کد خبر: ۳۳۵۰۲۴
تاریخ انتشار : ۰۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۲

ساکنـان آسمـان؛ ساکنـان زمیـن

زینب عرفانیان تقوائی

آن روز فرشته‌ها، تماشاگر مادرانی بودند که دنبال تکه‌های قلب‌شان بر زمین‌ می‌گشتند. صورتشان را چنگ می‌زدند و قطره‌های اشک از شیارهای زخم می‌گذشت.
داغ کودکان قلبشان را فشرد سرهایشان را رو به آسمان گرفتند و شیونشان از جایی پشت حنجره بلند شد.
فرشته‌ها لرزیدند، بغض آسمان شکست و باران بارید.
باران بارید... ولی این داغ در هیچ سینه‌ای خاموش نشد.
چیزی که فرشته‌ها می‌دیدند بی‌سابقه بود این داغ به دل‌های زیادی در زمین رسوخ کرد.
زمین مثل آسمان ستاره باران شد و مردم با دل‌های روشنشان به خیابان آمدند.
داغ سوزان قلب و رگ‌ها را ذوب کرد.
وقتی ابرها چنین چیزی را دیدند؛ ادعا کردند قدرت ما از داغ بیشتر است پس باران و سرما فرستادند.
دانه‌های یخ و برف بر سر مردم فرود آمد، صورت بچه‌ها سرخ شد ولی فرشته‌ها دیدند که به سرخی رد این داغ نیست.
ابرها خسته شدند و بعد صدایی بین تمام آنها پیچید، با اینکه انگار سقف آسمان در حال ریزش بود مردم با مشت‌های گره کرده خدا را صدا زدند.
فرشته‌ها می‌دیدند که موشک‌چگونه دل ابرها را می‌شکافت.
مردم باز هم نام خدا را فریاد زدند. فرشته‌ها به فرمان خدا به سوی مردم فرود آمدند و بال‌هایشان را بر سر آنها گشودند.
با صدای الله اکبر مردم پرهایشان را همراه تیرهای پدافند پرتاب کردند. درست همان موقع بود که نور انفجار موشک‌آسمان را روشن کرد. 
مردم با فریاد خدا را صدا زدند و داغ دل‌ها سوزان‌تر شد وقتی که درحال سوزاندن بال فرشتگان بود.
آنها اوج‌گرفتند و به سمت آسمان رفتند. آنها از این دسته از ساکنان زمین متعجب بودند و می‌پرسیدند: این مردم که هستند؟