کد خبر: ۳۲۷۷۹۳
تاریخ انتشار : ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۹:۰۸

برادران همیشه سر‌‌ بلند به روایت خواهران صبور

شهدا تنها نام‌هایی در تقویم و تاریخ نیستند؛ آنها فصل‌هایی زنده از زندگی‌اند که هنوز در خانه‌ها، خاطره‌ها و دل‌ها نفس می‌کشند. پیش از آن‌که لباس رزم بپوشند، در قامت برادر، فرزند، همسر و پناه خانواده ظاهر شدند؛ با مهربانی، غیرت، ایمان و مسئولیتی که در ساده‌ترین لحظه‌های زندگی جاری بود. این مجموعه، روایت همین زندگی‌هاست؛ روایت‌هایی صمیمی و بی‌واسطه از زبان خواهران و نزدیکان شهدا که تصویری واقعی، انسانی و ملموس از مسیر ایثار ارائه می‌دهد.
امید آن‌که این سطور، علاوه بر زنده نگه‌داشتن یاد و نام شهدا، چراغی باشد برای امروز ما؛ تا بدانیم راه ایثار همچنان جاری است و می‌توان در هر زمان و جایگاه، ادامه‌دهنده‌ آن بود.
سید محمد مشکوة‌الممالک 

ستاره‌های آسمان غیرت
خاطره‌نگار: زهرا قاسم‌پور، خواهر شهیدان قاسم‌پور
شهید علی‌اصغر قاسم‌پور
ولادت: 1333 – روستای قلعه صدیق، شاهرود، استان سمنان
شهادت: 1/3/1361 – آزادی خرمشهر 
نحوه شهادت: اصابت ترکش به گردن، پهلو و پا 
مزار شهید: شاهرود، گلزار شهدا
*****
شهید علی‌اکبر قاسم‌پور
ولادت: 1346 – روستای قلعه صدیق، شاهرود، استان سمنان
شهادت: 22/11/1364 – فاو، عملیات والفجر 8
نحوه شهادت: اصابت ترکش به پهلو 
مزار شهید: سمنان، گلزار شهدای امام‌زاده یحیی(ع)
من و علی‌اصغر با هم به مدرسه می‌رفتیم؛ او کلاس ششم بود و من کلاس اول. آن زمان دختر و پسر با هم در کلاس می‌نشستند. برادرم نمی‌خواست کنار پسرها بنشینم. می‌گفت: «می‌خواهی با پسرها بنشینی که باسواد شوی؟!» معلم برایم یک صندلی جدا گذاشت. من بعد از انقلاب تحصیلاتم را ادامه دادم.
علی‌اصغر به نماز اول وقت اهمیت خاصی می‌داد. خمس و زکاتش را پرداخت می‌کرد، خوش‌اخلاق بود و مهربان. آخرین دیدارم با او در بیمارستان تهران بود. تازه زایمان کرده بودم. شب آمد و گفت: «اگر دیگر مرا ندیدی، ناراحت نباش.» رفت و با شهادتش، دیدارمان افتاد به قیامت. 
خبر شهادت علی‌اصغر را وقتی در بیمارستان بودم، از همسرم شنیدم. متوجه نشدم چطور خود را به خانه رساندم.
علی‌اکبر، برادر کوچک‌تر، از دوران دانش‌آموزی به جبهه رفت. وقتی ما به زیارت سوریه رفتیم، او ۱۴ساله بود و گفت: «وقتی برگشتید، من می‌روم. نگو نرو.» وقتی علی‌اصغر شهید شد، سپاه او را برگرداند، اما مدتی بعد گفت: «اگر نروم، شرمنده‌ حضرت زهرا(س) می‌شوم.» رفت و در هجده سالگی شهید شد. ترکش به پهلویش خورده بود. با لباس دفنش کردیم. خبر شهادت علی‌اکبر را هم، دایی‌مان برایمان آورد.
برادرانم به کسی اجازه نمی‌دادند لباس مشکی بپوشد. نماز اول وقت و احترام به پدر و مادر، از توصیه‌های همیشگی‌شان بود. وقتی انقلاب شد و امام هنوز نیامده بود، علی‌اصغر از مشهد به تهران آمد تا در راهپیمایی‌ها شرکت کند. می‌گفت: «امام که بیاید، باز به تهران می‌رویم.» همیشه می‌گفت: «پشت رهبرمان باشید.»
بسیار حس عجیب و وصف‌ناشدنی ا‌ست. چون خودشان این راه را انتخاب کرده بودند، برایشان خوشحال بودم که به آرزویشان رسیده‌اند. آنها همیشه کنارمان هستند، چون به وقت رفتنشان، مسیرشان را آگاهانه انتخاب کردند.
محبت برادرانه
خاطره‌نگار: فاطمه و زهرا حیدری، خواهران شهید حمید(حسین) حیدری 
ولادت: 10/3/۱۳۴۰ – شهرری، استان تهران
شهادت: ۹/۸/۱۳۵۹ – خرمشهر 
نحوه شهادت: زخمی شدن بر اثر خمپاره دشمن و شهادت پس از یک ماه بستری 
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه 24، ردیف 44، شماره 22 
حسین، در سال ۱۳۴۰ در شهرری به دنیا آمد. چون عمه‌مان، فرزندی نداشت و عشق زیادی به حسین در دلش بود، پدر و مادرم با محبت و رضایت، در سن هفت‌سالگی او را به عمه سپردند تا عصای دستش در پیری باشد. عمه، بانویی مؤمن و پرهیزگار بود و با تمام وجود مراقب تربیت حسین بود. او دوست داشت حمید را «حسین» صدا کند، به امید اینکه مثل مولایش، حسینی زندگی کند. 
عمه لحظه‌به‌لحظه مراقب بود تا حسین در مسیر ایمان و تقوا رشد کند. او را به مدرسه فرستاد تا تحصیل کند و در کنارش، حرفه‌ تراشکاری را یاد بگیرد. حسین تا دوره‌ راهنمایی درس خواند و بعد به کارگاه تراشکاری رفت. با پشتکار و مهارتی که داشت، به یک تراشکار ماهر تبدیل شد، اما آنچه او را خاص می‌کرد، نه فقط مهارتش، بلکه قلب پاک و ایمان راسخش بود. 
حسین پسری بود که همه او را به‌خاطر اخلاق نیکویش دوست داشتند. غیرت و حیا در وجودش موج می‌زد. همیشه به ما، خواهرانش، تأکید می‌کرد که حجاب و حیایمان را حفظ کنیم. می‌گفت: «امام ما فرموده‌اند خنده‌ مؤمن تبسم است. خواهران عزیزم، سعی کنید صدای خنده‌تان را نامحرم نشنود.» 
نماز و روزه‌اش هرگز ترک نمی‌شد، حتی در جبهه. مرتب روزه می‌گرفت و نماز قضا به‌جا می‌آورد. اهل نماز شب بود و نیمه‌شب آن‌قدر آهسته بیدار می‌شد که کسی متوجه نشود. عمه می‌گفت گاهی در سجده آن‌قدر گریه می‌کرد که مهرش خیس می‌شد. این عشق به خدا و عبادت، وجودش را نورانی کرده بود. 
حسین پیش از انقلاب، مسئول پخش اعلامیه‌های علیه رژیم طاغوت بود. پلیس او را شناسایی کرده بود. یک‌بار او را گرفتند و در خانه‌ای برای گرفتن اعتراف شکنجه کردند. آرنج دستش شکست و بدنش زخمی شد، اما خدا او را نجات داد. یک سرباز فداکار که دلش برای حسین سوخت، نیمه‌شب او را از آن شکنجه‌گاه فراری داد. 
عمه، که از فعالیت‌های حسین آگاه بود، زیرکانه اعلامیه‌ها را در آستر کت او جاسازی می‌کرد. وقتی پلیس حسین را می‌گرفت، او کتش را درمی‌آورد و به گوشه‌ای پرت می‌کرد. مأموران پس از بازرسی، چیزی پیدا نمی‌کردند و می‌گفتند: «پسر، کتت را بردار و برو!» این‌گونه، حسین با هوش و حمایت عمه از خطر نجات پیدا می‌کرد. 
یک شب که مشغول پخش اعلامیه بود، سربازان رژیم او را تعقیب کردند. حسین در کوچه‌پس‌کوچه‌های نفرآباد شهرری در تاریکی فرار کرد. ناگهان متوجه شد درِ خانه‌ای باز است. وارد شد و در تاریکی، یک‌باره در گودالی افتاد. لحظاتی بعد فهمید داخل تنور آن خانه افتاده است! تا نزدیک صبح در تنور ماند و سپس آهسته بیرون آمد. ابتدا به حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) رفت، نماز خواند، زیارت کرد و بعد به خانه‌ عمه برگشت. 
عمه که نگران بود، با دیدن او دلش آرام گرفت. حسین گفت: «عمه‌جان، بدان که من عصای دست تو در پیری نخواهم بود، چون یک روز شهید می‌شوم.» آن لحظه، عمه فکر می‌کرد این فقط حرف یک جوان پرشور است، اما حسین راست می‌گفت.
حسین، از کودکی با عشق به خدا و اهل‌بیت(ع) بزرگ شد و زندگی‌اش را وقف راه حق کرد. او با شهادتش به عهدی که با خدا بسته بود، وفا کرد و نشان داد که حسینی زیستن، فقط یک نام نیست، بلکه یک راه است. 
روضه مجسم حضرت زینب(س)
خاطره‌نگار: فاطمه محرابی، خواهر شهید حسین محرابی
ولادت: 30/6/1356 – نیشابور، استان خراسان رضوی
شهادت: 10/9/1395 – سوریه
نحوه شهادت: اصابت گلوله به قلب
مزار شهید: مشهد، بهشت رضا
برادرم حسین محرابی، ۳۰ شهریور ۱۳۵۶ در نیشابور به دنیا آمد. پنج برادر و سه خواهر بودیم. پدر و مادر ما، با زحمت زیاد و پول حلال ما را بزرگ کردند. حسین، پنجمین فرزند بود. 
از کودکی غیرتی بود و مهربان. من کوچک‌ترین خواهر بودم و همیشه هوایم را داشت. عاشق انقلاب و ولایت بود و دلش برای شهادت پر می‌زد. بعد از فوت پدرم، در 22 بهمن ۱۳۹۴، پیگیر اعزام به سوریه و پاییز 13۹۵ راهی شد. و بالاخره در 10 آذرماه همان سال، در روز شهادت امام رضا(ع)، به سوی معبودش شتافت. خبر شهادتش دلمان را لرزاند، اما لبخند عکس روی تابوتش، نشان از شادی روحش در بهشت داشت. حسین در سپاه فاطمیون، پاسدار عشق بود و در راه کربلا، از دمشق در حلب سوریه به خدا رسید. حسین محرابی، برادری که نامش با عشق به اهل‌بیت(ع) و دفاع از حرم زینب(س) گره خورده، روضه‌ای زنده در قلب ماست. 
یکی از همرزمان شهید در مورد نحوه‌ شهادت شهید محرابی این‌گونه تعریف می‌کند: «شهید محرابی روی پشت‌بام یکی از ساختمان‌ها پشتِ‌سر من ایستاده بود که ناگهان صدایی شنیدم. به محض اینکه برگشتم، حسین روی زمین افتاده بود. خونریزی او به‌شدت زیاد بود. دوباره برگشتم و مشغول تیراندازی به سمت داعشی‌ها شدم و مجدد به حسین نگاه کردم. در حالت سجده بود و آخرین کلمه‌ای که گفت،  آخ سوختم، یا اباالفضل(ع) بود. تیر دقیقاً به قلب شهید خورده بود و نصف صورت شهید خون‌آلود بود.»
داداش حسین خیلی غیرتی بود. از بچگی حواسش به رفتار و حجابم بود. وقتی به سن تکلیف رسیدم، دیگر کوچه جای بازی نبود. زمانی که در کوچه بازی می‌کردم، به محض دیدنش، سریع به خانه می‌رفتم که ناراحت نشود. همیشه نصیحت‌هایش با خوش‌رویی بود. وقتی چادر سرم می‌کردم، با لهجه‌ مشهدی‌اش می‌گفت: «آفرین آبجی گُلوم، چه خوشگل شدی با چادر!» قلبش پر از عشق خدا بود، یک‌بار به من گفت: «رنگ سبز اتاقت به من آرامش می‌دهد، دوست دارم بر سجاده‌ات نماز بخوانم.» 
زمانی که پدرم در بیمارستان بستری بود، حسین هربار پشت در آی‌سی‌‌یو، زیارت عاشورا می‌خواند. 
۲۲ بهمن ۹۴، روزی که بابا در بیمارستان از دنیا رفت، داغی بزرگ بر دلم نشست. اشک‌هایم بند نمی‌آمد. حسین در راه، تلفنی به فامیل خبر می‌داد و همزمان سعی می‌کرد مرا آرام کند. مثل همیشه صبور بود، انگار غم دنیا نمی‌توانست او را بشکند. دستی که همیشه پشت و پناهمان بود، سر شده بود. از آن روز حسین شانه‌ام شد، اما نمی‌دانستم که او هم قرار است برود. 
بعد از فوت پدر، حال مادرم زیاد خوب نبود. یک شب خواب دیدم یکی از برادرها، خبر شهادت حسین را آورد. نگران مادر بودم و اصرار داشتم خبر را پنهان کنیم. صبح، برای حسین پیام فرستادم و گفتم. فوری زنگ زد و با شوخی گفت: «جان داداش، دقیق برای تعریف کن چه خوابی دیدی!» هر بار که می‌دیدمش، از جزئیات خواب می‌پرسید. فکر نمی‌کردم خوابم به واقعیت بدل شود. حسین همیشه برای شهادت التماس دعا داشت و می‌گفت: «بابا پنج پسر دارد، باید خمسش را در راه خدا بدهد.» 
حسین در سوریه برایم پیام صوتی می‌فرستاد. یک‌بار گفت: «اینجا برای همه‌ شما دعا کردم. شما هم پیش امام رضا(ع) برای من دعا کنید روسفید شوم ان‌شاءالله. بعدازظهر یا شب هم خدمت بی‌بی‌جان حضرت زینب(س) هستیم و آنجا دعایتان می‌کنم.»
یک پیام دیگر از حرم حضرت رقیه(س) فرستاد: «سلام علیکم، خسته نباشی، خیلی خوش اومدی آبجی. الان که دارم صحبت می‌کنم، دستم به پنجره‌های حرم حضرت رقیه(س) هست. برای همه دعا کردم، برای بچه‌های خودم، برای پدر، مادر، برادران و خواهران، برای همه. یا علی، خداحافظ.» این صوت‌ها حالا گنجینه‌ دلم شده‌اند، انگار هنوز صدایش در گوشم است. خبر اعزامش به سوریه وقتی رسید که مسافرت بودم. چون ناگهانی رفت، نتوانستم با او خداحافظی کنم. هرشب برایم پیام می‌داد، احوالپرسی می‌کرد و عکس می‌فرستاد. عکس‌هایش هیچ‌وقت با لباس رزم نبود؛ یا چای می‌خورد، یا میوه، یا در زیارت بود. بعداً فهمیدم عکس‌هایی که برایم می‌فرستاد، با بقیه فرق داشت. انگار نمی‌خواست من که در دوره بی‌خبری از جنگ بزرگ شدم، نگرانش شوم.
غروب شهادت امام رضا(ع)، ۱۰ آذر ۹۵، دلم بی‌قرار بود. چند روزی از حسین خبری نداشتم. حال و هوای ماه صفر و غم بابا، دل مرا تنگ کرده بود. پیام‌های دوست و آشنا یک‌دفعه زیاد شد، همه حال حسین را می‌پرسیدند. خبر شهادتش پیچید. در بهت و حیرت خودم را به خانه‌اش رساندم، ولی دیگر آنجا نبود. زینب، دخترش، مرا آرام کرد، مثل همان روزهایی که حسین دلداری‌ام می‌داد. چهره‌ خندانش جلوی چشمانم بود. کاش قبل از رفتنش با او وداع کرده بودم.
لبخندش بر روی تابوت، انگار امضای شهادتش بود. دلم می‌خواست آن لبخند را برای همیشه در ذهنم قاب کنم. نقل و شکلات روی تابوت می‌ریختم و انگار صدای خنده‌ حسین بلند بود. خوشحالی در نگاهش موج می‌زد. آن روز، شناسنامه‌ جدیدش صادر شد، «شهید حسین محرابی». زمستان 13۹۵ رنگ غم گرفت، ولی لبخندش نور دلم شد.
وصیت‌نامه شهید حسین محرابی
با دلی آرام و قلبی مطمئن از آنچه انجام می‌دهم(جهاد)، از حضور شما عزیزان مرخص می‌شوم. باشد که این فرزند و برادر کوچک و خطاکار خود را ببخشید و حلال کنید.
مادر! مادر! مادر!
مرا حلال کنید و همانند حضرت زینب(س) صبور باشید. بعد از شهادت من، بی‌قراری نکنید و شاد باشید که با عنایت امام رئوفم علی بن موسی‌الرضا(ع) فرزند سراپا تقصیر شما را پذیرفته‌اند.
هر خانمی که چادر به سر کند و عفت ورزد و هر جوانی که نماز اول وقت را در حد توان شروع کند، اگر دستم برسد سفارشش را به مولایم امام حسین(ع) خواهم کرد و او را دعا می‌کنم، باشد تا مورد لطف و رحمت حق تعالی قرار گیرد. من مانند کسی هستم که سوار تاکسی شده و به مقصد می‌رسم، ولی پولی ندارم. از خدا خجالت می‌کشم، ولی به لطف و رحمت خدا امیدوارم...
دو ستاره آسمان شهادت
خاطره‌نگار: طاهره درویش، خواهر شهید جوادرضا درویش و همسر شهید احمد شاد
شهید جوادرضا درویش
ولادت: 1336 – قوچان، استان خراسان رضوی
شهادت: 27/7/1359 – کرخه، آبادان
نحوه شهادت: اصابت ترکش
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه ۲۴، ردیف ۷۱، شماره ۴
*****
شهید احمد شاد
ولادت: 16/11/1314 – قوچان، استان خراسان رضوی
شهادت: 25/5/1364 – شمال فکه
نحوه شهادت: سوختگی
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه 27، ردیف 13، شماره الف
جوادرضا در سال ۱۳۳۶ در قوچان متولد شد. نام او را، به روایت مادرش، امام رضا(ع) در خواب پیشنهاد داد. او در دوران دبیرستان با دوستی به نام آقای باغداران، که پاسبان بود و به دست رژیم پهلوی به شهادت رسید، به مطالعه‌ کتاب‌های مذهبی و سیاسی روی آورد و مبارزه با طاغوت را آموخت. جوادرضا در دانشکده‌ افسری خدمت می‌کرد و با هوش و دانایی خود، حتی یک پزشک هندی گاوپرست را در ایران به تشیع هدایت کرد. 
او ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد، اما تنها ۳۲ روز بعد از تولد دخترش در مهرماه سال 1359، در جبهه‌ کرخه‌ آبادان، به درجه‌ شهادت نائل آمد. جوادرضا با شهادتش، نوری ماندگار در قلب خانواده و جامعه برجای گذاشت.
****
همسرم، شهید احمد شاد، متولد ۱۳۱۴ در قوچان، مردی مؤمن، متدین، مهربان، خانواده‌دوست و سخاوتمند بود که همواره به یاری نیازمندان می شتافت. در سال ۱۳۴۴ ازدواج کردیم. با تشکیل سپاه پاسداران، احمد به این نهاد پیوست و با وجود داشتن 7 فرزند و مسئولیت پدری، برای دفاع از دین، انقلاب و وطن، راهی جبهه‌های جنگ شد.
او طی چهار سال حضور در مناطق جنگی، با ایثار و فداکاری جنگید. احمد هنگامی که هفتمین فرزندمان، تنها ۲۰روزه بود، در ۲5 مرداد ۱۳۶۴ در فکه به شهادت رسید. خبر شهادتش، خانواده را در غم فرو برد، اما همسرش با توکل به خدا، تصمیم گرفت فرزندان شهید را با عزت تربیت کند. طاهره درویش، که هم برادر ۲۳ساله‌اش و هم همسرش را در راه دفاع از اسلام و وطن تقدیم کرد، با صبر و ایمان، هفت فرزند احمد شاد را پرورش داد. او می‌گوید: «خدا را شکر که در این امتحان الهی سربلند شدم. در تمام لحظه‌های زندگی، خداوند و شهدا مراقبم بودند.»
موجی که آرام نگرفت 
خاطره‌نگار: زهرا رستمی، خواهر شهید امیر رستمی
ولادت: ۳/۱۲/۱۳۴۲ – استان همدان
شهادت: ۹/۲/۱۳۶۵ – جزیره فاو، مرحله دوم عملیات والفجر ۸
نحوه شهادت: اصابت گلوله دشمن و انفجار نارنجک در دست شهید
مزار شهید: همدان، گلزار شهدای باغ بهشت 
امیر رستمی، در سوم اسفند ۱۳۴۲، در خانواده‌ای مذهبی در همدان به دنیا آمد. در کانون پرمهر خانواده رشد کرد و از هفت‌سالگی وارد دبستان شد. پس از پشتِ‌سر گذاشتن دوره ابتدائی و راهنمایی، وارد دبیرستان شد. همزمان با ورود به دبیرستان در سال ۱۳۵۷، با انقلاب شکوهمند اسلامی روبه‌رو شد. در این سال‌ها، شخصیت اجتماعی و اسلامی او شکل گرفت. در تظاهرات و مجالس علیه رژیم پهلوی شرکت می‌کرد و لحظه‌ای از تلاش برای به ثمر رسیدن انقلاب به رهبری امام خمینی(ره) غفلت نمی‌ورزید.
پس از پیروزی انقلاب، با توجه به تقوا، صداقت و نقش فعالش در انقلاب، به عضویت انجمن اسلامی دبیرستان درآمد و در آنجا به پاسداری از دستاوردهای انقلاب مشغول شد. با شروع جنگ تحمیلی، روح متعالی و ملکوتی‌اش تاب ماندن در شهر را نداشت. مصداق بارز این بیت بود:
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم/ موجیم که آسودگی ما، عدم ماست
علی‌رغم برخورداری از امکانات مادی و رفاهی، عازم جبهه‌های نبرد شد. ابتدا به کردستان رفت و مدتی در آنجا به دفاع از مرزهای میهن پرداخت.
در جبهه، از جنب‌وجوش و تحرک بالایی برخوردار بود. در یکی از مأموریت‌های شناسایی، همراه با فرماندهان سپاه و ارتش به قله‌ای مرتفع رفت و مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت. به پشت جبهه منتقل شد، اما با وجود جراحات شدید، حاضر نبود جبهه را ترک کند. با اصرار مسئولین به شهر بازگشت. این استقامت، نشان‌دهنده‌ ثبات قدم او در دفاع از اسلام و انقلاب بود.
پس از بهبودی نسبی، که هنوز کامل نبود، در دبیرستان و پایگاه مقاومت مسجد عباسیه همدان، به فعالیت‌های انقلابی ادامه داد. با ایمان، تقوا و جذابیت اخلاقی‌اش، نقش مهمی در هدایت دوستان و هم‌محله‌ای‌ها داشت. پس از مدتی، دوباره به جبهه بازگشت و تا آخرین لحظات زندگی، حضوری فعال در جبهه‌ها داشت. تنها زمانی به شهر می‌آمد که مجروح می‌شد یا برای مرخصی کوتاه‌مدت.
در عملیات والفجر ۸، با وجود جراحت قبلی و راه رفتن با عصا، با شنیدن پیام امام خمینی(ره) برای حضور گسترده در جبهه‌ها، عصا را کنار گذاشت و به جبهه شتافت. علی‌رغم ممانعت همرزمانش به دلیل جراحت، در عملیات شرکت کرد و در نهم اردیبهشت ۱۳۶۵، در جزیره فاو به آرزوی دیرینه‌اش، شهادت، رسید.
امیر از صفای دل و اخلاص بالایی برخوردار بود. ذره‌ای ریا در وجودش نبود. ساده و بی‌پیرایه و حسن خلقش زبانزد دوستان و آشنایان بود. آن‌قدر خوش‌برخورد و جذاب بود که هرکس یک‌بار با او هم‌صحبت می‌شد، شیفته‌ اخلاقش می‌گشت. در میان دوستان، به‌عنوان محور و الگو شناخته می‌شد.
دوستی‌اش با رفقا فقط ظاهری نبود. قلبا و با تمام وجود محبت می‌کرد. وقتی برای یکی از دوستانش مشکلی پیش می‌آمد، هرچه در توان داشت برای رفع آن انجام می‌داد. حتی به خانواده‌ آنها هم لطف و محبت می‌کرد. پس از شهادتش، نه‌تنها دوستان، بلکه خانواده‌هایشان نیز از فقدان او ابراز تأسف می‌کردند.
فکر فقرا و مستمندان همیشه ذهنش را مشغول می‌کرد. معتقد بود همه‌ افراد جامعه، مطابق دستورات اسلام در برابر یکدیگر مسئول‌اند. از درآمدش مرتب به نیازمندان کمک می‌کرد. یک‌بار وقتی یکی از اعضای خانواده پرسید: «پول‌هایت را کجا پس‌انداز کرده‌ای؟» گفت: «همه را در یک بانک مطمئن واریز می‌کنم.» پرسیدند: «این چه بانکی است که دفترچه ندارد؟» پاسخ داد: «بانک امام زمان(عج)، نه دفترچه می‌خواهد و نه از بین می‌رود.» او این کارها را فقط برای رضای خدا انجام می‌داد.
حساسیت ویژه‌ای به اهل بیت، به‌ویژه امام حسین(ع) داشت. وقتی نام ائمه برده می‌شد، آتش عشق، وجودش را فرا می‌گرفت. در ذکر مصیبت اهل‌بیت، چنان بی‌تابی می‌کرد که توجه همه را جلب می‌کرد. در یکی از جلسات دعای توسل پایگاه مقاومت، چنان تحت تأثیر قرار گرفت که بارقه‌ای از انوار حضرت زهرا(س) در وجودش شعله‌ور شد. همرزمانش می‌گفتند در لحظات شهادت، با ذکر «یا مهدی» و «یا زهرا»، حسین‌وار جان به معبود سپرد.
امیر، اعتقاد قلبی و ایمان عملی به اسلام، قرآن و اهل‌بیت داشت. نه‌فقط ادعا می‌کرد، بلکه زندگی‌اش از زمان تکلیف، چه در مسائل عبادی، چه اقتصادی و سیاسی، بیانگر پایبندی‌اش بود. آیات قرآن و احادیث را نه‌تنها می‌شنید، بلکه در زندگی عملی‌اش به کار می‌بست. 
عشقش به امام خمینی(ره) بی‌حد بود. هرگاه پیام یا ندای امام را می‌شنید، آرام نمی‌گرفت تا به آن عمل کند. حتی وقتی در بیمارستان بستری بود، با شنیدن پیام امام برای حضور در جبهه، با پای مجروح و بدون عصا به جبهه بازگشت و در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسید.
برادرم، امیر جان! 
قسم به خون پاکت، عزم پولادینت، نعره پرخشمت در برابر بعثی‌ها، اشک‌هایت در نیمه‌شب، مناجات‌هایت، مهربانی‌هایت، قهرمانی‌هایت، تواضعت، اخلاصت، مردانگی‌ات، شرفت، اسلامت، ایمانت و خدایت که تا آخرین قطره خونمان، دفاع از انقلاب اسلامی، که دفاع از خون پاک حسین(ع) و رهروان اوست، را ادامه خواهیم داد. خداوند بر آنچه می‌گوییم، شاهد و گواه است.
وصیت‌نامه امیر رستمی
اینجانب، خیلی کوچک‌تر از آنم که بخواهم برای مردم پیامی داشته باشم، ولی به‌عنوان یک تذکر، از شما امت شهیدپرور می‌خواهم امام را تنها نگذارید، پشتِ‌سر او حرکت کنید و هیچ‌گاه از این کار خسته نشوید. نکند خدای ناکرده قلب امام عزیز را به درد آورید و او را ناراحت کنید. سعی کنید جبهه‌ها را گرم نگه دارید و تا پیروزی کامل و تا زمانی که پرچم توحید در سراسر جهان به اهتزاز درنیامده، هیچ‌گاه به خودتان خستگی و کم‌کاری راه ندهید. به مسائلی که انقلاب به آن احتیاج دارد، بپردازید. بدانید همه رفتنی هستیم، باید مهیای سفر آخرت باشیم و دل به این دنیا 
نبندیم.
من نزد خدا، امام و یارانش و حتی عزیزان رزمنده مجاهد خجالت می‌کشم که نتوانستم به این انقلاب و اسلام خدمت کنم. البته در این دنیا کاری از دستمان برنیامد، ولی امیدوارم خدا ما را قبول کند و فوز شهادت را نصیبمان کند. امید است با این قطره خونی که در وجودم هست، بتوانم از این دریای بیکران الهی بهره‌مند شوم. عزیزان، همیشه به یاد امام باشید و شهدا را یاد کنید، نکند خدای ناکرده آنها را از یاد ببرید، زیرا ما هرچه داریم از برکت خون شهداست.
خدایا، این زبان حال حقیر است. نمی‌دانم چه کنم و چه بگویم. هر زمان که فکر می‌کنم برای این انقلاب چه کرده‌ام، اگر فردای قیامت جلوی مرا بگیرند و بگویند چه کردی، جبهه هم آمدی، حتی مجروح شدی، اما نتوانستی کارهایی که با خدا معامله کردی را انجام دهی و نفس خود را کنترل کنی، چه جوابی بدهم؟ خدایا، نکند مرگ مرا در رختخواب قرار دهی. امید است مرگم زمانی باشد که خودت راضی باشی. پروردگارا، تا ما را نیامرزیدی از دنیا مبر و مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار ده.
پدر و مادر مهربانم، قدر خودتان را بدانید و خوشحال باشید که در این لحظه‌های پایان عمر، پا در رکاب اباعبدالله الحسین(ع) گذاشتم. خداوند به شما خانواده‌های شهدا کرامت عطا کند. قدر خود را بدانید، این فرزندان را در راه خدا می‌دهید، چراکه خون من رنگین‌تر از خون حضرت علی‌اکبر(ع) و علی‌اصغر(ع) نیست. اگر زمانی ناراحت شدید، ناراحتی شما به‌خاطر خدا و آقا اباعبدالله الحسین(ع) باشد. از شما سپاسگزارم به‌خاطر زحماتی که برایم کشیدید. 
اگر توفیق شهادت نصیبم شد، از شما، به‌ویژه مادر خوب و مهربانم، می‌خواهم که فقط صبر را پیشه کنید و صبور باشید، چراکه خداوند صابرین را خیلی دوست دارد. بدانید این فرزند شما امانتی بیش در دست شما نبود و حالا وقت آن است که آن را به صاحب اصلی‌اش بازگردانید. چه بهتر که امانت خود را در راه خدا بدهید.
از دوستانم می‌خواهم وحدت خود را حفظ کنید و اسلحه بر زمین افتاده برادران خود را بردارید و با تمام قدرت به‌سوی جبهه‌ها حرکت کنید. قدر خودتان را بدانید که در این برهه از زمان قرار گرفته‌اید که خداوند به شما نظر لطف دارد. 
سعی کنید از این سفره‌ای که خداوند برای شما پهن کرده، به اندازه شعور و درک خود بهره‌مند شوید. یکی شهید می‌شود، یکی مجروح، دیگری معلول، دیگری در بمباران عزیزی را از دست می‌دهد و هرکس به نحوی خدمت می‌کند. نکند خدای ناکرده از این سفره بهشتی از چیزی بهره‌مند نشوید.
همیشه باخدا باشید و یاد خدا را از دل‌هایتان بیرون نکنید. خدا نکند خون این شهدا را از یاد ببرید. ما خیلی باید از شهدا درس بگیریم. سعی کنید گناه نکنید. قبل از اینکه حرفی بزنید یا کاری انجام دهید، با عمل، آن را به دیگران نشان دهید و شعار ندهید، زیرا زمان شعار دادن گذشته است. به‌جز خدا به کسی توکل نکنید. تا جایی که می‌توانید، وحدت خود را بیشتر کنید. اگر کاری انجام می‌دهید، خدا را در نظر داشته باشید. نکند بر کسی منت بگذارید و به این دنیا وابسته باشید.
از شما می‌خواهم پیرو خط ولایت فقیه باشید. همان‌طور که از اول با امام بودید، راه امام عزیز و سیدعلی خامنه‌ای را ادامه دهید. در سخنان امام(ره) و رهبر دقیق شوید و به آنها عمل کنید. ما خدا و امام زمان(عج) را داریم. خیالتان راحت باشد که این پرچم انقلاب به دست آقا امام زمان(عج) داده خواهد شد. منافقین و کسانی که منتظر عقب‌گرد انقلاب‌اند، این فکر را به گور ببرند. تا جایی که می‌توانید، توکل خود را به اهل‌بیت(ع) و قرآن زیاد کنید، زیرا هرچه داریم از توسل‌ها و دعاهاست.
باور کنید خیلی کوچک‌تر از آنم که بخواهم بگویم خدایا شهادت را نصیبم کن، چراکه وقتی به این عزیزان دقت می‌کنم، می‌فهمم خیلی عقب مانده‌ام. خیلی باید کار کنیم تا به شهدا برسیم. خداوند همه ما را هدایت کند، قبل از اینکه در رختخواب ذلت بمیریم. از خدا می‌خواهم در لحظه‌های آخر عمرمان، همه را هدایت کند و اگر قابل دانست و سعادت آن را داشتیم، شهادت در راهش را نصیبمان گرداند.
نماد ایثار و تقوا
خاطره‌نگار: آذر تقوی‌راد، خواهر شهید نصرالله تقوی‌راد
ولادت: 29/4/۱۳۳۷ – شهرری، استان تهران
شهادت: 31/1/1360 – سوسنگرد 
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه 24، ردیف 73، شماره 38
برادرم نصرالله، در ۲۹ تیر ۱۳۳۷ به‌دنیا آمد. از کودکی بسیار مهربان و خوش‌رفتار بود. کنجکاو بود و روابط عمومی بالایی داشت. همیشه در خاطراتی که از آن روزها دارم، لبخندش در ذهنم زنده می‌شود. ایمان و تقوای بالایی داشت و ارادت خاصی به ائمه‌اطهار از خود نشان می‌داد که همیشه در دلم ماندگار است.
آخرین دیدارمان، ظهر عاشورا بود. آن روز، به من گفت در خانه‌ با هم، زیارت عاشورا را دسته‌جمعی بخوانیم. با توصیه‌اش این کار را کردیم و هنوز آن لحظه را در قلبم احساس می‌کنم. قبل از رفتن، مهم‌ترین حرفش این بود که حامی و پشتیبان ولایت فقیه باشیم و در هر کاری از ائمه یاری بجوییم. این وصیتش، چون چراغی مسیر زندگی‌مان را روشن کرده است.
نصرالله، عاشق خانواده، کشور، امام، نماز و تحصیل بود. همیشه نماز اول وقت می‌خواند و عشقش به امام خمینی(ره) بی‌نهایت بود. در مدرسه جزو شاگردان برتر بود و دبیرها و همکلاسی‌هایش هنوز با خاطرات خوبش از او یاد می‌کنند. آرزویش دفاع از وطن و انقلاب بود و این عشق در وجودش موج می‌زد.
خبر شهادتش را از همسایگان محل که ارادت خاصی به او داشتند، غیرمستقیم شنیدم. آن لحظه، از یک طرف خوشحال بودم که به هدفش رسیده؛ ولی از طرف دیگر غم بزرگی دل خانواده را پر کرد. انگار یک تکیه‌گاه از ما گرفته شد.
امروز بعد از سال‌ها، پیروی از ولایت فقیه، حبّ به وطن و حمایت از انقلاب و خون شهیدان در دلم زنده است. یادش همیشه با ماست و رفتارش، نمونه‌ کامل ایثار، عطوفت و مهربانی بود که در قلبم جای دارد.