نوشته بر باد
رها نادری
بعضی جملهها از دل تاریخ آمدهاند؛ مثل این جملهای که دارد توی آسمان حرکت میکند. درست بالای سرم. بغل دست ستارهها.
دخترک با صورت ماهگونش نشسته بود روبهرویم. هر از چند دقیقه لب میجنباند: «خاله، حالا نمیشه بیشتر بمونی؟»
داشتم روسری و لباسهایم را تا میزدم و جا میدادم توی ساک دستی. به علامت نه سر تکان دادم و لبخند پهنی تحویلش دادم و نچ لوسی از لبهایم بیرون پرید: «چرا این قرمزه رو نمیپوشی؟ بهت میادا.»
لپش را کشیدم. دلم توی جلسه فردا صبح بود و امیدوار بودم زودتر برسم.
«اولا که من از رنگ قرمز این شکلی خوشم نمیاد. رنگ خون. دوما مگه تو درس و مشق نداری، خوشگله؟»
تمام مدتی که ساکم را گذاشتم توی تاکسی و رسیدم به ترمینال و توی صندلی شماره دوازده جاگیر شدم، داشتم فکر میکردم که کدام قرمز را بیشتر دوست دارم و کدام را نه.
مثلا من از قرمز گوجهای بیزارم. به نظرم رنگ سبکسری میآید؛ شبیه بچههای سر به هوا میماند. شبیه آدمهای بیمحتوا. یا شبیه... نمیدانم. رنگ بیاعتباری است برایم؛ نمیتوانم جدیاش بگیرم.
از قرمز سیبها ولی خوشم میآید. دلم میخواهد بروم یک روسری قشنگ شبیهشان بگیرم. مهر تأییدش را هم از دخترک گرفتهام که به صورتم میآید.
اما بین این قرمزها یک قرمز است که دوستش دارم؛ نه برای اینکه روی سرم قشنگ است یا اینکه زیر گلویم زیبا گره میخورد؛ به خاطر اینکه من را میبرد به جایی که خیلی دوست دارم. جایی که نور دارد. جایی که رد بهشت دارد. آسمانش روزها دو خورشید دارد و شبها دو ماه.
همینطور غرق انواع قرمزها هستم که گوشیام زنگ میخورد. آقای رحمانی است. میخواهد جلسه فردا، هشت صبح، خبرگزاری را یادآوری کند.
ذهنم خیلی خیالباف است. با اینکه طرح کار را برای یک ماه آینده آماده کردهام و فرستادم برایش، اما اضطراب میگیرم. نکند چیزی کم و کسر باشد.
مثلاً بعد از تلفنش دارم به این فکر میکنم که اتوبوس چپ میکند. من لای چرخدندههای ماشین له شدهام و به جلسه فردا نمیرسم.
خب نرسم. روحم شاد.
کاش اینقدر اذیتم نکند و بگذارد آنچه دارد میشود، بشود.
دریچه کولر را روی صورتم تنظیم میکنم. ایرپاد را فرو میدهم توی گوش و قطعه «یا مرتضی علی، پسری داشتی چه شد» چاووشی را پلی میکنم. همزمان به مادر پیام میدهم که ساعت هشت و نیم میرسم و باید بروم خانه، چون خستهام و فردا جلسه مهمی دارم.
میگوید قرار است مراسم قشنگی برگزار شود. اگر میتوانی خودت را برسان.
مینویسم: «تو جای من دقیق ببین و برایم تعریف کن. بشو چشم من.»
گوشی را هل میدهم توی کیفم و دل میسپارم به نوای قشنگ مردی که دارد برای بار نمیدانم چندم همان جای محبوبم را میخواند؛ که «یا مرتضی علی، پسری داشتی چه شد» و من همراه بغض توی گلویم پرت میشوم به قرمز مورد علاقهام توی آن جای خاص.
اتوبوس بعد از ترمز سفتی که انگار میخواهد حرص خستگیاش را سر ما خالی کند، میایستد. قطعه توی گوشی نفس راحتی میکشد که از دست من رها شده.
بیمعطلی راه میافتم سمت خانه.
ماشین پدرم جلوی در نیست. حتم دارم مادرم برای مراسم او را از خانه بیرون کشیده. توی تاریکروشنای کوچه، زیر نور سفیدی که شاخهها کم و زیادش میکنند، هرچه توی کیف میگردم ردی از کلید پیدا نمیکنم.
زنگ میزنم برای مادر. برنمیدارد. حتم دارم صدای سخنرانی بلند است.
دوباره توی ماشین نشستهام. نیمه راه نرسیده، خودش زنگ میزند. بیمعطلی گزارش میدهم: «کلید ندارم، دارم میام سالن ازت بگیرم. وای، خیلی کوفته شدم امروز.»
و بنا میکنم به نق زدن.
صدایش شور و هیجان دارد: «وای نیلو، باید بیای ببینی چی اینجاس نوشته روش... نرو اونجا، بیا میدون اصلی، دم ورودی شهر، خودت ببین.»
همین حالا از میدان اصلی که ورودی شهر است، رد شدهام. لجم میگیرد که باید عقبگرد کنم.
تقصیر رحمانی است که آدم را دق میدهد.
زیر لب میغرم: «گند بزنن به بخت نیلو. خیال استراحت را به گور میبری. رختخواب گرم، بیرختخواب گرم.»
میرسم به میدان اصلی.
توی میدان مثل مور و ملخ آدم است. نرسیده به میدان راهبندان است. پیاده میشوم و به راننده میگویم زود برمیگردم.
میخواهم ببینم دور چه جمع شدهاند.
یک میله سفید خالی است که سر به فلک کشیده. میروم نزدیکتر. همیشه روی این میله پرچم است؛ پرچم ایران، پرچم امام حسین و هرچه که به مناسبتها بخورد.
حالا اما خالی است.
صدای آهنگهای حماسی بلند است و پارچه قرمز بزرگی دارد از پایینترین نقطه میله آرامآرام بالا میرود. همه دارند فیلم میگیرند.
مادر جواب نمیدهد و من آنقدر نمیدانم اینجا چه خبر است و چرا همه گرد این بالا رفتن پرچم ایستادهاند که رویم نمیشود از خانم بغلدستیام بپرسم ماجرا چیست.
سرش را بالا گرفته. حال دگرگونی دارد. هم گریه میکند، هم فیلمبرداری.
ترجیح میدهم خودم ببینم چه خبر است.
پرچم همان قرمزی است که من دوستش دارم؛ همان قرمز نینوایی.
چیزی نمانده به بالاترین نقطه برسد. دل توی دلم نیست. باد بزند و رویش را بخوانم.
همه دارند با شور شعار میدهند.
یای نصفهاش را میبینم.
باد هم سر ناسازگاری دارد.
گردنم را بیش از حد بالا بردهام و حاضر نیستم چشم بردارم.
یادم به راننده بینوا میافتد. همین که میآیم به مادر زنگ بزنم و کلید را بگیرم، باد میزند و نقش پرچم کامل میشود.
روی آن به نستعلیق سفید نوشته: «یا لثارات الخامنهای».
دلم یکجوری به لرز میافتد.
گوشی روشن میشود.
پیام رحمانی روی صفحه نشسته که جلسه فردا برگزار نمیشود.
من اما دلم میخواهد قبل از استراحت، پرچم را سیر ببینم.