کد خبر: ۳۳۴۰۵۸
تاریخ انتشار : ۲۱ تير ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۲

وقتی قدرت‌های غربی برای ملت‌ها تصمیم می‌گیرند (نگاه)

امین‌الاسلام تهرانی
کنگره برلین که در تابستان سال ۱۸۷۸ میلادی (تیر ۱۲۵۷) برگزار شد، تنها یک نشست دیپلماتیک برای پایان دادن به اختلافات ناشی از جنگ روسیه و عثمانی نبود، بلکه نقطه عطفی در تثبیت الگویی از سیاست بین‌الملل به شمار می‌رفت که در آن سرنوشت ملت‌ها نه بر اساس اراده مردم، بلکه مطابق موازنه قدرت میان دولت‌های بزرگ تعیین می‌شد. در این اجلاس، رهبران و دیپلمات‌های آلمان، «بریتانیا»، روسیه، فرانسه، اتریش-مجارستان، ایتالیا و امپراتوری عثمانی گرد هم آمدند تا درباره آینده منطقه بالکان تصمیم بگیرند، منطقه‌ای که میلیون‌ها انسان در آن زندگی می‌کردند اما صدای آنان در پشت درهای بسته این نشست جایی نداشت. آن‌چه در برلین رخ داد، نمونه‌ای آشکار از این واقعیت بود که در سیاست قدرت، مفاهیمی چون حق تعیین سرنوشت، استقلال ملت‌ها و خواست عمومی تا زمانی ارزش دارند که با منافع قدرت‌های بزرگ تعارض پیدا نکنند. اگر این منافع به خطر بیفتد، همان قدرت‌هایی که از آزادی و عدالت سخن می‌گویند، بدون تردید مرزها را جابه‌جا می‌کنند، دولت‌ها را تغییر می‌دهند و سرنوشت ملت‌ها را بر اساس محاسبات ژئوپلیتیکی خود بازنویسی می‌کنند.
ریشه‌های برگزاری کنگره برلین به جنگ روسیه و عثمانی در سال‌های ۱۸۷۷ و ۱۸۷۸ میلادی (۱۲۵۶ و ۱۲۵۷) بازمی‌گردد. روسیه پس از پیروزی نظامی، پیمان سن‌استفانو را به عثمانی تحمیل کرد، پیمانی که بر اساس آن بلغارستانی بزرگ و نزدیک به روسیه شکل می‌گرفت و نفوذ مسکو در بالکان به شکل قابل توجهی افزایش می‌یافت. اما همین دستاورد، زنگ خطر را برای لندن و وین به صدا درآورد. بریتانیا بیم داشت که روسیه به آب‌های گرم و مسیرهای استراتژیک نزدیک شود و اتریش- مجارستان نیز قدرت گرفتن جریان‌های اسلاو را تهدیدی برای موجودیت خود می‌دید. نتیجه آن شد که قدرت‌های اروپایی نه برای دفاع از حقوق ملت‌های منطقه، بلکه برای حفظ توازن قدرت میان خود، خواستار برگزاری کنفرانسی جدید شدند. به بیان دیگر، حتی پیروزی یک کشور نیز تا جایی پذیرفته می‌شد که نظم مطلوب سایر قدرت‌ها را بر هم نزند. این منطق، نشان می‌دهد که در نظام بین‌الملل آن دوران و همچنین الان(!)، معیار اصلی نه عدالت، بلکه موازنه قدرت بوده است.
در کنگره برلین، بسیاری از مفاد پیمان سن‌استفانو تغییر یافت. بلغارستان که قرار بود کشوری بزرگ و دارای نفوذ منطقه‌ای باشد، تجزیه و کوچک شد تا روسیه نتواند از طریق آن بر سراسر بالکان اثرگذاری داشته باشد. اداره بوسنی و هرزگوین به اتریش-مجارستان واگذار شد، هرچند از نظر حقوقی همچنان بخشی از امپراتوری عثمانی باقی ماند. استقلال صربستان، رومانی و مونته‌نگرو نیز به رسمیت شناخته شد، اما این استقلال نیز در چارچوب ملاحظات قدرت‌های بزرگ تعریف شد، نه 
بر اساس یک روند طبیعی و مبتنی بر اراده ملت‌ها. همزمان بریتانیا کنترل جزیره قبرس را در اختیار گرفت و موقعیت استراتژیک خود را در شرق مدیترانه تقویت کرد. اگر این تحولات کنار یکدیگر قرار گیرند، به‌خوبی آشکار می‌شود که کنگره برلین بیش از آن‌که مجمعی برای برقراری صلح باشد، بازاری برای تقسیم نفوذ و بازطراحی نقشه سیاسی منطقه بود.
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های کنگره برلین، غیبت واقعی ملت‌هایی بود که قرار بود درباره آینده آنان تصمیم‌گیری شود. اگرچه نمایندگانی از برخی دولت‌های منطقه حضور داشتند، اما نقش اصلی در دست قدرت‌های بزرگ بود و تصمیم نهائی را آنان اتخاذ کردند. این همان الگویی است که بعدها در بسیاری از توافقات استعماری نیز مشاهده شد، قدرت‌هایی که هزاران کیلومتر دورتر از یک سرزمین می‌نشستند و بدون شناخت عمیق از بافت تاریخی، قومی و فرهنگی آن، درباره مرزها، دولت‌ها و ساختار سیاسی‌اش تصمیم می‌گرفتند. پیامد چنین رویکردی نیز معمولاً بی‌ثباتی‌های طولانی‌مدت بود، زیرا مرزهایی که بر اساس مصالح ژئوپلیتیکی ترسیم شوند، الزاماً با واقعیت‌های اجتماعی و تاریخی منطبق نیستند. به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران معتقدند بخشی از بحران‌های بعدی بالکان، از جنگ‌های قومی گرفته تا رقابت‌های ناسیونالیستی، ریشه در همان تصمیم‌هایی داشت که در تابستان ۱۸۷۸ میلادی (۱۲۵۷) در برلین اتخاذ شد.
آن‌چه کنگره برلین را به یک رویداد صرفاً تاریخی محدود نمی‌کند، بلکه آن را به موضوعی قابل تأمل برای امروز نیز تبدیل می‌سازد، نوع نگاه قدرت‌های بزرگ به مفهوم نظم بین‌المللی است. در این نگاه، ثبات زمانی مطلوب تلقی می‌شود که منافع قدرت‌های مسلط را تأمین کند و هرجا این منافع در معرض تهدید قرار گیرد، قواعد نیز قابلیت تغییر پیدا می‌کنند. در ظاهر، نشست برلین با هدف جلوگیری از جنگی فراگیر برگزار شد، اما در عمل، رقابت میان امپراتوری‌ها تنها شکل تازه‌ای به خود گرفت و زمینه بسیاری از تنش‌های آینده را فراهم کرد. این تجربه تاریخی نشان می‌دهد که گاه قدرت‌های بزرگ به جای حل ریشه‌ای بحران‌ها، صرفاً آنها را مدیریت می‌کنند تا تعادل مطلوب خود را حفظ کنند، تعادلی که ممکن است برای ملت‌های درگیر، به معنای دهه‌ها بی‌ثباتی، رقابت قومی و درگیری سیاسی باشد. از همین منظر، کنگره برلین را می‌توان یکی از نخستین نمونه‌های آشکار مهندسی ژئوپلیتیکی در عصر جدید دانست.
اگر کنگره برلین را از منظر تاریخ اندیشه سیاسی بررسی کنیم، درمی‌یابیم که این رویداد تنها محصول رقابت میان چند دولت اروپایی نبود، بلکه بازتاب نوعی نگرش بود که اروپا در قرن نوزدهم نسبت به جهان پیرامون خود داشت. در آن دوران، قدرت‌های استعماری خود را نه تنها برتر از دیگر ملت‌ها، بلکه محق در تعیین سرنوشت آنان نیز می‌دانستند. این نگاه، با مفاهیمی همچون «رسالت تمدن‌ساز» و «مأموریت تمدنی» توجیه می‌شد، مفاهیمی که در ظاهر از توسعه و پیشرفت سخن می‌گفتند، اما در عمل به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به سلطه سیاسی، اقتصادی و نظامی تبدیل شدند. کنگره برلین نیز در همین چارچوب قابل فهم است. قدرت‌های حاضر در این نشست، نه از ملت‌های بالکان درباره آینده‌شان نظر خواستند و نه سازوکاری برای مشارکت واقعی آنان در تصمیم‌گیری ایجاد کردند. آنان خود را صاحبان اختیار می‌دانستند و بر این باور بودند که امنیت اروپا تنها زمانی تضمین می‌شود که نقشه مناطق پیرامونی مطابق خواست آنان ترسیم شود. چنین منطقی بعدها در آفریقا، غرب‌ آسیا و بخش‌هایی دیگر از جهان نیز به اشکال مختلف تکرار شد.
شاید مهم‌ترین درس کنگره برلین این باشد که تصمیم‌هایی که بر پایه موازنه قدرت و نه عدالت اتخاذ می‌شوند، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت بحران‌ها را مهار کنند، اما در بلندمدت خود به منشأ بحران‌های تازه تبدیل خواهند شد. تنها چند دهه پس از این نشست، بالکان بار دیگر به یکی از پرتنش‌ترین مناطق اروپا بدل شد. رقابت‌های قومی، اختلافات مرزی و منازعات سیاسی که بخشی از آنها ریشه در تصمیمات سال ۱۸۷۸ میلادی (۱۲۵۷) داشت، زمینه‌ساز جنگ‌های بالکان و در نهایت ترور آرشیدوک فرانتس فردیناند در سارایوو در سال ۱۹۱۴ میلادی (۱۲۹۳) شد، رخدادی که جرقه آغاز جنگ جهانی اول را زد. البته نسبت دادن همه این تحولات به کنگره برلین از نظر تاریخی دقیق نیست، زیرا عوامل متعدد دیگری نیز در شکل‌گیری آن بحران‌ها نقش داشتند، اما نمی‌توان انکار کرد که این کنفرانس بسیاری از مسائل را به جای حل کردن، به تعویق انداخت و با ترسیم مرزها و ترتیبات سیاسی بر اساس ملاحظات ژئوپلیتیکی، زمینه انباشت تنش‌های بعدی را فراهم کرد.
با گذشت نزدیک به یک قرن و نیم از کنگره برلین، جهان از نظر ساختار حقوق بین‌الملل، شکل دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی دگرگون شده است، اما این پرسش همچنان پابرجاست که آیا منطق حاکم بر رفتار قدرت‌های بزرگ نیز به همان اندازه تغییر کرده است؟ بسیاری از تحلیلگران معتقدند اگرچه زبانِ سیاست خارجی غرب امروز بر مفاهیمی مانند حقوق بشر، دموکراسی، نظم مبتنی بر قواعد و حق تعیین سرنوشت استوار است، اما در عمل، این اصول گاه به‌ صورت گزینشی اجرا می‌شوند و منافع ژئوپلیتیکی همچنان نقش تعیین‌کننده‌ای در تصمیم‌گیری‌ها دارند. تجربه مداخلات خارجی در مناطق مختلف، اعمال فشارهای سیاسی و اقتصادی، حمایت از برخی دولت‌ها یا گروه‌ها و مخالفت با برخی دیگر، این تصور را در میان بخشی از افکار عمومی جهان تقویت کرده است که هنوز هم در بسیاری از موارد، معیار اصلی نه اصول اعلام‌شده، بلکه ملاحظات قدرت‌های بزرگ است. از این منظر، کنگره برلین صرفاً یک رویداد تاریخی نیست، بلکه نمادی از الگویی است که همچنان در روابط بین‌الملل قابل مشاهده است که هیچ، بلکه اساس آن را تشکیل می‌دهد.
امروز دیگر اروپا، همان قدرت بلامنازع قرن نوزدهم نیست. دو جنگ جهانی، پایان استعمار کلاسیک، ظهور قدرت‌های نوظهور و تغییر موازنه‌های جهانی، توان و نفوذ مستقل بسیاری از دولت‌های اروپایی را کاهش داده است. با این حال، از نگاه منتقدان سیاست‌های غرب، منطق رقابت بر سر نفوذ و تلاش برای شکل دادن به محیط امنیتی و سیاسی دیگر کشورها همچنان ادامه دارد، هرچند بازیگر اصلی آن بیش از گذشته آمریکاست. در این چارچوب، واشنگتن، با اتکا به ظرفیت‌های گسترده نظامی، اقتصادی و سیاسی خود، در بسیاری از پرونده‌های بین‌المللی نقشی را ایفا می‌کند که در قرن نوزدهم میان چند امپراتوری اروپایی تقسیم شده بود و کشورهای اروپایی نیز غالباً در قالب ائتلاف‌های سیاسی و امنیتی از آن حمایت یا با آن همراهی می‌کنند. مرور این نکته یادآور این حقیقت هم هست که هرگاه قدرت‌های بزرگ، منافع خود را بر خواست ملت‌ها مقدم بدانند، خطر تکرار چرخه بی‌ثباتی، رقابت و بحران همچنان وجود خواهد داشت، چرخه‌ای که تاریخ بارها هزینه‌های سنگین آن را به جهانیان یادآوری کرده است.