نقش قالی
زینب زارعی
باورم نمیشود اینجا را اینطوری میبینم. دچار خلأ شدهام. بیحسی مطلق. دوربین را روی دستم میچرخانم. نمای کلی ساختمان را میاندازم توی تصویر و چیک. چند نفری صبح اعزام شدیم اینجا برای تکمیل پرونده. یکی مان توی حیاط دارد خسارت را بررسی میکند. یکی دارد مثل من عکس میگیرد و یکی دارد با یک پیر مرد حرف میزند. صدایش کم و بیش میرسد به گوشم. پیرمرد قوز دارد. پیراهن سفید بلندش افتاده روی شلوار پارچهای. میخورد متولی مسجد باشد. ریش انبوه سفیدش را بین حرف شانه میکند. معلوم است کلافه و بهت زده است. دستش میلرزد. صدایش میلرزد. انگار که هنوز هراس دیشب را دارد. از حرفهایش میفهمم حوالی ساعت هشت چند دسته آدم میآيند توی خیابان جلوی مسجد. وقتي میبینند چراغ اینجا روشن است سعی میکنند بریزند داخل و شلوغ کنند. به گفته پیرمرد علی و چندتا بچههای دیگر در ورودی را میببندند. ولی آنها جری میشوند. آتش میاندازند روی ساختمان. پیرمرد نام علی از زبانش نمیافتد. آنقدر که فکر میکنم اگر علی نبود اینجا هم نبود. میگوید علی همه زنها را فرستاد بیرون. همه ترسیده بودند. میگفت آتش زیاد بود ولی علی از پا نمینشست. شعله وحشی شده بود. گرفته بود به چادر گلدار حانیه. حانیه ترسیده بود و پشت کمد قرآن پناه گرفته بود. خدا میخواست علی بود. بچه را خودش داد دست من و رفت داخل. داد زدم کسی که نمانده بیا بیرون. گفت نه قرآنها مانده. کلام خدا همه چیز است. علی قرآنها را فرستاد بیرون خودش اما...
صدایش دور میشود. توی حیاط چندتا عکس میگیرم. دلم میخواهد با پیرمرد حرف بزنم. برمیگردم سمتش. رفیقم رفته. پیرمرد توی سیاهی دودهی کف حیاط یک جا پیدا کرده و نشسته. دست به سر گرفته و به نقطه نامعلومی نگاه میکند. نزدیکش میشوم «پدرجان علی آقای شما که اینقدر تعریفشو کردی کجاست، دلم میخواد ببینمش معلومه کارش درسته» پیرمرد خیره نگاهم میکند. هیچ اثری از تقدیر توی شیارهای صورتش نیست. یکهو بلند میشود. «بیا دنبالم جوون!» راه میافتم دنبالش. از شبستان مسجد رد میشویم. به ساختمان اصلی میرسیم. سیاهی آنقدر هست که انگار دیوار را برای محرم سیاهپوش کردهاند. جابهجا فرشها آتش گرفته. خرده شیشه و خاکستر زیر هر قدمم خرچ خرچ میکند. بوی دود. بوی ته دیگ سوخته. بوی گس گوشت سوخته توی مشامم پرشده. هرچه چشم میچرخانم خبری از جوانی نیست که بتوانم نامش را علی بگذارم. یک زن نشسته کف زمین چادر سیاه روی سرش است. به کف زمین خیره شده.
«بیا جوون اینم علی آقاي ما. میبینی؟ببین رو زمین خوابیده. کفشاشو میبینی؟گوشیش هنوز تو دستشه. خوب نگاکن، منو نه. کف زمین رو ببین. این علیه، اونم مادرش. همین که آتیش فرو نشست اومديم تو به هوای پیدا کردن علی. چیزی ازش نمونده بود. علی مهر شده کف مسجد جوون. بیا جلو چرا دست دست میکنی بیا علی با مادرش خلوت کرده.نگاش کن علی دیگه اینه. نه تن داره. نه هیچی. علی دیگه تو مسجد پخش شده. هرجا که بگی، هرجا که نگا بندازی علی رو میبینی. قفسه سینهاش با گل قالی یکی شده، بیا باهاش حرف برن برات تعریف کنه چی شد. بیا یه عکس دونفره از علی و مادرش بگیرجوون.» سمت زن میرود. کنار او زانو میزند. «بلندشو حاج خانوم بلندشو. جوونمون رو دادیم صدقه سر علی اکبر امام حسین.»
بعد از تحریر:
داستان نوشتهشده برگرفته از حادثهای است که در عکس ثبت شده
هدیه به شهید علیاکبر زارعی