کد خبر: ۳۳۸۸۲۰
تاریخ انتشار : ۰۴ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۶
از خاکریز تا خاطره؛ روایت مردان دفاع مقدس- بخش دوم

رشادت تا سرحد اسارت درس‌های آزادگی برای امروز

سیده یاسمن رودباری

یک روز در حوالی مهر، فرزندانش را روانه جبهه دفاع مقدس کرد یک پسر هرگز برنگشت از جنگ. مادر، هم چنان بعد از ۴۰ سال هنوز چشم‌انتظار است... چشم‌انتظار خبری، پلاکی، یا حتی کمی استخوانی... پسرِ دیگر وقتی برگشت یک وقت‌هایی در خانه اوج می‌گیرد هیچ کسی نمی‌داند که او را موج گرفته است... خودش هم نمی‌داند که تختش سنگر نیست و قاب روی دیوار، همان حاج حیدر، دیگر میان ما نیست... به پاس گرامیداشت هفته دفاع دفاع مقدس گزارش پیش رو روایتی است از لاله‌های زخمی.
سید‌حسن نصرالله و سید‌هاشم صفی‌الدین، همه محصول همان مدرسه‌ای هستند که در هشت سال دفاع مقدس بنا شد؛ مدرسه‌ای که درس آن ایستادگی، بصیرت و ازخودگذشتگی بود.
در حقیقت هفته دفاع مقدس، فرصت مرور خاطرات نیست؛ فرصت بازخوانی وظیفه است. دشمن امروز با جنگ شناختی، رسانه‌ای و اقتصادی، همان هدفی را دنبال می‌کند که دیروز با توپ و تانک. پس مقاومت امروز، تنها در میدان نظامی خلاصه نمی‌شود؛ در عرصه علم، فرهنگ، اقتصاد و رسانه نیز جاری است. دفاع‌مقدس به ما آموخت که پیروزی با تعداد نفرات و تجهیزات نیست؛ با ایمان، وحدت و رهبری الهی است.
ملت ایران در سخت‌ترین روزها، با تکیه بر همین اصول، از گردنه‌های خطر گذشت. امروز نیز همان آزمون تکرار می‌شود؛ آزمون بصیرت در برابر فتنه، ایستادگی در برابر فشار اقتصادی، و حفظ وحدت در برابر تفرقه. شهدا ستارگان راهنمایند و راه‌شان، راه حق است. پاسداشت این هفته، تنها با سخنرانی و تجلیل محقق نمی‌شود؛ با عمل به آرمان‌هایشان محقق می‌شود. اگر هر ایرانی، سهم کوچکی از آن ایثار را در زندگی خود جاری کند، ایران قوی‌تر، امیدوارتر و سربلندتر خواهد شد. دفاع مقدس، شناسنامه افتخار ملتی است که ثابت کرد ایمان، از هر سلاحی قوی‌تر است.
کمبود امکانات موجب توقف مبارزه نشد
سردار جعفر جهروتی‌زاده رزمنده و جانباز دفاع مقدس درباره مسئولیت‌هایی که در طول جنگ بر عهده‌ دارد نیز می‌گوید: «فعالیت خود را از فرماندهی یک تیم عملیاتی در بانه آغاز کردم، سپس در کامیاران و مریوان فرمانده محور شدم، مدتی مسئول آموزش نیروهای بومی بودم و پس از آن فرمانده گردان تخریب و جانشین گردان مالک بود. در ادامه نیز فرمانده تیپ تخریب و پس از شهادت شهید همت به قرارگاه رمضان رفتم.»
او درباره روز پذیرش قطعنامه نیز اینچنین روایت می‌کند: «در پایگاهی در حدود ۶۰ کیلومتری داخل خاک عراق مستقر بودیم که خبر پذیرش قطعنامه از سوی امام خمینی(ره) به ما رسید.»
او می‌گوید شنیدن این خبر فضای عجیبی در پایگاه ایجاد کرد و بعضی از رزمندگان گوشه‌ای نشستند و‌گریه کردند. 
به گفته او، سال‌ها سختی کشیده‌اند و پذیرش قطعنامه برایشان بسیار سنگین است.
وی ادامه می‌دهد: «پس از مدتی دشمن حمله کرد و نیروها مجبور شدند عقب‌نشینی کنند و روی خط مرزی مستقر شوند. حتی پس از پذیرش قطعنامه نیز عراق مرتب آتش‌بس را نقض می‌کرد.»
این جانباز دفاع مقدس درباره مجروحیت‌های خود نیز می‌گوید: «16 بار مجروح شدم و شدیدترین مجروحیتم در یکی از عملیات‌ها اتفاق افتاد؛ عملیاتی که در آن چند نفر از نیروهای کنارم به شهادت رسیدند و وضعیت خودم نیز بسیار وخیم بود.»
جهروتی‌زاده با وجود همه سختی‌های جنگ، آن دوران را یکی از بهترین روزهای زندگی خود می‌داند و بیان می‌کند: «در آن سال‌ها رفاقت‌هایی شکل گرفت که شاید دیگر مانند آن تکرار نشود.»
او می‌گوید: «هر زمان دلم می‌گیرد، به یاد دوستان شهیدم می‌افتم و بسیاری از کسانی که آن روزها در کنار یکدیگر بودیم، امروز در میان ما حضور ندارند.»
او در ادامه از حاج احمد متوسلیان یاد می‌کند و روحیه او را خاص می‌داند. جهروتی‌زاده روایت می‌کند: «در سال ۱۳۵۹، زمانی که در مریوان بودیم، خبر رسید یکی از نیروهای بومی در جاده کمین خورده است. حاج احمد بدون اینکه منتظر امکانات خاصی بماند، خودش راهی منطقه شد.»
به گفته او، حاج احمد نیروها را به گونه‌ای تربیت کرده بود که حتی اگر سلاح هم نداشته باشند، نباید در برابر دشمن تسلیم شوند. او اعتقاد داشت نیروها باید با همان امکاناتی که در اختیار دارند و با توکل به خدا وظیفه خود را انجام دهند. جهروتی‌زاده تصریح می‌کند: «حاج احمد همواره بر این باور بود که کمبود امکانات نباید موجب توقف مبارزه شود و حتی در شرایطی که امکانات بسیار محدود بود، می‌توان با توکل به خدا کار را پیش برد.»
او درباره خبر ربوده شدن حاج احمد متوسلیان نیز می‌گوید: «مدتی منتظر بازگشت او بودیم و اصلاً تصور نمی‌کردیم چنین اتفاقی برای فرماندهمان افتاده باشد. زمانی که خبر به ما رسید، فضای بسیار سنگینی ایجاد ‌شد.»
جهروتی‌زاده تأکید می‌کند که حاج احمد برای ما فقط یک فرمانده نبود؛ او با نیروها زندگی می‌کرد و در سخت‌ترین شرایط در کنارشان حضور داشت.
او معتقد است حاج احمد یکی از شخصیت‌های بسیار تأثیرگذار آن دوران بود و اگر این اتفاق برای او رخ نمی‌داد، می‌توانست در ادامه مسیر نقش مهمی داشته باشد.
جهروتی‌زاده در توصیه‌ای به جوانان امروز، بر تقوا، خداترس بودن و توکل به خدا تأکید می‌کند و می‌گوید: «انسان باید در زندگی تقوا داشته باشد و به خدا توکل کند.»
او درباره زندگی پس از جنگ نیز توضیح می‌دهد: «از حدود سال ۱۳۷۰ به بعد وارد دانشگاه شدم و به فعالیت‌های دیگری نیز مشغول هستم. 
وی می‌گوید: «آنچه از سال‌های جنگ برایم باقی مانده، خاطرات دوستانی است که بسیاری از آنها به شهادت رسیده‌اند.»
جهروتی‌زاده مرور این خاطرات را سخت می‌داند، اما تأکید می‌کند: «این خاطرات باید گفته و نوشته شوند تا نسل‌های بعد بدانند چه اتفاقاتی در آن سال‌ها رخ داده است.»
‌ از سنگر تا میدان رسانه
امروز میدان نبرد تغییر کرده است. تهدیدها دیگر فقط نظامی نیستند؛ جنگ شناختی، رسانه‌ای، اقتصادی و فرهنگی، مرزهای تازه‌ای ساخته‌اند. بنابراین، انتقال فرهنگ دفاع مقدس نباید در قالب کلیشه، مراسم تکراری یا روایت‌های یک‌جانبه خلاصه شود. نسل امروز نیازمند روایت‌های واقعی، مستند، بی‌واسطه و قابل لمس است.
جوان امروز اگر بداند شهیدان برای چه ارزش‌هایی ایستادند، می‌تواند همان روحیه را در عرصه علم، فناوری، کارآفرینی، ورزش، هنر و خدمت به مردم جاری کند. دفاع مقدس، تنها یادآوری گذشته نیست؛ راهنمای عمل در زمان حال است. هر اندازه روایت‌ها صادقانه‌تر و هنرمندانه‌تر باشند، تأثیرگذاری آن‌ها بر نسل جدید بیشتر خواهد بود.
 پایداری در روزهای سخت اسارات
به گفته سرتیپ دوم آزاده و جانباز مجتبی جعفری، هم‌رزم با شهید چمران و ۲۵ ماه اسیر جنگی، یکی دو روز بعد میان نیروهای دو طرف ارتباط‌هایی برای تنظیم وضعیت آتش‌بس شکل می‌گیرد. نیروهای عراقی مدعی می‌شوند که نیروهای ایرانی باید از موضع خود عقب‌نشینی کنند، زیرا به ادعای آنها، پیش از آغاز آتش‌بس در آن منطقه مستقر نبوده‌اند.
او می‌گوید: «مذاکرات ادامه پیدا کرد و نمایندگان دو طرف و ناظران سازمان ملل تلاش کردند به توافق برسند، اما نتیجه‌ای حاصل نشد.»
جعفری روایت می‌کند: «روز اول شهریور سال ۱۳۶۷، مصادف با عاشورا، حدود ظهر، ستون بزرگی از ‌تانک‌ها و نفربرهای عراقی به سمت نیروهای ایرانی حرکت کرد. حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ دستگاه‌ تانک و نفربر در مقابل آنها قرار گرفت.»
او توضیح می‌دهد: «نیروهای ایرانی همه سلاح‌ها را آماده کرده‌اند، اما از طریق بی‌سیم مرتب به آنها دستور داده می‌شود کسی بدون دستور شلیک نکند؛ زیرا فرماندهان نمی‌خواهند آتش‌بس نقض شود و جنگ دوباره آغاز شود.»
به گفته جعفری، نیروهای عراقی نیز در ابتدا تیراندازی نکردند، اما می‌دانند نیروهای ایرانی اجازه شلیک ندارند و به همین دلیل جلو می‌آیند تا آنها را تقریباً محاصره کنند.
جعفری می‌گوید که مرتب با فرمانده لشکر تماس داشتیم و وضعیت را گزارش می‌داده است. در نهایت فرمانده لشکر به او دستور می‌دهد نزد فرمانده عراقی‌ها برود و از آنها بخواهد عقب‌نشینی کنند تا نیروهای ایرانی نیز عقب بروند و مسئله حل شود.
او روایت می‌کند: «به سمت فرمانده عراقی رفتم و به او گفتم فرمانده لشکر ایرانی اعلام کرده اگر نیروهای عراقی عقب بروند، نیروهای ایرانی نیز به آن طرف رودخانه می‌روند تا مسئله حل شود.»
به گفته جعفری، فرمانده عراقی در پاسخ می‌گوید: «۱۷ یا ۱۸‌تانک در اختیار دارد و نمی‌تواند در مقابل ۳۰۰ یا ۴۰۰‌تانک تصمیم بگیرد. سپس از جعفری می‌خواهد نزد فرمانده گردان برود. جعفری نیز به محل فرمانده گردان می‌رود و همان درخواست را مطرح می‌کند، اما فرمانده گردان نیز می‌گوید باید موضوع را با فرمانده تیپ در میان بگذارد.»
جعفری ادامه می‌دهد: «در گرمای ظهر شهریور، با یک نفربر عراقی به سمت محل فرمانده تیپ حرکت کردیم. فرمانده تیپ عراق، افسر ارشد بسیار مرتب و آراسته‌ای بود و من با لباس خاکی و گرد و غبار جبهه مقابل او قرار گرفتم. فرمانده عراقی از دیدن من تعجب کرد.»
جعفری خود را فرمانده یگان ایرانی مقابل آنها معرفی می‌کند و توضیح می‌دهد برای جلوگیری از نقض آتش‌بس آمده است. او درخواست می‌کند اگر نیروهای عراقی عقب بروند، نیروهای ایرانی نیز عقب بروند تا دوباره جنگ آغاز نشود.
فرمانده عراقی اعلام می‌کند: باید با بغداد تماس بگیرد. جعفری که به زبان عربی مسلط است، متوجه می‌شود موضوع مکالمه تلفنی تنها عقب‌نشینی نیروهای ایرانی نیست و عراقی‌ها در حال هماهنگی برای هدایت نیروهای خود هستند. در نهایت، او را به یک سنگر می‌برند.
جعفری از همان‌جا با بی‌سیم با فرمانده گروهان‌های خود تماس می‌گیرد و اعلام می‌کند: «فرمانده لشکر دستور داده اگر عراقی‌ها عقب رفتند، نیروهای ایرانی نیز عقب بروند.»
او روایت می‌کند، در نهایت تعدادی از نیروهای ایرانی با خودروهای عراقی به سمت منطقه‌ای که پل منهدم شده است منتقل می‌شوند و از آنجا به سمت ایران بازمی‌گردند.
به گفته جعفری، حدود دو هزار نفر در آن منطقه حضور دارند و حدود هزار و ۳۰۰ نفر به این شکل تخلیه می‌شوند.
اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. جعفری توضیح می‌دهد: «در همین فاصله، یک کامیون ایرانی که تعدادی از نیروهای آنها را منتقل می‌کند، توسط یک نفربر عراقی متوقف می‌شود. نیروهای عراقی درباره هویت سرنشینان سؤال می‌کنند و پس از اینکه متوجه می‌شوند آنها ایرانی هستند، به جای انتقالشان به سمت ایران، آنها را به سمت مواضع خود می‌برند.»
کامیون در پایین همان تپه‌ای که جعفری در سنگر حضور دارد، متوقف می‌شود و حدود ۳۰ تا ۴۰ نیروی ایرانی از آن پیاده می‌شوند. جعفری با شنیدن صدای فارسی آنها از سنگر بیرون می‌آید و متوجه می‌شود تعدادی از نیروهای خودشان اسیر شده‌اند.
او ادامه می‌دهد، در نهایت فرمانده عراقی برای آنها توضیح می‌دهد جنگ تمام شده و آنها قصد نقض آتش‌بس را ندارند و قرار است نیروهای ایرانی را به قرارگاه لشکر ببرند تا موضوع بررسی شود.
جعفری می‌گوید: «در آن شرایط دو احتمال را در نظر داشتیم؛ نخست اینکه حدود ۴۰ عراقی را ۴۸ ساعت قبل اسیر کرده و بعد آزاد کرده‌اند و احتمال می‌دهند این موضوع در تصمیم عراقی‌ها تأثیر داشته باشد. از سوی دیگر، آنها در محاصره تعداد زیادی سرباز مسلح عراقی قرار دارند و اگر مقاومت کنند، احتمال درگیری و وقوع اتفاقی ناگوار وجود دارد. بنابراین تصمیم گرفتیم همراه نیروهای عراقی برویم.»
او روایت می‌کند: «سوار کامیون شدیم و حدود ساعت سه بعدازظهر روز اول شهریور ۱۳۶۷، مصادف با عصر عاشورا، حرکت کردیم. حدود ساعت دو بامداد ما را در یک پادگان پیاده کردند و وارد اتاقی شدیم که حتی جایی برای نشستن نداشت و تا صبح همان‌جا ‌ایستادیم.»
جعفری درباره آغاز دوران اسارت نیز توضیح می‌دهد: «صبح ما را به بازداشتگاه منتقل کردند. حدود ۴۸ ساعت در آنجا ماندیم و سپس به بغداد منتقل شدیم. نزدیک ۴۰ روز در بغداد نگه داشته شدیم و پس از شکست نخستین مذاکرات ایران و عراق، همراه حدود ۳۵۰ افسر ایرانی که برای آزادی آماده شده‌ بودند، به اردوگاهی در تکریت منتقل شدیم.»
او می‌گوید: «25 ماه در اردوگاه‌های عراق اسیر ‌ماندیم و در این دوران برادرم نیز همراه من در اسارت بود. سرانجام در ۲۱ شهریور ۱۳۶۹ آزاد ‌شدیم.»
جعفری تأکید می‌کند که سختی اسارت فقط به شرایط فیزیکی محدود نمی‌شود. آنها خانواده دارند؛ همسر، فرزند، پدر و مادر. خانواده‌ها از سرنوشت آنها خبر ندارند و خودشان نیز از خانواده بی‌خبر هستند. به گفته او، همین بی‌خبری و نگرانی یکی از سخت‌ترین بخش‌های دوران اسارت است.
او شرایط زندگی در اردوگاه‌ها را نیز بسیار دشوار توصیف می‌کند و می‌گوید: «کمبود امکانات و فشارهای اردوگاه به حدی بود که پس از بازگشت، وضعیت جسمی بسیاری از اسرا به شدت تغییر کرده بود.»
جعفری در عین حال تأکید می‌کند: «تجربه اسارت افراد با یکدیگر متفاوت است و نوع اسیر شدن، شرایط اردوگاه و میزان سخت‌گیری‌ها برای افراد مختلف فرق می‌کند، اما برای همه اسرا، تحمل دوری از خانواده و محرومیت از ساده‌ترین امکانات زندگی دشوار است.»

captcha