کد خبر: ۳۳۸۵۹۵
تاریخ انتشار : ۳۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۱

گاهی آدم نمی‌داند چه چیزی کم دارد...

نسرین باقرزاده

فقط یک بغض بی‌دلیل، خستگی بی‌انتها، و دلتنگی کهنه‌ای ا‌ست که بی‌هیچ هشدار، آدم را راهی حرم می‌کند.
من هم روزی، با دلی شکسته و چشمانی خسته، خود را به این آستان رساندم.
میان آن‌همه جمعیت، آرام گوشه‌ای نشستم و فقط نگاهش کردم...
تا رسیدم به آن فراز از زیارت که زمزمه می‌کرد: «پروردگارا... از سرزمینم به سوی تو آهنگ کردم، و کوه‌ها را به امید رحمتت درنوردیدم... پس مرا ناامید باز مگردان و دلِ آرزومندم را بی‌پاسخ رها مکن...»
آن روز، همه‌ی دردهایم را بر دیوارهای صحن ریختم... انگار آوارشان کردم بر پناهِ سنگیِ حرم، و از خودم‌گریختم. 
سوز اشک در گوشه‌ی چشمانم، دلم را هم به آتش کشیده بود. تا ناگاه، صدایی خاموش در جانم وزید...
ندایی از جنس مهر، که می‌گفت: «رها کن... بگذار نسیمِ رحمت در تو بوزد، در تو بدود، ریشه بدواند...
و دوباره جان بگیرد.»

captcha