«محمد»؛ روایتی که باید در جهان تکرار شود
محمد، دانشآموز کلاس دوم مدرسه شجره طیبه میناب، در حمله موشکی آمریکا به این مدرسه، خواهرش را از دست داد و خودش با سوختگی شدید صورت و دست، پنجبار زیر تیغ جراحی رفت؛ اما هنوز درمان نشده است.
به گزارش خبرگزاری میزان، اسمش «محمد» است؛ «محمد شرفی». سال گذشته همین روزها کلاس اول بود. با شور و شوق آماده میشد که به مدرسه برود، درس بخواند، بزرگ شود و رؤیاهای قشنگش را به حقیقت بدل کند. خواهرش هم در همان مدرسه درس میخواند. خانهشان بوی دفتر و مداد تازه داشت. محمد فکر میکرد دنیا جای بزرگی است برای دیدن، خواندن و ساختن؛ ولی قساوت و خوی شیطانی خونخواران عالم، محمد را مجروح کرد و خواهرش را شهید.
نهم اسفند ۱۴۰۴، آسمان میناب رنگ دیگری داشت. موشکهای تاماهاک، آن پرندههای آهنی مرگ که آمریکاییها از دوردست روانه کردند، به مدرسه رسیدند. سقف مدرسه شکافت. دیوارها لرزید. آرزوها زیر آوار ماندند. کلاسها، دفترها، زنگ تفریح، صدای خنده بچهها؛ همه در چند ثانیه میان دود و خاک گم شدند. مدرسهای که باید جای امن کودکی باشد، در یک لحظه به ویرانهای از درد تبدیل شد.
او دانشآموز مدرسه شجره طیبه میناب است. تنها جرمش این است که به مدرسه رفته تا درس بخواند. نه لباس نظامی بر تن داشته، نه پشت لانچر نشسته و نه چیزی از سیاست میداند.
زخمهایی که شمرده نمیشوند
در حادثه مدرسه میناب، صورت و دستهایش به شدت دچار سوختگی شده. پدرش میگوید تا حالا پنجبار عمل کرده، ولی هنوز کاملاً درمان نشده؛ جای جراحات و سوختگی روی چهره معصوم و زیبایش و پشت دستهایش هست و انگشتانش از حالت عادی خارج شده؛ انگشتهایی که دیگر نمیتواند مداد سیاه را بچرخاند و مشق کودکیهای محمد را بر صفحه بنشاند.
امسال، اما برقی در نگاهش نیست. مات و مبهوت، در میان مزار هممدرسهایهایش میچرخد. انگار هنوز باور نمیکند همکلاسیهایش زیر خاکاند و او روی زمین مانده؛ با صورتی سوخته، با دستهایی لرزان، با نگاهی که برقش را از دست داده.
اما روایت محمد با یک حادثه تمام نمیشود. محمد هنوز زنده است. کلاس دوم است. هنوز باید مشق بنویسد، هنوز باید رؤیا ببیند، هنوز باید بخندد. اما دستهایش، دستهای قبل نیستند. صورتش، صورت قبل نیست و پزشکان میگویند تا چند ماه آینده باید دوباره زیر تیغ برود. عمل ششم. شاید ششم، شاید هفتم. هیچکس نمیداند. اما هیچ تیغی، هیچ بخیهای، هیچ بیمارستانی نمیتواند خواهرش را برگرداند.
محمد، تو فقط یک دانشآموز بودی و جرمت این بود که به مدرسه رفتی؛ و حالا ما باید روایت کنیم، روایت کنیم تا شاید دنیا بفهمد که یک کودک، یک کتاب، یک مداد، یک رؤیا، از همه سیاستهای پلید ستمگران ارزشمندتر است.
چرا باید روایت کرد؟
جنایت میناب را باید روایت کرد و دربارهاش برای همیشه نوشت. حقیقت باید فریاد زده شود تا شاید گوشهای کر دنیا بشنوند.
باید روایت کرد، جنایت آنان که کودک را هدف میگیرند، مدرسه را ویران میکنند، خواهر را شهید میکنند و بعد، سکوت را به دنیا هدیه میدهند.
باید روایت کرد تا شاید وجدانهای خفته بیدار شوند. تا مدرسه، جای امن کودکی بماند. تا زنگ تفریح، صدای خنده باشد، نه انفجار. تا دفتر مشق، جای نوشتن رؤیا باشد، نه جای ثبتنام شهیدان کوچک.
محمد، فقط یک دانشآموز بود. جرمش این بود که به مدرسه رفته بود.