کد خبر: ۳۳۵۲۸۲
تاریخ انتشار : ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۳۳

فراتر از مرزها

معصومه شیرازی

پیام که در گروه ظاهر شد، ضربان قلبم تغییر کرد؛ فراخوانی برای مستندسازی مراسم تشییع. چند لحظه بعد، نام «نازنین» روی صفحه درخشید: «مامان‌شیرازی، ما شما را برای روایت این مستند انتخاب کردیم.» با مشورت خانم غیور، این مأموریت آغاز شد. روزهایی که گذشت، مشقِ ثبتِ لحظاتی بود که تاریخ در آن نفس می‌کشید.
روز سوم قرارمان برای این مأموریت «مهدیه مشهدی» بود. آدرس را نیم‌بند یادداشت کرده بودم؛ دخترم با ماشین همراهم شد. گرمای دم‌کرده‌ صبح، پشت شیشه‌های ماشین منتظرمان بود. وقتی نازنین، سارا، هلنا و عسل از راه رسیدند، با لبخندهای جوانانه‌شان فضا را عوض کردند. 
درِ مهدیه را که باز کردیم، نگاهِ پرسشگر پیرمردی در آستانه در ایستاده بود. نازنین، با اعتمادبه‌نفسِ مدیرانِ کاربلد، پیش‌قدم شد: «برای ثبتِ روایتِ خادمانِ مراسم تشییع آمده‌ایم.»
پیرمرد که خودش را «قاسم» معرفی کرد، با گشاده‌رویی راه را باز کرد. برای من، که اولین بار بود پاهایم را به این مکان می‌گذاشتم، فضا جادویی بود. فرش‌های لاکیِ قدیمی، بوی غبار و اسپند، و پرچم‌های سیاهی که انگار در سکوت به دیوار چسبیده بودند، سنگینیِ تاریخیِ عجیبی به فضا می‌داد. 
از انتهای سالن، صدای هیاهوی خفیفی می‌آمد؛ دهلیزی که به آشپزخانه راه داشت. وقتی وارد شدیم، بیش از سی مرد، هماهنگ و پرشور، در تکاپو بودند. اولش دست‌وپایمان را گم کردیم؛ نگاه‌های معذب ما بین دوربین و آشپزها سرگردان بود. ناگهان مردی با دستار عربی و لهجه‌ای نرم جلو آمد. انگار او هم از حضورِ ناگهانی‌مان جا خورده بود. با اعتمادبه‌نفسِ زنانه‌ای که از دوستانم گرفتم، لب گشودم: «آمده‌ایم از شما روایت کنیم.»
عسل دوربین را علم کرد، هلنا میکروفون را به یقه‌ها سنجاق زد. هنوز سؤالم را در ذهن نپرورانده بودم که صدای یکپارچه‌ سرود عربیِ آن‌ها، در فضای آشپزخانه طنین انداخت. ایستادم به تماشا؛ دوربین روی چهره‌های غبارآلود اما پرانرژیِ آن‌ها قفل شد. این سکوتِ پیش از طوفانِ سؤال‌های من، فرصتی شد برای آرامش و نظم بخشیدن به افکارم.
پرسیدم: «عبدالله جاسم، از کدام کرانه به این‌جا آمدی و چرا؟»
عبدالله جاسم، انگار که از عمقِ جان حرف می‌زد، گفت: «ما از موکب‌دارانِ کربلاییم. عاشقِ رهبریم. ما دین داریم به ایشان؛ در روزهایی که داعشِ اشغالگر نفسِ کشورمان را بریده بود، حاج‌قاسم و فرزندانِ این خاک، سپرِ بلای ما شدند. ایران برای ما خانه است.»
پرسیدم: «شهادتِ ایشان، این پیوند را عمیق‌تر نکرد؟»
چشمانش درخشید: «ما حتی وقتی آمریکا به ایران فشار می‌آورد، پشتوانه بودیم. خبرِ رفتنِ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که آمد، انگار پدری را در خانه‌های خودمان از دست دادیم. ما عزادارِ اسلام هستیم.»
سؤالِ بعدی‌ام در طنینِ نوحه‌ خودجوشِ عراقی‌ها گم شد. ایستادم؛ اشک، بی‌اجازه از گونه‌هایم سرازیر شد. دلم می‌خواست امام حسین‌(ع) بود و می‌دید چطور عاشقانی، فراتر از مرزهای جغرافیایی، برای عزایِ نایبِ برحقش در این آشپزخانه اشک می‌ریزند و خدمت می‌کنند. 
وقتی از مهدیه بیرون می‌آمدیم، قاسم‌آقا که حالا همراهمان شده بود، از موکب‌هایشان در مرز گفت؛ از پذیرایی برای زائرانی که پای پیاده برای تشییع می‌آمدند. در قلبم حک شد: این مردی که ما برایش‌گریستیم، تنها رهبرِ یک ملت نبود؛ او قطب‌نمایِ جهانِ اسلام بود که مرزها را در ذهن‌ها و قلب‌ها، با عشق، محو کرده بود.

captcha