کد خبر: ۳۳۵۳۴۴
تاریخ انتشار : ۱۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۱۲

روزی که پروژه استعماری غرب آغاز شد! (نگاه)

امین‌الاسلام تهرانی
۳ اوت ۱۴۹۲، روزی است که سه کشتی کوچک اسپانیایی، «نینیا»، «پینتا» و «سانتاماریا»، بندر پالوس را به مقصد اقیانوس اطلس ترک کردند. فرمانده این سفر، کریستف کلمب، دریانوردی اهل جنوا بود که با حمایت مالی و سیاسی پادشاهان کاتولیک اسپانیا، فردیناند و ایزابلا، در پی یافتن مسیر دریایی کوتاه‌تری به هندوستان از راه غرب بود. اما آنچه در پایان این سفر رقم خورد، نه رسیدن به آسیا، بلکه برخورد اروپا با قاره‌هایی بود که بعدها «دنیای جدید» نام گرفتند. این رویداد، در روایت رسمی غرب، آغاز «عصر اکتشافات» معرفی شد؛ اما برای میلیون‌ها انسانی که در آن سرزمین‌ها زندگی می‌کردند، آغاز عصر اشغال، کشتار، غارت و نابودی بود. حرکتی که در ظاهر یک سفر دریایی به نظر می‌رسید، در واقع نقطه آغاز یکی از گسترده‌ترین پروژه‌های سلطه‌طلبی و استعمار در تاریخ بشر شد، پروژه‌ای که غرب آن را «کشف» نامید، اما بسیاری از ملت‌های غیرغربی آن را سرآغاز تهاجم و استعمار می‌دانند.
از همان لحظه‌ای که کشتی‌های کلمب در جزایر کارائیب لنگر انداختند، منطق استعمار اروپایی نیز شکل گرفت و به تدریج به یک الگوی جهانی تبدیل شد. سرزمین‌هایی که هزاران سال محل شکل‌گیری تمدن‌ها، فرهنگ‌ها و نظام‌های اجتماعی پیشرفته بودند، از سوی قدرت‌های اروپایی به عنوان «سرزمین‌های بی‌صاحب» یا «اراضی بکر» معرفی شدند، گویی تاریخ این مناطق از لحظه ورود اروپاییان آغاز شده است. مردمانی که دارای زبان، دین، هنر، دانش کشاورزی، معماری و ساختارهای سیاسی مستقل بودند، در روایت استعمارگران به «وحشی» و «فاقد تمدن» تقلیل یافتند تا اشغال سرزمین‌هایشان مشروع جلوه داده شود. این صرفاً یک اشتباه جغرافیایی یا سوءبرداشت فرهنگی نبود، بلکه تصمیمی آگاهانه برای بازتعریف واقعیت به سود قدرت بود.
آنچه پس از آن رخ داد، نه یک تبادل فرهنگی برابر، بلکه انتقال سازمان‌یافته ثروت، منابع طبیعی، نیروی کار و جان انسان‌ها از جهان جدید به اروپا بود. معادن عظیم طلا و نقره در آمریکای لاتین، به ‌ویژه در مناطقی مانند پرو و بولیوی امروزی، به خدمت امپراتوری‌های اسپانیا و پرتغال درآمد و ثروتی بی‌سابقه را روانه خزانه‌های اروپایی کرد. در همان حال، جمعیت بومی قاره آمریکا طی چند دهه با کاهش فاجعه‌باری روبه‌رو شد، بیماری‌های وارداتی، جنگ‌های خونین، کوچ اجباری، کار طاقت‌فرسا در معادن و مزارع و سیاست‌های سرکوبگرانه، میلیون‌ها انسان را از میان برد. اندکی بعد، تجارت برده فراآتلانتیک نیز به بخش جدایی‌ناپذیر این نظام تبدیل شد و میلیون‌ها آفریقایی با زور، خشونت و زنجیر از سرزمین خود جدا شدند تا در مزارع و معادن مستعمرات به بیگاری گرفته شوند. این چرخه عظیم استثمار، یکی از مهم‌ترین پایه‌های انباشت سرمایه در اروپا به شمار می‌رود.
غرب امروز ترجیح می‌دهد این دوره را با عنوان «عصر اکتشافات» در کتاب‌های تاریخ و روایت‌های رسمی خود بازنمایی کند، عنوانی که خشونت و سلطه را پشت واژه‌ای جذاب و پیشرفت‌محور پنهان می‌کند. اما اکتشاف، هنگامی که با لشکرکشی، اشغال نظامی، تحمیل دین، نابودی فرهنگ‌های بومی و بهره‌کشی اقتصادی همراه باشد، دیگر معنای واقعی خود را از دست می‌دهد و به فتح و استعمار تبدیل می‌شود. خود کریستف کلمب نیز در گزارش‌هایش از امکان به بردگی گرفتن بومیان و بهره‌برداری از آنان سخن گفته بود. پس از اسپانیا و پرتغال، دیگر قدرت‌های اروپایی مانند هلند، فرانسه و انگلیس نیز همین الگو را دنبال کردند و آن را به یک نظام جهانی تبدیل ساختند. در این نظام، جهان به دو بخش تقسیم شد: مرکز و پیرامون، استعمارگر و مستعمره، تمدن و بربریت، و حتی انسان درجه‌ یک و انسان درجه ‌دو؛ تقسیم‌بندی‌ای که آثار آن تا امروز نیز در بسیاری از ساختارهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان باقی مانده است.
پیامدهای این پروژه استعماری تنها به گذشته محدود نماند و بخش بزرگی از نابرابری‌های امروز جهان نیز ریشه در همان دوران دارد. شکاف عمیق توسعه میان کشورهای شمال و جنوب، وابستگی اقتصادی بسیاری از کشورهای آفریقایی، آسیایی و آمریکای لاتین و تمرکز سرمایه و فناوری در غرب، بدون توجه به تاریخ استعمار قابل فهم نیست. بخش قابل توجهی از منابع طبیعی و ثروت‌هایی که امروز در اختیار دولت‌ها و شرکت‌های بزرگ چندملیتی غربی قرار دارد، محصول قرن‌ها استخراج نابرابر منابع و انتقال سرمایه از مستعمرات سابق است. حتی زمانی که کشورهای غربی از ارزش‌هایی مانند آزادی، حقوق بشر و کرامت انسانی سخن می‌گویند، این پرسش همچنان مطرح است که چگونه می‌توان از جهان‌شمول بودن این ارزش‌ها دفاع کرد، در حالی که بخش مهمی از قدرت و ثروت تاریخی همان کشورها بر پایه سلب همین حقوق از ملت‌های دیگر شکل گرفته 
است.
جنگ جهانی اول نیز، که در ۳ اوت ۱۹۱۴ با اعلان جنگ آلمان به فرانسه وارد مرحله‌ای تعیین‌کننده شد، از بسیاری جهات امتداد همان منطق رقابت امپریالیستی بود. قدرت‌های بزرگ اروپایی که طی قرن نوزدهم بخش عمده جهان را میان خود تقسیم کرده بودند، اکنون بر سر مستعمرات، بازارها، منابع طبیعی و موازنه قدرت با یکدیگر وارد نبردی تمام‌عیار شدند. میلیون‌ها سرباز و غیرنظامی در میدان‌های جنگ جان خود را از دست دادند و بخش بزرگی از اروپا ویران شد، اما ریشه این خشونت گسترده را باید در همان ساختار رقابت استعماری جست‌وجو کرد. با این حال، روایت غالب غرب از این جنگ، بیش از آنکه بر نقش امپریالیسم و استعمار تأکید کند، بر دفاع از آزادی و تمدن متمرکز شد.
امروز نیز هنگامی که کشورهای غربی از «نظم بین‌المللی مبتنی بر قواعد» سخن می‌گویند، این پرسش مطرح می‌شود که این قواعد چگونه شکل گرفته و چه کسانی در تدوین آن نقش داشته‌اند. بسیاری از کشورهای جهان جنوب معتقدند بخش مهمی از این نظم، بازتاب موازنه قدرتی است که پس از قرن‌ها استعمار و سلطه نظامی شکل گرفته است. در چنین نگاهی، مفاهیمی مانند مداخله بشردوستانه، تحریم‌های یکجانبه یا تغییر رژیم، در مواردی امتداد همان منطقی تلقی می‌شود که روزگاری استعمار را با شعار «متمدن‌سازی» توجیه می‌کرد. تفاوت اصلی شاید تنها در زبان و ابزارها باشد؛ دیروز شمشیر، صلیب و کشتی‌های جنگی، و امروز سازوکارهای سیاسی، اقتصادی، رسانه‌ای و حقوقی. از این منظر، بدون بازنگری در میراث استعمار، سخن گفتن از عدالت جهانی با دشواری‌های جدی روبه‌رو خواهد بود.
۳ اوت، فرصتی است تا بار دیگر به این واقعیت اندیشیده شود که تاریخ را معمولاً فاتحان می‌نویسند، اما هزینه آن را قربانیان می‌پردازند. کریستف کلمب، صرفاً یک دریانورد نبود؛ او به نماد پروژه‌ای تبدیل شد که طی چند قرن، نقشه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان را دگرگون کرد. از این رو، ۳ اوت نباید صرفاً یک مناسبت تقویمی یا یادبود یک سفر دریایی تلقی شود. این روز می‌تواند فرصتی برای بازخوانی انتقادی تاریخ، بررسی ریشه‌های نظم جهانی کنونی و تأمل درباره پیامدهای استعمار بر سرنوشت ملت‌ها باشد. تاریخ، اگر تنها برای ستایش فاتحان روایت شود، به ابزاری برای تکرار همان الگوهای سلطه تبدیل خواهد شد. اما اگر با نگاه انتقادی و چندجانبه خوانده شود، می‌تواند به فهم بهتر جهان امروز و جلوگیری از بازتولید چرخه‌های خشونت و نابرابری کمک کند. آینده‌ نباید که بر پایه فراموشیِ گذشته بنا شود.
در نهایت، ۳ اوت یادآور این حقیقت است که قدرت، اگر با حافظه تاریخی همراه نباشد، می‌تواند خطرناک‌تر از همیشه عمل کند. تمدن غرب طی چند قرن گذشته توانسته است بخش بزرگی از نظام سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان را شکل دهد، اما روایت رسمی آن از گذشته، همواره با انتقادهایی درباره گزینشی بودن و نادیده گرفتن رنج ملت‌های استعمارشده همراه بوده است. بازخوانی این تاریخ، نه برای نفی دستاوردهای علمی یا فرهنگی غرب، بلکه برای کامل‌تر کردن حافظه جمعی بشر و شنیدن صدای کسانی است که قرن‌ها در حاشیه روایت‌های رسمی قرار 
گرفته‌اند. 

captcha