نظریه ماركس و کارکردگرایان
علامه محمدتقی مصباح یزدی
ب - نظریه ماركس
کارل مارکس، مباحث پیرامون انقلاب را در چندین حوزه پی گرفته است؛ حوزههای فلسفه، اقتصاد، سیاست و جامعهشناسی مورد مطالعه و تحقیق مارکس بودهاند؛ لیکن وی قویترین و مهمترین مباحث خود را در مطالعات مربوط به جامعه ارائه داده است. وی روابط تولید را محور بحث خود قرار داده، معتقد است که شیوه تولید مبتنی بر روابط تولید و روابط تولید نیز تحت تأثیر طبقات جامعه میباشد؛ به عبارت دیگر، روابط تولید زیربنای هر جامعه است و مظهر و نماد روابط تولید، طبقات اجتماعی است. بنابراین از نظر مارکس نیروهای تولیدی و روابط تولید، زیربنا و روابط سیاسی و اجتماعی، روبنا محسوب میشود.
نظریه انقلاب مارکس حاصل همین اندیشه است. از نظر وی، در جامعه سرمایهداری، سرمایهدار، به دلیل عدم پرداخت مزد واقعی کارگر، باعث بهوجود آمدن ارزش اضافی میشود و این امر زمینه انباشت سرمایه را فراهم میسازد. با تداوم این روند، کارگر به وضعیت خود، بیش از پیش، آشنا میشود و به فقر خود و غنای روزافزون سرمایهدار پی میبرد. این آگاهی سبب انقلاب طبقه کارگر میشود. بنابراین از نظر ماركس بایستی انقلاب در جوامعی رخ دهد كه بیشتر صنعتی شدهاند.
به عبارت دیگر، مارکسیستها معتقدند كه ماركسیسم علم انقلاب است و در عالَم، هیچ نوع جهانبینی دیگری را نمیتوان یافت كه به انسانها علم انقلاب كردن و طریقه ایجاد تحول در جامعه را بیاموزد. ماركسیستها در مباحث خود جایگاه خاصی را برای منطق دیالكتیك قایلند. به نظر آنان، هر پدیدهای در این جهان، اعم از پدیدههای طبیعی، اجتماعی، فكری و فرهنگی، محكوم به این قانون دیالكتیكی است. براساس این قانون، هر پدیدهای كه در عالم محقق میشود، ضد خود را در درون خود به وجود میآورد. این پدیده با ضد خود تركیب شده، پدیده جدیدی را در طبیعت به وجود میآورد. بهعنوان نمونه، زمانی كه پدیدهای بهنام تخم مرغ به وجود میآید، عاملی نیز در درون آن وجود دارد كه خواهان تغییر تخم مرغ است و آن عامل همان نطفهای است كه در داخل تخم مرغ قرار دارد. زمانی كه این تخم مرغ در شرایط و حرارت خاصی قرار گیرد، این دو با یكدیگر تركیب شده، در درون هم هضم میگردند و در نتیجه پدیده جدیدی به نام جوجه به وجود میآید. در این فرآیند، تخم مرغ را تز، ضد آن را آنتی تز و آن جوجه را سنتز مینامند.
طبق اعتقاد ماتریالیستها، این قانون علاوهبر طبیعت، در فكر انسانها نیز حكمفرما است. بهاین ترتیب كه ابتدا در مغز انسان، یك فكری پدیدار میگردد. این فكر، در درون خود، ضد خود را به وجود میآورد و پس از تركیب این دو، فكر كاملتری به وجود میآید. در جامعه نیز به همینگونه است، در ابتدا جامعه، شكلی پیدا میكند كه در درون خود ضد خود را به وجود میآورد و این ضد، به مرور، رشد كرده، از طریق تركیب با تز، به صورت سنتز درمیآید.
براساس این دیدگاه، بشر در ابتدا به صورت یك جامعه بدوی زندگی میكرده است. در آن زمان، كه انسان درجنگلها میزیست، عدهای باهم و در كنار یكدیگر كار میكردند و نتیجه كار خود را نیز با هم مورد استفاده قرار میدادند. این جامعه اشتراكی بدوی، كه «كمون اولیه» نامیده میشود، ضد خود را در درون خود به وجود آورد و منجر به پیدایش جامعه بردهداری شد. در اینگونه جوامع، آنانی كه قویتر از دیگران بودند، افراد ضعیف را به نوكری خود درآوردند. این جوامع نیز به مرور ایام، تكامل یافت و جامعه فئودالیسم یا جامعه ارباب و رعیتی به وجود آمد. باز هم جامعه مذكور، ضد خود را در درون خود به وجود آورد و به جامعه سرمایهداری منتهی گردید. جامعه سرمایهداری نیز در درون خود، ضد خود را به وجود آورد جامعه كمونیستی سامان داد. این فرآیند، یك مسیر اجتنابناپذیر در طول تاریخ است و با پیدایش مراحل نخستین، ایجاد جوامع كمونیستی قطعی خواهد بود.
ماتریالیستها در توضیح این روند اظهار میدارند كه در جامعه سرمایهداری، سرمایهداران ناگزیرند كه برای استفاده از سرمایه خود، دیگران را بهعنوان كارگر استخدام كنند. با افزایش سرمایهها، كارگرها نیز بهتدریج افزایش مییابند. سپس این كارگرِ ضد سرمایهدار، در درون آن جامعه سرمایهداری رشد میكند و بهتدریج، سرمایهدار را كنار میزند و خود، مالك سرمایه میشود. در این مرحله آنان بهطور اشتراكی زندگی میكنند و مالكیت، به طور كلی، برداشته میشود و جامعه به كمون نهائی ـكه همان اشتراك عمومی استـ نایل میآید.
در ارزیابی نظریه مارکس میتوان گفت که اولاًً تئوری ماركسیستها در عمل با مشكل مواجه شده است. هر جا كه كمونیسم به وجود آمد، پس از چندی، عقب نشست و به سمت سرمایهداری بازگشت. وقایع بسیاری در جهان، پیشبینیهای نظریهپردازانی همچون ماركس را خلاف واقع نشان داد. سرنوشت شوروی كمونیستی، فروپاشی بود و چین نیز، كه به همراه شوروی، از قطبهای كمونیسم در دنیا بهشمار میرفت، به سمت سرمایهداری گرایش پیدا كرده است و اقتصاد خود را بر آن اساس هدایت میكند. همین امر مارکسیستهای بعدی را وادار ساخت تا تغییراتی در آن نظریه به وجود آورند.
اگر از پیروان مكتب ماركس در مورد چگونگی وقوع انقلاب اسلامی سؤال شود، آنان در پاسخ خواهند گفت كه مردم فقیر، آنتیتز جامعه سرمایهداری ایران بودند كه علیه طبقه سرمایهدار قیام كردند به پیروزی رسیدند. در واقع، با تركیب تز و آنتیتز، سنتز به وجود آمد. اما كمونیستها در مورد انقلاب اسلامی معتقدند كه این انقلاب، هنوز، بهطور كامل، به نفع كارگران نبوده است. از اینرو انقلاب كمونیستی دیگری محقق خواهد شد كه این خلأ را جبران كند. نظر شما راجع به این پیشبینی چیست؟ آیا با توجه به اشتباه مارکسیستها نسبت به پیشبینی موارد دیگر، آیا این پیشبینی نیز محقق خواهد شد؟ در صورتی که جواب مثبت است، علّت ناکامی این نظریه را در چه میدانید؟ این بحث را با دوستان خود به گفتوگو گذارید.
علاوهبر اشکالی که ذکر گردید، مارکس نظریه خود را بر مبنای دیدگاه تضاد و مادیگرایی دیالکتیک بنا نهاد که بر آن اشکالات فراوانی وارد است.[1]
از دیدگاه اسلام نیز مادیگرایی مارکسیسم به شدت رد میشود. بر اساس آموزههای اسلامی، دو عامل لازم برای پیروزی واقعیِ جامعه، ایمان و عمل صالح است:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِكُونَ بِی شَیْئًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُون؛[2] خدا به كسانی از شما كه ایمان آورده، كارهای شایسته كردهاند، وعده داده است كه حتماً آنان را در این سـرزمین جـانشین [خــود] قرار دهـد، هـمانگونه كه كســانی را كـه پیش از آنان بودند، جانشین [خود] قرار داد و آن دینی را كه برایشان پسندیده است، به سودشان مستقر كند و بیمشان را به ایمنی مبدل گرداند [تا] مرا عبادت كنند و چیزی را با من شریك نگردانند و هركس پس از آن به كفر گراید، آنانند كه نافرمانند.
مطابق این آیه شریفه، در اثر ایمان و عمل صالح است كه یك جامعه، جانشین جامعه دیگر میشود، بهخصوص جامعه اسلامی كه در این آیه مخاطب قرار گرفته است. هدف از این جایگزینی نیز تنها رسیدگی به امور مادی و اقتصادی افراد نیست؛ بلكه جانشین شدن مؤمنان در روی زمین و برداشته شدن خوف و ناامنی از بندگان، وسیلهای برای رسیدن به هدف نهائی میباشد كه همانپرستش خداوند در روی زمین است. پس عامل اصلی تكامل جامعه، از دیدگاه اسلام، ایمان و عمل صالح است.
تفاوت دیگری میان مكتب اسلام و اندیشه كمونیستی وجود دارد. در زمینه بقای انقلاب، از آنجا كه ماتریالیستها، جریان تاریخ را جبری میدانند، وقوع انقلاب را قانون طبیعت میشمارند و واهمهای از نابودی نظام موجود ندارند. ولی از نظر اسلام همواره باید از دست رفتن نظام ترسید، زیرا هیچگاه نباید دشمنان خارجی را منفعل و مرده تلقی كرد. دشمنان همیشه وجود دارند و در حال دسیسه و فعالیت هستند. برخلاف دیدگاه ماتریالیستها، اسلام به جبر تاریخ وقعی نمینهد؛ بلكه انسان را موجود آزادی میداند كه با اراده خود كار میكند و توان پیشرفت و امكان عقبگرد را دارد.
ج - نظریه کارکردگرایان
این نظریه که ریشههای فکری آن به دورکهایم بازمیگردد، در نقطه مقابل نظریات مارکسیستی قرار دارد، چراکه مارکس بر تضاد اساسی جامعه تأکید داشت و حال آنکه کارکردگرایان، تعادل و رضایت راچهره اساسی جوامع میپندارند. دورکهایم معتقد بود که در جوامع ابتدائی و اولیه، روابط میان افراد بر اساس «همبستگی مکانیکی» است؛ ولی تقسیم کار اجتماعی منجر به ایجاد تمایزی خواهد شد که افراد را به سمت «همبستگی ارگانیکی» سوق خواهد داد. در جوامعی که هنوز تقسیم کار به حد بالای خود نرسیده باشد، همچنان همبستگی حفظ خواهد شد. اما اگر تقسیم کار تشدید گردد، گسست اجتماعی نیز شدت خواهد گرفت و همین امر سبب «کجروی اجتماعی (انومی)» خواهد شد.
دورکهایم معتقد بود که جامعه دارای نظم اخلاقی است که از درون خود آن میجوشد و همین امر جامعه را به سمت یکپارچگی و همبستگی سوق خواهد داد. برخلاف مارکس که انقلاب را امری اجتنابناپذیر میپنداشت، کارکردگرایانی همچون دورکهایم، انقلاب را امری استثنایی بهشمار میآوردند که در خلاف روند عادی جامعه به وقوع میپیوندد.
یکی دیگر از کارکردگرایان، پارسونز بود. از نظر او چهار مقوله میتواند سبب همبستگی در اجتماع شود: ارزشها، هنجارها، نقشها و جمعها.
ارزشها عبارتند از: اصول، معیارها و صفاتی که ارزشمند و مطلوب بهشمار میآیند. هنجارها نیز قواعدی هستند که وسیله نیل به ارزشها بهشمار میروند. همچنین نقشهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و... برای ایجاد همبستگی در جامعه ضروری مینمایند و در نهایت جمعها، مجموعه نهادینهشده ارزشها، هنجارها و نقشها بهشمار میروند.
شارح نظرات پارسونز، فردی به نام جانسون است که معتقد بود، ناهماهنگی میان ارزشها و محیط، زمینه را برای انقلاب فراهم میسازد. او چهار عامل را منشأ ناهنجاری و عدم تعادل میداند. الفـ منابع بیرونی تغییر در ارزشها (مانند ورود یک ایدئولوژی بیگانه)، بـ منابع درونی تغییر در ارزشها (مثل بدعتگذاری رهبران)، جـ منابع درونی تغییر در محیط (مانند ازدیاد جمعیت)، دـ منابع برونی تغییر در محیط (مانند تهاجم فرهنگی). ورود این عوامل به درون جامعه، منجربه کارکرد نامناسب چند جانبه خواهد شد. برای برخورد با این عوامل، نخبگان میتوانند دو راه را در پیش گیرند: 1. آنان خود را با شرایط موجود وفق دهند و بهعنوان نمونه، ایدئولوژی وارداتی یا تهاجم فرهنگی را بپذیرند. كه بیتردید این امر سبب کاهش اعتبار آنان خواهد شد. [2] نخبگان در برابر این فشارها مقاومت نمایند که در اینصورت، باید از ابزار مناسب برای پیروزی خود بهره برند. در غیر این صورت قدرت آنان با رکود مواجه خواهد شد و در نتیجه مشروعیت نظام زیر سؤال خواهد رفت. بنابراین، تورّم قدرت و از دست دادن اقتدار، زمینه را برای انقلاب فراهم خواهد ساخت.
اما در ارزیابی نظریه مذکور باید گفت که اولاًً اجتنابپذیر بودن انقلاب، که اساس نظریه این دسته از اندیشمندان را تشکیل میدهد، با دیگر بخشهای این نظریه همخوانی ندارد؛ چرا که در بخشی دیگر از این نظریه بر ضروری بودن انقلاب و اجتنابناپذیر بودن آن در صورت فراهم بودن شرایط تأکید شده است.
ثانیاًً برخلاف نظریه جانسون، روند همواره بدینگونه که او پیشبینی کرده است، پیش نخواهد رفت؛ بلکه انعطافپذیری نخبگان حکومتی میتواند گاه ثبات و گاه بیثباتی و تشدید روند انقلاب را در پی داشته باشد. علاوهبر این، وی برای خصوصیات فردی یک رهبر انقلاب، نقش چندانی قائل نیست و حال آنکه این نقش را نمیتوان در نظریهپردازیهای انقلاب، نادیده گرفت. جانسون در کتاب «تحول انقلابی»، تلاش نموده تا این نظریه را تشریح و از آن دفاع نماید. مطالعه مجموعه مطالب این کتاب میتواند نظریات این دسته از نظریهپردازان را به خوبی انعکاس دهد[3]
از سوی دیگر اندیشمندان صاحبنظر در این عرصه، اشکالهای فراوان دیگری را متوجه این دیدگاه نمودهاند که میتواند از اعتبار آن نظریه بکاهد.[4]
پانوشتها:
1- رك: مرتضی مطهری، مقدمهای بر جهانبینی اسلامی، ص361 ـ 456. و: محمدتقی مصباح یزدی، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص275 ـ 305. و: محمدتقی مصباح یزدی، نقدی فشرده بر اصول مارکسیسم، ص13 ـ 267. و: آلوین استانفورد کوهن، تئوریهای انقلاب، ص109 ـ 116.
2- نور (24)، 55.
3- جانسون، چالمرز، تحول انقلابی (بررسی نظری پدیده انقلاب).
4- ر. ک: مصطفی ملكوتیان، سیری در نظریههای انقلاب، ص 110. و: آلوین استانفورد کوهن، تئوریهای انقلاب، ص 200.