عملیات نجات تانکر
یک هفته پس از آن با لذتی آشکار نامه شواردنادزه را خواندم که 4 می1993 برایم ارسال شد. به دلایل مشخص رئیسجمهور نمیتوانست در نامه رسمی به محمولههای سلاح که به کشورش رسیدند اشاره کند اما من به خوبی آنچه را که بین سطرها گفته شد خواندم: «با کمال میل قدردانی خودمان را برای همدردی و توجهی که شما در قبال کشورمان داشتید اظهار میکنم. در وضعیت سخت اقتصادی که اکنون گرجستان در آن قرار دارد، مواد غذایی که رسید وضعیت ما را به طور قابل تشخیصی بهبود خواهد داد. درباره داروها، آنها قبلاً رسیدند و به طور صحیح توزیع شدند. اجازه میخواهم تا از تو دوباره به نام مردم گرجستان تشکر کنم و امیدم را برای ادامه همکاری مشترک ابراز کنم.» دو نامه، نامهای که برای شواردنادزه فرستادم و نامه پاسخ او در 11 می در روزنامه گرجستان آزاد در تفلیس منتشر شدند. نخستوزیر هم به سرعت در مورد محموله داروها از من تشکر کرد که ابتدای ماه می میان بیمارستانها در گرجستان توزیع شدند. سیگوا 19 می1993 نوشت: «به نام دولت جمهوری گرجستان و به نام خودم؛ اجازه میخواهم تا مراتب قدرانی خود را پیرامون عزم راسخ تو ابراز کنم که همان را با حمایت خود به سربازان مجروح ارتش گرجستان ابراز کردید. اقدام افراد اهداکننده داروها حاکی از تقویت روابط دوستانه میان کشورها و ماهیت روابط مبتنی بر شفقت و صداقت است. اجازه میخواهم تا به تو اطمینان دهم که ملت حقشناس گرجستان تلاشهای خوب تو را به دنیا یادآور خواهند شد.»
نامهها و سخنان ستودنی مرا سرشار از غرور کرد، اما به عنوان یک تاجر احساس کردم که پولم را بر روی شاخ گوزن گذاشتهام. در عوض یک قول مبهم، تسلیحاتی به ارزش تقریبی دو میلیون دلار به گرجستان فرستاده بودم تا به جبران، سوخت تولید گرجستان را دریافت کنم. اما آماده بودم، و این امر را هم برای رئیسجمهور گرجستان و هم برای دستیارش روشن کردم که من با او در تماس پیوسته بودم، سلاح به رسم هدیه به آنها بخشیدم، در ازای هیچ چیز و صرفاً به این خاطر که از آنها پاسخ به یک سؤال حساس دریافت کنم: رون آراد زنده است یا مرده؟ با وجود پاسخ منفی که از ایران دریافت کردند، خواستم بدانم آیا آنها میتوانند به من اطلاعات جدید و موثقی درباره سرنوشت [آن] افسر بدهند. با پروفسور زامزوف در تفلیس تماس گرفتم و از وی خواستم که مجدداً با شواردنادزه صحبت کند. زامزوف پس از مدت کوتاهی نزد من برگشت. به من گفت: «یعقوب! گرجستانیها دوباره به ایرانیها مراجعه کردند اما همان طور که به نظر میرسد در ایران چیزی درباره [آن] افسر نمیدانند. با شواردنادزه صحبت کردم. آنها میخواهند تانکر سوختی را که به تو قول دادند برایت بفرستند و خواستند تا زمانی که تانکر را دریافت نکردهای کمک دیگری برایشان نفرستی. صورتحساب محموله تانکر دیزل را دریافت کردم و من بلافاصله به لندن رفتم.»
پس از گفت وگو با زامزوف، شروع به ارزیابی کردم تا تانکر سوخت را دریافت کنم. «ن» را به پالایشگاه در حیفا فرستادم تا آنجا با چند تن از افراد کلیدی در بازار سوخت در اسرائیل ملاقات کند تا از آنها رموز تجارت سوخت و فرآوردههایش را بیاموزد: ترکیبات شیمیایی، قیمتهای بورس در جهان، داد و ستدهای مختلف که با آنها میتوان ارتباط پیدا کرد و غیره. پروفسور زامزوف در مقابل مقامات گرجستان شروع به پیگیری سازماندهی تانکر سوختی کرد که به من قول داده بودند. در این اثنا وضعیت گرجستان در جبهه بدتر میشد. نبرد سخت علیه شورشیها هر ماه صدها کشته و مجروح میگرفت. در بیمارستانها داروها تمام شدند. اشخاص خوش شانس که موفق میشدند گچ به دست آورند، مجبور بودند تا در ازای آن هشتاد روبل بپردازند. امکان دسترسی به پنبه لایی اصلاً وجود نداشت و به خاطر کمبود الکل طبی پزشکان نمیتوانستند دستانشان را بین عمل به عمل ضدعفونی کنند.
ابتدای جولای 1993 زندگی شواردنادزه نجات یافت پس از اینکه در روند بازدید از مکانهای درگیری با شورشیهای آبخازی او تقریباً از فاصله کوتاهی توسط تانک شورشیها که مقابل ماشینش حرکت میکرد مورد اصابت قرار گرفت. خوشبختانه تانک آسیب مستقیم واقعی خورد قبل از اینکه موفق شود بر ماشین رئیسجمهور آتش بگشاید. زندگی در گرجستان و در منطقه پایتخت تفلیس غیر قابل تحمل شده بود. اطراف پایتخت راهزنان جادهها مستقر بودند و به زور سلاح از عبور آزاد در راهها ممانعت میکردند. کسی که از پرداخت وجه سر باز میزد در محل تیر میخورد. کامیونهای باری که از بنادر خارج میشدند به مقصدشان نمیرسیدند. وسایل نقلیه خصوصی ربوده، رانندگانشان تیر میخوردند و اجسادشان به کنار جادهها پرتاب میشدند. ماشینها به زور متوقف میشدند و محتویات خودروها به سرقت میرفت. گرجستان در آن روزها به عقبماندگی و خطرات در کشورهای جهان شباهت داشت. به علت وضعیت دشوار این کشور و تهدید صریح به جان رئیسجمهور، در ایالات متحده اخبار موثقی پخش کردند در این باره که ایالات متحده واحد کماندوی ویژه برای حفاظت از جان شواردنادزه فرستاده است.
ایالات متحده هم شروع به ارسال کشتیهای غلات و مواد غذایی به گرجستان کرد. ابتدای جولای آتشبس موقت میان شورشیها و نیروهای دولت اعلام شد. آتشبس توسط روسیه اِعمال شد و ارتش گرجستان مجبور شد تحت فشار روسیه، تقریباً کل نیروهایش را از آبخازیا برگرداند. نمیدانم چه مدت آتشبس شکننده به طول انجامید. تصمیم گرفتم تا از فرصت استفاده کنم برای اینکه بدهی را برگردانم –تانکر سوختی که برایم میرسید. «متخصص» عملیاتهای ویژه، آبشالوم (آبشا) آدام را به سوی خود احضار کردم.
آشنایی من با «آبشا» سالهای بسیار پیش از این شروع شد. او قبلاً در پستهای جنگی در سرویسهای اطلاعاتی خدمت میکرد و زمانی که زمان خدمتش به پایان رسید و به بازار خصوصی رفت، نامش به عنوان متخصص عملیاتهای ویژه به اقصی نقاط رفت. حتی امروزه وقتی که او به سن بازنشستگی نزدیک میشود، من متقاعد میشوم که او میتواند جوانان بخش قوانین عملیاتهای ویژه را آموزش دهد. «آبشا»، فرزند خانوادهای است که اصالت گرجستانی دارد و برادرزاده زندهیاد سرتیپ یکوتیل آدام، در واحد 101 تحت فرماندهی آریل شارون و بعداً در واحد چتربازان خدمت کرد. در جنگ سینا به خاطر کشف ابتکار و مدیریت نبرد مدال شجاعت کسب کرد. در واحد چتربازان سربازی بود که در نبرد خونین در تنگه میتلا، مقابل نیروهای بزرگ سربازان مصری که در محل موضع خود را مستحکم کردند، شرکت کرد. پس از اینکه همه افسران واحد کشته شدند سرجوخه «آبشا» فرماندهی را به عهده گرفت و جنگ را تا اجرای مأموریت ادامه داد. پس از اینکه ارتش را ترک کرد، سالهای بسیاری به تجارت ادامه داد در موضوعاتی که سکوت برای آنها زیباست. فهمیدم که او شخص مناسبی است تا از قلب گرجستان تانکر دیزلم را برایم خارج کند. او به دفترم آمد و به طور خلاصه شنید درباره چه چیزی صحبت میشود. «به گرجستانیها مواد غذایی و دارو فروختهام و معاوضه مطمئنی دریافت نکردهام،» به او گفتم. «من به کسی نیاز دارم تا به گرجستان سفر کند و از آنجا تانکر دیزل را خارج کند.» یک کلمه درباره سلاح نگفتم اما «آبشا» سریع فهمید درباره چه صحبت میشود و به من چشمک زد. او به گوش دادن به جزئیات ادامه داد و لبخند خبیث معروفش را نثارم کرد. برایش توضیح دادم که این مأموریت ساده نیست. در کشور گفته شده که در وضعیت جنگ داخلی و فروپاشی فراگیر قرار دارد. «آبشا» برانگیخته نشد. او پس از این که مرا آرام کرد دفترم را ترک گفت: «تو از گرجستانیها همه آنچه را که به تو میرسد دریافت خواهی کرد.»
در حقیقت، اطلاعاتی هم که در اختیار من بود کامل نبود. از گرجستانیها اطمینان داشتم که تانکر دیزل با دوازده و نیم هزار تُن نفت به ارزش دو میلیون دلار در بندر باتومی منتظر من است. فراتر از آن چیز زیادی نمیدانستیم. مأموریت «آبشا» پیچیده بود: به تفلیس برود و با وزیر انرژی و نفت گرجستان دیدار کند؛ از او رسید محموله کشتی را دریافت کند،تانکر را در بندر باتومی مکانیابی کند، تا زمانی که در بندر است از آن نگهداری کند و مراقب باشد تا تانکر به سلامت از گرجستان خارج شود. ساکت نبودم اما از شجاعت و اطمینانی که بروز میداد شگفتزده شدم.