بحران عمیق اعتماد عمومی و دوقطبیسازی شدید در جامعه آمریکا
امین الاسلام تهرانی
آمریکا دههها کوشیده است خود را به عنوان الگوی بیبدیل دموکراسی، شفافیت نهادی و ثبات سیاسی به جهان معرفی کند، تصویری که در ادبیات رسمی واشنگتن و در دیسکورس رسانههای جریان اصلی به طور مداوم بازتولید شده است. با این حال، بررسی تحولات داخلی این کشور در سالهای اخیر نشان میدهد که شکاف میان «تصویر ادعائی» و «واقعیت اجتماعی» بهطرز نگرانکنندهای برای نخبگان آمریکایی عمیق شده است. نظامی که مدعی صادرات ارزشهای دموکراتیک و نظارت بر کیفیت انتخابات در سایر کشورهاست، خود با بحران مشروعیت، بیاعتمادی گسترده عمومی و تضعیف سرمایه اجتماعی روبهروست. رشد بیسابقه نظریههای توطئه، کاهش اعتماد به رسانههای رسمی، و افول جایگاه نهادهای انتخاباتی در افکار عمومی، همگی نشانههایی هستند که حکایت از فرسایش درونی ساختار سیاسی آمریکا دارند. این وضعیت، پرسشهای جدی درباره پایداری مدل حکمرانی آمریکایی مطرح میکند: آیا نظامی که در مهار شکافهای داخلی خود ناتوان است، میتواند همچنان مدعی رهبری اخلاقی در سطح جهانی باشد؟ واقعیت این است که دوقطبیسازی فزاینده، بهجای آنکه یک پدیده مقطعی تلقی شود، اکنون به بخشی ساختاری از حیات سیاسی آمریکا تبدیل شده
است.
از سوی دیگر، تمرکز قدرت در دست نخبگان سیاسی و اقتصادی و وابستگی فزاینده فرآیندهای تصمیمگیری به منافع شرکتهای بزرگ و لابیهای ثروتمند، باعث شده بخش وسیعی از جامعه آمریکا احساس حذفشدگی و بیصدایی کند. نظام انتخاباتی پیچیده، نقش پول در کارزارهای سیاسی، و نفوذ گسترده رسانههای حزبی، فضائی را شکل داده که در آن رقابت سیاسی بیش از آنکه مبتنی بر گفتوگوی عقلانی باشد، به میدان جنگ روایتها و تحریک هیجانات تبدیل شده است. در چنین بستری، هر رویداد سیاسی میتواند به سرعت به بحرانی ملی بدل شود، زیرا اعتماد پیشینی به داوری نهادها از پیش آسیب دیده است. این بحران اعتماد تنها یک مسئله سیاسی نیست، بلکه ابعاد اجتماعی و روانی گستردهای دارد و انسجام ملی را با تهدید مواجه میکند. جامعهای که در آن شهروندان درباره ابتدائیترین قواعد بازی دموکراتیک توافق ندارند، در معرض بیثباتیهای عمیقتری قرار میگیرد؛ بیثباتیای که میتواند پیامدهای آن از مرزهای آمریکا نیز فراتر رود.
در سطحی کلانتر، تحولات اخیر آمریکا را میتوان نشانهای از بحران در مدل لیبرالدموکراسی غربی دانست، مدلی که بر فرض وجود اجماع حداقلی درباره حقیقت، قانون و انتقال مسالمتآمیز قدرت بنا شده است. هنگامی که این مفروضات تضعیف میشوند، سازوکارهای رسمی هرچند پابرجا بمانند، کارکرد واقعی خود را از دست میدهند. آنچه امروز در آمریکا مشاهده میشود، نه صرفاً رقابت حزبی، بلکه نوعی گسست هویتی و ارزشی است که شکافهای نژادی، طبقاتی و فرهنگی را تشدید کرده است. فضای رسانهای متکثر اما بهشدت قطبی، بهجای تسهیل گفتوگو، به بازتولید اتاقهای پژواک و تقویت سوگیریها انجامیده است. در چنین شرایطی، حتی قدرتمندترین نهادها نیز در برابر موج بیاعتمادی آسیبپذیر میشوند. بنابراین بررسی بحرانهای اخیر آمریکا، صرفاً مطالعه یک رویداد سیاسی نیست، بلکه بازخوانی نشانههای هشداردهنده درباره آینده ثبات دموکراتیک در کشوری است که خود را ستون نظم سیاسی جهان میداند.
آمریکا در سالهای اخیر با کاهش چشمگیر اعتماد عمومی به نهادهای حکومتی روبهرو شده است. بر اساس گزارش پیو در اواخر سال ۲۰۲۵، تنها ۱۷ درصد از آمریکاییها میگویند که به دولت فدرال اعتماد دارند تا «تقریباً همیشه» یا «بیشتر اوقات» کار درست را انجام دهد؛ این رقم یکی از پایینترین سطوح در هفت دهه گذشته است و نسبت به سال قبل (۲۲ درصد) نیز کاهش یافته است. این بیاعتمادی در میان دموکراتها به پایینترین حد تاریخی خود رسیده (۹ درصد) و حتی در میان جمهوریخواهان نیز در سطح پایین باقی مانده است. نظرسنجیهای دیگر مانند گالوپ و هاروارد در ۲۰۲۵-۲۰۲۶ نشان میدهند که آمریکاییها، به ویژه نسل جوان، احساس اضطراب عمیقی نسبت به سیستم سیاسی دارند و نهادهایی مانند رسانههای اصلی، احزاب سیاسی و کنگره را بیشتر تهدیدکننده میبینند تا حامی. این وضعیت، که با افزایش احساس ناکارآمدی و فساد همراه است، پایههای مشروعیت نظام را به شدت تضعیف کرده و پذیرش نتایج انتخابات یا تصمیمات نهادها را دشوارتر ساخته است.
کار به جای خطرناکی رسیده
قطبیسازی سیاسی در آمریکا به سطحی ساختاری و خطرناک رسیده که فراتر از اختلافات ایدئولوژیک، به گسست در درک واقعیتهای پایهای منجر شده است. گزارشهای متعدد از جمله بروکینگز (۲۰۲۵) و شورای شیکاگو بر امور جهانی تأکید میکنند که بیش از ۶۵ درصد آمریکاییها تضعیف دموکراسی را تهدیدی حیاتی برای منافع ملی میدانند، هرچند این نگرانی در میان دموکراتها (۸۲ درصد) و مستقلها (۶۳ درصد) بسیار بیشتر از جمهوریخواهان (۴۹ درصد) است. فضای رسانهای قطبیشده، همراه با گسترش اطلاعات نادرست و اتاقهای پژواک، باعث شده شهروندان دو حزب حتی بر «حقایق پایه» توافق نداشته باشند. این دوقطبی عمیق نه تنها همکاری سیاسی را فلج کرده، بلکه خطر خشونت سیاسی یا عدم پذیرش انتقال قدرت را افزایش داده و انسجام اجتماعی را به چالش کشیده است؛ به طوری که بسیاری تحلیلگران آن را «سمی» برای بقای دموکراسی توصیف میکنند.
در سطح کلان، تحولات کنونی آمریکا را میتوان بخشی از بحران گستردهتر در مدل دموکراسی لیبرال دانست که با فرسایش اعتماد، افزایش نابرابری و نفوذ قدرتهای خصوصی همراه شده است. گزارشهایی مانند «دموکراسی میتر» از بنیاد قرن (۲۰۲۵) نشاندهنده افت شدید امتیاز دموکراسی آمریکا (از ۷۹ به ۵۷ در یک سال) و حرکت به سمت ویژگیهای اقتدارگرایانه است، از جمله نادیدهگرفتن احکام قضائی و تمرکز قدرت اجرائی. نسل جوان، طبق نظرسنجی هاروارد و جانز هاپکینز، بیشترین نارضایتی را از عملکرد سیستم ابراز میکنند و اعتمادشان به احزاب و سیاستمداران به حداقل رسیده است. این بحران داخلی، که با چالشهای جهانی مانند دخالت خارجی و کاهش اعتبار آمریکا همراه است، این پرسش را مطرح میکند که آیا کشوری با چنین سطحی از بیثباتی داخلی میتواند همچنان خود را الگویی برای حکمرانی دموکراتیک در جهان بداند یا خیر.
بحران اعتماد در قلب قدرت
رویداد ششم ژانویه ۲۰۲۱ (۱۷ دی ۱۳۹۹) در واشنگتن، از یک گردهمایی اعتراضی ساده آغاز شد و به سرعت به یکی از جنجالیترین لحظات تاریخ سیاسی معاصر ایالات متحده آمریکا بدل گردید. هواداران دونالد ترامپ، رئیسجمهور پیشین، که عمیقاً تحت تأثیر ادعاهای گسترده درباره نامشروع بودن انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۰ قرار گرفته بودند، به سمت ساختمان کنگره حرکت کردند. آنچه قرار بود یک نمایش قدرت مدنی باشد، به صحنهای از هرجومرج، شکستن موانع امنیتی، درگیریهای شدید با نیروهای پلیس و ورود غیرقانونی به داخل ساختمان تبدیل شد. این اتفاق نه تنها روند رسمی تأیید نتایج انتخابات را برای چند ساعت متوقف کرد، بلکه شکافهای عمیق موجود در باور عمومی به فرآیندهای دموکراتیک را بیش از پیش نمایان ساخت. بسیاری از تحلیلگران این روز را نقطه عطفی میدانند که نشان داد حتی در یک نظام سیاسی با سابقه طولانی ثبات، خشم انباشتهشده میتواند به سرعت به خشونت سازمانیافته منجر شود.
این رویداد، بیش از هر چیز، نتیجه انباشت نارضایتیهای طولانیمدت بود که از طریق شبکههای اجتماعی و رسانههای جانبدارانه تشدید شده بود. ادعاهای تکراری درباره تقلب گسترده در رأیگیری، بدون ارائه شواهد محکم قضائی، ذهن بخش بزرگی از جامعه را مسموم کرد و اعتماد به نهادهای انتخاباتی را به شدت تضعیف نمود. در این فضا، سخنرانیهای آتشین و پیامهای مستقیم از سوی رهبران سیاسی، به عنوان کاتالیزور عمل کرد و جمعیت را به سمت اقدامی رادیکال سوق داد. نتیجه این فرآیند، نه فقط یک حمله فیزیکی به نماد دموکراسی، بلکه ضربهای عمیق به پایههای روانی و اجتماعی اعتماد عمومی بود که سالها طول میکشد تا ترمیم شود.
در نهایت، آنچه در آن روز رخ داد، فراتر از یک شورش لحظهای بود؛ این واقعه به مثابه آینهای عمل کرد که ضعفهای ساختاری در مدیریت هیجانات جمعی و کنترل روایتهای سیاسی را نشان داد. هنگامی که رهبران به جای آرامسازی اوضاع، به تحریک احساسات روی میآورند، خطر تبدیل شدن اعتراض به خشونت به شدت افزایش مییابد. این روز، یادآوری تلخی است که دموکراسی بدون اعتماد گسترده شهروندان و بدون مکانیسمهای قوی برای مهار پوپولیسم افراطی، همیشه در معرض تهدیدهای جدی قرار دارد.
زمینهسازی یک انفجار اجتماعی
ریشههای اصلی این بحران را باید در ماههای پس از انتخابات نوامبر ۲۰۲۰ جستوجو کرد، زمانی که دونالد ترامپ به سرعت شکست خود را نپذیرفت و کمپینی گسترده برای زیر سؤال بردن مشروعیت نتایج به راه انداخت. او بارها از عبارتهایی مانند «انتخابات دزدیده شده» استفاده کرد و بدون ارائه مدارک معتبر در دادگاهها، این ادعاها را تکرار نمود. این استراتژی، که عمدتاً بر احساسات و ترسهای بخشی از جامعه متکی بود، به تدریج یک فضای دوقطبی شدید ایجاد کرد که در آن هر مخالفی به عنوان دشمن تلقی میشد.
متحدان نزدیک ترامپ، از جمله وکلا و چهرههای رسانهای، نقش مهمی در گسترش این روایت داشتند. آنها با برگزاری کنفرانسهای خبری پر سروصدا و انتشار مداوم تئوریهای توطئه در شبکههای اجتماعی، خشم عمومی را شعلهورتر کردند. رسانههای خاص نیز با پوشش یکجانبه و تکرار مداوم این ادعاها، به تقویت این باور کمک کردند که سیستم سیاسی کاملاً فاسد شده و تنها راه نجات، اقدام مستقیم است. این چرخه معیوب، جامعه را به دو اردوگاه کاملاً متخاصم تقسیم کرد و زمینه را برای برخوردهای خشونتآمیز فراهم آورد.
در این میان، تاریخ آمریکا نشان میدهد که چنین لحظاتی پیشتر هم رخ دادهاند؛ از ناآرامیهای نژادی قرن نوزدهم گرفته تا ترورهای سیاسی و اعتراضات پرتنش. اما آنچه حمله ۶ ژانویه را متمایز میکند، نقش پررنگ فناوری دیجیتال و سرعت انتشار اطلاعات نادرست است. این ابزارها، که میتوانستند عامل وحدت باشند، در اینجا به ابزاری برای تشدید شکافها و بسیج خشونت تبدیل شدند و نشان دادند که دموکراسی مدرن بدون نظارت قوی بر جریان اطلاعات، چقدر آسیبپذیر است.
لحظه فروپاشی نظم
در صبح ششم ژانویه، تجمع بزرگی در نزدیکی کاخ سفید شکل گرفت و ترامپ در سخنرانی خود، هواداران را به «جنگیدن سخت» فراخواند و آنها را به سمت کنگره هدایت کرد. این کلمات، که بعدها موضوع تفسیرهای حقوقی گستردهای شد، مانند جرقهای عمل کرد که انبار باروت را منفجر نمود. جمعیت به سرعت به سمت ساختمان کنگره حرکت کرد و موانع امنیتی را درهم شکست.
حدود ساعت یک بعدازظهر به وقت محلی، مهاجمان وارد محوطه کنگره شدند و سپس به داخل ساختمان نفوذ کردند. پلیس کنگره، که از قبل برای چنین حجم از خشونت آماده نبود، در برابر هجوم عقبنشینی کرد. صحنههایی از تخریب، غارت دفاتر نمایندگان، ورود به صحن سنا و حتی تهدید مستقیم قانونگذاران به وجود آمد. استفاده از ابزارهای دستساز، گازهای شیمیایی و درگیریهای تنبهتن، فضائی شبیه به میدان جنگ ایجاد کرد که تصاویر آن در سراسر جهان پخش شد.
در این میان، واکنش ترامپ بسیار دوپهلو بود. او ابتدا از هواداران با عنوان «میهنپرستان بسیار ویژه» یاد کرد و تنها پس از چند ساعت، تحت فشار مشاوران، پیامی برای آرامش صادر نمود. این تأخیر، انتقادهای فراوانی را برانگیخت و این پرسش را مطرح کرد که چرا یک رهبر در چنین لحظه حساسی، نتوانست یا نخواست خشونت را فوراً متوقف کند. این روز، نمادی شد از آنکه چگونه نبود هماهنگی و تصمیمگیری قاطع میتواند یک نهاد قدرتمند را برای ساعاتی فلج کند.
پیامدهای ماندگار و تلاش برای بازتعریف
بلافاصله پس از حمله، جلسه کنگره تعطیل شد، قانونگذاران به مکانهای امن منتقل گردیدند و گارد ملی پس از تأخیر وارد عمل شد. تلفات شامل چندین کشته (از جمله یک افسر پلیس) و صدها زخمی بود. تحقیقات فدرال و کمیته ویژه کنگره، نقش محوری ترامپ در تحریک و عدم واکنش بموقع را برجسته کرد و اتهاماتی مانند تلاش برای برهم زدن انتقال قدرت مطرح شد. بیش از هزار نفر دستگیر و بسیاری محکوم شدند.
اما داستان در سالهای بعد تغییر جهت داد. با بازگشت ترامپ به قدرت در ۲۰۲۵، او در نخستین روز ریاستجمهوری خود، عفو گستردهای برای تقریباً تمام محکومان صادر کرد و بسیاری از آنها را آزاد نمود. این تصمیم، بحثهای شدیدی درباره عدالت، مسئولیتپذیری و حتی امنیت عمومی به راه انداخت. برخی از عفوشدگان بعداً مرتکب جرایم جدید شدند که انتقادها را تشدید کرد.
این رویداد و پیامدهای آن، نشاندهنده عمق دوقطبی در جامعه آمریکا است؛ جایی که یک واقعه میتواند به عنوان «روز عشق» یا «حمله به دموکراسی» تفسیر شود. سیستم دوحزبی، نفوذ پول در سیاست، و رسانههای افراطی، همگی به این بحران دامن زدند. در نهایت، شش ژانویه نه فقط یک حمله فیزیکی، بلکه نمادی از بحران اعتماد، شکاف اجتماعی و چالش حفظ انسجام ملی در عصر اطلاعات نادرست و پوپولیسم رادیکال باقی مانده است. آمریکا هنوز در تلاش است تا زخمهای این روز را التیام بخشد و از تکرار آن جلوگیری کند.
دوقطبی در انتخابات پیش رو
آمریکا، که دههها خود را به عنوان الگوی اصلی دموکراسی نمایشی و نمونهای برای جهان معرفی کرده، اکنون در آستانه انتخابات میاندورهای مجلس در نوامبر ۲۰۲۶، با چالشی عمیق روبهروست که فراتر از رقابتهای حزبی روزمره میرود: نفوذ دوقطبیسازی ساختاری و بیاعتمادی گسترده به نهادهای انتخاباتی. این انتخابات، که تعیینکننده تعادل قدرت در کنگره و تأثیرگذار بر سیاستهای اجرائی ترامپ در دور دوم ریاستجمهوریاش خواهد بود، نه تنها آزمونی برای اکثریت باریک جمهوریخواهان در هر دو مجلس است، بلکه آینهای از شکافهای داخلی است که از سالهای پیشین ریشه دوانده. تحلیلهای مؤسسه بروکینگز در اواخر ۲۰۲۵ نشان میدهد که تاریخچه انتخابات میاندورهای حاکی از آن است که رؤسایجمهور اغلب در سال دوم دورهشان با از دست دادن صندلیها مواجه میشوند، اما در شرایط فعلی، جایی که حمایت ترامپ کاهش یافته، این الگو میتواند تشدید شود. دوقطبیسازی، که بیش از آنکه به اختلافات ایدئولوژیک محدود باشد، به گسست در ادراک واقعیتهای اساسی منجر شده، فضائی ایجاد کرده که در آن کمپینها کمتر بر برنامههای عملی تمرکز دارند و بیشتر به تحریک ترسها و وفاداریهای قبیلهای وابستهاند. گزارشهای شورای شیکاگو بر امور جهانی در نوامبر ۲۰۲۵ تأکید میکنند که این قطبیسازی، با افزایش نگرانیها نسبت به تضعیف دموکراسی، انتخابات را به میدانی پرتنش تبدیل کرده که هرگونه اختلاف جزئی میتواند به بحران ملی بدل شود. بیاعتمادی، که ریشه در رویدادهایی مانند ششم ژانویه دارد اما اکنون به لایههای عمیقتری از نارضایتی اجتماعی نفوذ کرده، مشارکت را کاهش میدهد و فضا را برای دستکاریهای نهادی مانند بازطراحی مرزهای انتخاباتی باز میگذارد. در ایالتهایی مانند تگزاس و فلوریدا، جایی که جمهوریخواهان مرزهای انتخاباتی را به نفع خود تغییر دادهاند، این ابزارها نه تنها نتایج را پیشبینیپذیر میکنند، بلکه اعتماد به عدالت فرآیند را بیشتر فرسایش میدهند. تحلیلهای دانشگاه هاروارد در ژانویه ۲۰۲۶ نشان میدهد که بخش بزرگی از دموکراتها و مستقلها، این تغییرات را عاملی کلیدی در بیاعتمادی به انتخابات میدانند. این وضعیت، که مدل لیبرالدموکراسی آمریکا را زیر سؤال میبرد، پرسشی جدی مطرح میکند: آیا نظامی که در مهار شکافهای داخلی ناتوان است، میتواند ادعای رهبری جهانی در حکمرانی دموکراتیک را حفظ کند؟ واقعیت این است که انتخابات ۲۰۲۶، بیش از آنکه فرصتی برای اصلاح باشد، میتواند به تشدید چرخه بیثباتی منجر شود، جایی که پیروزیهای حزبی به قیمت انسجام ملی تمام میشود.
در حالی که آمریکا به سمت انتخابات مجلس ۲۰۲۶ پیش میرود، بیاعتمادی عمومی به دولت فدرال به سطوحی رسیده که نه تنها مشروعیت نهادها را زیر سؤال میبرد، بلکه پایههای فرآیند انتخاباتی را نیز متزلزل میکند. گزارش مرکز تحقیقات پیو در دسامبر ۲۰۲۵، که روند اعتماد از ۱۹۵۸ را ردیابی کرده، نشان میدهد تنها ۱۷ درصد آمریکاییها به دولت اعتماد دارند تا «تقریباً همیشه» یا «بیشتر اوقات» کار درست را انجام دهد- پایینترین رقم در هفت دهه گذشته و کاهش نسبت به سال قبل. این رقم در میان دموکراتها به سطوح بسیار پایین رسیده، در حالی که حتی جمهوریخواهان نیز از سطوح تاریخی پایین رنج میبرند، که نشاندهنده یک بحران فراگیر است نه صرفاً حزبی. نظرسنجیهای گالوپ در ژانویه ۲۰۲۶ این روند را با افزایش مستقلها به رکورد تاریخی تأیید میکند، که بیش از نیمی از آمریکاییها را از تعهد به احزاب سنتی دور کرده و فضائی از بیتفاوتی یا خشم پنهان ایجاد کرده است. این بیاعتمادی، که با احساس ناکارآمدی و فساد همراه است، مستقیماً بر انتخابات تأثیر میگذارد؛ برای نمونه، پیشبینیها حاکی از آن است که نرخ مشارکت ممکن است کاهش یابد، به ویژه در میان نسل جوان که سیستم سیاسی را تهدیدکننده میدانند. در چنین بستری، ادعاهای تقلب بدون شواهد، که از کمپینهای پیشین الهام گرفته، میتواند به سرعت گسترش یابد و نتایج را مشروعیتزدایی کند. گزارش بنیاد قرن در ۲۰۲۵، امتیاز دموکراسی آمریکا را کاهش داده و ویژگیهای اقتدارگرایانه مانند نادیدهگرفتن احکام قضائی را برجسته کرده، که این امر انتخابات را به صحنهای از شک و تردید تبدیل میکند. بیاعتمادی نه تنها رأیدهندگان را دلسرد میکند، بلکه نهادهای محلی مانند دفاتر شهرستانها را- که مسئولیت اولیه اجرای انتخابات را بر عهده دارند- در معرض فشارهای سیاسی قرار میدهد. این چرخه، که از نارضایتی اقتصادی و نابرابریهای طبقاتی تغذیه میشود، نشان میدهد که بیاعتمادی دیگر یک مسئله حاشیهای نیست، بلکه ساختاری است که میتواند تعادل قدرت در کنگره را به نفع نیروهای افراطی تغییر دهد و سیاستگذاری را فلج
کند.
قطبیسازی سیاسی در آمریکا، که به سطحی ساختاری رسیده، انتخابات مجلس ۲۰۲۶ را به نبردی روایی تبدیل کرده که بیش از آنکه بر سیاستهای عمومی تمرکز داشته باشد، بر تحریک هویتهای متخاصم تکیه میکند. گزارش بروکینگز در آگوست ۲۰۲۵، با بررسی تاریخچه میاندورهایها، تأکید میکند که در دور دوم ترامپ، با اکثریت باریک جمهوریخواهان، هر صندلی در مجلس نمایندگان- که همه کرسیهای آن در معرض رقابت است- میتواند به دلیل قطبیسازی، به صحنهای از درگیریهای فرهنگی بدل شود. این قطبیسازی، که گالوپ در فوریه ۲۰۲۶ آن را با افزایش اضطراب سیاسی مرتبط میداند، باعث شده شهروندان دو حزب حتی بر «حقایق پایه» مانند آمار اقتصادی توافق نداشته باشند، و کمپینها را به جنگ رسانهای کشانده است. نقش پول در این فرآیند، با هزینههای پیشبینی شده بالا برای ۲۰۲۶، نفوذ لابیهای ثروتمند را افزایش داده و رقابت را از گفتوگوی عقلانی به میدان هیجانات تبدیل کرده؛ برای مثال، در ایالتهای کلیدی مانند پنسیلوانیا، جایی که تغییرات مرزهای انتخاباتی جمهوریخواهان را تقویت کرده، کاندیداهای افراطی با حمایت مالی شرکتهای بزرگ، بر مسائل مهاجرت و هویت تمرکز میکنند نه برنامههای اقتصادی. تحلیلها نشان میدهد که گروههای روبهرشد رأیدهندگان، مانند لاتینتبارها، در این قطبیسازی گیر افتادهاند و هنوز تصمیمگیری نکردهاند، که این امر نتایج را غیرقابل پیشبینی میکند. رسانههای قطبیشده، با ایجاد اتاقهای پژواک، سوگیریها را تقویت میکنند و خطر خشونت را افزایش میدهند-همانطور که نظرسنجیها نشان میدهند بخش بزرگی از آمریکاییها ریتوریک خشن سیاسی را عامل تشویق خشونت میدانند. این وضعیت، که همکاری را فلج کرده، میتواند به عدم پذیرش نتایج منجر شود و انسجام اجتماعی را تهدید کند، و نشاندهنده آن است که قطبیسازی نه یک پدیده گذرا، بلکه تهدیدی مداوم برای کارکرد دموکراتیک است.
تأثیر دوقطبی و بیاعتمادی بر انتخابات ۲۰۲۶، فراتر از آمار مشارکت، به کیفیت کاندیداها و پویاییهای محلی نفوذ میکند، جایی که رقابتها اغلب به جای مسائل ملی، بر شکافهای فرهنگی و نژادی متمرکز میشوند. گزارش بروکینگز در سپتامبر ۲۰۲۵، نقش کیفیت کاندیداها را برجسته میکند و هشدار میدهد که در حالی که روندهای ملی تأثیرگذارند، انتخاب کاندیداهای ضعیف یا جنجالی میتواند نتایج را در ایالتهای نوسانی تغییر دهد. با کاهش حمایت ترامپ در میان گروههای کلیدی مانند زنان و جوانان، جمهوریخواهان ممکن است به کاندیداهای پوپولیست روی آورند که بیاعتمادی را به عنوان سلاح انتخاباتی استفاده میکنند. این امر، همراه با تغییرات در قوانین رأیگیری، مانند محدودیتهای پستی در ایالتهای قرمز، نرخ رد آرای غایب را افزایش میدهد و اعتماد را بیشتر تضعیف میکند. در سنا، جایی که بخشی از کرسیها در معرض رقابت است، قطبیسازی میتواند به پیروزیهای باریک منجر شود. نسل جوان، با نارضایتی بالا، ممکن است به سمت مستقلها یا عدم مشارکت گرایش یابد، که این امر تعادل را به نفع نیروهای محافظهکار تغییر میدهد. سناریوهای مختلف نشان میدهد که بحرانهای ناشی از بیاعتمادی میتواند انتخابات را به چالش بکشد. در نهایت، این تأثیرات نشان میدهد که انتخابات نه تنها تعیینکننده قدرت، بلکه آزمونی برای تابآوری سیستم در برابر فرسایش داخلی است، جایی که پیروزی بدون اجماع، پایداری را تضمین نمیکند.
در نهایت، انتخابات مجلس ۲۰۲۶ میتواند نقطه عطفی باشد که پیامدهای بلندمدت دوقطبی و بیاعتمادی را آشکار کند، و پرسشهایی اساسی درباره آینده مدل دموکراتیک آمریکا مطرح سازد. ارزیابیها نشاندهنده تخریب دموکراسی در سال اول دور دوم ترامپ است و هشدار میدهد که بدون تعمیرات نهادی، مانند اصلاح قوانین کمپین، بیثباتی داخلی میتواند اعتبار جهانی را از بین ببرد. پیشبینیها سال سختی را در ابعاد سیاسی ترسیم میکنند، با بدبینی نسبت به اکثر مسائل، که این امر سیاستگذاری پس از انتخابات را فلج میکند. اگر دموکراتها صندلیهای کلیدی را بازپس گیرند، ممکن است به بنبستهای بیشتر منجر شود، در حالی که پیروزی جمهوریخواهان، با تمرکز بر مسائل مهاجرت و اقتصاد، شکافها را عمیقتر میکند. این وضعیت، که با چالشهای جهانی همراه است، نشان میدهد آمریکا دیگر نمیتواند خود را ستون نظم دموکراتیک بداند؛ بلکه باید با واقعیتهایی مانند افزایش خشونت سیاسی و فرسایش سرمایه اجتماعی مواجه شود. در غیاب مکانیسمهای اصلاحی، انتخابات ۲۰۲۶ نه پایان، بلکه آغاز چرخهای از بیثباتی خواهد بود که مرزهای ملی را درنوردد و مدل غربی را زیر سؤال
میبرد.