عطر تنت
زینب عرفانیان تقوائی
وقتی از مدرسه ات برگشتم؛ یک لحظه فکر کردم هنوز همراهم هستی. در اتاقت را باز کردم تا بروی و لباسهایت را عوض کنی...
دستگیره را پایین دادم هنوز بوی عطر یادگاری بابابزرگت توی اتاق پخش شده بود. لبخندی رد اشکهای صورتم را شکافت. یادم هست که لباس مدرسه ات را سه بار شستم، ولی عطر به لباست چسبیده بود. انگار او هم توان جدا شدن از تو را نداشت. اما به من بگو چرا لباست عطری نداشت وقتی که بین سنگها و آهنها دنبالت بودم حالا ببین اتاق چقدر از تو خالی است...
چشمم به گوشه برگه سفیدی میافتد که از زیر بالشتت دیده میشود.
میکشمش بیرون؛ یک پاکت نامه است. نامه را با دستهای لرزان باز میکنم: سلام امام رضا. دوستم میخواد هفته بعد بیاد پیش شما، من که چیزی به مامان نگفتم ولی منم میخوام بیام پیش شما. دفعه قبلی که اومدیم مامان میگه پنج سالم بوده من از اون موقع خیلی چیزی یادم نیست...
ولی یادم هست که مامان به کبوترها دونه میداد میدونی اگه میخواستم یک پرنده باشم چه پرندهای رو انتخاب میکردم؟ دلم میخواست یک کبوتر سفید باشم. خیلیام دلم میخواد بیام و روی گنبد حرم تو بشینم حتما از اونجا کل حرم دیده میشه.
خدای من... دختر قشنگم چرا به من نگفتی؟ چرا نگفتی که اینقدر دلت برای امام رضا تنگ شده؟ قطرههای اشک روی نوشتههای پشت پاکت میافتد: یادمباشه که بندازمش توی ضریح حرم امام رضا.
دستهایم بیحس میشوند. سرم را توی بالشت فرو میکنم. حالا دیگر چشمهایم خشک خشک شده است. فقط میخواهم عطر تنت تا ابد توی ذهنم بماند.