کد خبر: ۳۳۸۵۹۳
تاریخ انتشار : ۳۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۵
روایت صد ثانیه‌ای

چشم انتظار...

ابوالقاسم محمدزاده

مادرش می‌گفت؛
سه تا از بچه‌هایم را همزمان به جبهه فرستاده بودم. وقتی علی‌اکبر می‌خواست اعزام بشه، توی اتوبوس نشسته بود که عکاس صدا زد؛ 
- بیا پایین یه عکس یادگاری بگیریم.
 انگار عکاس فهمیده بود این آخرین عکس یادگاری علی‌اکبرم هست. انگار عکاس تو چهره‌اش خونده بود که علی‌اکبرم آسمانی می‌شه...
پیاده شد و عکس گرفتیم. وقتی دوباره سوار اتوبوس شد، گفتم؛
- هرجا می‌خوای بری برو. خدا به همراهت مادر...
علی‌اکبرم رفت. چند سالی مفقودالاثر بود. بارون که می‌بارید، وقتی که باد می‌اومد و یا صدایی می‌شنیدم، می‌رفتم دم در و می‌گفتم‌؛ بچه م زیر بارون و باد نمونه. 
چهارده سال طول کشید تا بچه‌ام برگشت، خداوند هیچ مادری رو چشم به راه بچه‌ش نذاره....
موضوع؛ شهید علی‌اکبر احمدیان

captcha