اسرائیل و سیاست زمین سوخته در جنوب لبنان!(نگاه)
امینالاسلام تهرانی
آنچه این روزها در جنوب لبنان جریان دارد، صرفاً مجموعهای از حملات پراکنده یا اقدامی محدود برای ضربه زدن به اهداف نظامی نیست. گستردگی تخریب خانهها و ساختمانهای مسکونی در مناطق جنوبی، این پرسش را جدیتر از گذشته مطرح کرده است که آیا هدف، صرفاً ایجاد یک وضعیت امنیتی جدید در مرزهاست یا تغییر واقعیت میدانی به بهای ویرانی مناطق مسکونی. در روزهای اخیر، حملات رژیم اسرائیل به بخشهایی از جنوب لبنان بار دیگر به کشته و زخمی شدن غیرنظامیان و تخریب خانهها منجر شده است، تحولاتی که نشان میدهد آتشبس و ترتیبات امنیتی هنوز نتوانستهاند برای ساکنان جنوب، امنیت و امکان بازگشت به زندگی عادی را فراهم کنند و اصلاً قصد اسرائیل هم از مذاکرات پیشین این نبوده است.
مسئله اما فقط به حملات اخیر محدود نمیشود. جنوب لبنان طی چند سال گذشته بارها شاهد تخریب گسترده خانهها، زمینهای کشاورزی و زیرساختهای غیرنظامی بوده است. در برخی از مناطق مرزی، حجم ویرانی به اندازهای بوده که دیگر نمیتوان از «خسارت جانبی» سخن گفت، روستاهایی عملاً بخش مهمی از بافت مسکونی خود را از دست دادهاند و بسیاری از خانوادهها با خانههایی مواجهاند که یا بهطور کامل از بین رفته یا برای سکونت قابل استفاده نیست. چنین وضعیتی یک پیامد روشن دارد: اسرائیل در این جنگ نیروهای مسلح را هدف نگرفته، بلکه محیط زندگی مردم را به میدان اصلی فشار تبدیل کرده است.
این الگو البته برای لبنان تازگی ندارد. اسرائیل در دهههای گذشته نیز در جریان جنگها و عملیات نظامی خود در جنوب لبنان، از تخریب گسترده مناطق مسکونی و زیرساختی استفاده کرده است. در جریان جنگ ۲۰۰۶ نیز حجم قابل توجهی از خانهها، پلها، جادهها و تأسیسات غیرنظامی لبنان هدف حملات قرار گرفت. در سالهای اخیر نیز، همزمان با تشدید درگیریها، گزارشهای متعددی از تخریب خانهها و اراضی کشاورزی در روستاهای مرزی منتشر شده است. بنابراین آنچه امروز مشاهده میشود را نمیتوان صرفاً واکنشی مقطعی به یک تحول نظامی دانست؛ این اقدامات در امتداد سابقهای قرار میگیرد که طی آن تخریب فیزیکی جنوب لبنان بارها به یکی از ابزارهای فشار نظامی اسرائیل تبدیل شده است.
اهمیت موضوع زمانی بیشتر میشود که بدانیم خانه در جنوب لبنان فقط یک ساختمان نیست. برای بسیاری از ساکنان این منطقه، خانه و زمین کشاورزی پیوند مستقیمی با تداوم حضور آنها در سرزمینشان دارد. وقتی یک خانه ویران میشود، مسئله فقط هزینه ساخت مجدد دیوار و سقف نیست؛ بازگشت یک خانواده، احیای یک روستا و استمرار زندگی اجتماعی آن منطقه نیز دشوارتر میشود. اگر در کنار خانهها، زمینهای کشاورزی و زیرساختهای حیاتی نیز آسیب ببینند، فشار برای ترک منطقه افزایش مییابد. از همین رو، تخریب گسترده سکونتگاهها میتواند پیامدی بسیار فراتر از یک عملیات نظامی کوتاهمدت داشته باشد.
رژیم آپارتاید اسرائیل البته برای توجیه این اقدامات همواره مدعی است که هدفش جلوگیری از استفاده حزبالله از مناطق مرزی و ایجاد فاصله میان نیروهای مقاومت و شهرکهای شمالی اسرائیل است؛ اما مسئله اینجاست که نمیتوان به سادگی از کنار ابعاد بسیار گسترده و عجیب تخریب و آثار آن بر زندگی غیرنظامیان گذشت که اصلاً با ادعاهای رژیم آپارتاید همخوانی ندارد- البته بگذریم از آن که همان ادعاها هم نامشروع است. حتی اگر با معیارهای رایج در جهانِ غرب هم به ماجرا نگاه کنیم، مسلم است که تبدیل خانهها و روستاها به مناطق غیرقابل سکونت، راهحلی برای یک تهدید امنیتی نیست؛ بلکه میتواند خود به عاملی برای تداوم چرخه درگیری تبدیل شود. امنیتی که با نابودی محیط زندگی طرف مقابل تعریف شود، بیش از آنکه یک راهحل پایدار باشد، نوعی انتقال بحران به آینده است.
در این میان، موضع آمریکا و متحدان غربی اسرائیل نیز اهمیت ویژهای دارد. واشنگتن در بسیاری از مقاطع، از یک سو بر ضرورت کاهش تنش و احترام به حاکمیت لبنان تأکید کرده و از سوی دیگر، حمایت نظامی و سیاسی خود از اسرائیل را ادامه داده است. این دوگانگی زمانی آشکارتر میشود که تخریب در جنوب لبنان ادامه پیدا میکند اما واکنش غرب عمدتاً در قالب درخواستهای دیپلماتیک برای «خویشتنداری» یا اجرای توافقهای امنیتی باقی میماند. اگر اصل حاکمیت کشورها و حفاظت از غیرنظامیان واقعاً بخشی از قواعد مورد ادعای غرب است، این قواعد نمیتواند در برابر یک متحد غربی با معیار متفاوتی سنجیده شود.
از این منظر، مسئله جنوب لبنان تنها یک اختلاف مرزی یا حتی صرفاً یک رویارویی میان رژیم آپارتاید اسرائیل و حزبالله نیست. آنچه در این منطقه رخ میدهد، آزمونی برای ادعای غرب درباره نظم مبتنی بر قواعد نیز محسوب میشود. اگر تخریب گسترده مناطق مسکونی در یک کشور، زمانی که توسط رقیب غرب انجام شود، نقض آشکار قوانین و حقوق غیرنظامیان تلقی شود اما در برابر اسرائیل عمدتاً با ادبیات «حق دفاع» توضیح داده شود، طبیعی است که ادعاهای غرب درباره بیطرفی حقوقی با پرسشهای جدی روبهرو شود. مشکل از آنجا آغاز میشود که «امنیت» به عبارتی تبدیل شود که بتوان با آن تقریباً هر اقدام نظامی را توجیه کرد.
در طرف دیگر، حزبالله نیز این تحولات را بخشی از یک معادله بزرگتر میبیند: تا زمانی که رژیم اسرائیل در بخشهایی از جنوب لبنان حضور نظامی داشته باشد، به حملات خود ادامه دهد و امکان بازگشت امن ساکنان را محدود کند، موضوع مقاومت برای بخش مهمی از جامعه جنوب همچنان با مسئله حفاظت از سرزمین گره خواهد خورد. در چنین شرایطی، فشار برای خلع سلاح مقاومت، بدون حل مسئله اشغال و حملات رژیم و تضمین امنیت ساکنان، برای ساکنان جنوب معنای مطلوبی ندارد. تجربه سالهای گذشته نشان داده است که حذف یک طرف از معادله امنیتی، بدون از میان بردن عوامل تولیدکننده ناامنی، بیشتر به تغییر شکل بحران منجر میشود تا پایان آن، البته مسلم است که حزبالله هم به این برنامه اسرائیلی تن نمیدهد.
چند خط پایانی را فقط خطاب به کسانی مینویسیم که پایبند به ارزشهای رایج در دنیای غرب هستند، اما خِرَد را یکسره از دست ندادهاند! جنوب لبنان امروز بیش از هر چیز با یک پرسش اساسی روبهروست: آیا قرار است امنیت از مسیر بازگشت مردم، بازسازی خانهها و تثبیت حاکمیت لبنان تأمین شود یا از طریق ایجاد نوارهایی از زمینهای خالی از سکنه در نزدیکی مرز؟ سابقه نشان میدهد که ویرانی خانهها نه تهدیدهای امنیتی را برای همیشه از میان برده و نه صلحی پایدار ساخته است. برعکس، هر خانهای که ویران میشود و هر خانوادهای که امکان بازگشت به روستای خود را از دست میدهد، بخشی از سرمایه اجتماعی لازم برای صلح نیز از بین میرود. سیاست زمین سوخته شاید بتواند برای مدتی واقعیت میدانی را تغییر دهد، اما نمیتواند مسئلهای را که ریشه در اشغال، ناامنی و مناقشه بر سر سرزمین دارد، حل کند. جنوب لبنان برای خروج از چرخه جنگ، بیش از هر چیز به امکان ماندن و بازگشت مردم نیاز دارد؛ چیزی که با بمباران خانهها به دست نمیآید.