کد خبر: ۳۳۵۲۸۴
تاریخ انتشار : ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۳۳
مصاحبه با خانواده سردار شهید «عبدالرسول فتحی‌نیا» از شهدای جنگ رمضان

از پرچم تا پرچم

قلمدار مهاجر

به همراه بچه‌هایش در یک قاب زنده تصویر یک دلتنگی را به تصویر کشیده است جایی که برای برداشتن نقاب از چهره خاطرات، باید کفش‌های خاکی زمان را تکاند تا از لابه لای پنجره غبار گرفته خاطرات، نسیمِ گفت‌و‌گو از زخم‌های تازه را فراخواند و به انتظار جوانه زدن واژه‌ها نشست. 
زمان در کلامش از حرکت ایستاده است اما چشم‌هایش پر از حرف‌هایی است که سکوت لحظه‌ها به آن رشک می‌ورزد از احوالاتش می‌پرسم و از او می‌خواهم خودش را معرفی کند و از تازه شهیدش بگوید.
همان‌طور که سر انگشتاتش را به هم مشغول کرده به مبل تکیه می‌دهد و با لحنی آرام می‌گوید: من سمیه فرج پور همسر سردار شهید عبدالرسول فتحی‌نیا هستم.ازدواج ما با شهدا و حضرت آقا شروع شد و زندگی مشترک دنیایی‌مان نیز با شهدا و حضرت آقا به پایان رسید. سال ۱۳۸۰ پیکر شهید سلطان محمد پورفرج، پس از ۱۷ سال، برای تشییع به شهر ما آورده شد خردادماه بود و هوا بسیار گرم. برای تشییع شهید به شهر گتوند رفتیم. طبیعتاً به دلیل مسافت طولانی و گرمای هوا، در طول مسیر اذیت شدیم. پس از تشییع شهید، پرچم روی تابوت را از دست فردی که آن را برداشته بود گرفتم و گوشه‌ای نشستم همسرم که آن زمان بیست‌وشش سال سن داشت و به‌تازگی وارد سپاه شده بود در آن مراسم حضور داشت. اتفاقاً شب قبل به شهید پورفرج متوسل شده و از ایشان خواسته بودند مشکل ازدواجشان را حل کنند لحظاتی بعد حالم بد شد. ایشان من، خاله‌ام و مادربزرگم را به بیمارستان رساندند. وقتی از ماشین پیاده شدم، با همان حال و هوای خاصی که داشتم، پرچم را به دست ایشان دادم وقتی پرچم را از من گرفتند، به یاد توسلی افتادند که شب قبل به شهید پورفرج کرده بودند و از همان لحظه احساس کردند که من جزئی از وجود ایشان هستم. چند ماهی از این ماجرا گذشت. شبی در خواب دیدم که حضرت آقا به همراه هیئتی به خانه ما آمدند و از پدرم برای پسرشان خواستگاری کردند. پدرم به ایشان گفتند: «چه کسی بهتر از پسر شما؟» حضرت آقا فرمودند: «دخترتان را صدا بزنید، باید با خودشان صحبت کنم.» من از کودکی ارادت خاصی به حضرت آقا داشتم و تا امروز سخنرانی‌های ایشان را دنبال کرده‌ام. وقتی در آن جمع حاضر شدم، حضرت آقا فرمودند: «می‌خواهم شما را برای پسرم خواستگاری کنم.» سپس به گوشه‌ای اشاره کردند. من فقط پشت سر آن شخص را می‌دیدم. حضرت آقا فرمودند: «این پسر من است.» بعدها متوجه شدم شخصی که در خواب به او اشاره شد، همین شهید بزرگوار بوده چون شکل موهای پشت سرشان خاص بود. صبح روز بعد خوابم را برای پدرم تعریف کردم. همان روز، حدود ساعت سه بعدازظهر و با وجود اینکه چند ماه از آن ماجرا گذشته بود، خانواده همسرم برای خواستگاری تماس گرفتند. پدرم با اینکه معمولاً خواستگار‌ها را بدون اطلاع من رد می‌کردند، این بار به دلیل خوابی که دیده بودم، اجازه دادند خانواده‌شان به منزل ما بیایند و در نهایت در اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۸۲ ازدواج کردیم. ایشان کارشناسی حسابداری داشتند و به همین دلیل مسئولیت امور مالی را بر عهده داشتند. ما زندگی عاشقانه‌ای داشتیم. همکاران حاجی که رفتار و محبت ایشان را نسبت به من می‌دیدند، به شوخی می‌گفتند: «شما روی لیلی و مجنون را کم کرده‌اید.» حاجی در پاسخ می‌گفت: «اتفاقاً وقتی آدم کسی را دوست دارد، باید محبتش را ابراز کند.» ایشان علاقه‌شان به من را آشکارا ابراز می‌کردند. بعضی‌ها می‌گفتند حاج رسول و همسرش هنوز در دوران عقد مانده‌اند. حاجی هم نقاش بودند و هم خطاط. همیشه برای من متن‌ها و یادداشت‌های عاشقانه می‌نوشتند. زمانی که ازدواج کردم، دیپلم داشتم. همیشه مرا تشویق می‌کردند که ادامه تحصیل بدهم. با وجود چهار فرزند، تحصیلم را ادامه دادم و موفق شدم مدرک کارشناسی ارشد فقه و مبانی حقوق را از دانشگاه تهران جنوب دریافت کنم ما در همان شهرستان گتوند ماندیم. شهید در هشت سال آخر زندگی‌شان بین اهواز و گتوند در رفت‌وآمد بودند. ایشان اصرار داشتند به خاطر پدر و مادر سالخورده‌شان در گتوند بمانند تا هم تنها نباشند و هم بتوانند در کارهای کشاورزی به آن‌ها کمک کنند. شهید برایم تعریف می‌کردند که چون دو پسر و هفت دختر بودند و خودشان پسر بزرگ خانواده بودند، از همان کودکی مسئولیت زیادی بر دوش داشتند. می‌گفتند: زمانی که کلاس چهارم دبستان بودند، از گتوند به شوشتر می‌رفتند تا برای خانواده گوشت تهیه کنند. همچنین تعریف می‌کردند که در دوران راهنمایی، به تنهائی گوجه را در ماشین بار می‌زدند و محصول را به دزفول می‌بردند و تحویل بنکدار می‌دادند. شهید احترام و محبت ویژه‌ای نسبت به پدر و مادرشان داشتند و همواره در خدمت مردم بودند من همیشه به ایشان می‌گفتم: «می‌ترسم شما را از دست بدهم؛ می‌ترسم روزی شهید شوید» ایشان در مقاطع مختلف، مسئولیت‌های گوناگونی را بر عهده داشتند؛ از مسئول امور مالی گرفته تا مسئول فرهنگی، علمی و پژوهشی، مسئول عملیات و در روزهای پایانی پیش از شهادت نیز به عنوان افسر جانشین فرماندهی سپاه حضرت ولی‌عصر(عج) خدمت می‌کردند. اصلاً یادم نمی‌آید که حاجی حتی یک‌بار تلفن همراهش را روی حالت سکوت گذاشته باشد. سر سفره، نیمه‌های شب، هنگام استراحت و حتی ساعت سه بامداد با او تماس می‌گرفتند. هر زمان که لازم بود، از خواب بیدار می‌شد و به کارهای مردم و مأموریت‌هایش رسیدگی می‌کرد.
ایشان عموی شهیدی به نام «محمدطاهر فتحی‌نیا» داشت که علاقه و ارادت ویژه‌ای به او داشت. همیشه حسرتی در دلش بود با اینکه آن روزها دوازده یا سیزده سال بیشتر نداشت، بارها می‌گفت: «کاش آن زمان می‌توانستم به جبهه بروم.» سرانجام به آرزوی دیرینه‌اش رسید و سال‌ها بعد، در میدان نبرد، به عموی شهیدش پیوست. روزهای آخر، رفتارهای حاجی کمی عجیب شده بود. هر جا که می‌خواست برود، اصرار می‌کرد من هم همراهش باشم. آن روز هنگام پختن فسنجان، یادم آمد رب انارمان تمام شده است به او گفتم به مغازه برود اما قبول نکرد و گفت: «باید با هم برویم.» ما همیشه با هم بیرون می‌رفتیم، اما هیچ‌وقت مثل آن روز برای همراهی اصرار نکرده بود. انگار می‌خواست از تک‌تک ثانیه‌های با هم بودنمان بیشترین استفاده را ببرد. در روزهای آخر، چهره‌شان نورانیت خاصی پیدا کرده بود. گاهی به صورتشان نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم شاید این حال و هوا به خاطر ماه رمضان باشد، اما هر بار که بیشتر دقت می‌کردم، آن نورانیت را همچنان در چهره‌شان می‌دیدم. یکی از ویژگی‌های بارز شخصیتی ایشان، آرامش و صبوری مثال‌زدنی‌شان بود. همکارانشان می‌گفتند هر زمان وارد محل کار می‌شدند، آرامش خاصی همراه خود می‌آوردند. شهید بسیار نکته‌سنج، دقیق و اهل تدبیر بودند. من همیشه به ایشان می‌گفتم: «خوشحالم که برای تصمیم‌های بزرگ زندگی، تو را کنار خودم دارم» ساعت پنج صبح، کنار سفره سحری نشسته بودیم که مجری تلویزیون خبر شهادت حضرت آقا را اعلام کرد. حاجی با هر دو دست بر سرش زد و گفت: «بدبخت شدیم...» خیلی به‌هم ریخته بود. حال من از او هم بدتر بود و مدام جیغ می‌زدم. لحظاتی بعد حاجی در سکوت محض فرو رفت و فقط به صفحه تلویزیون که تصویر حضرت آقا را با نوار سیاه نشان می‌داد خیره شد. هیچی نمی‌گفت و به ندرت پلک می‌زد. هر چند دقیقه یک‌بار نگاهش می‌کردم تا مطمئن شوم نفس می‌کشد. من معتقدم حاجی از همان ساعت پنج صبح شهید شده بود. صبح، حاجی آماده شد تا به محل کارش برود. لحظه آخر دلم هری ریخت. وقتی به محل کارش رسید، چند بار با هم صحبت کردیم. آخرین تماس ما ساعت هفت و نیم عصر بود. عجله داشت. صدای خشاب و استفاده از مهمات می‌آمد. گفتم: «اوضاع چطور است؟» گفت: «بالای سرمان شلوغ است.» گفتم: «پس مزاحمت نمی‌شوم.» آن لحظه نمی‌دانستم این آخرین باری است که صدایش را می‌شنوم. حدود ساعت 9شب خبر رسید اهواز را زده‌اند. با حاجی تماس گرفتم گوشی‌اش زنگ می‌خورد، اما پاسخ نمی‌داد با بستگانم در اهواز تماس گرفتم تا سری به محل کارش بزنند. هر کدام که به محل کار حاجی می‌رسیدند، دیگر جواب تماس ما را نمی‌دادند در نهایت یکی از بستگان گفت: «داریم دنبالش می‌گردیم.» ما تصور می‌کردیم محل حضورش وسیع است و هنوز به او دسترسی پیدا نکرده‌اند؛ بعدها فهمیدیم حاجی زیر آوار مانده بود و حدود پنج ساعت طول کشیده بود تا او را از زیر آوار بیرون بیاورند. شش، هفت ساعت اضطراب و بی‌خبری را پشت سر گذاشتم. مدام در خانه راه می‌رفتم و می‌گفتم: «حاجی... تو را به خدا زنگ بزن» از یک جایی به بعد، در دلم یقین کردم که حاجی شهید شده است. بلند شدم، خانه را مرتب کردم، لباس‌های خیسش را از روی بند جمع کردم، بیلی را که با آن به زمین کشاورزی می‌رفت گوشه‌ای گذاشتم و چکمه‌های خیسش را از حیاط برداشتم. بعد به دخترم گفتم: «به پدربزرگت زنگ بزن، بیاید.» بالاخره ساعت سه و نیم پدرم آمد تا وارد خانه شد، گفتم: «بابا، می‌خوای چیزی به‌ام بگی؟» گفت: «بابا، باید محکم باشی»گفتم: «برای چی محکم باشم؟» گفت: «بابا... رسول شهید شده...» از آن لحظه به بعد دیگر چیزی نفهمیدم وقتی بعد از پنج ساعت پیکر حاجی را از زیر آوار بیرون آوردند، مانند امام حسین(ع) عریان بود. بخشی از صورت و محاسنش سوخته بود و یک دست و یک پایش نیز قطع شده بود. آخرین بار در سردخانه دیدمش. آرامش عجیبی داشت. کنارش نشستم و گفتم: «می‌دانم کنارم هستی، کمکم کن قوی باشم.» به او گفتم: «تو همین دیروز کنارم بودی، چرا امروز این‌جا خوابیده‌ای؟»
 شب قبل از شهادتش ساعت‌ها با هم صحبت کرده بودیم آن زمان نمی‌دانستم که دارد از من حلالیت می‌طلبد. می‌گفت: «ببخش اگر در زندگی‌مان کم و کاستی بود. ممنونم که با من ازدواج کردی اگر به عقب برگردم، باز هم تو را انتخاب می‌کنم. ببخش که ماشینی که زیر پایت بود، آن‌طور که باید خوب نبود.» من هم دستش را بوسیدم و گفتم: «اگر هزار بار هم به عقب برگردم، باز تو را انتخاب می‌کنم. من کنار تو احساس خوشبختی می‌کنم» بعد از شهادتش به او گفتم: «اولین چیزی که دستت دادم، پرچم بود و آخرین چیزی که تو برای من به جا گذاشتی، پرچم روی تابوتت بود.» حاجی آن‌قدر خاکی و بی‌ادعا بود که بعد از شهادتش یکی از همسایه‌ها گفته بود: «من همیشه ایشان را با بیل می‌دیدم که به زمین کشاورزی می‌رفت. مگر ایشان کشاورز نبود؟ باورش نمی‌شد حاجی سرتیپ دوم سپاه باشد. هیچ‌وقت اهل ریا و خودنمایی نبود. هر وقت کنار حاجی قدم می‌زدم، احساس می‌کردم در کنار انسانی بزرگ راه می‌روم به خواست خدا، زندگی در کنار حاجی بیش از این روزی ما نبود؛ اما بعد از شهادتش نیز تاج افتخاری بر سر ما گذاشت.
***
سکوت بچه‌های شهید فضا را سنگین کرده است. سکوتشان بوی تلخ فراق می‌دهد. چشم‌هایشان خطوط شکسته قالی را به بازی گرفته است رو به ریحانه، دختر بزرگ خانواده، از پدر شهیدش می‌پرسم و اینکه چقدر در انتخاب‌های زندگی‌اش نقش داشته است؛ به‌خصوص در انتخاب حجابی که در این روزگار، بر سر ریحانه نشانی از باورهای درست او دارد. از پشت عینک گرد خود نیم‌نگاهی می‌اندازد، کمی با چادر و روسری‌اش ور می‌رود و می‌گوید: «پدرم معتقد بود اگر کسی را به زور وادار به انجام کاری کنی، چون درک درستی از موضوع ندارد، فقط احساس اجبار می‌کند و بعد از مدتی از آن کار دل‌زده می‌شود در عین حال که ما را مجبور نمی‌کرد، ما را به حال خودمان هم رها نمی‌کرد با من گفت‌وگو می‌کرد و سعی می‌کرد با دلیل مرا قانع کند. هیچ‌وقت حرف‌هایش یادم نمی‌رود. وقتی حجابم را رعایت می‌کردم، می‌گفت: دخترم، چقدر ناز شده‌ای، چقدر به تو می‌آید، چقدر خانم شده‌ای.»
 نوبت به نجمه‌خانم رسیده است در تمام طول مصاحبه، حزن نگاهش از همه سنگین‌تر است. پیش از آنکه حرفی بزند، مادر با ذوقی که از آهنگ صدایش پیداست، نگاهش را روی نجمه‌خانم نگه می‌دارد و می‌گوید: «اسم نجمه‌خانم را خود حضرت آقا انتخاب کردند...» مادر صفحه‌های نخوانده این سکوت را از لابه‌لای خاطره‌هایی که در ذهن نجمه یخ زده‌اند ورق می‌زند و با لبخند نیمه‌جانی که از آستین واژه‌ها بیرون زده است، می‌گوید: «حاجی علاقه زیادی به نجمه‌خانم داشت هر وقت از اهواز به گتوند می‌آمد، دستش در دست نجمه بود...» صدایش می‌لرزد. بغضی از لابه‌لای شاخه‌های خشکیده خاطرات تلخ بر بام نازک صدایش فرود می‌آید و اشکش در گلدانی پر از دانه‌های دلتنگی جوانه می‌زند و دوباره سکوت می‌کند.
همان‌طور که استکان چای را از روی میز بر می‌دارد تا گلویی تازه کند آخرین خواسته‌اش را مطرح می‌کند.
شهدا بهترین متاعی را که داشتند، یعنی جانشان را، در راه خدا تقدیم کردند و رفتند. خواسته من این است که هر کس در هر جایگاه و مسئولیتی که قرار دارد، رسالت خود را به گونه‌ای انجام دهد که خون شهدا پایمال نشود و شرمنده شهدا نباشیم.
مصاحبه با آخرین خواسته همسر شهید تمام می‌شود حکایت این گفت‌و‌گو و واژه‌های به هم گره خورده‌ای که از زبان خانواده شهید به میان آمد عنوان قصه‌ای است در دستان سخاوت یک پرچم که شد آغاز یک زندگی تا پرچم دیگری که باور یک زندگی را به آغوش کشید و شد آخرین پیام یک شهید که روی تابوتش به جا ماند. اما این قصه صفحات ناخوانده زیادی خواهد داشت که روزگار بار گرانش را برای همیشه روی شانه‌های سنگین تاریخ به عاریت خواهد گذاشت.

captcha