کد خبر: ۳۳۵۰۲۲
تاریخ انتشار : ۰۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۲
مصاحبه با خانواده شهید مسعود ساکی از شهدای هوافضای سپاه که در جنگ 12روزه علیه دشمن صهیونیستی و آمریکای جنایتکار به مقام شهادت رسید

راز یک لبخند

قلمدار مهاجر

مادر با آن چهره آرام و چین و چروک خورده در دستان زمخت روزگار، خیره به در نشسته است. گاهی زیر لب به زبان عربی خطاب به پسر شهیدش چیزی می‌گوید. چند خانم به دیوار جلوی آشپزخانه تکیه داده‌اند از همان آشپزخانه‌هایی که رفت و آمدش زیاد است و مهمان داریش همچون دستبندی بردستان سخاوتمند مردمان جنوب است.
فضای خانه غم شیرینی دارد، مثل نان نیمه برشته‌ای که زمان می‌خواهد تا به رنگ بنشیند. حزن در قرار بی‌قرار چشم‌هایشان میان پروازی نیمه جان راه را گم کرده است. مادر زیر لب به زبان عربی چیزی می‌گوید عروس بزرگ خانواده، نگاه مهربانش را بر سیمای مادرشهید می‌نشاند و با لبخندی زخم خورده میان غم و خشنودی حرفش را ترجمه می‌کند «مادر فدات بشه، نور چشمم» می‌گوید: صدای اذان که می‌آید خیال می‌کند پسرش می‌خواهد به خانه بیاید. 
این روزها اولِ صبح به سراغ عکس شهید می‌رود آن را نوازش می‌کند و می‌گوید: چرا بچه‌هایت را تنها گذاشتی؟ خیلی به شهید وابسته بود. مادر شهید به جمع آدم‌هایی که دور و برش را گرفته‌اند نگاهی می‌اندازد. 
دوباره غرق در سکوت، تصویر ورودی خانه را در عمارت خیالش به انتظار می‌نشاند نگاهش پر از حس سنگین انتظار و بی‌قراری است طوری که رقص تلخ واژه‌ها را مانند شیشه عطری رها شده روی گل‌های قالی به سکوت واداشته است. 
انگشتانش میان کوره راه گره‌های به‌هم پیچیده روسری بازی می‌کند، نمی‌دانم شاید قصه‌های لالایی کودکی شهید را از دستان در هم تنیده این گره‌ها برای دل سوخته‌اش بازخوانی می‌کند. نگاهش می‌کنم در حالی که هنوزسکوت پرحرفی در چهره ظریفش زنجیره زمان را از هم شکافته است لبخندی می‌زند و سرش را پایین می‌اندازد.
عروس خانواده آهنگ بی‌کلام مادر را می‌شکند و می‌گوید: شهید مسعود ساکی بسیار انسان خاکی و شوخ طبعی بود. همه بچه‌های فامیل او را دوست داشتند. دختر بزرگ من توی سن نوجوانی هست و ایشون به عنوان عموی دختر من همیشه پیگیر احوالاتش بود و بهش پیام می‌داد و زنگ می‌زد.‌گریه‌های بچه‌های فامیل بعد از شهادت ایشان خیلی سوزناک بود.
پریشانی واژه‌ها همچون ِشکوه صخره‌ها از سیلی موج‌هایی که به مصاف باران می‌روند، صندوقچه دلدادگی را در ساحل باوری عمق رها کرده است. آنجایی که خواهر کوچک شهید در حالی که اشک از گوشه چشمش روانه شده و هنوز لبخند مهربانی از کشاکش گیسوان دلتنگی روی لبش باقی مانده است روی جایش کمی جابه‌جا می‌شود و می‌گوید: برای من پشتیبان بود نه تنها برای من بلکه برای همه اطرافیان... کوچک‌ترین مشکلی پیش می‌آمد تلفن را برمی‌داشتم و اولین نفر به او زنگ می‌زدم.
قبل از جنگ 12روزه، همسرشهید خواب می‌بیند که در یک حسینیه سردار سلیمانی همراه عده‌ای دیگر از شهدا حضور داشتند برادرم به همراه عده‌ای دیگر وارد حسینیه شدند. سردار آنها را صدا زد که باید بیایید به ما ملحق شوید. یک هفته قبل از شهادت هم به همراه خانواده به مشهد رفته بود که جلوی خانمش به امام رضا(ع) می‌گوید: امام رضا(ع) حاجت دلم رو بده. خانمش ازش می‌پرسه حاجت دلت چیه؟ میگه: «شهادت».
شب قبل از شهادت ایشون ما دورهمی داشتیم. شهید عادت داشت همیشه لباس تیره می‌پوشید. نهایتاً رنگ سبز و سورمه‌ای اما شب قبل از شهادت لباس سفیدی به تن داشت که من فقط شب دامادی ایشون این لباس رو تنش دیده بودم. اون شب همه هم نظر بودن که شهید چهره نورانی داره. به خواهر دومم گفته بود حس می‌کنم شهادتم نزدیک است.
این جمله را که می‌گوید، شفافیت صدایش می‌خوابد و بغض در گوشه‌ای از حنجره‌اش زانوی غم به بغل می‌گیرد به دنبالش همه سکوت می‌کنند و این بار مادر شهید در حالی که حدیث نفس پیشه می‌کند با زبان عربی آرام و کم صدا حرف می‌زند جوری که انتهای هر جمله‌اش نام مسعود شنیده می‌شود نگاهش را روی چهره همه می‌چرخاند و دوباره تکرار می‌کند«مسعود یومّا...».
همسر و بچه‌های شهید در مصاحبه نیستند اما نقل دلسوختگی‌شان از زبان دیگران شنیدنی است آنجایی که می‌گویند: دختر4ساله شهید شبها بی‌قراری می‌کند و از مادر سراغ پدر را می‌گیرد. گفت و شنودش بر اعماق خفته جان چنگ می‌اندازد آنجا که مادر به فرزندش می‌گوید: «بابا رفته پیش خدا» و دخترک در جواب می‌گوید: آنجا گوشی تلفن ندارد تا به او زنگ بزنیم؟ و مادر ناتوان از پاسخ...
 خواهر شهید فیلمی را نشان می‌دهد که پسرکی کنار قبر زانو به بغل گرفته است و‌گریه می‌کند. می‌گوید: این لحظه‌ای است که همان‌جا کنار قبر به پسر شهید می‌گویند: پدرت شهید شده است. گوشی را از دستش می‌گیرم. فیلم پسرک 8ساله‌ای را نشان می‌دهد که مدام بهت‌زده به قبر و آدم‌های ایستاده در کنارش نگاه می‌کند. اشکش سرازیر شده و هق‌هق‌کنان‌گریه می‌کند چه حال غریبی دارد این کودک... خواهر شهید می‌گوید: پسر شهید از فردای بعد از شهادت پدر به همه می‌گفت: از این به بعد کنار سفره من جای بابام می‌نشینم.
همه سکوت می‌کنند برای لحظاتی تنها صدای استکان نعلبکی توی آشپزخانه است که با سپردن تن بلورینشان زیرشلاق‌های نرم آب سکوت فضا را به رفاقت با کلام می‌خواند وکمی بعد دوباره نسیم واژه‌ها با ناگفته‌هایی از شهید پنجره ذهن‌ها را باز می‌کند تا خانه اندیشه را به هوائی دلنشین آغشته کند.
عروس خانواده می‌گوید: شهید انسان بسیار خاکی بود. هیچ وقت از کارش در هوافضای سپاه حرفی نمی‌زد حتی از آن سه باری که به سوریه رفته بود. حضور مسعود بعد از شهادتش همچنان حس می‌شود چند روز پیش مادر شهید از خواب بلند شد و سراسیمه به سمت در حیاط دوید ازش پرسیدیم چی شده؟ گفت: مسعود صدایم زد.
مادر تمام این حرف‌ها را می‌شنود و تنها با نگاهش سخن می‌گوید. نمی‌دانم در دلش چه خبر است. فقط می‌دانم سخت است لالایی دیروز رو برگرده نسیمی بی‌بازگشت سوار کنی و بی‌خبر بمانی.
صدای اذان می‌آید. مادر شهید دست روی زانو می‌گذارد از جا بلند می‌شود و جمع را ترک می‌کند تا نماز بخواند ما هم که نمازمان تمام می‌شود تصمیم به رفتن می‌گیریم، اما اهل خانه اجازه نمی‌دهند. رسم مهمان‌نوازیشان را که بر هم زنی دلشان می‌شکند به اجبار ما را برای صرف شام نگه می‌دارند اصرار دارند که سفره شهید است حرمت دارد اگر بروید ناراحت می‌شود. سفره‌ای در اتاق پذیرایی پهن می‌کنند. برنج و خورشت و تربچه‌های قرمزی که خودشان را زیر سبزی‌ها قایم کرده‌اند. نوشیدنی و نان وترشی... همان‌جا روی زمین... ساده و دلنشین... درِ اتاق پذیرایی نیمه باز است مادر شهید برگشته و همان‌جا روی قالیچه رو‌به‌روی در ورودی خانه دوباره تکیه بر شانه‌های رمز آلود سکوت آرام گرفته است. 
می‌دانم اگر نمی‌تواند فارسی خوب صحبت کند اما آن را متوجه می‌شود اصرار می‌کنم شاید خواهشم را جواب دهد و کنار سفره بنشیند. چقدر منش آدم‌های قدیمی مثل رَشکی که زمان به تجربه‌های گران می‌برد خاص است. با اینکه ققنوس دلتنگی‌اش نای اوج گرفتن ندارد اما هنوز سنت‌ها را سوار بر بال کبوترانی که به تشنگی آب پناه می‌برند تازه می‌کند. آرام آرام گام بر‌می‌دارد خودش را کنار سفره می‌رساند و اول به مهمانانش تعارف می‌کند از لابه‌لای پلک‌هایی که بعد از گذر اشک‌ها به خشکی نشسته فضای سفره را از نظر عبور می‌دهد تا مطمئن شود همه غذایشان را شروع کرده‌اند آن‌وقت او هم بشقابش را پیش می‌کشد و غذایش را میل 
می‌کند.
حال و هوای سفره که از بی‌صدایی رها می‌شود نگاهم روی چهره مادر شهید می‌ماند به ناگاه از میان آن چین و چروک‌هایی که گهواره زمین را به تجارت پر سود آسمان دوخته است چنان لبخند زیبایی روی صورتش نقش می‌بندد که تصورم از آن سکوت‌های رمزآلود را برهم می‌زند گونه‌هایش روی آن کویر آرام به گل نشسته است بناگاه همدیگر را به آغوش می‌کشیم یواشکی و درگوشی از او می‌خواهم برایم دعا کند جوری که انگار هر چه هست باید مال من باشد و دیگران متوجه نشوند. دستی روی سرم می‌کشد با تکان دادن سرش تأیید می‌کند و پشت سر هم تکرار می‌کند« یومّا... یومّا...»... از جا بلند می‌شوم و خداحافظی می‌کنم اما در ذهنم یک جامانده دارم و میان آن تبسم کشدار به دنبال رازی می‌گردم رازی شبیه لبخند رضایت آن باغبانی که بهترین گلش را با خدا معامله کرده است و به باغبانی‌اش می‌نازد.