کد خبر: ۳۳۶۳۵۸
تاریخ انتشار : ۲۸ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۳۴
پای درد و دل جانبازان دفاع مقدس؛ از عشق و ایثار تا دفاع از میهن-بخش پایانی

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

سیده یاسمن رودباری

اینجا آسایشگاه جانبازان ثارالله است؛ جایی در شمال تهران، میان خیابان‌هایی که زندگی در آنها با آنچه پشت دیوارهای این آسایشگاه می‌گذرد، فاصله‌ای عجیب دارد. این‌جا مردانی زندگی می‌کنند که روزی برای اینکه ما امروز در آرامش و آسایش زندگی کنیم، از زندگی خود گذشتند؛ مردانی که عده‌ای از آنها بیش از ۴۰ سال است روی تخت خوابیده‌اند و با بیماری و معلولیت دست و پنجه نرم می‌کنند، مردانی که هنوز دوستانشان را به یاد دارند، هنوز شهدا را فراموش نکرده‌اند، هنوز کربلا برایشان زنده است، هنوز نماز اول وقت برایشان مهم است، هنوز نگران جوان‌های این سرزمین‌اند، هنوز از آب و خاکشان دفاع می‌کنند و هنوز در گوشه‌ای از دلشان آرزوی همان چیزی را دارند که چهار دهه پیش با آن از خانه بیرون آمدند: آرزوی کشوری اسلامی، آباد و فارغ از استعمار و استعمارزدگی، رفتند اما برخی به فیض شهادت نایل آمدند و برخی قطع نخاع شدند و برخی دیگر با معلولیت‌های خاصی رو‌به‌رو شدند.
در بخش نخست سخنان مسئولان آسایشگاه و برخی از جانبازان را آوردیم و در ادامه این گزارش پای درد و دل‌های برخی دیگر از این دلاورمردان دفاع مقدس می‌نشینیم، به امید اینکه سخنان آنان تلنگری باشد برای امروز ما.
هدیه‌ای از یک کتابخانه کوچک
اتاق جانباز علی محمدی از دیگر اتاق‌ها، بهتر بود. روی تخت خوابیده بود و ملحفه سفیدی تمام بدنش را تا گردن پوشانده بود. به نظر می‌رسید دست‌هایش هم توان حرکت ندارند، او هم مهربان بود و آرام. حاضر نشد گفت‌وگو کند و حاضر نشد فیلم بگیریم. گفت: «از کمد روبه‌رو که کتابخانه شخصی من است، کتاب علمدار را هدیه از طرف من بردار.» کنار تختش عکس پسر ده‌ساله‌اش بود. می‌گفت: تمام قسمت‌هایی را که روزنامه کیهان از خطبه‌های نهج‌البلاغه منتشر کرده، بریده و در دفتری منظم کنار هم چسبانده است. سعی کردیم فضا را عوض کنیم؛ حرف زدیم و از هر دری سخنی گفتیم تا جو تغییر کند. از او خواستم توصیه‌ای به نسل جوان بکند. گفت: «بچه‌های الان خیلی خوبند. زمانه تغییر کرده و نباید انتظار زیادی از این بچه‌ها داشته باشیم. فقط باید پابرجا و مداوم و با استقامت برای ادامه راه جمهوری اسلامی بمانند.» همان لحظه اذان گفتند و‌ پرستار گفت: « علی آقا مقید به نماز اول وقت است.» و همین یک جمله برای پایان آن دیدار کافی بود.
جوان‌ترین جانباز آسایشگاه
حسن صفری را جوان‌ترین جانباز آسایشگاه می‌گفتند. خیلی تمیز و مرتب بود؛ اول که وارد اتاق شدیم لباسش مناسب نبود. با زحمت خودش را به سمت کمد دیواری رساند، پیراهنی برداشت و با شوق لباس را پوشید. لباس‌های داخل کمد همه شیک و مرتب چیده شده بودند. از دیدن ما خوشحال شد و گفت: «چای بیاورید که دور هم حرف بزنیم و چای بخوریم.» می‌گوید که در ۱۵ سالگی، سال ۶۱، به عنوان بسیجی به جبهه رفته و در ۱۷ سالگی جانباز شده است. در عملیات کربلای یک و آزادسازی مهران، شلمچه و کربلای ۸ حضور داشته و پر از خاطره است. می‌گوید: وقتی همرزمانش برای دیدنش می‌آیند و گعده می‌گیرند، یادشان می‌افتد که چه اعجوبه‌ای بوده‌اند؛ نترس و دانا و کسانی که در لحظه تصمیم‌های درست می‌گرفتند. حسن صفری ادامه می‌دهد: آن روزها برای دفاع از مملکت از دست دادن جان برایشان مهم نبود. حرفش به جوان‌ها ساده بود: «آب و خاک خودتان را دوست داشته باشید. نگذارید کشورتان دست غریبه بیفتد.» 
تربتی از کربلا
اکبر آبیاری جانباز خوش‌اخلاق و خوش‌صحبتی بود که یک تربت تازه رسیده از کربلا به من هدیه داد. عارفی بود برای خودش. حرف‌هایش درباره حسین بن علی‌(ع) عمیق بود و از ته جان می‌آمد. او هم نگذاشت فیلم بگیریم. جالب بود که این مردان علاقه‌ای به دیده شدن ندارند؛ برعکس خیلی‌ها که امروز برای دیده شدن هر کاری می‌کنند. اکبر آقا می‌گوید: «دنیا و آخرت را می‌خواهید، باید امام حسین(ع) را برای خودتان داشته باشید.»
شهید یک بار شهید می‌شود و آنها روزی هزار بار این طعم را می‌چشند، اما رسیدن به قرب و رضای الهی برایشان مهم است و تحمل این عذاب‌ها را به جان می‌خرند. از شهید همت گفت و اینکه به قول همت: برای وصل به معبود نباید جز خدا گفت، جز خدا شنید و جز خدا خواست.
چرا وقتی کار از کار گذشته حرف می‌زنید؟
کیوان رهبران، جانباز دیگری بود که مدیرعامل اتحادیه تولیدکنندگان میگوی استان سیستان و بلوچستان بوده است. می‌گوید: زمانی مشترک کیهان بوده و به این روزنامه ارادت دارد ولی الان دسترسی به این روزنامه ندارد.
خودش را بچه خیابان خوش معرفی کرد. تا سال ۵۷ تهران بودند و بعد به اصفهان رفتند. به پدرش اعتراض کرده بود که چرا به اصفهان آمده‌اند و پدر گفته بود فساد در تهران زیاد بود و خواستم از آن محیط دور باشید. برادرش مهران سال ۶۴ در عملیات خیبر شهید شد و خودش در دارخوین با گلوله مستقیم ‌تانک از ناحیه دو پا مجروح شد. از مظلوم‌ترین جانبازان گفت؛ جانبازان اعصاب و روان، بعد شیمیایی و بعد قطع نخاع. از حاج احمد پاریاب گفت، فرمانده گردانی که جانباز شیمیایی بود و تنها زندگی می‌کرد و چند روز جنازه‌اش در خانه مانده بود تا آتش‌نشانی او را پیدا کرد و در قطعه آوینی به خاک سپرده شد.
کیوان رهبران می‌گوید: «ما باید دنبال حرف حق می‌رفتیم و تاوانش را هم دادیم.» به دخترش گفته باید حجابش کامل باشد وگرنه حتی سر مزار او هم نیاید. از پدرش گفت که بعد از شهادت برادرش هیچ وقت در بنیاد شهید پرونده تشکیل نداد؛ اعتقاد داشت: «شماها برای خدا رفتید.» 
در پایان هم خواسته‌اش از مسئولان را ساده بیان کرد: به بخش تولید توجه کنند که بسیاری از مشکلات ما در گرو همین بخش است. به کارآفرین‌ها میدان بدهید. بگذارید تولید داخلی دست جوان‌ها بیفتد. سنگ جلوی پای تولید نیندازید‌. مگر نه اینکه رهبر شهیدمان 
هر سال به همین مهم اشاره می‌کردند. پس چرا دولت به بخش تولید اهمیت نمی‌دهد؟ چرا رسانه‌ها به اهمیت آن نمی‌پردازند؟
ناهار در کنار مردان بی‌سنگر
در سالن، میز نسبتاً بزرگی بود که تعدادی جانباز آنجا خوابیده و نشسته بودند. ما هم دور آن میز نشستیم. دیگر احساس خبرنگار و مصاحبه‌شونده بودن نداشتیم؛ انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. گرم و صمیمی حرف می‌زدیم. آقای حسین محسنی مسئول فرهنگی آسایشگاه ما را برای ناهار دعوت کرد. آن روز ناهار نذری بود و قیمه‌ای خوردیم که اگر بخواهم صادقانه بگویم، خوشمزه‌ترین قیمه جهان بود. شاید مزه غذا فقط از خود غذا نمی‌آمد؛ از سفره‌ای بود که دور آن نشسته بودیم، از آدم‌هایی که کنارمان بودند و از خاطراتی که میان قاشق‌های غذا رد و بدل می‌شد.
کجا هستند آن بچه‌های قدیم؟ 
بعد سراغ حسین آقایی رفتیم؛ جانبازی که در ۲۰ سالگی از ورامین به جبهه رفته بود و بسیجی بود. از بسیجی‌های آن روزها گفت؛ بچه‌های ۱۳، ۱۴ ساله‌ای که روی مین می‌رفتند و جلوی توپ و ‌تانک می‌ایستادند. بعد حرف‌هایش به دردهای امروز جامعه رسید.
حسین آقا سال ۶۴ راننده بولدوزر در جبهه بود و همان‌جا جانباز شد. 
حسین محسنی مسئول فرهنگی آسایشگاه درباره او می‌گوید: حسین آقایی یکی از صادق‌ترین جانبازان است و هر مسئولی روبه‌رویش باشد، عین حقیقت را می‌گوید. در روایت فتح با واژه «سنگرسازان بی‌سنگر» آشنا شده بودیم؛ همان بچه‌های جهاد که برای رزمندگان دیگر سنگر می‌ساختند، اما خودشان در معرض مستقیم تیر دشمن بودند. کسی که روی صندلی لودر می‌نشست شاید یک دقیقه هم دوام نمی‌آورد و زنده نمی‌ماند و بلافاصله نفر بعدی باید روی همان صندلی می‌نشست تا سنگر بقیه باشد. حاج حسین یکی از همین سنگرسازان بی‌سنگر بود. آقایی می‌گوید: «ما بهترین مردم را داریم. چرا دولت مردم را روی چشمش نمی‌گذارد؟» از جنگ ۸ ساله گفت؛ از اینکه در دوران دفاع مقدس ۴۰ کشور با ایران در جنگ بودند، اما نتوانستند حتی ذره‌ای از خاک کشور را بگیرند. می‌گوید: «ما این‌طور پای نظام ایستادیم و مقاومت کردیم.» از هزینه‌های زندگی گفت؛ از اینکه با ۲۰ یا ۳۰ میلیون تومان چطور یک خانواده پنج نفره زندگی کند، از قیمت مرغ که امروز یک رقم است و فردا رقم دیگر، از وامی که برای گرفتنش آدم
 بیچاره می‌شود.
آقا موسی و دیوارهایی پر از خاطره
آخرین جانبازی که دیدیم آقا موسی سلامت بود؛ در اتاقی دلگیر و جداگانه که حال و هوای خودش را داشت. طرفدار پرسپولیس بود و تصویر بازیکنان تمام دیوارهای اتاق را پوشانده بود. عکس همسر مرحومش کنار دستش بود. از نگاهش معلوم بود که هنوز بی‌قرار اوست. آقاموسی ناشنوا و جانباز نخاعی است و در اثر صدمه به عصب شنوایی دچار مشکل شنوایی شده است. تنها کسی که می‌توانست با او حرف بزند و او می‌شنید، ‌پرستارش بود؛‌ پرستاری که گویی سال‌های سال کنار او بوده است و حالا رفیق فابریکش است. روحیه‌ای عالی داشت و خیلی شوخی می‌کرد، اما پشت شوخی‌هایش تنهائی را می‌شد دید. سال ۶۱ در عملیات مسلم ابن عقیل مجروح شده و از همراهان شهید همت بود. هنوز در تصاویر رادیوگرافی تیر در سمت راست قفسه سینه‌اش دیده می‌شود. دو پسر و یک دختر دارد.‌ پرستارش می‌گفت خیلی سخت است که آدم صبح تا شب روی تخت باشد. یک زمانی استادیوم می‌رفت و بازی‌های ورزشی را می‌دید، اما حالا تنها دلخوشی‌اش این است که شب‌ها با ویلچر برقی به تجمعات برود.
عکس شهدا بخش دیگری از اتاق کوچک او را پر کرده بود. باز هم شکایتش همان بود؛ چرا هیچ مسئولی دیگر برای دیدنشان نمی‌آید؟ چرا حرف‌ها و شکایت‌هایشان به جایی نمی‌رسد؟ چرا روزنامه‌ها به 
دستشان نمی‌رسد؟ 
در تمام این چند ساعت، هر اتاقی که رفتیم چیزی گرفتیم؛ گاهی کتاب، گاهی تربت، گاهی یک خاطره، گاهی یک جمله و گاهی فقط یک نگاه. وقتی از اتاق آقا موسی بیرون آمدیم،‌ پرستارش توضیح داد که آنها به عشق نماز اول وقت، صبح را به ظهر و روز را به شب می‌رسانند. شاید پاسخ ساده‌ای بود، اما در آن راهروها، میان آن همه تخت و ویلچر، معنای دیگری پیدا می‌کرد. ما از هر چیزی حرف زدیم؛ از جنگ، خانواده، کربلا، سیاست، روزنامه، فوتبال، جوان‌ها، اقتصاد، درد و خاطرات، اما تقریباً هر بار در پایان حرف‌ها به یک نقطه رسیدیم؛ شکر خدا.
این شاید عجیب‌ترین چیزی بود که در آن چند ساعت دیدم. مردانی که هر کدامشان دلیلی برای گلایه از زندگی دارند، باز هم آخر حرفشان به خدا می‌رسید. مردانی که سال‌هاست درد می‌کشند، اما هنوز می‌گویند شکر خدا؛ مردانی که از پا افتاده‌اند، اما هنوز دغدغه آب و خاک دارند؛ مردانی که بسیاری از آنها حتی حاضر نشدند دوربین از آنها فیلم بگیرد. نه تشنه دیده شدن بودند و نه دنبال عنوان و تجلیل. حتی بعضی‌هایشان از دوربین فرار می‌کردند. شاید آنها یک چیز را بهتر از ما فهمیده‌اند؛ آدمی اگر برای دیده شدن کاری کرده باشد، با ندیده شدن می‌شکند، اما اگر برای خدا رفته باشد، حتی فراموش شدن هم او را از راهش 
برنمی‌گرداند.
آخرین سؤال را از آقا موسی پرسیدم. گفتم: «امروز بزرگ‌ترین آرزوی موسی سلامت چیست؟» نگاهم کرد و جوابش کوتاه بود؛ بی‌مقدمه و بدون توضیح اضافه: «شهادت»
در راه برگشت، مدام به همان یک کلمه فکر می‌کردم. ما آمده بودیم چند ساعت مهمان جانبازان باشیم، آمده بودیم گزارش تهیه کنیم، قرار بود سؤال بپرسیم و جواب بگیریم، اما وقتی از در آسایشگاه بیرون آمدیم احساس می‌کردم ما سؤال‌کننده نبودیم. آنها بودند که از ما سؤال کرده بودند؛ بدون اینکه چیزی بپرسند. با تخت‌هایشان، با ویلچرهایشان، با دست‌های بی‌حرکتشان، با عکس دوستان شهیدشان، با کتاب‌هایشان، با تربت کربلا، با عشق به مطالعه روزنامه کیهان و مجله کیهان ورزشی، با خاطراتشان و با آن سکوت سنگینی که بعد از رفتن ما دوباره بر اتاق‌ها
 می‌نشست.
در تمام مسیر برگشت، تصویر اتاق‌ها از ذهنم بیرون نمی‌رفت؛ بهمن محمدزاده که خواب راه رفتن را بهترین لحظه زندگی می‌دانست، علی محمدی که حاضر نشد مصاحبه کند اما کتابش را هدیه داد، حسن صفری که با وجود آن همه عمل و درد برایمان چای خواست و از جوان‌ها خواست آب و خاکشان را دوست داشته باشند، اکبر آبیاری که تربت کربلا را در دستم گذاشت، حسین آقایی که هنوز از مردم و آینده جوان‌ها دلش می‌سوخت، کیوان رهبران که از تولید و منافع ملی می‌گفت و آقا موسی سلامت که تمام دیوار اتاقش را با خاطرات پر کرده بود و در نهایت، بزرگ‌ترین آرزویش را «شهادت» می‌دانست.

captcha