پنجرهای به باغِ وطن
مریم عرفانیان نوروز زاده
خانه، نخستین نقش جهان است که در خاطر هر آدمی حک میشود. بوی نان تازه در تنور مادربزرگ، صدای قلقل سماور گوشه اتاق، پنجرهای رو به حیاط و باغچه پر از یاس و نسترن، که نسیم خنک بعدازظهرهای تابستان را داخل میآورد... اینها تصاویری هستند که با روح و جان ما عجین شدهاند. خانه، خاطرهای زنده است که در ذهن ما نفس میکشد...
وطن اما خانهای بزرگتر است. خانهای که دیوارهایش کوههای بلند و سقفش آسمان آبی است. وطن، چون مادری مهربان، ما را در آغوش میگیرد و پرورش میدهد. خاکش عطری آشنا دارد؛ عطر بارانهای پاییزی، عطر شکوفههای بهاری، عطر نانِ داغِ تنوری... یادش به خیر، آن روزها که در کوچههای محله با دختر بچههای همسایه خالهبازی میکردیم. کوچههایی که اردیبهشتها پر از عطر اقاقیها بود... مادر عروسکهای پارچهایمان میشدیم و چه عاشقانه برایشان لالایی میخواندیم. با شاخههای بید مجنون، برای عروسکها، تاجی سبز میبافتیم و گردنبندی از گلهای وحشی... سالها بعد، وقتی در همان کوچهپس کوچههای کودکی قدم میزدم، لالاییهایی آشنا در گوشم تکرار میشد و سرمست عطر اقاقیها، عشق به وطن در رگهایم میجوشید.
بعضیها وطن را هنگامی درک میکنند که از آن دور میافتند و اصطلاحاً خارجنشین میشوند. آنجا که آسمان غریب است و آدمها غریبه. آنجا که حتی بهترین قهوهها و خوشمزهترین غذاها هم بوی خانه را نمیدهند. آنجا که عطر یاس و نسترن باغچه کوچک، در خاطراتت میپیچد و حسرت به دلت مینشاند. آن لحظات، آدم به یاد دیوارهای کاهگلی خانه پدری میافتد، به یاد محله قدیمی، به یاد همسایههایی که از هرکدام خاطرهای دارد...
وطن، گاه در یک موسیقی به یاد ماندنی خودش را نشان میدهد؛ آهنگی که ناخودآگاه زمزمه میکنی و چشمهایت پر از اشک میشود... «در روح و جان من، میمانی ای وطن، سپیدی طلوع سحر، به پرچمت نشسته...» و گاه در طعم یک غذای محلی، در کشوری غریب، که هرگز مزه اصلیاش را نمییابی.
خانه و وطن، دو مفهوم جدا نشدنیاند. در زمان جنگ که خانهای ویران میشود، انگار بخشی از وطن فرو میریزد... و هنگامی که وطن زخمی میشود، هر خانهای آن درد را حس میکند. شاید برای همین است که مهاجران، در دورترین نقطه جهان، باز هم تکتک خاطرات خانه و وطن را به یاد دارند. در قاب عکسهایِ کوچک و بزرگی که روی میز میگذارند، در عطر گلهایی که خاطرات را پر میکند، در غذایی که طعمش به کام میماند و... در لالاییهایی که برای کودکانشان به زبان مادری میخوانند.
آری، وطن یک فرهنگ است، یک زبان مشترک و یک دلِ مشترک. وطن، همان جایی است که حتی اگر از آن دور باشی، همچنان در تو جاری است. همان جا که همیشه منتظرت میماند تا برگردی، حتی اگر فقط در رؤیاهایت به آن فکر کنی. و خانه، قلب تپنده وطن است. جایی که عشق، بدون قید و شرط معنا پیدا میکند.
وطن، تنها نامی در نقشه جغرافیا نیست؛ بلکه همیشه و همه حال، آن را با پوست و گوشت و استخوان حس میکنی....