مرگاندیشی و آثار آن در کلام امیر المؤمنین(ع)
دکترسید یحیی یثربی
واژه مرگ، مانند کلمه زندگی، هستی و پیدایش، مفهوم روشن و عامی دارد که بر کسی پوشیده نیست. اما در آن سوی این مفهوم همگانی و روشن، چیزی قرار دارد که شاید هرگز برای کسی درست و دقیق معلوم نگردد و شناخته نشود. علی(ع) در اسرار و رموز مرگ میفرمایند:
«هر که از مرگ بگریزد، در همین فرارش با مرگ روبهرو خواهد شد! چرا که اجل در کمین جان است و سرانجامگریزها، هم آغوشی با آن است! وه که چه روزگارانی در پی گشودن راز مرگ بودم! اما خواست خدا این بود که این اسرار همچنان فاش نشوند! هیهات! چه دانشی سر به مهر!» (نهجالبلاغه، صبحی صالح،خطبه 149/ بند 1)
اما در میان این پدیدههای میرا و فانی، تنها انسان است که از این سرنوشت، یعنی مردن خبر دارد. همه جانداران میمیرند، ستارگان و کهکشانها فرو میپاشند، اما نمیدانند که میمیرند و نمیفهمند که خواهند مرد! جز انسان که میداند و میفهمد که خواهد مرد.
انسان هم از آغاز پیدایش مرگ، آگاه نیست،بلکه بتدریج با مفهوم مرگ آشنا میشود.
موجوداتی که مرگ ندارند و نیز موجوداتی که از مرگ خود آگاه نیستند، از مرگ دلهره نداشته نگران هم نیستند. اما انسان با آگاه شدن از مرگ، مخصوصا با آگاه شدن از مرگ خود، دچار اضطراب و نگرانی شده، چندین پرسش اساسی درباره مرگ، بر ذهن و اندیشه او سنگینی میکنند:
- مرگ یعنی چه؟- چرا باید مرد؟- چگونه میمیریم؟- بعد از مرگ چه میشود؟- چه کسی یا کسانی از راز مرگ آگاهند؟- میتوان مرگ را چارهجویی کرد؟- آیا روحی داریم که با مرگ نابود نشود؟- سرگذشت این روح- اگر باشد- پیش از پیوستن به جسم چه بوده است؟- سرنوشت این روح، پس از مرگ جسم، چه خواهد بود؟ و دهها پرسش دیگر.
بشر از همان آغاز برای به دست آوردن پاسخ این پرسشها تلاش کرده است. اگر چه پیامبران، فلاسفه و اندیشمندان، اولیا و عرفا و حتی افسانه بافان و اسطوره پردازان، هر یک به نوعی به این پرسشها پاسخ داده اند؛ اما مرگ برای انسان همچنان یک معما و راز ناگشوده است.
اینک در مقاله حاضرکه از مجله قبسات، شماره 19 انتخاب شده برآنیم تا این راز را با مولای متقیان، امیر مؤمنان(ع)در میان نهاده، در حد فهم و توان خویش، از اشارات آن بزر مرد مرگ اندیش، برای حل این معما بهره گیریم.
مرگ چیست؟
اگر بشود چیزی را با ضدش معرفی کرد باید گفت که: مرگ پایان زندگی دنیوی است. چنانکه علی(ع) میفرمایند: «الموت غایته» (همان، خ 106، بند 5) و «بالموت تختم الدنیا.»(همان، خ 156، بند 4)
این تعریف در عین سادگی، واقعیترین تعریف مرگ است. به هر حال این زندگی، یعنی زندگی دنیوی با مرگ به پایان میرسد. مرگ به همه مسئولیتها، تلاشها، آرزوها و هدفهای دنیوی انسان پایان میبخشد. اما از این تعریف چیزی که میفهمیم آن است که مرگ،زندگی را به پایان میرساند؛ ولی درباره خود مرگ و دنیایی که با مرگ آغاز میشود چیزی به دست نمیآید. اکنون به ذکر نکاتی درباره مرگ میپردازیم:
مرگ و مشکلات بیان ناپذیرش
امام علی(ع) میفرمایند:«وان للموت لغمرات، هی افظع من ان تستغرق بصفة اوتعتدل علی عقول اهل الدنیا »؛ مشکلات مرگ چنان پیچیده و دردناکند که به وصف در نمیآیند و با قوانین خرد مردم این دنیا، سنجیده نمیشوند. (همان، خ 221، بند 34) و نیز میفرماید:«فغیر موصوف ما نزل بهم»؛ حالات و عوارضی که در دم مرگ پدید میآیند، قابل توصیف و بیان نیستند.(همان، خ 109، بند 18)
در فلسفه این بیان ناپذیری، چند تبیین را میتوان مطرح کرد:
اولا- مرگ یک تجربه شخصی است که شخص با این تجربه ارتباطش را با دیگران از دست میدهد. بنابراین نمیتواند تجربهاش را با دیگران به اشتراک بگذارد. ما کسی را پس از مرگش نمیبینیم تا از تجربه مرگش خبری بگیریم.
ثانیا- پدیده مرگ، چنان پیچیده و پر راز و رمز است که اگر مردگان هم به این دنیا باز گردند و بخواهند، جریان مرگ را توصیف کنند، نخواهند توانست:«فلو کانوا ینطقون بها لَعَیّوا بصفة ما شاهدوا اوما عاینوا.» (همان، خ 221، بند 16)
ثالثا- جهان باطن، به دلیل بطون نهادی خود، بر اهل ظاهر قابل شناخت نیست. یعنی جهان محسوس و دنیا، با جهان غیب و آخرت، از جنس هم نیستند و لذا تا در دنیاییم، از آخرت بیخبریم.
رابعا- اگر قرار است که انسان گرفتار در امتحان و ابتلا، براساس تشخیص و انتخاب خود مورد آزمایش قرار گیرد، حتما باید نوعی ابهام و پیچیدگی در کار باشد؛ وگرنه، همه انسانها یکسان عمل خواهند کرد و ابتلا و امتحانی در میان نخواهد بود. مثلا اگر چنین بود که هر روز خداوند به نوعی برای مردم ظاهر میشد و همه مردم آشکارا قیامت و زندگی ارواح و نتایج اعمال را میدیدند؛ طبعا همه یکسان عمل میکردند. چنانکه در حیات دنیوی غالبا آنجا که هدفها روشن و نتیجه کار معلوم است، مردم دچار اختلاف نمیشوند.
به هر دلیل، مرگ در هالهای از راز و رمز قرار دارد:
آن حضرت میفرماید:«کسی نمیداند که مرگ چگونه وارد خانه میشود؟ چسان جان کسی را میستاند؟ چگونه بر جنین در شکم مادر دست مییابد؟ او به سراغ جان جنین میرود؟ یا جان جنین، به اذن پروردگارش، خواست مرگ را گردن مینهد؟ یا آنکه مرگ از همان آغاز، در لایه لایه درون مادر جای دارد؟» (همان، خ 112)
وصف عرفی مرگ
گاهی علی(ع) به وصف عرفی مرگ میپردازد و آن را برابر فهم توده مردم توصیف میکند. منظور من از توصیف عرفی، همین است که مرگ را پایان زندگی، پایان بخش آمال و آرزوها، و عامل نابودی لذات و کامجوییها بدانیم.(همان، خ 230، بند 2 )
اینک نمونههائی از وصف عرفی مرگ که بر زبان مولای متقیان علی(ع) جاری شده است: «شادابی زندگی را افسردگی پیری در پیش است. دوران عافیت به بیماری و درد پایان میپذیرد و سرانجام زندگی جز مرگ نیست؛ مرگی که دست انسان را از دنیا کوتاه کرده، راه آخرت را پیش پای وی خواهد نهاد. با تن لرزهها، دردهای جانکاه، اندوه گلوگیر و نگاه فریاد خواه که از یاران و خویشاوندان و همسران کمک میخواهد، اما کاری از دست کسی بر نمیآید وگریه هم سودی ندارد. از افتادن در تنگنای گور و تنها و بیکس در گورستان ماندن چارهای نیست.
آنگاه کرمها، تکه پاره تن او را برده و پوسیدگی، طراوت تن را لگد کوب کرده و گذشت روزگار همه آثار او را به باد فنا و فراموشی میسپارد. تنهای نازنین میگندند و استخوانهای محکم پوسیده میشوند، روح در زیر سنگینی اعمال میماند و چیزی را که از غیب شنیده بود با چشم یقین میبیند. اما چه سود؟! که دیگر بر کارهای نیک چیزی نمیتوان افزود و از لغزشها چیزی نمیتوان کاست. (همان، خ 83، بند 8- 7)
در وصف عرفی مرگ، این بیان مولای متقیان، در اوج زیبائی است که میفرمایند: «ان الموت لزائر غیر محبوب و واتر غیر مطلوب وقرن غیر مغلوب »؛ مرگ مهمانی است ناخوشایند! که ناخواسته از یار و دیارمان جدا میکند. حریفی که کسی هماوردش نیست.(آمدی، عبدالواحدبن محمد، غررالحکم و دررالکلم، تصحیح سید جلال الدین محدث ارموی، چاپ دانشگاه تهران، ج 2، ص 598)
مرگ از نگاه دیگر
آنچه گذشت، وصف عرفی مرگ بود. وصفی در حد فهم عموم و برای عامه مردم. اما وصف مرگ به همین جا ختم نمیشود. مرگ تنها گذرگاه جهان غیب است. پیامبر گرامی اسلام (ص)، زندگی دنیا را خواب و مرگ را بیداری نامیده است. یعنی مرگ دریچهای است برای خروج از عالم خیال و ورود به جهان حقیقت و واقعیت.
علی(ع) هم میفرمایند:«ولو عاینتم ما قد عاین من مات منکم لجزعتم و وهلتم وسمعتم واطعتم ولکن محجوب عنکم ما قد عاینوا و قریب ما یطرح الحجاب»؛ آنچه را كه مردگان ديدند اگر شما مى ديديد، ناشكيبا بوديد و مى ترسيديد و مىشنيديد و فرمان مى برديد. ولى آنچه آنها مشاهده كردند بر شما پوشيده است و نزديك است كه پردهها فروافتد.(نهجالبلاغه، خ 20)
مرگ، ما را با دنیای تازهای روبهرو میکند که همه عوالم آن برای ما شگفت انگیزاست. ورود به این دنیای جدید، تنها با برافتادن پردهای امکان مییابد که به دست مرگ فرو افتد. آن حضرت میفرماید:«ای مردم این حقیقت را از خاتم پیامبران بشنوید که: هر که میمیرد در حقیقت نمرده است و اگر در ظاهر پوسیده میشود در باطن چیزی از ما پوسیده نمیشود بلکه پایدار میماند.» (همان، خ 87)
مرگ از همان آغاز حضورش، ارزشها را وارونه میکند. ما در این دنیا، خلق را میبینیم و حق را نمیبینیم؛ با مجاز آشناییم و از حقیقت بیگانه و لذا ارزشها و ارزشگذاریهای ما براساس معیارهای حیات مادی و دانش محدود دنیوی است. با حضور مرگ، عالم غیب نمایان گشته، معیارها و بینشهای دیگری اساس ارزشها و ارزیابیهای ما قرار میگیرند. از این رو انسان دست پشیمانی میگزد و از دلبستگیهای خود دست میشوید و آرزو میکند کهای کاش او به دنبال این دنیا نمیرفت. (همان، خ 109، بند 5)
فلاسفه بزرگ اسلام همچون ابن سینا و سهروردی، تعلق روح را به جسم، مانع توجه او به کمال و نقص روحی خود دانسته و همین عامل را دلیل غفلت او از لذات روحانی و رنجهای عقلانی میدانند. ابن سینا میگوید: «کمال نفس ناطقه در آن است که از لحاظ وسعت و عمق معرفت، تبدیل به جهان معقولی گردد که دقیقا موازی و مطابق با جهان عینی باشد و به حسن مطلق و خیر و جمال مطلق دست یابد.
روح انسان اگر به چنین معرفتی دست یابد از بهجت و لذت وصف ناپذیری بهره مند میشود که مقایسه آن با لذایذ حسی، زشت و مسخره خواهد بود. اما این روح مادامی که گرفتار حجاب تن و اسیر جاذبههای حیات حیوانی است از اینگونه لذت و بهجت باخبر نخواهد شد، چنانکه اگر به این کمال هم دست نیابد، مادامی که در حجاب تن است احساس رنج نخواهد کرد تا زمانی که مرگ فرا رسد. با فرا رسیدن مرگ حجاب تن کنار رفته، موانع ادراک زائل میشود. در نتیجه روح انسان به کمال یا نقصان خود پی برده، غرق در لذت شده یا گرفتار رنج و عذاب خواهد شد؛ لذت و رنجی که هرگز با لذایذ و دردهای جهان مادی قابل مقایسه نیستند.» (ابنسینا، الهیات نجات، مقاله 2، فصل 37)
بیم مرگ
ترس از مرگ، کاملا طبیعی است. چنانکه عشق و دلبستگی به زندگی کاملا طبیعی است. از هر چه بترسیم به خاطر آن است که به کمالات زندگی زیان دارد و یا اصل حیات و زندگی ما را تهدید میکند. ما از شکستها، بدبختیها، فقر، جهل و بیماریها بیمناکیم برای اینکه با وجود نواقص و کاستی در زندگی و وسایل و اندامهای خود، حالت طبیعی زندگی را از دست میدهیم. یعنی اگر چه اصل زندگی را داریم اما بیماری، شکست و ضعف و نقص، فعالیت حیاتی را با مشکل روبهرو کرده، ما را از بهره مندی کامل از ثمرات و لذایذ زندگی محروم میسازد.
اما این کاستیها و بیماریها وقتی مخوف و خطرناک جلوه میکنند که ما را در معرض مرگ قرار بدهند! برای انسان، بیماری، بهتر از مرگ است. برای این که بیماری اصل حیات را قطع نمیکند و تا ریشه در آب باشد امید ثمری هست. اما اگر به مرگ بینجامد چون ریشه زندگی را قطع میکند، خطرناکتر و ترسناکتر میشود. ترس از مرگ علل و جهات مختلفی دارد که ما با ملاحظه گنجایش مقاله به مواردی از آنها اشاره میکنیم:
علل ترس از مرگ
1. عشق به زندگی
علی(ع)می فرماید:«و اعلموا انه لیس من شی ء الا و یکاد صاحبه یشبع منه و یمله الا الحیاة فانه لا یجد فی الموت راحة»؛ توجه کنید که انسان سرانجام از همه لذتهای دنیا سیر میشود، جز لذت زندگی؛ّ برای اینکه هیچ کس در مرگ آسایش نمیبیند.(نهجالبلاغه، خ 133)
چنانکه گفتیم حتی عرفا و اولیای الهی این نکته را قبول دارند که نظام ادراکی یعنی هوش و حواس ما بر محور حیات دنیوی تنظیم شدهاند، بنابراین تا از هوش و حواس بهرهمندیم، حیات دنیوی و لذایذ آن ارج و منزلت خود را از دست نمیدهد. یک انسان متعادل، زندگی را دوست میدارد،به جهان و زیبائیهای آن عشق میورزد و آرزو میکند که بتواند برای همیشه زنده بماند.
انسان در دشوارترین شرایط هم دل از زندگی برنمی کند و معذور هم هست برای اینکه عشق به زندگی یک عشق غریزی و نهادی است.
انسان، زندگی را حتی در شرایط تلخ و ناگوار هم بر مرگ و تلخیهای آن ترجیح میدهد. صائب تبریزی میگوید:
زهری است زهر مرگ که شیرین نمیشود
هر چند تلخ میگذرد روزگار عمر
2. دست نیافتن به آرزوها و اهداف
امام علی(ع) مرگ را عامل دست نیافتن آدمی به آرزوها و اهداف خویش میداند و میفرماید: «فان الموت... مباعد طیاتکم»؛ مرگ میان شما و هدفهایتان فاصله میشود.(همان، خ 230، بند2)
بنابر تحقیقات آماری برخی از محققان غرب، بسیاری از افراد مورد سؤال، دلیل خود را برایگریز از مرگ، در این نکته دانستهاند که مرگ مانع تحقق هدفها است.(دکتر عبدالخالق، احمد، قلق الموت، سلسله انتشارات عالم المعرفة، کویت، مارس 1987، ص 214)
برای عدهای شماره سالهای عمر مهم نیست، بلکه این مهم است که انسان به کدام هدف دست یافته است؟ به دانشمندی گفتند: تا کی میخواهی زنده بمانی؟ گفت: آنقدر که بتوانم نوشتن این دو کتاب را که در دست دارم به پایان برسانم.(همان، ص 6) به هر حال هر گونه آرزویی ممکن است با حلول مرگ، بر باد رود و لذا انسانی که به سرنوشت و مرگ بیندیشد، دل به فریب آرزوها نمیسپارد، چنانکه امام علی(ع) میفرمایند: «لو رای العبد الاجل و مصیره، لابغض الامل و غروره»؛ اگر انسان اجل و عواقب آن را میدید، با آرزو و فریب آرزوها دشمنی میورزید.» (نهج البلاغة، حکمت 334)
3. کیفیت مرگ
یکی دیگر از عوامل ترس از مرگ، نگرانی و ترس از چگونگی مرگ است. این چگونگی گاهی به خود مرگ مربوط است و گاهی به شرایط و موقعیت مرگ.
الف) ترس از چگونگی خود مرگ
چنانکه گذشت، هیچ انسانی، مرگ را نیازموده است. بنابراین طبیعی است که انسان نگران چگونگی مرگ و جان دادن باشد. چون نمیداند که جان دادن چیست و جدائی جان از جسم چگونه است، مرگ با همه هیبت و سطوتش میآید و ما چیزی از آن نمیدانیم جز آنکه: «میهمانی است ناخوانده و ناخوشایند! هماوردی شکست ناپذیر که میکشد و قصاص نمیشود! دامش را همه جا گسترده، با لشکر درد و رنج محاصرهمان کرده، از هر سو هدف تیر و نیزه مان قرار میدهد. کابوس مرگ، با قدرت تمام، به حریم هستی انسان تجاوز کرده. بیآنکه ضربتش خطا کند. در هالهای از ابهام و تیرگی و با لشکری از بیماریها و دردهای جانکاه و با انبوهی از مشکلات، سایه سنگین خود را گسترده، طعم تلخش را میچشاند.» (همان، خ 230، بند 2)
ب) ترس از شرایط و موقعیت مرگ
انسان گاهی علاوه بر خود مرگ، از شرایط خاص مرگ نیز نگران میشود، مانند مرگ تصادفی و نابهنگام، مرگ با بیایمانی، مرگ در بستر، نه در میدان جهاد، مرگ پس از بیماری طولانی، کشته شدن به دست دیگران، مرگ در غربت و تنهائی و امثال اینها.
امام علی(ع) نگران مرگ در بستر استراحت و در مخالفت امر خداست و از این رو میگوید: «همانا گرامیترین مرگها کشته شدن در راه خداست.سوگند بدان کسی که جان پسر ابوطالب در دست اوست، هزار مرتبه ضربت شمشیر خوردن بر من آسانتر است، تا در بستر مردن در غیرطاعت خدا.» (همان، خ 123، بند 1)
4. حوادث پس از مرگ
یکی دیگر از عوامل نگرانی و ترس و اضطراب مردم نسبت به مرگ، نگرانی از حوادث پس از مرگ است. قسمتی از این حوادث مربوط، به این دنیاست از قبیل: بیسرپرست ماندن کودکان، ازدواج همسران، تقسیم و تصرف اموال، کامیابی دشمنان، فروپاشی تن و... و قسمتی مربوط به آن دنیاست از قبیل: عذاب قبر و مشکلات حساب و کتاب اخروی. ابن سینا عوامل و اسباب ترس از مرگ را از دیدگاه اشخاص مختلف به شرح زیر مطرح میکند:
الف- عدهای از مجهول و مرموز بودن مرگ میترسند.
ب- گروهی از معلوم نبودن سرنوشت انسان پس از متلاشی شدن بدن بیمناکند.
ج- بعضیها از نابودی مطلق جسم و روح میترسند.
د- برخی از درد و رنج جان دادن نگرانند.
ه- جمعی از عذاب بعد از مرگ میترسند.
و- گروهی از جدایی از مال و جاه و لذایذ و خوشیهای زندگی بیمناکند. (ابن سینا، مجموعه رسائل، رسالة فی دفع الغم من الموت)
5. نگرانی از نقص و کمبود عمل
انسانهای با ایمان در هر شرایطی که باشند اعمال خود را ناچیز دیده و از این بابت نگرانند. علی(ع)می فرماید: «براى عاقل شایسته است که براى روز بازگشت تلاش کند و پیش از بیرون رفتن جانش و فرود آمدن در قبر بسیار توشه بردارد.»(آمدی، پیشین، ج 6، ص 440) همین افزودن بر زاد و توشه همیشه مورد تاکید انبیا و اولیا بوده است و توشه را هر چه زیادتر هم باشد نسبت به طولانی بودن راه ناچیز شمردهاند.
علی(ع)می فرمایند: «آگاه باش که راهی سخت و دراز در پیش داری که توفیق شما در پیمودن این راه در گرو آن است که به شایستگی بکوشی و تا میتوانی توشه برگیری و بار گناه خود را سبک گردانی که سنگینی آن در این راه دشوار، رنج آور است. پیشاپیش تا میتوانی به آن سرای توشه بفرست. مستمندان را یاری رسان تا بدین وسیله توشهای بر دوش آنان بگذاری که روز قیامت به تو باز گردانند. تا میتوانی انفاق کن و برگ عیشی به گور خویش بفرست. اگر از تو وام خواهند غنیمت بشمار که اگر با وامی دست کسی را بگیری در روزهای سخت آن دنیا، دست تو را بگیرند. بدان که در پیش روی تو گردنههای صعبالعبور وجود دارد که تا میتوانی باید سبک بار بوده و توشه راه داشته باشی.» (نهجالبلاغه، نامه 31، بند 9 )
6. کثرت گناه
یکی دیگر از عوامل نگرانی مؤمنان از مرگ، زیادی گناهان است. حضرت علی(ع)می فرمایند: «چنان مباش که به خاطر گناهان زیاد خود، مرگ را ناخوش داری.» (همان، حکمت 150)
بنابراین اگر گناهکار نباشی باید همانند مولا از مرگ باک نداشته باشی که تو به سوی آن بروی یا او به سوی تو گام بردارد.(نهجالبلاغه، خ 155)
7. بیم از مرگ بیفضیلت
اگر چه همه اقسام مرگ، مرگند؛ اما به لحاظ فضیلت،مرگ با مرگ دیگر تفاوتی دارد از زمین تا آسمان. علی(ع)، آرزومند شهادت بود و مرگ در بستر را دوست نمیداشت. او در این باره میگوید: «مرگ چنان با سرعت و جدیت در تعقیب ماست که چه ایستادگی کنیم و چه بگریزیم، بر ما دست خواهد یافت. ارزشمندترین مرگها نزد من، کشته شدن با شمشیر (شهادت) است. سوگند به خداوندی که جان فرزند ابوطالب در دست اوست، اگر هزار شمشیر بر سرم بخورد، برایم آسان تر از آن است که در بستر بمیرم و نه در راه فرمان خدا.» (همان، خ 123، بند 1) البته برای مردم عادی، مرگ در وطن مالوف، خانه شخصی، در بستر و میان فرزندان و خویشاوندان مطلوب است؛ اما مرگ در میدان و شهادت در راه خدا چیز دیگری است.
8. بیم از مرگ پیش از توبه
از آنجا که انسان مدام در معرض خطا و گناه است، خدای مهربان براساس همین طبیعت غیر معصوم انسان، برای جبران وی، همیشه توبه و عذر او را پذیرفته، بر گناهانش قلم عفو میکشد. اما انسان به اقتضای هوا و هوس، از این فرصت هم غالبا بد بهرهبرداری میکند. بدینسان که او باز بودن در توبه را دستاویز ادامه اعمال خلاف خود قرار داده، به امید توبه، در ارتکاب گناه گستاخ و بیپروا میشود. اما در عمل، گناه، نقد شده و توبه نسیه میگردد. علی(ع)در این باره میفرمایند:«اگر پای لذت و شهوتی در میان باشد، به گناه شتافته و در توبه درنگ میورزند.» (همان، حکمت 150) چنین انسانهائی غالبا هم قصد توبه دارند، اما به پیروی از هوس آن را به تاخیر میاندازند. گاه به توبه موفق میشوند و گاهی هم به وسیله مرگ غافلگیر شده، پیش از آنکه توفیق توبه و جبران نواقص خود را داشته باشند، از دنیا میروند.
9. ترس از مرگ در کفر و گمراهی
علی(ع)در خطبهای پس از بحث ظریف و دقیقی درباره توحید و تقوا و پس از یک ارزیابی مفصل از دنیا و آخرت، سرانجام سخنش را با این آیه پایان میبخشد که«از خدا چنانکه شایسته است، پروا کنید و بکوشید که جز بر مسلمانی نمیرید.» (آل عمران/103؛ نهجالبلاغه، خ 114) بدون تردید از همه بدتر، مرگ در حال کفر و گمراهی است.آن حضرت با بیانی لبریز از احساس درد از مردمی که به چنین سرنوشتی گرفتارند مینالد.
شوق مرگ
امام علی(ع)می فرمایند:«و الله لابن ابیطالب انس بالموت من الطفل بثدی امه»؛ به خدا سوگند، پسر ابوطالب به مرگ، مشتاقتر است از اشتیاق کودک به پستان مادرش.»(نهجالبلاغه، خ 5، بند 2)
چرا شوق؟
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
(حافظ)
اگر مرگ محمل انتقال از دنیای متغیر و فانی به جهان ثابت و باقی است، پس چرا بیصبرانه در انتظارش نباشیم. ما این دنیا را وقتی دوست میداشتیم که از دنیای برتر و بهتری خبر نداشتیم. اکنون میدانیم ک: «این دنیا برقش بیفروغ و اساسش بر دروغ است و اموالش در معرض غارت و تاراج است. چونان عشوه گر هرزهای است که به کس وفا نمیکند و همچون مرکب سرکش از کسی فرمان نمیبرد. دروغگویی خیانتکار، ناسپاسی حق نشناس و دشمنی حیله گر است. حالاتش ناپایدار، عزتش ذلت، جدی بودنش بازی و سرافرازیاش سرافکندگی است. سرای جنگ و غارت، تبهکاری و نابودی و ناخوشی و ناآرامی است. پیوندهایش به هجران پیوسته، راههایش حیرت زا، پناهگاههایش ناپیدا و سرانجام امیدهایش نومیدی است.»(همان، خطبه 191، بند 3) اما در آن سوی این جهان، جهانی است، ازلی و ابدی، که اگر انسان با آگاهی و آمادگی وارد آن جهان شود، به قول حضرت: «آنجا را سرای پایدار و محل امن و آسایش خواهد یافت. جایگاه پاکان و نیکان و اولیای برگزیدهای که قرآن کریم آنجا را ستوده و ساکنان آن را برگزیده و بزرگ داشته و انسان را به آنجا فرا خوانده و راهنمایی کرده است.» (آمدی، پیشین، ج 2، ص 320) آن حضرت در وصف بهشت میگوید:«اگر خیالی از بهشت را چنانکه وصف شده تصور کنی از هر چه در دنیاست دلسرد میشوی اگر چه همه، زیبا و پر جاذبه باشند؛ و بر سر آرزوها و امیال نفسانی خود نسبت به لذتها و مناظر زیبای آن جهان، پا میگذاری. اگر درباره درختان بهشتی اندیشه کنی که چگونه شاخههای آنها با وزش نسیم میرقصند و ریشههاشان در تودههای مشک پنهانند، بر کنار رودهای زلال و خوشههایی از گوهرهای آبدار و میوههای گوناگونی که از هر طرف جلوه میکنند غرق حیرت میشوی. شاخههای پرمیوه بدون زحمت در دسترس تو قرار میگیرند تا هر چه خواهی بر چینی. مهمانداران بهشت و خدمتگزاران آن، لحظهای از آن کاخها و ساکنانشان غفلت نکرده و مدام با طعامهای لذیذ و شرابهای گوارا پذیرایی میکنند. ساکنان آن دیار مورد تکریم خداوند بوده از هر گونه دگرگونی و انتقال در امانند. اگر تو دل را به آن مناظر زیبا متوجه کنی از دل و جان در اشتیاق آن سامان خواهی بود و چون مرگ و قبر، در و دروازه آن دیارند، آرزو خواهی کرد که از همینجا تو را بردارند و به گور سپارند.» (نهجالبلاغه، خ 165، بند 7)
توصیف شوق مرگ
امام علی(ع)می فرماید:«و ان احب ما انا لاق الی الموت»؛ محبوبترین چیزی که در انتظارش هستم مرگ است.» (همان، خ 180، بند 2)
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
بگفت ای بیخبر مرگ از چه نامی زندگانی را
اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی
که گردونها و گیتیهاست ملک آن جهانی را
(پروین اعتصامی)
اگر مرگ را چنان دریابیم که علی(ع) دریافته بود؛ باید در عین نگرانی از کم توشه داشتن و در عین تلاش برای تدارک ذخیره آخرت، بیصبرانه در انتظار مرگ مطلوبی باشیم که ما را از تنگنای جهان خاکی به بیکران ساحت غیب انتقال دهد. آن حضرت میفرماید: «به پیشواز مرگ بشتابید؛ مرگی که اگر فرار بکنید شما را در مییابد و گر بر جای خود مانید باز هم به سراغتان میآید و اگر فراموشش کنید، او شما را از یاد نمیبرد.»(نهجالبلاغه، حکمت 203)
بنابراین دلبستگی انسان به زندگی دنیوی، براساس میزان مرگ اندیشی وی تنظیم میشود. اگر دنیا زده بود که به مرگ نمیاندیشد. بیتردید رویارویی چنین کسی با مرگ بسیار نامطلوب خواهد بود. برای اینکه چنین شخصی برای حیات اخروی آمادگی نداشته و ذخیره لازم را نیندوخته است.
علی(ع) در نامهای به حارث همدانی میفرمایند: «سخت بپرهیز از اینکه وقتی مرگ به سراغ تو آید در جستوجوی دنیا از خداگریخته باشی.» (همان، نامه 69، بند 3) از طرف دیگر شوق مرگ، از محبت دنیا در دل انسان میکاهد:«هر که مرگ را در برابر خود مجسم کند، به امور دنیوی زیاد توجه نمیکند.» (آمدی، پیشین، ج 5، صص 330 و 365) اشتیاق انسان به مرگ یک حالت بسیار شگفت انگیز و اعجاز گونه است، برای اینکه هر انسانی چنانکه گذشت به زندگی علاقهمند است و اگر کسی سودای مرگ در سر بپروراند حتما به مقامی رسیده که دیگران نرسیدهاند و چیزهایی دریافته که دیگران در نیافتهاند. در قرآن کریم آرزوی مرگ نشان عشق انسان به خدا است.
خدای سبحان در خطابی به قوم یهود میفرماید:«بگو ای یهودیان اگر از میان مردم تنها خود را دوستان خدا میدانید، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید.» (جمعه/6) انسان وقتی واقعا مشتاق مرگ میشود که به یقین دریابد که او گر چه در این جهان خاکی پدید آمده است؛ اما از این جهان نبوده و به جهان دیگری تعلق دارد. چنین کسی در حقیقت به قول مولا علی(ع):«پیش از آنکه بدن از این جهان خاکی جدا شده باشد، با جان و دل از این خاکدان پرواز کرده است.»(نهجالبلاغه، خ 203)