کد خبر: ۳۳۵۷۲۱
تاریخ انتشار : ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۲:۰۱

توپ زرد

زینب زارعی

تمام مدتی که به اهواز آمده‌اند، عطا سعی کرده ‌بود آن جعبه چوبی را از رؤیا پنهان کند. اما رؤیا می‌دانست آن جعبه دقیقاً کجای خانه قرار دارد. این را به روی عطا نمی‌آورد به خاطر این‌که می‌خواست خودش را پیدا کند. فکر می‌کرد شاید با دوری از هر چه او را یاد او می‌اندازد می‌تواند به زندگی برگردد. رؤیا عصرها می‌رفت توی پارک نزدیک خانه می‌نشست و زل می‌زند به زمین بازی تا عطا برسد و با هم به خانه بروند. با اینکه توی این مدتی که به اهواز آمده‌اند کمتر با هم حرف می‌زنند اما وجود عطا خانه را برایش قابل تحمل می‌کند. وقتی توی خانه تنها باشد مدام به اتاق آخر راهرو فکر می‌کند. به زیر تخت تک‌نفره که داخل اتاق است و آن جعبه چوبی که دلش می‌خواهد در آغوشش بکشد. حالا او و یک پسر بچه مو مشکی توی خانه تنها شده‌اند. پسر مدام سراغ در بسته اتاق را می‌گیرد و رؤیا نمی‌داند اگر یک بار دیگر بپرسد چه بهانه‌ای برایش پیدا کند. تلویزیون را روشن کرده و فلش کارتون‌های مورد علاقه کیان را رویش گذاشته. توی قاب سیاه شرک دارد به شیوه خودش بلند بلند می‌خندد. صدای قهقهه پسرک بلند می‌شود. قلب رؤیا پای گاز جلز ولز می‌کند. عین همین سیب‌زمینی‌هایی که دارند توی روغن طلایی می‌شوند تا پسرک را سرگرم کنند که کمتر سؤال بپرسد. توی ذهنش می‌گذرد کاش امروز پایش را از خانه بیرون نگذاشته بود و به پارک لعنتی نرفته بود. باید این را برای خانم علوی تعریف کند. اگر قرار باشد دوره‌ی دیگری را با او برای روان‌درمانی بگذراند.
خورشید نارنجی چشم در چشمش دوخته بود. پلک‌هایش از شدت نور چروک شده بود. دلش نمی‌خواست جایش را عوض کند. از این‌جا روی همین نیمکت شکسته می‌توانست خوب بچه‌ها را دید بزند و دویدنشان را تماشا کند. گاهی که بچه‌ها زمین می‌خوردند ناخودآگاه به سمتشان نیم‌خیز می‌شد تا از زمین بلندشان کند. وزش ملایم نسیم از بین شاخه‌های نخل رد می‌شد و سرمای خشکش را به صورت رؤیا می‌زد. رؤیا احساس می‌کرد این‌جا بار کمتری روی دلش هوار می‌شود. دست چپش تیر می‌کشد. با لرزشی که تازگی مهمانش شده در یخچال را باز می‌کند و سس خرسی را روی ردیف سیب‌زمینی‌های طلایی خالی می‌کند. یک پرانتز رو به بالا و دو نقطه توی دلش. پسرک برمی‌گردد و با لبخند نگاهش می‌کند. «مامانم زنگ نزند؟ خسته شدم بس که شرک دیدم. آخ جون سیب‌زمینی پختی؟» می‌آید و ظرف را می‌برد و چهارزانو جلوی تلویزیون می‌نشیند. رؤیا نفس راحتی می‌کشد که بی‌خیال اتاق شده. گوشی را برمی‌دارد و برای عطا می‌نویسد «بیا خونه دیگه عطا. می‌شه لطفاً زودی بیای؟ کجا موندی تو؟»
پسرک پیراهن قرمز پوشیده که رویش یک توپ فوتبال سفید جا خوش کرده مثل تاب و سرسره‌های پارک که رنگش توی ذوق رؤیا می‌زند. امروز توی پارک تنها نبود. یک پسر بچه که قیافه‌اش عجیب آشنا بود وسط پارک توپ زردش را بی‌هوا به این طرف و آن طرف شوت می‌کرد. رؤیا با صدای هر ضربه محکم پسر از خیال جعبه که به مغزش چسبیده بود کنده می‌شد. عصبانی بود که چرا پسرک خلوت امروزش را خراب کرده. بلند شده بود و رفته بود پیش مرد آن طرف پارک یک دسته نرگس تازه خریده بود به امید اینکه وقتی می‌آید پسرک رفته باشد. اما توپ زرد وسط پارک می‌گفت حالا حالاها قصد رفتن ندارد.
او را توی پارک زیاد دیده بود. زیاد نگاهشان به هم گره خورده بود. زیاد در سکوت بینشان با هم حرف می‌زدند. گاهی وقت‌ها که پسرک سر قرار هرروزه غیبت می‌خورد با چشم بین تعداد کم بچه‌ها دنبالش می‌گشت. عطر نرگس را فرو می‌دهد توی ریه‌ها. می‌گذاردشان روی اپن توی گلدان شیشه‌ای. دست کوچکی یک کلید را می‌گذارد روی اپن. صدای بچه از خوشحالی می‌لرزد.
«پیداش کردم خاله زیر روفرشی جلو اتاق بود که گفتی بگردم. الان می‌شه برم با وسایل بچه‌تون بازی کنم؟ تورو خدا توروخداا»
رؤیا ناچار سر تکان می‌دهد. لبخند کجی روی لبش نشسته که نشان می‌دهد تسلیم پسرک شده. اما ته دلش شور می‌زند. زنگ می‌زند به عطا. روی مبل می‌نشیند و در حالی که صدای بوق‌های بی‌جواب را گوش می‌دهد تقویم را ورق می‌زند. عکس سه‌نفره خودش و عطا و کیان. چشم‌های هر سه‌شان برق می‌زند. دست در گردن هم انداخته‌اند. ورق می‌زند و می‌رسد به اسفند به روز دهم به تولد هشت‌سالگی کیان. باید برگردند و تولد کیان را پیش دوست‌هایش بگیرند. اما هنوز نمی‌داند جرأتش را دارد که با آن قاب دسته‌جمعی مواجه شود یا نه.
با پا روی زمین ضرب گرفته بود و پسر را تماشا می‌کرد. پسر گوشی روی گوش گذاشته و رؤیا نمی‌دانست با کی حرف می‌زند. شانه لاغرش تلفن را سفت چسبیده. دنبال توپ زردش به این طرف و آن طرف می‌دوید. توپش را مستقیم شوت کرد سمت رؤیا. پایه‌های نیمکت لرزش خفیفی برداشت.
جمله پایانی خانم علوی قاطی اشک توی سرش می‌چرخد:
«باید خودت رو ببخشی رؤیا. تو مقصر پیدا نشدن اون نیستی. مشکلت با عطا هم اینه که با خودت قهری. برگرد اونجا که خودت رو جا گذاشتی»
سر بلند می‌کند و می‌بیند پسرک دارد تلفن به دست سمتش می‌آید. نگاه می‌دزدد. صدای قلبش را می‌شنود که به قفسه سینه می‌کوبد.
«سلام خاله ما همسایه بغلیتونیم مامانم باهاتون کار داره»
گوشی را می‌گیرد طرف رؤیا. رؤیا تمام مدتی که دارد به مادر پسرک قول می‌دهد از پسرش محافظت کند تا خودش را برساند حواسش پیش اتاق آخر راهروست. دست پسر را که می‌گیرد و به این فکر می‌کند که باید قبول کند تمام آنچه از او باقی مانده همان چیزهایی است که در آن جعبه چوبی گذاشته و درش را مهر و موم کرده.
رؤیا هنوز هر شب به خرابه‌های ساختمان فکر می‌کند و گاهی حتی خوابش را می‌بیند. روحش شب‌ها توی پستی و بلندی‌های ساختمان راه می‌رود و با تمام وجودش او را صدا می‌زند. می‌گوید آمده کنارش باشد تا نترسد. کاش عطا این‌قدر نگران حالش نشده بود که رؤیا را از آن شهر جدا کند. این‌جا دور از کیان. خیلی دور بدون کوچک‌ترین خبری از پیدا شدنش زمان روی دور کند می‌گذرد. اما مگر دیگر امیدی برایش باقی مانده که هنوز منتظر است؟
گردنش را توی روسری و شال گردن فرو می‌کند نه به خاطر سرمایی که توی جانش رسوخ کرده است. به خاطر بغضی که دارد شانه‌هایش را می‌لرزاند. کفش و لباس مشکی‌اش زیر‌هاله‌ای از اشک محو می‌شود. در قلبش احساس سنگینی می‌کند. سوختن قلب عمیق‌ترین چیزی است که این یک سال تجربه‌اش کرده.
با صدای خوردن پرشتاب چیزی به دیوار روبه‌رو به خودش می‌آید. گردی زردی حرکت‌کنان کنار پایش متوقف می‌شود. توپ فوتبال پسرک است. رد اشک را می‌گیرد و سر بلند می‌کند. پسر با دست‌های کوچکش توپ را بغل گرفته. صورت رؤیا را می‌کاود. رؤیا سعی می‌کند لبخند بزند. عضلات صورتش به خاطر فشار خنده تصنعی به لرزه می‌افتد.
پسرک بطری آب را از جیب بغل کوله بیرون می‌کشد.
«ببخشید. حواسم نبود دم خیابونیم»
موهای مشکی‌اش مرتب کوتاه شده. شلوار کرم‌رنگی به پا دارد. با یک تی‌شرت قرمز آستین‌کوتاه که دقیقاً اندازه‌اش است. سوییشرت مشکی را گذاشته است روی دست رؤیا. می‌خورد هم‌سن‌وسال کیان باشد. به صورت رؤیا خیره می‌شود.
«شما بچه دارید خاله؟»
رؤیا قلبش تندتند می‌زند. دندان‌هایش دوباره به جان پوست لبش می‌افتند. پوست صورت پسرک توی آفتاب و سرمای خشک اهواز سوخته شده. خیلی وقت است از بچه‌ها فرار می‌کند. انگار در تمامی آن‌ها او را می‌بیند. کیان را.
حالا پسری با دو چشم مشکی که برق درخشانش دقیقاً شبیه کیان است دست در دست رؤیا دارد و منتظر است جوابش بدهد. توی سرش محکمه‌ای برپا می‌کند که اولین متهمش خانم علوی است. دارد بهش می‌گوید تو مرا درک نمی‌کنی. نمی‌فهمی چه می‌گویم. اصلاً فکر نکردن به چنین چیزی ممکن نیست. دیوانه شده‌ای که می‌گویی بچه بیاورم. تو نمی‌فهمی چون مادر نیستی. همه چیز که چهارتا نظریه درمانی و تکنیک نیست که روی من پیاده کنی و من یادم برود که یک سال پیش توی همین اسفند ماه چه بلایی سرم آمده.
پسرک لباس قرمز از اتاق آخری بیرون می‌آید. یک تفنگ پرسر و صدا در دستش است و هی اهرمش را فشار می‌دهد. اجازه می‌خواهد با وسیله‌ها بازی کند. صدای تفنگ عین مته توی مغز رؤیا فرو می‌رود. اشک توی چشمش جمع شده. به آن لحظه‌ها فکر می‌کند. به اینکه اگر تک‌تک کاورهای سیاه توی سردخانه را گشته بود شاید پذیرش این موضوع برایش راحت‌تر می‌شد. احساس می‌کند کوتاهی کرده. خودش را با گوشی سرگرم می‌کند.
شماره عطا را می‌گیرد. می‌خواهد بگوید که وقتی می‌آید برای شام پیتزا بخرد. بوق دوم و سوم و چهارم. می‌رود روی پیغام‌گیر. چرا امروز این‌قدر پیگیر عطا شده؟ برایش عجیب است که دارد از تنها ماندن با یک پسر بچه فرار می‌کند.
پسر جلوش سبز می‌شود. تفنگ را سمت رؤیا نشانه گرفته:
«دستا بالا بی‌حرکت»
چند رگبار می‌زند و می‌دود توی اتاق. بلندبلند شروع می‌کند به تعریف کردن:
«مامانم هر روز عصر میره خونه عزیز جونم که مریضه. منم میرم پارک تا بابام برسه. امروز کلیدمو...»
صدایش قطع می‌شود. صدای تفنگ هم دیگر از اتاق نمی‌آید. رؤیا گوش تیز کرده‌اما چیزی عایدش نمی‌شود. اسم پسر را به خاطر نمی‌آورد.
«پسر کوچولو. خوبی؟»
جوابی نمی‌آید. دوباره صدایش می‌کند. سکوت خانه را محاصره کرده. رؤیا بلند می‌شود. راهرو را رد می‌کند. سرمای سرامیک توی تنش فرو می‌رود. می‌رسد به اتاق آخری. نور روشنی از اتاق توی راهرو افتاده. قدم توی سایه‌روشن نور می‌گذارد. چشم از موتور قرمز چسبیده روی در اتاق برمی‌دارد.
اسم کیان به فارسی روی در چسبانده شده. پسر چهارزانو رو به تخت، پشت به در اتاق نشسته. در جعبه چوبی را باز کرده و دارد با تکه لباس ور می‌رود. خط لباس ورزشی پاره را لمس می‌کند. لک خون رویش از این فاصله مشخص است.
رؤیا گرمای اشک را حس می‌کند که راه گرفته روی گونه‌اش. آن دفتر نیم‌سوخته حالا جلوی پسرک باز است. آن برگ دفتر نقاشی که زیرش اسمش را نوشته. تویش یک پسر دارد رو به آسمان لبخند می‌زند. پسر توی پارک است و یک توپ زرد جلوی پایش دارد.
رؤیا کنار پسر زانو می‌زند. بوی سوختنی دوباره توی خانه پیچیده. بوی باروت حبس‌شده توی جعبه. رؤیا آرام در جعبه را می‌بندد و هلش می‌دهد زیر تخت.
«اینا مال کیه خاله؟»
چیزی از توی دلش کنده می‌شود و می‌افتد کف پایش. دوباره‌هاله‌ای از اشک روی چشم‌هایش می‌نشیند.
«منم... یه پسر دارم.. همسن تو... ولی این‌جا نیست... پیش دوستاشه»
صدایش لرزش پنهانی می‌گیرد. برخلاف صدای پسر بچه که نشاط از کلماتش می‌بارد:
«جانمی جان. وقتی اومد اجازه می‌دی بیاد خونمون بازی کنیم؟»
صدای اذان فرازهای آخرش را به گوش رؤیا می‌رساند. گوشی را می‌گیرد سمت پسرک و می‌گوید به مادرش زنگ بزند و بگوید زودتر خودش را برساند.
خودش می‌رود به اتاق خواب. چمدان را از کمد برمی‌دارد. از کمد خودش و عطا چند دست لباس می‌چپاند توی چمدان و زیپش را می‌کشد و می‌گذارد دم در. صدای پسرک را می‌شنود که یواشکی می‌گوید:
«به بابا بگو زود بیاد. بد اخلاقه. نمی‌دونم اسمش چیه...»
می‌رود سمت دستشویی تا آبی به سر و صورتش بزند و دیگر بقیه مکالمه را نمی‌شنود. توی آینه یک جفت چشم سیاه می‌بیند که زیرش گود شده. ابروهای کمانی که به هم گره خورده. پلک‌هایی که می‌سوزد انگار که نمک پاشیده‌اند بهشان. دکتر گفته درجه چشمش احتمالاً بالاتر رفته. تار می‌بیند. صورتش لاغرتر از ماه قبل شده. لبخند می‌زند. لب‌های قلوه‌ای‌اش که خشک و پوسته‌پوسته است به دو طرف کشیده می‌شود. دوباره عضلات صورتش از فشار خنده تصنعی می‌لرزد. با این آدم توی آینه غریبگی می‌کند اما این لبخند را بیشتر از آنچهره بی‌جان دوست دارد. چشم‌هایش اما هنوز برق ندارد و بی‌روح است.
مشت‌های پر آب را می‌پاشد به گردی صورتش. صدای پسر نزدیکش می‌آید:
«باشه باشه الان گوشی رو می‌دم بهش»
رؤیا پیش‌دستانه در را باز می‌کند و سعی می‌کند با لبخند به پسر نگاه کند. گوشی را گذاشته روی گوش، تمام توانش را جمع می‌کند که با خانم همسایه عادی صحبت کند.
«نه بابا خواهش می‌کنم. چه زحمتی. ما عازم سفریم البته. تا اون موقع می‌رسه پدرش؟»
رؤیا می‌دانست چقدر این روزها به عطا هم سخت گذشته است. می‌دانست چون شب‌های زیادی را گذرانده بود که هر دو بی‌خوابی به سرشان زده بود. دو زانو توی تخت کنار هم نشستند و بی‌حرف‌های‌های‌گریه می‌کردند. هنوز آن لحظه‌ها را از یاد نبرده بود. شب‌هایی که اشک‌های عطا روی شانه‌اش می‌ریخت در حالی که سعی می‌کرد او را در پناه بازوهای مردانه‌اش آرام کند.
کلید در قفل می‌چرخد. عطا با صورتی خسته توی خانه آمد و همزمان صدای ماشین شارژی از اتاق کیان بلند شد. عطا با نگاه سؤال‌برانگیزش صورت رؤیا را کاوید. سلام آرامی داد و پیتزاها را داد دست رؤیا که به استقبالش رفته بود.
«چه خبره این‌جا خانوم جان؟»
و بعد اشاره کرد به یک جفت کفش پسرانه که خیلی وقت بود توی این خانه دیده نشده بود و چمدان بسته‌شده دم ورودی.
رؤیا لبخند زد؛ لبخندی که 365 روز بود از عطا دریغ کرده بود.
«نظرت چیه تولد کیان رو پیش هم‌کلاسی‌های شجره طیبه بگیریم؟»
در میان سکوت مکثی کرد.
«بالاخره عکس بچم رو روی سنگ مزار یادبود گذاشتن؟»

captcha