگشتش گرفت. اشاره کرد به کتابی با تصویر احمد محمود و ادامه داد: «برای این دوره و زمونه که همه جا جنگه، از این نویسنده بخون.»
کیان پیرمرد را از نظر گذاراند؛ موهای جوگندمی، بینی درشت با لب‌هایی باریک که زیر سیبیل‌های ستارخانی‌اش پنهان شده بود! با خودش فکر کرد احتمالاً از آن ورشکسته‌های روزگار است که در این آشوب بازار سهام، مال و منالش را از دست داده و حالا برای سرگرمی به کتاب‌فروشی روی آورده. برای اینکه پیرمرد بدش نیاید سرش را به تأیید حرف‌های او تکان داد. کتاب را سرجایش گذاشت و به کتاب‌های دیگر نگاه کرد. یکهو با دیدن جلد زرد یکی از کتاب‌ها، دلش لرزید!
با خودش کلنجار رفت که آن را بردارد یا نه. نفس بلندی کشید و این‌پا آن‌پا کرد. طاقت نیاورد. خم شد و کتاب را برداشت. پیرمرد به کیان نگاه کرد.
ـ این خیلی موضوعش جالبه اگه بفهمی چطور دستم رسیده، با صد برابر قیمت ازم می‌خریش، دیگه الان عتیقه‌س.
کیان با عجله هندزفری را جمع کرد و چپاند توی جیبش. کف پیاده‌رو چهارزانو نشست. کتاب را باز کرد و ورق زد. فروشنده ادامه داد: «من سه بار خوندمش؛ روانشناسیه.»
کیان بی‌آنکه جوابی بدهد تند و تند کتاب را ورق می‌زد.
ـ اگه می‌خوای از رمز و رموز موفقیت بفهمی و عاشق دنیای اطرافت بشی، این کتاب انگیزشی رو پیشنهاد می‌کنم.
کیان حواسش را به لکه‌ قهوه‌ای رنگ حاشیه‌ی کتاب جمع کرد و با صدای بلند گفت: «مگه میشه؟»
پیرمرد ناگهان به سمتش چرخید!
ـ قیمت رو می‌گی؟ خبر داری چاپ جدیدش چنده؟
کیان چشم از لکه‌ی قهوه‌ای برنداشت، فقط گفت: «نههه! کتاب رو می‌گم.»
فروشنده دستی به سیبیلش کشید: «چاپ جدیدش چهارصد هزار تومنه؛ ولی تو این رو ارزون می‌خری جووون... خیلی ارزون.»
کیان دست‌نوشته‌ی بالای صفحه اول را با نگاه خواند و زیر لب چیزی گفت. کتاب را به صورت چسباند، چشم‌هایش را بست و نفس کشید. صدای سوسن در گوشش پیچید.
ـ می‌دونستی روانشناسی زرد درباره‌ی عشق چی می‌گه؟
ـ نه! چی میگه؟
ـ میگه من تو رو همونطوری که هستی می‌خوام؛ نه اونطوری که می‌خوام... اصلاً فهمیدی چی میگم؟
با خنده‌های سوسن، نگاه کیان دوید پشت شیشه‌ی بخارگرفته‌ی کافه. اواخر دی بود و هوای بیرون بدجوری سرد.
چند ماهی می‌شد که در یک جلسه بحث سیاسی با سوسن آشنا شده بود. کیان مبادی‌آداب و شهرستانی بود. تا دانشگاه تهران قبول شد، مادر نصیحتش کرد گیر دخترهای سانتی‌مانتال نیفتد و برایش دختر محترم خانم همسایه را در نظر دارد. بحثشان بالا گرفت. خارج از جلسه می‌خواست سوسن را توجیه کند که حجابش مناسب نیست؛ ولی همین که نگاهش به چشم‌های کشیده و عسلی‌اش افتاد چیزی نگفت. به نظرش دختر دیگری با صورت استخوانی و موهای مجعد وجود نداشت که این‌قدر جذاب باشد. گاهی چت می‌کردند و ارتباطشان به کافه، رستوران و سینما کشیده شد. یکشنبه‌ها سینما می‌رفتند، بعد روی نیمکت پارک می‌نشستند و فیلم را نقد می‌کردند.
سوسن ظرف سالاد پاپریکا را که سفارش داده بودند، گذاشت جلوی او.
ـ تو چه فکری کیان؟
ـ توی فکر اغتشاشاتم.
سوسن سرخ شد. بلند گفت: «ما نمی‌گیم اغتشاش! ما می‌گیم اعتراض. ما نمیگیم کشته‌شدگان میگیم جاویدنام‌ها.»
ـ حالا! هر چی شوما بگین. لابد منتظرین از اون ور آب یک عمو ترامپی بیاد و از دست امثالِ ما نجاتتون بده؟
سوسن چنگالش را فرو برد توی ظرف سالاد.
ـ بعله آآآقاااا؛ هر چی ما بگیم. اصلاً شوما که اونوری‌ای چرا عاشق یکی که اینوریه شدی؟
گفت‌وگویشان هر بار به چالش کشیده می‌شد. کیان به صورتش خیره شد. بینی قلمی و لب‌های سرخ! توی دلش گفت: «امان از چشم‌هات...»
ـ عشق این حرفا رو نمی‌شناسه.
ـ من به ازدواج اعتقاد ندارم. دوران پُست‌مدرنه آقا کیان.
سوسن این را گفت و برای حرف‌هایش نقل قولی از نویسنده‌های روانشناسی آورد. نویسنده‌هایی که کیان اسمشان را نشنیده بود. گاهی فکر می‌کرد سوسن حرف‌ها را از خودش ساخته تا عقیده‌اش را تحمیل کند. صدایی نازک، کیان را به خود آورد.
ـ آقا کتاب بینوایان رو دارین؟ سه جلدی قدیمی‌ش رو می‌خوام.
پیرمرد شروع کرد به توضیح درباره وال‌ژان.
ـ ماجرای آشنایی ماریوس و کوزت توی رمان خیلی قشنگه؛ ماریوس به انقلابی‌ها می‌پیونده و توی جنگ زخمی میشه و آخرش ازدواج می‌کنن.
دختر لبخندی عصبی زد.
ـ فقط بگین دارین سه جلدیش رو یا نه؟ چرا این‌قدر با طول و تفصیل توضیح می‌دین؟
کتاب‌فروش ساکت شد. دختر عینکش را مثل تل روی موهای مجعدش گذاشت.
ـ شاید من دوست نداشته باشم این‌قدر برام توضیح بدین. ولش کن، از جای دیگه می‌گیرم.
و راهش را کشید و رفت. فروشنده غرولند کرد: «بیا و خوبی کن.»
کیان با نگاه دختر را دنبال کرد. قد و قامتش شبیه سوسن بود. دوباره سرش را انداخت روی کتاب؛ بوی قهوه در مشامش پیچید.
ـ چیه؟ فک نمی‌کردی با یکی مثل من آشنا بشی آقاااا؟ یکی که عاااشق اخبار اینترنشناله و کلی برنامه چیده بره اون ور؟
سوسن موبایلش را روشن کرد. موسیقی فرانسوی را پلی کرد و گذاشت کنار فنجان قهوه.
ـ اصلاً ببین کیان هیچیِ ما شبیه نیست. تو شهرستونی‌ای و من تهرونی. خونواده من وضع مالی خوبی دارن و تو با حقوق کارمندی. تو آرومی و من عصبی. تو عاشق موسیقی سنتی‌ای و من فرانسوی.
کیان قبل از آشنایی فکر نمی‌کرد دلش گیر کند به دل چنین دختری. گاهی خودش را سرزنش می‌کرد چرا با سوسن تا این حد پیش رفته!
ـ اگه خوشت نمیاد کتابای دیگه هم هست جووون.
کتاب‌فروش خودکار را دوباره پشت گوشش گذاشت.
ـ بگو مد نظرت چه کتابی هست تا ببینم دارمش یا نه؟
انگار منتظر جواب کیان بود.
ـ با این جنگی که شد خیلیا رفتن شهرستان و کتابای قفسه‌هاشون رو آوردن پیش من.
اشاره کرد به کتابی که کیان در دست داشت.
ـ البته جریان اون کتاب فرق داره هااا.
خنده‌های سوسن پیچید در سرش.
ـ خب! پسر شهرستونی، پس تو به اعتراضات میگی اغتشاش! نُه، نُه ... من و تو هیچ تشابهی به هم نداریم.
کیان نمی‌دانست چرا برخلاف درگیری‌هایی که با خودش دارد، باز هم با سوسن قرار می‌گذارد. سوسن خونگرم بود؛ ولی از دوست داشتن حرف نمی‌زد. فقط گاهی شعرهای سهراب و شاملو را برایش می‌فرستاد و قلب کیان تند می‌تپید. او بعد از هر قرار، شور و شوق داشت و منتظر تماس بود.
کیان هنوز در شوک دیدنِ شعر اول کتاب بود و پیرمرد همچنان توضیح می‌داد.
ـ بعضیا کتاب هدیه می‌خرن؛ ولی نمی‌خوننش. بعضی هم دوره‌ی عاشقی رو گذروندن و کتابای هدیه‌ای رو می‌ارن می‌فروشن.
ـ ماجرای این کتاب چیه؟
پیرمرد از جا بلند شد. کتاب را از دست کیان گرفت و به قیمت پشت جلد نگاه کرد.
ـ این رو کسی برای فروش نیاورد.
همان‌طور که با دستمال گرد و غبار آن را می‌گرفت ادامه داد: «صاحبش یه دختری، فک کنم اسمش سوسن بود... همش می‌اومد از من کتاب می‌خرید. اهل شهرستان بود و با دو تا از دوستاش تو خونه‌ی اجاره‌ای ۳۸ متری زندگی می‌کردن. حتی پول خرید کتاب رو نداشت، اما قسطی می‌خرید. سر و وضعش خیلی مرتب بود هاااا.»
پیرمرد کتاب را داد دستش. کیان زل زد به دهان کتاب‌فروش.
ـ این کتاب مال همون دختره‌س. توی جریان ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه عکس و فیلم گرفت و فرستاد برای اون‌ور آبیا و پول گرفت. اینا رو بعداً دوستاش تعریف کردن. آخرش می‌دونی سرنوشتش چی شد؟
کیان کتاب را میان دست‌هایش فشرد. تصویر آخرین روز با سوسن از مقابل چشم‌هایش گذشت؛ روزی که با شعری از قیصر امین‌پور تمام شد. شعری در صفحه اول همان کتاب.
صدای سوسن در گوشش زنگ زد: «ببین کیان! من و تو نوجوون نیستیم که درگیر عشق رمانتیک بشیم. من دنبال رفتن اون‌ورم و به ازدواج فکر نمی‌کنم.»
کیان که هاج‌وواج نگاهش می‌کرد، گفت: «ولی من به این نوع رابطه‌ها معتقد نیستم. آخرش به کجا ختم میشه؟ اصلاً آدمایی مثل تو که همه چی رو می‌خوان تغییر بدن به کجا می‌رسن؟»
سوسن طاقت نیاورد. همان‌طور که وسایلش را از روی میز جمع می‌کرد، دستش به فنجان قهوه خورد. قهوه ریخت روی ورق‌های کتابی با جلد زرد که کیان برایش هدیه آورده بود.
ـ تو یه آدم قضاوتگری و نمی‌تونم با افکار عصر حجری‌ت کنار بیام.
سوسن کتاب را برداشت و جلوی صورت گرفت.
ـ این رو هم با خودم می‌برم تا همیشه یادم باشه گیرِ آدمایی مثل تو نیفتم که عشق رو طناب می‌دونن برای بستن دست‌وپای زن. برای همیشه بلاکت می‌کنم.
با سرفه‌های پیرمرد، کیان آهسته پرسید: «سرنوشتش چی شد؟ سرنوشت اون دختر؟»
ـ اوایل عید امسال، اسرائیل ساختمونای مسکونی خیابان جاجرودیِ حوالی میدون رسالت رو موشک زد. خونه‌ی دخترا هم از بین رفت. مثل اینکه فقط سوسن اونجا بوده و دوستاش رفته بودن شهرستون.
کیان آب دهانش را به سختی قورت داد: «یعنی سوسن!»
پیرمرد نفسی عمیق کشید.
ـ موند زیر آوار... این کتابا رو دوستاش آوردن. مثل اینکه وصیت کرده بود کتاب متابش رو بیارن پیش من.
نگاه کیان روی صفحه‌ی اول کتاب رفت. دستخط خودش را خوب می‌شناخت:
«حرف‌های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می‌کنی
وقت رفتن است.»
چند اسکناس به قیمت پشت جلد روی کتاب‌ها گذاشت و از جا برخاست. پیرمرد پرسید: «فقط همین؟ کتاب دیگه‌ای نمی‌خوای؟»
کیان جوابی نداد، کتاب را سُراند توی کیفش. هنزفری را در گوش‌هایش گذاشت و آهنگ فرانسوی را پلی کرد. آسمان خاکستری بود و پر از ابرهای بارانی. سیگاری گیراند، کام عمیقی گرفت و دودش را جلوی صورتش رها کرد و به سمت انقلاب راه افتاد.

captcha