دفـاع مقـدس؛ سرمایه اجتماعی و فرهنگی مردم ایران اسلامی
سیده یاسمن رودباری
پدر جان، من به یاد سگهای آبادی میافتم که وقتی حملهور میشدند، اگر نمیترسیدی، هرگز جرات جلو آمدن را نداشتند و به کوچکترین تکانِ دست تو پا به فرار میگذاشتند؛ وگرنه، اگر از آنها میترسیدی، جرات مییافتند و حمله میکردند. اسرائیل سرزمینهای ما را همینگونه اشغال کرده است. این عبارت در نوشتهای از شهید سید مرتضی آوینی با حالوهوای روایت جبهه و عملیات والفجر ۸ آمده است و چه زیبا، او خطاب به پدرش از خاطرات حمله دشمن سخن میگوید.
سؤالم از تو این است: انسانهایی را میشناسی که روزها و شبها ناز خدا را کشیده باشند؛ در رزم و سکون، در قیاموقعود، نیازها گفته و رازها شنیده باشند؟ انسانهایی که اناالحق را نهفقط در کلام که در رفتار و جانشان فریاد کرده باشند؟ همانها که وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ بر پیشانیشان حک شده بود؛ مردانی که رقص برای خدا را در خون خود به تماشا نشستند، خون را سجدهگاه کردند و با شهادت، خطبهای ماندگار برای تاریخ خواندند. اینجا سخن از جانفشانی است؛ از آدمهایی که برای فهم دقیق معنای آن، باید پای روایتشان نشست. در این گزارش که به مناسبت هفته دفاع مقدس تهیه شده همراه ما باشید.
آن روزها که ایران ایستاد
۳۱ شهریور ۱۳۵۹، با نخستین گلولههای رژیم بعث، ایران وارد دورهای شد که بعدها دفاع مقدس نام گرفت. هشت سال مقاومت، نهفقط یک جنگ که آزمون بزرگ یک ملت بود؛ آزمونی که در آن ایمان، وحدت و ایستادگی، بر قدرت ماشین جنگی دشمن غلبه کرد.
هفته دفاع مقدس، صرفاً یک مناسبت تقویمی نیست. این هفته، فرصتی برای بازخوانی حافظه جمعی ایرانیان و پرسیدن یک پرسش کلیدی است: چگونه ملتی با کمترین امکانات، در برابر تجاوزی بینالمللی ایستاد و سربلند ماند؟ پاسخ را باید در ترکیب رهبری دینی، حضور مردمی، وحدت ملی و باور به آرمانهای انقلاب جستوجو کرد.
جنگ تحمیلی؛ خاطراتی که هنوز زندهاند
جنگ تحمیلی، مرزهای جغرافیایی را هدف گرفته بود، اما دشمن با قدرتی بزرگتر از ارتش روبهرو شد: ملتی که جبهه و شهر را یکی کرده بود. از نوجوان داوطلب تا مادر پشتجبهه، از رزمنده تا امدادگر، از دانشآموز تا پرستار، همه در ساختن این حماسه سهم داشتند. دفاع مقدس نشان داد مقاومت، تنها به سلاح نیست؛ به باور، سازماندهی، فداکاری و ایستادگی است.
آنچه این هشت سال را مقدس کرد، نهفقط خون شهیدان، بلکه معنای تازهای بود که به مفاهیمی چون وطن، دین، عزت و استقلال بخشیده شد. دشمن میخواست ایران را تجزیه کند، انقلاب را سرنگون سازد و اراده ملت را بشکند؛ اما نتیجه معکوس شد. دفاع مقدس به یک سرمایه اجتماعی و فرهنگی تبدیل شد که تا امروز نیز اثرگذار است.
پای روایت مردان دفاع
سردار جعفر جهروتیزاده رزمنده و جانباز دفاع مقدس درباره آغاز فعالیتهای انقلابی خود بیان میکند که حدود ۱۷ سال دارد که فعالیتهایش در دوران مبارزه با رژیم شاهنشاهی آغاز میشود. پس از پیروزی انقلاب، احساس میکند باید از دستاوردهای انقلاب دفاع کند.
جهروتیزاده روایت میکند، مدتی پس از پیروزی انقلاب، در جریان اتفاقات مهاباد و حمله نیروهای ضدانقلاب به پادگان، همراه شهید عبدالله امرهای از دفتر آیتالله طالقانی به مهاباد اعزام میشود. به گفته او، زمانی که به منطقه میرسند، وضعیت بسیار بحرانی است؛ پادگان به دست ضدانقلاب افتاده و توپهای ۱۰۵ میلیمتری به ارتفاعات منتقل شده و شهر را زیر آتش گرفتهاند. بیمارستان و درمانگاهها نیز مملو از مجروحان و شهدا هستند و تعداد زیادی از قربانیان را زنان و کودکان تشکیل میدهند.
او ادامه میدهد: پس از مهاباد، مدتی در صداوسیمای سنندج مستقر میشوند. نیروهای ضدانقلاب چندین بار برای تصرف صداوسیما حمله میکنند، اما با مقاومت نیروها موفق نمیشوند این مرکز را به تصرف خود درآورند.
جهروتیزاده درباره حضور در بانه نیز روایت میکند: پس از سنندج به سمت بانه حرکت میکنند و در مسیر، در گردنه خان، درگیریهایی رخ میدهد. زمانی که به ورودی شهر بانه میرسند، نیروهای مسلح ضدانقلاب در شهر مستقر هستند. شهید عبدالله امرهای برای اینکه بتوانند بدون درگیری وارد شهر شوند، دستور میدهد سلاحها را زیر صندلیهای مینیبوس مخفی کنند و لباسهای نظامی را از تن دربیاورند. آنها با ظاهر مسافران عادی وارد شهر میشوند و خود را به فرمانداری میرسانند.
به گفته او، پس از ورود به فرمانداری، درگیری شدیدی آغاز میشود. شهید غلامعلی پیچک بالای ساختمان فرمانداری با یک قبضه کالیبر ۵۰ مستقر میشود و درگیری از بعدازظهر تا صبح ادامه پیدا میکند. پس از عقبنشینی نیروهای ضدانقلاب، نیروها در فرمانداری مستقر میشوند و مدتی بعد حاج احمد متوسلیان فرماندهی آنجا را برعهده میگیرد.
جهروتیزاده شرایط نیروها در آن روزها را بسیار سخت توصیف میکند و میگوید، گاهی حتی برای آب خوردن و وضو گرفتن نیز با مشکل مواجه میشوند و از بالای کوهها برف میآورند و آب میکنند. به گفته او، امکانات بسیار محدود است و نیروها با سختی زیادی زندگی میکنند.
او ادامه میدهد، مدتی بعد بخشی از نیروها با بالگَرد به سقز منتقل میشوند. وضعیت نیروها به دلیل کمبود امکانات و شرایط سخت بسیار نامناسب میشود و تعدادی از نیروها بیمار میشوند؛ بهگونهای که ادامه ماندن در آنجا برایشان خطرناک میشود.
این رزمنده دفاع مقدس درباره ادامه فعالیتهای خود میگوید پس از بانه به کرمانشاه و سپس به کامیاران اعزام میشود. در کامیاران همزمان فرمانده محور و مسئول آموزش نظامی نیروهای بومی است و نیروهایی که از مناطق مختلف میآیند، آموزش میبینند. پس از آن به مریوان میرود و مسئولیت فرماندهی محور را بر عهده میگیرد.
او از منطقهای به نام سلطان احمد در مریوان نیز یاد میکند و میگوید، زمین این منطقه بهشدت آلوده به مین است. تعدادی از نیروهای ارتش برای پاکسازی منطقه میروند، اما دو شهید و دو مجروح میدهند و نمیتوانند کار را ادامه دهند. در ادامه، نیروهای تحت مسئولیت او وارد منطقه میشوند و حدود سه هزارمین ضدنفر را خنثی میکنند.
جهروتیزاده اضافه میکند، پس از آن، حاج احمد او را بهعنوان فرمانده گردان تخریب منصوب میکند. مدتی نیز جانشین گردان مالک است و پس از آن مسئولیتهای دیگری را در بخش تخریب برعهده میگیرد.
او درباره ورود به جبهه جنوب نیز توضیح میدهد: پس از مدتی برای تشکیل تیپ ۲۷ محمد رسولالله به جنوب اعزام میشوند. حدود ۲۰ بهمن سال ۱۳۶۰ وارد منطقه میشوند و تعداد نیروها حدود ۴۰ نفر است؛ درحالیکه امکانات بسیار محدودی در اختیار دارند.
به گفته جهروتیزاده، حاج احمد متوسلیان با همین نیروها تیپی را تشکیل میدهد که بعدها ۱۱ گردان دارد. نیروها حدود ۴۳ روز منطقه را برای عملیات شناسایی میکنند. یکی از مأموریتهای آنها نیز شناسایی توپخانه دشمن است.
او روایت میکند، در یکی از این مأموریتها، همراه شهید عباس کریمی، شهید رضا چراغی، شهید حسین و یکی از نیروهای بومی منطقه، وارد عمق مواضع دشمن میشوند و حدود ۹۴ قبضه توپ دشمن را شناسایی و شمارش میکنند.
جهروتیزاده یکی از شبهای این شناسایی را از خاطرات ماندگار خود میداند و میگوید، در آن شب، زمانی که به نزدیکی مواضع توپخانه دشمن میرسند، دیگر امکان بازگشت ندارند؛ زیرا حرکت در روشنایی روز احتمال شناساییشدن آنها را افزایش میدهد؛ بنابراین همانجا میمانند. در همین شرایط، آب همراه نیروها تمام میشود.
او ادامه میدهد: یکی از نیروها برای آوردن آب به سمت تانکر عراقی میرود و در آنجا با دو سرباز عراقی مواجه میشود. این نیرو موفق میشود آب بیاورد و رزمندگان با همان آب وضو میگیرند و نماز جماعت میخوانند. به گفته جهروتیزاده، باوجود همه خطرها، مأموریت شناسایی با موفقیت انجام میشود.
۴۷ سال زندگی نظامی یک آزاده
سرتیپ دوم آزاده و جانباز مجتبی جعفری درباره مسیر حضور خود در دفاع مقدس، همرزمی با شهید چمران و ۲۵ ماه اسارت روایت میکند: سال ۱۳۳۹ متولد میشود و در سال ۱۳۵۷، پیش از پیروزی انقلاب، دیپلم میگیرد. او در سال ۱۳۵۸ وارد دانشکده افسری نیروی زمینی ارتش میشود و سه سال دوره آموزشی خود را در دانشگاه افسری میگذراند.
جعفری توضیح میدهد، در همان سه سال، هم در مرخصیهای طولانی عید و تابستان و هم به واسطه دانشگاه، برای حضور در جبهه، آموزش نیروها و بازبینی عملیات دفاع مقدس اعزام میشود. به گفته او، در دوران دانشجویی بیش از هفت یا هشت بار به جبهه میرود و در عملیات مختلف شرکت میکند.
او یکی از مهمترین حضورهای خود را مربوط به سال ۱۳۶۰ میداند؛ زمانی که حدود شش ماه از آغاز جنگ گذشته است. جعفری میگوید که در آن مقطع، بهصورت داوطلبانه همراه حدود ۲۲ نفر از دانشجویان سال اول دانشکده افسری به منطقه سوسنگرد میرود.
در سوسنگرد، او با نیروهای شهید دکتر مصطفی چمران آشنا میشود. جعفری توضیح میدهد که نیروهایی که زیر نظر شهید چمران فعالیت میکنند، چریکهای جنگهای نامنظم نام دارند و از رزمندگان، سربازان و نیروهای داوطلب تشکیل شدهاند.
او ادامه میدهد، به واسطه ارتباطی که از اهواز با دکتر چمران پیدا میکنند، به یکی از روستاهای منطقه سوسنگرد میروند و در کنار نیروهای او آموزش میبینند و برای یک عملیات آماده میشوند.
جعفری از یکی از اقدامات آن روزها نیز یاد میکند و میگوید که در دو منطقه، آب کارون و کرخه به سمت بیابانهای مقابل نیروهای عراقی هدایت میشود تا هم مانعی برای پیشروی دشمن ایجاد شود و هم حرکت نیروهای عراقی در منطقه دشوارتر شود.
به گفته او، دشمن که از تصرف اهواز و سوسنگرد ناامید شده است، در آن مناطق خاکریزهای بزرگی ایجاد میکند و پشت آنها موضع میگیرد. نیروهای ایرانی در کنار نیروهای شهید چمران آموزش میبینند تا یکی از این خاکریزها را منهدم کنند و مسیر آب را دوباره باز کنند.
جعفری تصریح میکند که در آن زمان، هدفهای بزرگی در ذهن دارند؛ از جمله آزادسازی پادگان حمید. باوجود محدود بودن امکانات و نیروهای ایرانی در مقایسه با دشمن، حضور و عملیات نشان میدهد که جبهه ایران خالی از نیرو نیست.
او درباره عملیات شب ۱۲ فروردین سال ۱۳۶۰ روایت میکند، نیروها حمله میکنند و عملیات تا صبح ادامه پیدا میکند، اما موفق به شکستن خاکریز نمیشوند. مواد منفجرهای که همراه دارند برای انهدام آن خاکریز بزرگ کافی نیست و نیروها روز ۱۳ فروردین بازمیگردند و روز بعد دوباره در کلاس حاضر میشوند.
جعفری این حضور را مقدمه آشنایی خود با شهید مصطفی چمران میداند و میگوید که این شهید در سال ۱۳۶۰ به شهادت میرسد و فرصت زیادی برای نشاندادن تواناییهایش در جنگ پیدا نمیکند.
او تأکید میکند که ارتباط روحی و معنویاش با شهید چمران پس از آن نیز ادامه پیدا میکند و بعدها از علاقهمندان و مطالعهکنندگان زندگی او میشود و در مناسبتهای مختلف درباره سیره و زندگی این شهید سخن میگوید.
جعفری چمران را شخصیتی چندوجهی توصیف میکند و میگوید که او در علم و دانش از زمان خود جلوتر است، دکترای فیزیک پلاسما دارد و در آمریکا به فعالیت علمی مشغول است، اما وقتی شرایط لبنان و حملات رژیم صهیونیستی به این کشور را میبیند، امکانات خود را کنار میگذارد و راه مبارزه را انتخاب میکند.
به گفته او، شهید چمران در لبنان در کنار امام موسی صدر فعالیت میکند و در شکلگیری جنبش امل نقش دارد. در کنار روحیه مبارزاتی، انسانی لطیف، معنوی و هنرمند است، شعر میگوید، مینویسد و نقاشی میکند. جعفری معتقد است حتی اگر نقاشیهای چمران از نظر حرفهای در سطح یک نقاش متخصص نباشد، نشاندهنده روح لطیف و هنری او است. جعفری جمعشدن این ویژگیها در یک انسان را قابلتوجه میداند و میگوید برای او جالب است که یک فرمانده جنگی میتواند در عین شجاعت و صلابت، روحی لطیف و هنری داشته باشد.
او درباره ادامه مسیر نظامی خود توضیح میدهد، پس از پایان دوره دانشکده افسری و دوره مقدماتی، از اول مهرماه سال ۱۳۶۲ بهعنوان فرمانده گروهان مستقیماً وارد جنگ میشود و تا پایان جنگ در جبهه حضور دارد. در مقطعی نیز بهعنوان معاون گردان فعالیت میکند. جعفری روزهای پایانی جنگ را یکی از عجیبترین مقاطع آن دوران میداند. او روایت میکند که پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸، قرار است آتشبس در ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ برقرار شود، اما در فاصله میان پذیرش قطعنامه و اجرای آتشبس، درگیریهایی در جنوب و غرب کشور رخ میدهد و عملیات مرصاد نیز در همین مقطع انجام میشود. پس از آن قرار است نیروهای حافظ صلح سازمان ملل در مناطق مستقر شوند و آتشبس بهصورت رسمی اجرا شود. در آن زمان، جعفری معاون گردان است و یگان آنها پس از درگیریهای قبلی، شهید و مجروح داده و بخشی از تجهیزاتش نیز آسیبدیده است؛ به همین دلیل دوباره سازماندهی و بازسازی میشوند. جعفری میگوید که شب
۲۹ مرداد به آنها مأموریت داده میشود یگان را به منطقهای در محدوده بین دهلران و استان ایلام منتقل کنند؛ منطقهای که قرار است در آن آتشبس برقرار شود و نیروی خودی در مقابل دشمن حضور ندارد. آنها شبانه حرکت میکنند و مسیر بسیار دشوار است. پلها نیز توسط دشمن منهدم شدهاند. سرانجام صبح، حدود ساعت شش، در مقابل نیروهای عراقی صفآرایی میکنند، بدون اینکه تیراندازی صورت بگیرد. نیروهای عراقی پرچم عراق را بالا میبرند و نیروهای ایرانی نیز پرچم ایران را به نشانه آغاز آتشبس بالا میبرند.