کد خبر: ۳۳۵۰۱۹
تاریخ انتشار : ۰۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۲
انقلاب اسلامی و ریشه‌های آن- 3

نظریه ماركس و کارکردگرایان

علامه محمدتقی مصباح یزدی

ب - نظریه ماركس
کارل مارکس، مباحث پیرامون انقلاب را در چندین حوزه پی گرفته است؛ حوزه‌های فلسفه، اقتصاد، سیاست و جامعه‌شناسی مورد مطالعه و تحقیق مارکس بوده‌اند؛ لیکن وی قوی‌ترین و مهم‌ترین مباحث خود را در مطالعات مربوط به جامعه ارائه داده است. وی روابط تولید را محور بحث خود قرار داده، معتقد است که شیوه تولید مبتنی بر روابط تولید و روابط تولید نیز تحت تأثیر طبقات جامعه می‌باشد؛ به عبارت دیگر، روابط تولید زیربنای هر جامعه است و مظهر و نماد روابط تولید، طبقات اجتماعی است. بنابراین از نظر مارکس نیروهای تولیدی و روابط تولید، زیربنا و روابط سیاسی و اجتماعی، روبنا محسوب می‌شود.
نظریه انقلاب مارکس حاصل همین اندیشه است. از نظر وی، در جامعه سرمایه‌داری، سرمایه‌دار، به دلیل عدم پرداخت مزد واقعی کارگر، باعث به‌وجود آمدن ارزش اضافی می‌شود و این امر زمینه انباشت سرمایه را فراهم می‌سازد. با تداوم این روند، کارگر به وضعیت خود، بیش از پیش، آشنا می‌شود و به فقر خود و غنای روزافزون سرمایه‌دار پی می‌برد. این آگاهی سبب انقلاب طبقه کارگر می‌شود. بنابراین از نظر ماركس بایستی انقلاب در جوامعی رخ دهد كه بیشتر صنعتی شده‌اند.
به عبارت دیگر، مارکسیست‌ها معتقدند كه ماركسیسم علم انقلاب است و در عالَم، هیچ نوع جهان‎بینی دیگری را نمی‎توان یافت كه به انسان‌ها علم انقلاب كردن و طریقه ایجاد تحول در جامعه را بیاموزد. ماركسیست‌ها در مباحث خود جایگاه خاصی را برای منطق دیالكتیك قایلند. به نظر آنان، هر پدیده‎ای در این جهان، اعم از پدیده‎های طبیعی، اجتماعی، فكری و فرهنگی، محكوم به این قانون دیالكتیكی است. براساس این قانون، هر پدیده‎ای كه در عالم محقق می‎شود، ضد خود را در درون خود به وجود می‎آورد. این پدیده با ضد خود تركیب شده، پدیده جدیدی را در طبیعت به وجود می‎آورد. به‌عنوان نمونه، زمانی كه پدیده‎ای به‌نام تخم مرغ به وجود می‎آید، عاملی نیز در درون آن وجود دارد كه خواهان تغییر تخم مرغ است و آن عامل همان نطفه‎ای است كه در داخل تخم مرغ قرار دارد. زمانی كه این تخم مرغ در شرایط و حرارت خاصی قرار گیرد، این دو با یكدیگر تركیب شده، در درون هم هضم می‎گردند و در نتیجه پدیده جدیدی به نام جوجه به وجود می‎آید. در این فرآیند، تخم مرغ را تز، ضد آن را آنتی تز و آن جوجه را سنتز می‎نامند.
طبق اعتقاد ماتریالیست‌ها، این قانون علاوه‌بر طبیعت، در فكر انسان‌ها نیز حكم‌فرما است. به‌این ترتیب كه ابتدا در مغز انسان، یك فكری پدیدار می‎گردد. این فكر، در درون خود، ضد خود را به وجود می‎آورد و پس از تركیب این دو، فكر كامل‎تری به وجود می‎آید. در جامعه نیز به همین‌گونه است، در ابتدا جامعه، شكلی پیدا می‎كند كه در درون خود ضد خود را به وجود می‎آورد و این ضد، به مرور، رشد كرده، از طریق تركیب با تز، به صورت سنتز درمی‎آید.
براساس این دیدگاه، بشر در ابتدا به صورت یك جامعه بدوی زندگی می‎كرده است. در آن زمان، كه انسان درجنگل‌ها می‌‎زیست، عده‎‌ای باهم و در كنار یكدیگر كار می‎كردند و نتیجه كار خود را نیز با هم مورد استفاده قرار می‎دادند. این جامعه اشتراكی بدوی، كه «كمون اولیه» نامیده می‎شود، ضد خود را در درون خود به وجود آورد و منجر به پیدایش جامعه برده‎داری شد. در این‌گونه جوامع، آنانی كه قوی‎تر از دیگران بودند، افراد ضعیف را به نوكری خود درآوردند. این جوامع نیز به مرور ایام، تكامل یافت و جامعه فئودالیسم یا جامعه ارباب و رعیتی به وجود آمد. باز هم جامعه مذكور، ضد خود را در درون خود به وجود آورد و به جامعه سرمایه‎داری منتهی گردید. جامعه سرمایه‎داری نیز در درون خود، ضد خود را به وجود آورد جامعه كمونیستی سامان داد. این فرآیند، یك مسیر اجتناب‎ناپذیر در طول تاریخ است و با پیدایش مراحل نخستین، ایجاد جوامع كمونیستی قطعی خواهد بود.
ماتریالیست‌ها در توضیح این روند اظهار می‎دارند كه در جامعه سرمایه‎داری، سرمایه‎داران ناگزیرند كه برای استفاده از سرمایه خود، دیگران را به‌عنوان كارگر استخدام كنند. با افزایش سرمایه‎ها، كارگرها نیز به‌تدریج افزایش می‎یابند. سپس این كارگرِ ضد سرمایه‎دار، در درون آن جامعه سرمایه‎داری رشد می‎كند و به‌تدریج، سرمایه‎دار را كنار می‎زند و خود، مالك سرمایه می‎شود. در این مرحله آنان به‌طور اشتراكی زندگی می‎كنند و مالكیت، به طور كلی، برداشته می‎شود و جامعه به كمون نهائی ـ‌كه همان اشتراك عمومی است‌ـ‌ نایل می‎آید.
در ارزیابی نظریه مارکس می‌توان گفت که اولاًً تئوری ماركسیست‌ها در عمل با مشكل مواجه شده است. هر جا كه كمونیسم به وجود آمد، پس از چندی، عقب‎ نشست و به سمت سرمایه‎داری بازگشت. وقایع بسیاری در جهان، پیش‎بینی‌های نظریه‎پردازانی همچون ماركس را خلاف واقع نشان داد. سرنوشت شوروی كمونیستی، فروپاشی بود و چین نیز، كه به هم‌راه شوروی، از قطب‌های كمونیسم در دنیا به‌شمار می‎رفت، به سمت سرمایه‎داری گرایش پیدا كرده است و اقتصاد خود را بر آن اساس هدایت می‎كند. همین امر مارکسیست‌های بعدی را وادار ساخت تا تغییراتی در آن نظریه به وجود آورند.
اگر از پیروان مكتب ماركس در مورد چگونگی وقوع انقلاب اسلامی سؤال شود، آنان در پاسخ خواهند گفت كه مردم فقیر، آنتی‌تز جامعه سرمایه‎داری ایران بودند كه علیه طبقه سرمایه‎دار قیام كردند به پیروزی رسیدند. در واقع، با تركیب تز و آنتی‌تز، سنتز به وجود آمد. اما كمونیست‌ها در مورد انقلاب اسلامی معتقدند كه این انقلاب، هنوز، به‌طور كامل، به نفع كارگران نبوده است. از این‌رو انقلاب كمونیستی دیگری محقق خواهد شد كه این خلأ را جبران كند. نظر شما راجع به این پیش‌بینی چیست؟ آیا با توجه به اشتباه مارکسیست‌ها نسبت به پیش‌بینی موارد دیگر، آیا این پیش‌بینی نیز محقق خواهد شد؟ در صورتی که جواب مثبت است، علّت ناکامی این نظریه را در چه می‌دانید؟ این بحث را با دوستان خود به گفت‌وگو گذارید.
علاوه‌بر اشکالی که ذکر گردید، مارکس نظریه خود را بر مبنای دیدگاه تضاد و مادی‌گرایی دیالکتیک بنا نهاد که بر آن اشکالات فراوانی وارد است.[1]
از دیدگاه اسلام نیز مادی‌گرایی مارکسیسم به شدت رد می‌شود. بر اساس آموزه‌های اسلامی، دو عامل لازم برای پیروزی واقعیِ جامعه، ایمان و عمل صالح است:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِكُونَ بِی شَیْئًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُون؛[2] خدا به كسانی از شما كه ایمان آورده، كارهای شایسته كرده‏اند، وعده داده است كه حتماً آنان را در این سـرزمین جـانشین [خــود] قرار دهـد، هـمان‌گونه كه كســانی را كـه پیش از آنان بودند، جانشین [خود] قرار داد و آن دینی را كه برایشان پسندیده است، به سودشان مستقر كند و بیمشان را به ایمنی مبدل گرداند [تا] مرا عبادت كنند و چیزی را با من شریك نگردانند و هركس پس از آن به كفر گراید، آنانند كه نافرمانند.
مطابق این آیه شریفه، در اثر ایمان و عمل صالح است كه یك جامعه، جانشین جامعه دیگر می‎شود، به‌خصوص جامعه اسلامی كه در این آیه مخاطب قرار گرفته است. هدف از این جایگزینی نیز تنها رسیدگی به امور مادی و اقتصادی افراد نیست؛ بلكه جانشین شدن مؤمنان در روی زمین و برداشته شدن خوف و ناامنی از بندگان، وسیله‎ای برای رسیدن به هدف نهائی می‎باشد كه همان‌پرستش خداوند در روی زمین است. پس عامل اصلی تكامل جامعه، از دیدگاه اسلام، ایمان و عمل صالح است.
تفاوت دیگری میان مكتب اسلام و اندیشه كمونیستی وجود دارد. در زمینه بقای انقلاب، از آن‌جا كه ماتریالیست‌ها، جریان تاریخ را جبری می‎دانند، وقوع انقلاب را قانون طبیعت می‎شمارند و واهمه‎ای از نابودی نظام موجود ندارند. ولی از نظر اسلام همواره باید از دست رفتن نظام ترسید، زیرا هیچ‌گاه نباید دشمنان خارجی را منفعل و مرده تلقی كرد. دشمنان همیشه وجود دارند و در حال دسیسه و فعالیت هستند. برخلاف دیدگاه ماتریالیست‌ها، اسلام به جبر تاریخ وقعی نمی‎نهد؛ بلكه انسان را موجود آزادی می‎داند كه با اراده خود كار می‎كند و توان پیش‎رفت و امكان عقب‎گرد را دارد.
ج - نظریه کارکردگرایان
این نظریه که ریشه‌های فکری آن به دورکهایم بازمی‌گردد، در نقطه مقابل نظریات مارکسیستی قرار دارد، چراکه مارکس بر تضاد اساسی جامعه تأکید داشت و حال آن‌که کارکردگرایان، تعادل و رضایت راچهره اساسی جوامع می‌پندارند. دورکهایم معتقد بود که در جوامع ابتدائی و اولیه، روابط میان افراد بر اساس «هم‌بستگی مکانیکی» است؛ ولی تقسیم کار اجتماعی منجر به ایجاد تمایزی خواهد شد که افراد را به سمت «هم‌بستگی ارگانیکی» سوق خواهد داد. در جوامعی که هنوز تقسیم کار به حد بالای خود نرسیده باشد، همچنان هم‌بستگی حفظ خواهد شد. اما اگر تقسیم کار تشدید گردد، گسست اجتماعی نیز شدت خواهد گرفت و همین امر سبب «کجروی اجتماعی (انومی)» خواهد شد.
دورکهایم معتقد بود که جامعه دارای نظم اخلاقی است که از درون خود آن می‌جوشد و همین امر جامعه را به سمت یکپارچگی و همبستگی سوق خواهد داد. برخلاف مارکس که انقلاب را امری اجتناب‌ناپذیر می‌پنداشت، کارکردگرایانی همچون دورکهایم، انقلاب را امری استثنایی به‌شمار می‌آوردند که در خلاف روند عادی جامعه به وقوع می‌پیوندد.
یکی دیگر از کارکردگرایان، پارسونز بود. از نظر او چهار مقوله می‌تواند سبب هم‌بستگی در اجتماع شود: ارزش‌ها، هنجارها، نقش‌ها و جمع‌ها.
ارزش‌ها عبارتند از: اصول، معیارها و صفاتی که ارزشمند و مطلوب به‌شمار می‌آیند. هنجارها نیز قواعدی هستند که وسیله نیل به ارزش‌ها به‌شمار می‌روند. همچنین نقش‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... برای ایجاد همبستگی در جامعه ضروری می‌نمایند و در نهایت جمع‌ها، مجموعه نهادینه‌شده ارزش‌ها، هنجارها و نقش‌ها به‌شمار می‌روند.
شارح نظرات پارسونز، فردی به نام جانسون است که معتقد بود، ناهماهنگی میان ارزش‌ها و محیط، زمینه را برای انقلاب فراهم می‌سازد. او چهار عامل را منشأ ناهنجاری و عدم تعادل می‌داند. الف‌ـ منابع بیرونی تغییر در ارزش‌ها (مانند ورود یک ایدئولوژی بیگانه)، ب‌ـ منابع درونی تغییر در ارزش‌ها (مثل بدعت‌گذاری رهبران)، ج‌ـ منابع درونی تغییر در محیط (مانند ازدیاد جمعیت)، د‌ـ منابع برونی تغییر در محیط (مانند تهاجم فرهنگی). ورود این عوامل به درون جامعه، منجربه کارکرد نامناسب چند جانبه خواهد شد. برای برخورد با این عوامل، نخبگان می‌توانند دو راه را در پیش گیرند: 1. آنان خود را با شرایط موجود وفق دهند و به‌عنوان نمونه، ایدئولوژی وارداتی یا تهاجم فرهنگی را بپذیرند. كه بی‌تردید این امر سبب کاهش اعتبار آنان خواهد شد. [2] نخبگان در برابر این فشارها مقاومت نمایند که در این‌صورت، باید از ابزار مناسب برای پیروزی خود بهره برند. در غیر این صورت قدرت آنان با رکود مواجه خواهد شد و در نتیجه مشروعیت نظام زیر سؤال خواهد رفت. بنابراین، تورّم قدرت و از دست دادن اقتدار، زمینه را برای انقلاب فراهم خواهد ساخت.
اما در ارزیابی نظریه مذکور باید گفت که اولاًً اجتناب‌پذیر بودن انقلاب، که اساس نظریه این دسته از اندیشمندان را تشکیل می‌دهد، با دیگر بخش‌های این نظریه همخوانی ندارد؛ چرا که در بخشی دیگر از این نظریه بر ضروری بودن انقلاب و اجتناب‌ناپذیر بودن آن در صورت فراهم بودن شرایط تأکید شده است. 
ثانیاًً برخلاف نظریه جانسون، روند همواره بدین‌گونه که او پیش‌بینی کرده است، پیش نخواهد رفت؛ بلکه انعطاف‌پذیری نخبگان حکومتی می‌تواند گاه ثبات و گاه بی‌ثباتی و تشدید روند انقلاب را در پی داشته باشد. علاوه‌بر این، وی برای خصوصیات فردی یک رهبر انقلاب، نقش چندانی قائل نیست و حال آن‌که این نقش را نمی‌توان در نظریه‌پردازی‌های انقلاب، نادیده گرفت. جانسون در کتاب «تحول انقلابی»، تلاش نموده تا این نظریه را تشریح و از آن دفاع نماید. مطالعه مجموعه مطالب این کتاب می‌تواند نظریات این دسته از نظریه‌پردازان را به خوبی انعکاس دهد[3] 
از سوی دیگر اندیشمندان صاحب‌نظر در این عرصه، اشکال‌های فراوان دیگری را متوجه این دیدگاه نموده‌اند که می‌تواند از اعتبار آن نظریه بکاهد.[4]
پانوشت‌ها:
1- رك: مرتضی مطهری، مقدمه‌ای بر جهان‌بینی اسلامی، ص361 ـ 456. و: محمدتقی مصباح یزدی، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص275 ـ 305. و: محمدتقی مصباح یزدی، نقدی فشرده بر اصول مارکسیسم، ص13 ـ 267. و: آلوین استانفورد کوهن، تئوری‌های انقلاب، ص109 ـ 116.
2- نور (24)، 55.
3- جانسون، چالمرز، تحول انقلابی (بررسی نظری پدیده انقلاب).
4- ر. ک: مصطفی ملكوتیان، سیری در نظریه‎های انقلاب، ص 110. و: آلوین استانفورد کوهن، تئوری‌های انقلاب، ص 200.