آبیتر از نگاه تو پیدا نمیشود دریا بدون چشم تو معنا نمیشود(چشم به راه سپیده)
به که باید پناه برد
آبیتر از نگاه تو پیدا نمیشود
دریا بدون چشم تو معنا نمیشود
تو آنقدر بزرگی و عاشق که وصف تو
در شعر ناسروده من جا نمیشود
در انتظار تو به که باید پناه برد
وقتی که پلک پنجرهها وا نمیشود
این آسمان شبزده این لحظههای تار
در غیبت حضور تو فردا نمیشود
بغضی که راه حنجرهام را گرفته است
جز با حضور چشم تو دریا نمیشود
محبوبه بزم آرا
یار من کجاست...
ای ماه خودپرست! پرستار من کجاست؟
آه ای ستاره سحری! یار من کجاست؟
خود را مگر چو اشک بریزم به پای او
ای آسمان! فرشته بیمار من کجاست؟
ناهید را به خوشه پروین گره زنید
روشن کنند تا گره کار من کجاست؟
ای شب! به روشنان ضمیرت به من بگو
که امشب پری ستاره، پرستار من کجاست؟
ای خاستگاه گفت من! ای باور نهفت!
من اندکم برای تو، بسیار من کجاست؟
ای ساکنان روشن این قصر باژگون!
شبتاب آسمان نگونسار من کجاست؟
آه ای ستارههای من! ای چشمهای من!
پیدا کنید ماه دل آزار من کجاست؟
صدها ستاره را به زیارت نشستهام
تا بنگرم ستاره دیدار من کجاست؟
ای چشم من! مناز به سیارههای اشک
بامن بگو ستاره سیار من کجاست؟
قادر طهماسبی (فرید)
ای سفر کرده کجایی؟
اي سفر کرده دلم بيتو بفرسود بيا
غمت از خاک درت بيشترم سود بيا
سود من جمله ز هجر تو زيان خواهد شد
گر زيان است درين آمدن از سود بيا
مايه راحت و آسايش دل بودي تو
تا برفتي تو، دلم هيچ نياسود بيا
ز اشتياق تو درافتاد بجانم آتش
وز فراق تو درآمد بسرم دود بيا
گر ز بهر دل دشمن نکني چاره من
دشمنم بر دل بيچاره ببخشود بيا
زود برگشتي و دير آمده بودي بکفم
دير گشت آمدنت دير مکن زود بيا
کم شود مهر ز دوري دگران را ليکن
کم نشد مهر من از دوري و افزود بيا
گر به پالودن خون دل من داري ميل
اوحدي خون دل از ديده بپالود بيا
جانا دلم ز درد فراق تو کم نسوخت
آخر چه شد که هيچ دلت بر دلم نسوخت؟
نزد تو نامه اي ننوشتم که سوز دل
صد بار نامه در کف من با قلم نسوخت
بر من گذر نکرد شبي کاشتياق تو
جان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت
در روزگار حسن تو يک دل نشان که داد
کو لحظه لحظه خون نشد و دم به دم نسوخت
يکدم بنور روي تو چشمم نگه نکرد
کاندر ميان آن همه باران و نم نسوخت
شمع رخ تو از نظر من نشد نهان
تا رخت عقل و خرمن صبرم به هم نسوخت
گفتي در آتش غم خود سوختم ترا
خود آتش غم تو کرا اي صنم نسوخت؟
کو در جهان دلي که نگشت از غم تو زار؟
يا سينه اي کز آن سر زلف بخم نسوخت؟
اوحدي مراغهاي
کیستم من...
کیستم من سائلی در پای دیوار شما
با همه فقر و تهیدستی خریدار شما
دیدهام را شستهام یک عمر از خون جگر
در هوای لحظهای از فیض دیدار شما
چون درخت خشک دارم بر فلک دست نیاز
بلکه یابم حاصلی از نخل پر بار شما
سر برون آوردهام چون رشته از شمع خموش
تا مگر نوری نصیبم کرد از نار شما
پیشتر از آنکه بگذارند نامی روی من
بوده نامم با خط خوانا به طومار شما
پای تا سر دردم و باشد دوایم یک نگاه
ای شفای عالمی در چشم بیمار شما
فخر بر بلبل فروشم ناز بر گل آورم
گر چو خاری سر برون آرم ز گلزار شما
کس مرا نشناخته خود خوب دانم کیستم
سائلی در مسلک تجار بازار شما
پای در زنجیر نفس و دست بر دامان یار
یا گرفتار دل استم یا گرفتار شما
چون شود روزی از این زنجیر آزادم کنید؟
ای نجات خلق از روز ازل کار شما
دست «میثم» را بگیرید از ره لطف و کرم
تا که آرد سر به خاک پای عمار شما
غلامرضا سازگار