مأموریت ترامپ فضایی برای اصلاح و نجات بشریت!
سعید مستغاثی
مخلص کلام فیلم «بوگونیا» (یکی دیگر از آثار مهم و جایزهبگیر فصل جوایز ۲۰۲۶) برخورد آنارشیستی و فاشیستی طبقه پاییندست و دچار توهم توطئه با سرمایهداران بالادست به نظر میآید که با تم فصل جوایز امسال کاملا همخوانی دارد!
تمی که به مواجهه گروهی مخالف با حاکمیت (در اینجا بالادستیهایی که خواستهاند مردم فرودست خشونتطلب را به اصطلاح اصلاح نموده و آدم کنند!!) پرداخته و در این میان، شکنجه و بازجویی و اعمال ضدحقوق بشر جایگاهی عمده دارد. چنانچه بخش نامطلوب شکنجه رئیس کارخانه یا سمبل سرمایهداران متین و انساندوست و مهربان با شوک برقی توسط عوامل خشن و متوهم در فیلم «بوگونیا» همین کارکرد را پیدا میکند.
و این فیلم در کنار «یک تصادف ساده» جعفر پناهی و فیلم «ارزش احساسی» یواکیم تریر (که هر دو هم در جشنواره کن امسال حضور داشته و مهمترین جوایز را دریافت کردند) یعنی 3 فیلمی که امسال در فصل جوایز کسب پررونقی داشتند، چه مفهوم واحدی را ارائه نموده و چگونه آن دو فیلم دیگر را تکمیل میسازد.
اتهام همیشگی به ایران و ایرانی
مسئله دستگیری و بازجویی و شکنجه در هر 3 فیلم بسیار در روند قصه تاثیرگذار مینمایاند؛ یکی در تقابل با سلطهگران و خالقان فضائی که در اصل میخواهند نسل بشر را اصلاح کرده و از خشونت دور ساخته و برایشان زندگی مطلوبتری به ارمغان آورند، دیگری (فیلم «ارزش احساسی») از سوی فاشیسم هیتلری که زندگی چندین نسل را به هم ریخته و یکی هم (یک تصادف ساده) در ایران امروز!
خصوصا دو کاراکتر متوهم و خشونتطلب فیلم «بوگونیا» که بسیار به بازپرس ایرانی «یک تصادف ساده» شبیه هستند، آدمهایی که خیلی مقید و با قواعد سخت برای زیست به نظر میرسند و مدام این قواعد را به یکدیگر گوشزد میکنند. آدمهایی که سعی کردهاند با تزریق دارو، تمایلات جنسی را در خود سرکوب کرده تا مثلا در دام فریبکاری دشمن نیفتند! آدمهایی که بهشدت یا عصبی هستند یا دچار جامعهستیزی که هر دو نفر به اسامی تدی و دان به ترتیب مصداق این صفات نشان داده میشوند. آدمهایی که فکر میکنند، مخالفان یا طرف مقابل آنها، مدام در حال برنامهریزی برای نابودیشان بوده و اصلا نابودگر کل جهان هستند و اینها تکلیف دارند که برای نجات جهان و بشریت با آنها مقابله کنند ولو اینکه یکه و تنها باشند!
همه این موارد، تقریبا اتهاماتی است که سالها از سوی شبهرسانههای ضدایرانی و اربابانشان برای ایران و جامعه ایرانی مطرح شده و همین امروز هم به وسیله دیوانگانی مانند ترامپ تکرار میگردد. اصلا گویا میشل همان مدیر کارخانه یعنی نماینده طبقه بالادست و حاکم، (حتی آنگونه که بعدا میبینیم امپراتور فضائیهایی که انسان را به وجود آوردند)، انگار خود ترامپ است که ادعای صلحطلبی و اصلاح جامعه بشری را داشته و دارد اما به مهیبترین و دیوانهترین جنگطلبان تاریخ تنه میزند!!
یک هفت دقیقه ابلهانهتر
طرف مقابل او با انواع و اقسام دیالوگهای خیلی رو، مواجهه عصبی و ناآگاهانه و احمقانه شخصیتهای یک طرف ماجرا به نامهای تدی (جسی پلمونز) و پسرداییاش به اسم «دان» (که از طبقه پایین و فرودست جامعه به نظر میآیند) را برجسته نماید، به علاوه رویا/ کابوس و یا خاطرات تدی که در چند جای فیلم با تصاویر سیاه و سفید از سابقه درمان، مادرش را با تعداد زیادی سوزنهای بلند بر بدن در بیمارستان نشان داده و یا مانند بادکنکی روی هوا در دستان تدی و اینگونه گزینه متوهمبودن تدی بیشتر و بیشتر موکد میگرداند.
ولی ترامپ ماجرا یعنی میشل فولر با بازی اما استون (مالک یک کارخانه داروسازی) با رفتار متین و عقلانی و قابل تامل از طبقه پولدار و ثروتمند است که زندانی آنها شده که گویا از فضا و برای نابودی کرهزمین آمده!!
اما پس از دقیقه 105 و در 7 دقیقه پایانی فیلم، همه آن تصاویر و دیالوگهایی که تماشاگرش را تا آن دقیقه به تئوری توطئه مشغول کرده بود را یکسر به هم ریخته و همه آن توهمات تدی را در شکل و شمایلی ابلهانهتر، رنگ واقعیت میدهد!
اگرچه تصاویری که در آن 7 دقیقه نشان میدهد، آنچنان مضحکهآمیز و سردستی (عمدی یا غیرتعمدی) و کاریکاتوری به نظر میرسد که گویا از همان مغز متوهم سر جدا شده تدی بر آمده و انگار او بوده که آن 7 دقیقه پایانی کهکشان «آندرو مده آ» را در حال مرگ تصور نموده!
وارد آوردن زورکی تم فصل جوایز!
اینبار یورگوس لانتیموس در فیلم «بوگونیا» انگار خواسته خودش را با کله به فصل جوایز امسال پرتاب نماید و سعی داشته همه عناصر آن را در نظر گرفته و به تصویر بکشد؛ از رقم زدن انواع و اقسام صفات منفی برای قشر فرودست اعم از ضداجتماع بودن، روانپریشی، هیستریسم، سادیسم، مازوخیسم، بلاهت و جنایتکار بودن و حتی سر و وضع آشفته و چرک و کثیف و... و بالاخره دچار توهم توطئه!
و برعکس، قشر فرادست و حاکم که (حتی اگر از کهکشان آندرو مده آ هم آمده باشد) پولدار است و شیک و تمیز در عین حال طرفدار حقوق بشر (حتی نگران ساعات کار کارمندان و کارگران خود!) و به دنبال اصلاح نژاد بشر با استفاده از آزمایشهای دارویی و پاکسازی جسم و جان آنها از پلیدی و رذالت و تخریب محیط زیست و عطش خباثت و...
و بالاخره سنتز این دو، یک شورش ابلهانه و البته خشونتبار و عصبی قشر پایین علیه بالادست که به نظرش در حال تخریب زمین و زندگی آدمهاست!
بازهم طبقه فرادست مهربان در مقابل فرودستان جنایتکار!
اگر در فیلم «انواع مهربانی» قشر فرادست یا همان سرمایهداران، تسلط کامل بر زیردستان خود داشته و حتی جزئیات زندگیشان را کنترل میکردند و با کوچکترین مخالفت و ناسازگاری، آنها را از هرگونه امکانات محروم ساخته تا دوباره تحت فرمانشان درآورند اما در «بوگونیا»، این تسلط در واقع برای بهبود زندگی نهفقط اقشار پاییندست بلکه بهطور کلی نوع بشر تصویرشده که گویا به دلیل نگرانی برای سرنوشت کل بشریت صورت میگیرد!! چراکه گویا اصلا آنها بشریت را به وجود آوردهاند!!!
اگر مثلا تاد فیلیپس در «جوکر» طبقات فقیر را تحت ظلم سرمایهداران اما کنشگر نشان میداد یا بونگ جون هو در «انگل» و یا جوردن پیل در فیلم «ما»، آنها را هوشمند و زرنگ تصویر مینمودند اما یورگوس لانتیموس در فیلم «بوگونیا» این به اصطلاح جهانسومیها را بهشدت ابله و متوهم به نمایش گذاشته و برای این نمایش از عناصر فوقالعاده گلدرشت و شعاری بهره میجوید؛ تدی گتز (جسی پلمونز) که بهخاطر مادرش ضربه روحی خورده و عقدهمند است که در کودکی قربانی سوءاستفاده جنسی بوده، بهشدت عصبی (اگرچه سعی میکند خود را آرام و عاقل نشان دهد) و بلاهت از سر و رویش میبارد اما حرفهای عدالتطلبانه و ظلمستیز و بشردوستانه میزند و آدمها را به دفاع از حقوقشان فرا میخواند!
نفر دوم این بازی، پسردایی اوست به نام دان که اوتیست، زودباور و بیزبان و نابلد است اگرچه میزان بلاهتش از تدی کمتر به نظر میرسد!
و بالاخره دشمن این دو نفر، میشل فولر (اما استون) صاحب یک کارخانه عظیم داروسازی که به نظر تدی از کهکشان آندرو مده آ آمده و میخواهد کرهزمین و محیطزیست آن و زندگی آنها را نابود کند.
حالا در این میان لانتیموس با مقایسه خیلی شعاری دو نوع زندگی این دو گروه در نماهای موازی، میخواهد فاصله طبقاتی آنها را خیلی رو و مستقیم نشان دهد (نوع ورزش کردنشان، وسیله نقلیهشان، محل زندگی و کارشان و...) تا مثلا برای تدی و دان انگیزه بسازد! انگیزهای که همچنان تا به آخر کاریکاتوری و مضحکهآمیز است!
از کجا آمد؟
تئوری یا توهم توطئه از موضوعات دیرین مورد علاقه غرب صلیبی/ صهیونی و بالتبع سینمای آن بوده و هست که همواره مخالفان خود و آنها که به کارنامه استعمارگرانه آنها در به برده کشاندن ملل و اقوام دیگر پرداختهاند را با اتهام توهم توطئه منکوب نمودهاند!
«تئوری توطئه» برای نخستینبار در سال 1948 توسط کارل رایموند پوپر یهودی در مجمع عمومي دهمين گردهمايي بينالمللي فلسفه در آمستردام مطرح گردید، او در سخنرانی خود، مخاطبان این لقب را کسانی دانست که پیش از آن، خدایان کوه المپ را توطئهگر میدانستند و حالا آنچه را که پوپر، «ریشه سفیدان فهمیده کوه صهیون» مینامید، به توطئه متهم میکردند! این در شرایطی بود که در آن ایام، همان به قول پوپر «ریشه سفیدان فهمیده کوه صهیون» بهشدت درگير تحركات پنهان به منظور اعلام موجوديت دولت اسرائيل بودند!
تئوری توطئه در سینما
اما «تئوری توطئه» مانند هر یک از اجزای ایدئولوژی غرب صلیبی/ صهیونی از تئوریبافیهای امثال کارل پوپر به فرهنگ و ادبیات و سپس سینمای غرب و آمریکا راه یافت. فیلمی با همین عنوان توسط ریچارد دانر و با شرکت مل گیبسون در سال 1997 یا فیلم دیگری به نام «حشره» (BUG) ساخته ویلیام فرید کین در سال 2008، همینطور «یک ذهن زیبا» (ران هاوارد- 2001)، «بعد از خواندن، بسوزان» (برادران کوئن- 2008)، «شاتر آیلند» (مارتین اسکورسیزی- 2010) و... از جمله این آثار بودند که به انحاء مختلف هرگونه اعتقاد به طرحهای پنهان و دستهای پشتپرده را توهم توطئه تلقی کرده و در واقع باور به طرحهای استعماری و امپریالیستی را به سخره و مضحکه میگرفتند.
سالها پیش این تئوری در ادبیات و تلویزیون ایران در قالب رمان و سریالی به نام «داییجان ناپلئون» مطرح گردید که توسط یکی از کارمندان ارشد وزارت امورخارجه شاه نوشته شد و در تلویزیون پسردایی فرح دیبا به روی آنتن
رفت.