دست مُشت شده
مرضیه نفری
اولین باری که برای تو گریه کردم سال 77 بود، سالی که کنکور داشتم. یادم نیست چه اتفاقی افتاده بود که آشوب اجتماعی رخ داده بود و تو سخنرانی کردی. برایم عجیب بود که به رهبر یک کشور توهین کنند و او صبوری کند. از مدرسه به راهپیمایی رفتیم و حضورحماسی مردم کشور را آرام کرد.
آشوب کوی دانشگاه که رخ داد، دوباره با مردم حرف زدی و گفتی حتی اگر عکس مرا پاره کردند، شما چیزی نگویید. با تمام نوجوانیام بغض میکردم و این شعر را با خودم تکرار میکردم «مگه من مرده باشم، عکس تو رو پاره کنند، مگه من مرده باشم، به تو اهانت بکنند».
همان روزها کنکور داشتیم، آزمون را عقب نینداختند، در یک وضعیت خاصی در هجده تیرماه 78 کنکور دادم و مستقیم از آزمون کنکور به خیابان رفتم. راه پیمایی حماسی مردم در آن سال، فتنه کوی دانشگاه را جمع کرد.
بعد از آن دانشجو شدم، کارمند شدم، مادر شدم و... بارها و بارها فتنهها رخ میداد، میآمدی وسط و پدرانه همه چیز را جمع میکردی، از خودت مایه میگذاشتی تا مردم چند دسته نشوند و ایران حفظ شود.
آن روز که خبر شهادت آمد، نتوانستم گریههای بلندم را قطع کنم. اولین گریهام را خوب یادم بود، اما میدانم از این به بعد گریههایم، آخرین نخواهد داشت. شاید هم از این به بعد گریه به کارمان نیاید، باید دستهایمان را مشت کنیم و فریاد بزنیم. غم و سوگ جای خود را به فریاد و حماسه خواهد داد. مثل دست مشت شدۀ رهبر شهید.