راز و رمز موفقیت کـربلایی کـاظم
کربلایی کاظم ساروقی، کشاورزی ساده و بیآلایش است که به سبب حساسیت در پرداخت بموقع سهم فقرا و زکات از محصولاتش و کسب مال حلال، به اذن خدا و با عنایت اهل بیت(ع) معجزهآسا حافظ کل قرآن میشود بهگونهای که در عین بیسوادی کلمات قرآن را میتواند بخواند. این امر از سوی علمای زمان از جمله حضرات آیات بروجردی و مرعشی نجفی مورد تأیید قرار گرفت. حتی رهبر معظم انقلاب نیز در سنین نوجوانی با مرحوم کربلایی کاظم برخورد داشتهاند و این معجزه از سوی ایشان نیز تایید شده است.
مرحوم اسماعیل کریمی فرزند کربلایی کاظم سالها پیش در مصاحبهای با فارس جزئیاتی از معجزه رخ داده برای پدرش را بازگو کرده است که توجه به نکات مطرح شده در آن میتواند درسهای آموزندهای برای مردم و بخصوص نسل جوان دربر داشته باشد. آنچه در پی میآید بازخوانی این مصاحبه است که تقدیم خوانندگان عزیز میشود.
***
* از کودکی مرحوم کربلایی کاظم بگویید، در کودکی به ایشان چه گذشت؟
کربلایی کاظم در سن هفت سالگی میخواست به مکتبالقرآن برود تا قرآن یاد بگیرد. پدر ایشان کشاورز بود و وضعیت مالی مناسبی نداشت و قادر به پرداخت شهریه مکتبخانه نبود. ایشان را به صحرا میبرد و مشغول به چوپانی میشدند. تا اینکه در سن 24سالگی از پدرش جدا میشود و میرود کشاورز ارباب یک روستایی میشود. ارباب، زمینی به او میدهد تا ایشان روی زمین کار کند و دوسوم از محصول زمین برای ارباب باشد و یک قسمت از آن برای کربلایی کاظم باشد.
یک روز پای منبر یکی از وعاظی میرود که از طرف آیتالله حائری یزدی همه ساله مأمور بوده در ماه رمضان در آن منطقه به تبلیغ بیاید. منبری حجتالاسلام صابری اراکی بودند، ایشان راجع به خمس و زکات صحبت میکنند. سخنران میگفت هر اربابی باید سال خمسی داشته باشد و کشاورزها هم باید زکات بدهند. اگر چنانچه خمس و زکات ندهند هر چه نماز بخوانند و روزه بگیرند باطل است. ایشان میآیند به ارباب میگویند که بیا و زکات پرداخت کنیم. ارباب زیر بار نمیرود و میگوید این مباحث را قبول ندارد. کربلایی کاظم هم میگوید حالا که تو این مباحث را قبول نداری من هم تو را قبول ندارم و دیگر برای تو کار نمیکنم. به همین دلیل جای دیگری برای کارگری میرود. چند سالی از این موضوع میگذرد و ارباب پشیمان میشود و به کربلایی کاظم پیغام میدهد که برگردد. پدرشان واسطه میشود و ایشان کما فیالسابق مشغول به کار در آن زمین کشاورزی میشود.
*داستان امامزادهای که در قرآن مورد عنایت اهل بیت قرار گرفت چه بود؟
کربلایی کاظم یک روز که موعد پرداخت زکات رسیده بود، از یک مسیری که در آن مسیر امامزاده هفتاد و دو تن در ساروق فراهان اراک بود، رد میشد. این امامزاده هفتاد و دو تن معروف است. درب امامزاده به دو سید بزرگوار برخورد میکند که او را صدا میکنند و میگویند محمدکاظم بیا برویم یک فاتحهای برای این امامزادگان بخوانیم. پدر به همراه آن دو سید بزرگوار داخل امامزاده میروند، فاتحهای برای شهدای مرد آن امامزاده میدهند و وقتی میخواهند به قبور شهدای زن آن امامزاده بروند برای فاتحه، کربلایی کاظم میگوید به آن سمت نباید برویم؛ متولی امامزاده گفته اینها زن هستند و نباید مردها برای فاتحه آنجا بروند. فقط زنها مجوز دارند به آن قسمت بروند. یکی از آن دو سید میفرماید اینها همه خرافات است، اگر اینگونه باشد که نباید مردها به زیارت حضرت زینب و حضرت معصومه و حضرت زهرا(س) بروند. کربلایی کاظم راضی میشود که به آن سمت بروند و فاتحهای میفرستند. بعد که از قسمت زنانه خارج میشوند و میروند سراغ باقی شهدای امامزاده، در آنجا پدر میگوید صحنه طور دیگری شد و آن دو سید بزرگوار ذکر میگفتند و صلوات میفرستادند و بر روی سقف نوری تابید و آیاتی از قرآن نوشته شد. من که سوادی نداشتم آقا از من خواستند این آیات را بخوانم. من عرض کردم من که سوادی ندارم. چطور میتوانم بخوانم در حالی که اصلا سواد ندارم؟ آقا فرمود من میخوانم تو هم با من بخوان. بسمالله الرحمن الرحیم. إِنَّ رَبَّکُمُ اللَهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ.... من هم این آیات را خواندم و بعد یکی از آن دو سید، دست بر سینه من گذاشت و بعد رها کرد. یک مرتبه کربلایی میبیند آنها غایب شدند و آیات نورانی که بر روی سقف درج شده بود هم دیگر نیست و سپس ایشان بیهوش میشود. سنگینی آیات و تشرف یافتن به محضر امام زمان(عج) آنقدر سنگین بود که یک مرتبه بیهوش میشود تا فردا صبح. صبح که بیدار میشود آیات قرآن را از حفظ تلاوت میکند. تمام قرآن به اذن خدا و به دست با برکت حجت بن الحسن(ع) در قلب کربلایی کاظم قرآن نازل شد.
* این هفتاد و دو تن امامزاده چه کسانی بودند؟
در زمانی که امام رضا(ع) ولیعهد مأمون ملعون بود، عدهای از علویون از نجف و کربلا و کاظمین و مدینه حرکت میکنند تا خدمت امام برسند. وقتی وارد ایران میشوند مامون امام را شهید کرده بود و به حاکمان شهرها دستور داده بود که تمام علویان را در تمامی شهرها که در حال حرکت به سمت خراسان هستند به قتل برسانند. در همان ساروق این کاروان در داخل یک باغی محاصره میشوند، جنگی صورت میگیرد و همه به شهادت میرسند. چهل نفر دختر به سرپرستی یک خانمی به نام امسلمه بودند و بقیه مرد بودند.
*دیگران از این ماجرا چگونه مطلع شدند؟
ایشان چون روستایی و ساده بود و نمیخواست به مردم روستا بگوید که این اتفاق برایش رخ داده است، این حادثه را به کسی نگفت. فقط چند نفر از دوستان نزدیکش را مطلع کرد. 13 سال از این موضوع گذشت تا اینکه ایشان قصد عتبات عالیات کرد. در یکی از شهرهای استان همدان به دو مجتهد که قاری و مسلط به قرآن کریم بودند برخورد میکند. از آنها یک اشتباه قرآنی میگیرد. آنها متعجب میشوند و میپرسند از کجا اینقدر به قرآن مسلطی و ایشان شرح ماوقع میکند. ایشان را میبرند در کرمانشاه. عکس ایشان را به همراه شرح حالشان در مجلهای مینویسند و میفرستند خدمت آیتالله بروجردی، آیتالله کوه کمری، آیتالله خوانساری و آیتالله مرعشی نجفی. علمای قم ایشان را احضار میکنند.
پدر تعریف میکردند که در قم میخواستند خدمت آیتالله بروجردی برسند و در اندرونی خانه ایشان عدهای طلبه نشسته بودند و حرفهای دنیایی میزدند و از ذکر خدا و خواندن قرآن حرفی در بینشان نبود. من آنها را نصیحت کردم که مشغول به ذکر خدا باشید و قرآن بخوانید و دیدم آنها اصلا گوش نمیدهند. وقتی این حالت را دیدم دست گذاشتم روی گوشم و بلند بلند قرآن خواندم. طلاب که این وضعیت را دیدند گفتند کربلایی کاظم شما هستید حافظ قرآن؟ خدمت آیتالله بروجردی خبر میبرند که کربلایی کاظم در اندرونی هستند و آمدهاند شما را ببینند. آیتالله بروجردی خودشان میآیند آنجا و دیدهبوسی میکنند. میپرسند شما همان کربلایی کاظم هستی که حافظ قرآن هست و سوادی هم ندارد؟ پدر میگوید بله. فرمودند من چند تا سؤال از شما دارم. «إذ یعدکم الله إحدى...» در چه سورهای است؟ پدر میگوید به آیتالله بروجردی عرض کردم این آیه هفت سوره انفال است ولی یک واو هم در اول آیه است. «و إذ» درست است. طلبههایی که در آنجا بودند پرخاش کردند که کارت به جایی رسیده است که میخواهی از آیتالله بروجردی اشتباه بگیری؟ آقای بروجردی گفتند بنشینید! من مخصوصا این واو آیه را نگفتم تا ببینم تشخیص میدهد یا خیر. آن سؤال را جواب دادم. سؤال دیگری پرسیدند که قرائت شما چه قرائتیست؟ گفتم قرائت عاصم به روایت حفص است. ایشان گفتند بله ایشان شیعه است و قرائتشان مورد قبول است.
آیتالله بروجردی سؤال دیگری پرسیدند. گفتند من در سوره الضحی تردید دارم که «و اما الیتیم فلا تنهر» و یا «فاما الیتیم...» کربلایی کاظم گفتند فاما الیتیم فلاتنهر و در آیه بعد و اما السائل... است. اولی با ف است و دومی با واو. سؤالهای دیگری از ایشان کرد و جواب گرفت.
*ظاهرا رهبر معظم انقلاب هم در مشهد با ایشان برخورد داشتهاند؟
سال 86 شمسی خدمت رهبر معظم انقلاب رسیدم. به بیت ایشان دعوت شده بودم. وقتی گفتم پسر کربلایی کاظم هستم گفتند شبیه پدرت هستی. گفتم مگر شما پدر بنده را دیدهاید؟ فرمودند شهید نواب صفوی ایشان را آورد مشهد و ایشان را برد بالای منبر، دعوت کردند آیتالله میلانی و شیرازی بیایند حافظ قرآن کریم بودن این پیرمرد را امتحان کنند.
سپس گفتند: بنده هم ایشان را امتحان کردم که البته سنم هفده- هجده سال بود. واقعا ایشان معجزه بودند. رهبر انقلاب ادامه دادند که حتی ایشان در منزل آیتالله بروجردی هر سؤالی که آیتالله بروجردی از ایشان میپرسیدند جواب دادند.
من به رهبری عرض کردم ادامه آن داستان اینگونه هست که کربلایی کاظم به آیتالله بروجردی میگوید من هم از شما سؤالاتی دارم. سؤالش را میپرسد و آیتالله بروجردی در جوابش میماند. سؤال کرد شما که با قرآن سر و کار دارید یک سورهای هست که فقط یک کسره دارد. آقای بروجردی هر چه فکر کردند به نتیجهای نرسیدند. گفتند در سوره قل هو الله احد، فقط لام «لم یلد» کسره دارد. از این مهمتر هم سؤالی دارم. آن مرجع تقلید فرمود بپرس. گفتم یک سورهای هست در قرآن که هفت حرف از حروف الفبا در آن سوره نیست که این هفت حرف از صفات اهل جهنم است. ولی آن سوره سوره رحمت است. آیتالله بروجردی باز در جواب ماندند و گفتند خودت بگو. ایشان گفت سوره حمد است. این سوره هفت حرف ندارد: ج، خ، ذ، ش، ت، ث. که ث از ثبورا کثیرا میآید که صفات اهل جهنم است. ج که حرف جهنم است. خ هم خسران است. ز درختی در جهنم است به نام زقوم. شین هم از شقاوت و شیطان است. ظ هم از لظی میآید. ف هم از فزع اکبر میآید. بعد آقا بلند میشود و صورت کربلایی کاظم را میبوسد و صد تومان پول به ایشان میدهد ولی ایشان قبول نمیکنند. میگوید این را بده به طلبههایی که مستحق هستند، من خودم کشاورز هستم و پول حلال در میآورم. آقا میفرماید خودم در بروجرد کشاورزی دارم از حق خودم میخواهم به شما سهمیه بدهم. ایشان قبول میکنند و در همان جا میان طلبهها آن پول را تقسیم میکنند.
*رهبری نفرمودند چه سؤالی از پدرتان کردند؟
خیر. ولی دستخط ایشان در همان امامزاده در ساروق موجود است که ایشان در وصف کربلایی کاظم مطلبی نوشتهاند و در آنجا منتشر شده است. یکی از علما میگوید در جلسه آیتالله بروجردی که منزل ایشان برگزار میشد شرکت کردم و ایشان گفتند هر کس میخواهد حمدی همانند حمدی را که رسولالله میخوانند بشنود به قرائت سوره حمد کربلایی کاظم گوش دهد.
* جریان ورود کربلایی کاظم به جریانات سیاسی و گروه فدائیان اسلام چه بود؟
در آن جلسه شهید نواب صفوی تشریف داشتند و کربلایی کاظم را میبرد جزو گروه فدائیان اسلام میکند و میگوید میخواهم با این معجزه الهی، طاغوت را در هم بکوبم. چند سالی با ایشان بودند.
در آن سالها کمونیستها و کسرویها بشدت علیه مردم و دین اسلام حمله میکردند. میگفتند باید دین جدید آوریم و اسلام را باید کنار گذاشت. باید دین جدیدی اختراع کنیم. شهید نواب صفوی با کمک کربلایی کاظم جلساتی برگزار میکردند و در آن از جوانها دعوت میکردند که در جلسات حاضر شوند و معجزه کربلایی کاظم را به جوانان نشان میدادند و جوانان متوجه پویایی دین اسلام و این معجزه میشدند و از عوام فریبیهای کمونیستها در امان میماندند.
* به نظرتان رمز موفقیت پدر چه بود؟
آیتالله خوانساری از ایشان سؤال میپرسد که شما چطور شد که به این درجه رسیدید؟ کربلایی کاظم میگوید من سه تا ویژگی دارم که هر کسی این ویژگیها را داشته باشد به درجه من میرسد. هر کسی این سه ویژگی را داشته باشد خداوند به او کرامت میکند؛ یا طیالارض پیدا میکند، یا مستجابالدعوه میشود، یا حافظ قرآن.
ویژگی اول: نخوردن مال حرام است. من از موقعی که به سن تکلیف رسیدم تا به الان یک لقمه حرام جذب بدنم نشده است. آقای خوانساری فرمودند شما از کجا میفهمید که یک لقمه حرام است و نمیخورید؟ پدرم گفتند اگر کسی خمس ندهد، زکاتش را ندهد، ربا بدهد، غذا تهیه کند جلو من بگذارد همان آقایی که مرا برد در آن امامزاده گفت قرآن بخوان صورتش برایم مجسم میشود که با اشاره دست میگوید از این غذا نخور. همان آقا با انگشت اشاره میکند.
ویژگی دوم: از گندم و زکات و غیره که پرداخت میکردم هر چه که میماند یک دهم آن را در راه خدا میدادم. سومین ویژگی: خواندن نمازهای واجب و مستحب 51 رکعت روزانه. همه نمازها را به جا میآوردم و عامل به قرآن هم بودم.
* ماجرای تطابق قرآن مکتوب با کربلایی کاظم که توسط آیتالله مرعشی نجفی صورت گرفت چیست؟
آیتالله مرعشی نجفی فرمودند برخی از طلبهها میگویند که قرآن تحریف شده است. این قرآن قرآن زمان پیغمبر نیست.
ما هم وقتی داستان کربلایی کاظم را شنیدیم نامهای نوشتیم و پیغام فرستادیم که کربلایی کاظم به قم بیاید. طولی نکشید آمد و با همدیگر قرار گذاشتند که روزی یک جزء قرآن مقابله کنند. دیدم همان قرآنی که بر محمد بن عبدالله(ص) نازل شده است را کربلایی کاظم قرائت میکند.
علمای نجف از جمله سیدمحسن حکیم که پدر خاندان عالم پرور حکیم است نیز ایشان را امتحان و تأیید کردند. سید عبدالله شیرازی، آیتالله ابوالقاسم خوئی، آیتالله شاهآبادی، آیتالله کاشفالغطاء و علمای دیگر ایشان را امتحان کردند و همگان هم میدانستند که کار، کار اعجاز الهی است. یک کتاب ادبیاتی به نام مغنی الادیب را به ایشان نشان میدهند و میگویند که این کتاب کتاب قرآن است.
ایشان میگوید خیر اینگونه نیست، من کلمات قرآن را به صورت نور میبینم. چند صفحه از کتاب را ورق میزند و به یک آیه قرآن بر میخورد و میگوید این آیه قرآن است. میگفت دیگر کلمات کتاب تاریک است و این نورانی است و آیه قرآن همین است. مؤلف کتاب آن آیه قرآن را برای شاهد مثال بحث ادبیاتیاش آورده بود و گفته بود که این شاهد مثال در این آیه فلان است و یک کلمه به آیه اضافه کرده بود. کربلایی کاظم گفته بود این ثم که اینجا آورده شده آیه قرآن نیست، و مابقی کلمات آیه قرآن است. به او میگویند نویسنده این کتاب فرد بزرگی است. میگوید هر که میخواهد باشد این کتاب قرآن نیست. این مطلب به گوش اهل تسنن میرسد، ایشان را به کویت دعوت میکنند. آنجا هم با حفاظ سنی بحث میکند و آنها را مغلوب میکند. بعد از حدود 4 ماه که آنجا بود وقتی میآیند، یک تابستانی بود که ایشان گفتند من میخواهم بروم قم دیدار آیتالله بروجردی و زیارت حضرت معصومه(س). چون من وصیت کردم در قم دفنم کنید بهتر است که در همان جا مستقر باشم شاید مرگ من برسد. شب را در خانه یکی از اقوام آیتالله بروجردی میخوابد.
شب که میخواهد نماز شب بخواند به خاطر تاریکی هوا و پلههایی که بود پایش عقب جلو میشود و سرش میخورد به دیوار و میشکند. ایشان را به بیمارستان میبرند. من تویسرکان بودم و خبر رسید که پدرم مریض است. بعد از چند روز که برادرم از قم آمد گفت که پدر، مرحوم شده است و آیتالله بروجردی هم مراسم با شکوهی برایش برگزار کرد. برگشتیم قم تا مراسم سوم پدر را برگزار کنیم.
در سال 1332 شمسی آیتالله طالقانی یک جلسه مطبوعاتی گرفتند و دعوت کردند از تمام روزنامهنگاران و خبرنگاران جهان اسلام و درآنجا معجزه کربلایی کاظم را به همه معرفی کردند.
* چرا ایشان را در حرم حضرت معصومه دفن نکردند؟
روزی که کربلایی کاظم از دنیا رفت مصادف با روزی بود که ساواک تدابیر امنیتی شدیدی علیه قمیها تدارک دیده بود. ساواکیها نباید خبردار میشدند که کربلایی کاظم مرحوم شده است. اگر خبردار میشدند جنازه پدرم را بر میداشتند و در دریاچه حوض سلطان میانداختند. پدرم را به دور از چشم ساواک و مخفیانه میبرند و در قبرستان قم نو دفن میکنند.
شبی در شیراز بنده را برای حضور در یک مراسم قرآنی دعوت کردند، در آن جمع خیل عظیمی از حافظان قرآنی حضور داشتند. آیتالله محییالدین حائری شیرازی امام جمعه شیراز به بنده گفتند قمیها برای کربلایی کاظم آیا مقبرهای درست کردند یا خیر؟ گفتم مردم به فکر پول جمع کردن هستند، چه کسی به فکر مقبره برای کربلایی کاظم است؟ ایشان نامهای به فرماندار آن زمان قم نوشت و گفت مقبرهای برای کربلایی کاظم درست کنید اگر نمیکنید ما شیرازیها برای ایشان مقبره درست کنیم. فرماندار گفت خرج زیاد دارد و ما کمک میکنیم ولی مردم سر و صدا میکنند و قبرهای دیگر نبش میشوند و قابل زیارت نمیشوند. آیتالله حائری شیرازی زیر بار نرفتند و یک نفر کارشناس فرستادند به قم که معاون شهرداری شیراز بود و آمدند برنامه چیدند و این مقبره را با کمک شیرازیها درست کردند.
الان چندین کشور دنیا با مترجمین میآیند در مقبره و بنده هم تا غروب همیشه در مقبره هستم و برای آنها معجزه کربلایی کاظم را تعریف میکنم. ده روزی هم در لبنان به دعوت حزبالله لبنان دعوت شدم و رفتم در آنجا مصاحبههایی کردم و در همایشهایی شرکت کردم. در سوریه و عراق و عربستان هم همایشهایی بود که حاضر شدم و داستان کربلایی کاظم راتعریف کردم.
* با این سن بالا چرا هنوز دست از این کار تبلیغی بر نمیدارید؟
من 85 سال سن دارم و دیگر رمق چندانی ندارم. ولی پدر در خواب به من گفتند که تو باید این معجزه را به گوش جوانان برسانی تا مردم مطلع شوند و پی به عظمت قرآن ببرند و به دامن قرآن و اهل بیت متوسل شوند.