کد خبر: ۳۲۷۶۲۸
تاریخ انتشار : ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۱:۲۴

جزیره فحشا و نسل‌کشی مردم غزه دو روی واقعی غرب(نگاه)

مترجم: سید محمد امین‌آبادی
پرونده‌های اپستین کمتر شبیه به یک رسوایی‌ و بیشتر به اسناد اداری می‌ماند؛ شهادت‌هایی که در دل اظهاریه‌ها، سوگندنامه‌ها و توافق‌های حقوقی تا خورده‌اند. تجربه انسانی به مواد پرونده فروکاسته شده و از هرگونه فوریت اخلاقی تهی شده است. سوءاستفاده از کودکان به‌صورت گسستی در نظمی اخلاقی آشکار نشد بلکه این سوءاستفاده در قالب یک فرآیند مدیریت‌شده پیش رفت. دختران از مسیر آسیب‌پذیری و فقر جذب شدند. سپس به آنان پول داده شد و ساکت نگه داشته شدند. وکیلان میزان خطر را سنجیدند. نهادها، خطر را مدیریت کردند. اعتبارها حفظ شد. آسیب انکار نشد، بلکه عادی‌سازی شد.
یکی از بازماندگان به نام «ویرجینیا جوفری»، توصیف می‌کند که چگونه از او سوءاستفاده شد و سپس به مردان دیگر سپرده شد. دیگری، «ماریا فارمر»، توضیح می‌دهد که خیلی زود فهمید اهمیتی ندارد و فقط برای ارضای امیال کسانی وجود دارد که هرگز با پیامد کارهای زشت خود روبه‌رو نخواهند شد. این‌ها استعاره نیستند. این‌ها توصیف‌های رویه‌ای از نحوه مواجهه قدرتمندان با بی‌قدرتان‌ است. با این حال، چنین افشاگری‌هایی هرچند به‌غایت مشمئزکننده ‌است، اما نباید ما را شگفت‌زده کند. نخبگانی که مدت‌ها در کشتار انسان‌ها در آن‌سوی مرزهای غرب تمرین کرده‌اند، چرا باید ناگهان در داخل کشور خود به مرزهای اخلاقی پایبند بمانند؟
دهه‌هاست که شواهد پنهان نبوده‌اند. از تلویزیون پخش می‌شدند. در عراق، تحریم‌ها و جنگ به مرگ صدها هزار کودک انجامید؛ تلفاتى که ابتدا به رسمیت شناخته شد و سپس به‌عنوان بهای سیاست توجیه شد. شهرها با خاک یکسان شدند، زندگی غیرنظامیان از میان رفت، و ویرانی با عناوینی چون راهبرد، امنیت و منافع ملی توجیه شد. در «ابوغریب»، بازداشت‌شدگان برهنه شدند، مورد آزار جنسی قرار گرفتند، از آنان عکس گرفته شد، تحقیر و مسخره شدند. بدن‌هایشان به ابزار سلطه بدل شد؛ رنج‌شان ثبت شد، برای مدتی رسوایی آفرید و سپس به فراموشی سپرده شد.
حقیقتی که مدت‌ها در جوامع غربی نادیده گرفته شد این است: نخبگانی که حاضرند در خارج جمعیت‌ها را از گرسنگی به مرگ بکشانند، شهرها را نابود کنند و بازداشت‌شدگان را به طور بی‌رحمانه شکنجه جنسی کنند، در داخل نیز هیچ ابایی از درهم‌شکستن کسانی که فروتر می‌پندارند ندارند. مرز میان خشونت خارجی و اخلاق داخلی همواره تخیلی و افسانه‌ای برای آرام کردن مردم بوده است. آنچه در خارج با بیانیه‌ها، سانسور و ابراز نگرانی‌های حساب‌شده مدیریت می‌شود، در داخل با توافق‌ها و قراردادهای عدم افشا سامان می‌یابد. ویرانی غزه توسط همین نخبگان یک ناهنجاری اخلاقی نیست. این ویرانی به همان معماری تعلق دارد. همان 
سلسله مراتب ارزش انسانی. همان فرض که برخی از جان‌ها کاملاً انسانی هستند، در حالی که برخی دیگر ارزشی ندارند.
کودکانی که در جزیره‌ای خصوصی در کارائیب مورد سوءاستفاده قرار گرفتند. کودکانی که زیر آوار در غزه به خاک سپرده شدند. کودکانی که بی‌سر و صدا و برای ارضای امیال ثروتمندان و قدرتمندان سوار هواپیماهای اختصاصی شدند، تا بدون هیچ عواقبی مورد سوءاستفاده قرار بگیرند. کودکانی که با هواپیماهایی بمباران شدند که بارها و آشکارا برای منافع راهبردی قدرتمندان فرستاده می‌شدند همگی دو روی یک سکه هستند. 
عاملان این خشونت با همان حس تزلزل‌ناپذیرِ حق به جانب بودن و مصونیت پیش می‌روند؛ با این باور که حق دارند سرنوشت دیگران را تعیین کنند و اگر بخواهند آنان را درهم بشکنند، چه در فلوریدا و چه در غزه. همین طبقه اکنون بر سرمایه جهانی سیطره دارد. الیگارش‌های فناوری، سرمایه‌داران مالی و سوداگران جنگ که در داخل ثروت استخراج می‌کنند و در خارج از ویرانی سود می‌برند، همگی در همان اکوسیستم نخبه‌گرایانه‌ای رفت‌وآمد می‌کنند که اپستین آن را پرورانده بود. چهره‌ها ممکن است متفاوت باشند؛ منطق تغییری نکرده است. بهره‌کشی این‌جا. نابودی آن‌جا. سود همه‌جا.
در میان چهره‌هایی که به‌راحتی در جهان خصوصی اپستین تردد می‌کردند، «ایهود باراک»، نخست‌وزیر پیشین اسرائیل، قرار دارد؛ کسی که بنابر گزارش‌ها بین سال‌های ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷ بارها با اپستین دیدار کرده و در چند نوبت در اقامتگاه او در نیویورک اقامت داشته است. براساس مکاتبات منتشرشده، «اپستین» به «باراک» توصیه کرده بود که «به پالانتیر نگاهی بیندازد»؛ شرکتی که در آن زمان در حال ظهور به‌عنوان بازیگری قدرتمند در تحلیل داده، نظارت و نرم‌افزارهای اطلاعاتی بود. این توصیه معنادار است. از اکتبر ۲۰۲۳، شرکت «پالانتیر» شراکتی نزدیک و آشکارا ایدئولوژیک با دولت و ارتش اسرائیل را تعمیق کرده و فناوری خود را به‌عنوان عنصری ضروری در جنگ‌های معاصر مبتنی بر هوش مصنوعی عرضه کرده است. در ژانویه ۲۰۲۴، این شرکت از توافقی راهبردی با وزارت دفاع اسرائیل برای پشتیبانی از عملیات‌های جنگی فعال خبر داد؛ توافقی که با سفر مدیران ارشد این شرکت به اسرائیل برای رسمی‌سازی این شراکت همراه بود. پلتفرم‌های 
پالانتیر- گاتهام، فاندری و پلتفرم هوش مصنوعی آن- اطلاعات، لجستیک و هدف‌گیری را در هم می‌آمیزند؛ آنچه در دکترین نظامی امروز «زنجیره دیجیتال کشتار» نامیده می‌شود. 
این هم‌راستایی صرفاً فنی نیست، ایدئولوژیک است. «الکس کارپ»، مدیرعامل پالانتیر، آشکارا حمایت از اسرائیل را یک «وظیفه تمدنی» صورت‌بندی کرده است. جنگ فقط پشتیبانی نمی‌شود؛ بلکه به‌ طور فلسفی تأیید می‌شود. همان زبانِ ضرورت و معافیت اخلاقی که زمانی سپرِ سوءاستفاده‌های خصوصی بود، اکنون ویرانی عمومی را تقدیس می‌کند؛ با این تفاوت که این‌بار در دل نرم‌افزار کُدگذاری شده است. آنچه اپستین در سطح اجتماعی مهندسی کرده بود-  دسترسی، مصون‌سازی، درهم‌تنیدگی منافع- شرکت‌هایی مانند پالانتیر امروز در سطح فناوری عملیاتی می‌کنند. تحقیر جان انسان دیگر صرفاً امری شخصی نیست؛ بلکه نهادی‌، قراردادی و قابل برنامه‌نویسی است. وقتی خشونت تا این حد عمیق- در نرم‌افزار، سیاست و سود- تعبیه می‌شود، دیگر نیازی به پنهان‌کاری ندارد. می‌توان آن را آشکارا، حتی با افتخار، به‌عنوان اصل بیان کرد. آنچه زمانی نیازمند توجیه بود، اکنون اعلام می‌شود.
«قدرت یعنی حق»، چنان‌که «استیون میلر»، مشاور امنیت ملی دونالد ترامپ، با صراحتی بی‌پرده گفت. این همان اخلاق است؛ در غزه، در ونزوئلا، یا پشت درهای بسته در فلوریدا.
این طبقه صرفاً قدرتمند نیست؛ با حس استثناگرایی پرورش یافته است: استحقاق، امتیاز و مصونیت. در جهانی که آنها زندگی می‌کنند رعایت قواعد برای دیگران است و آنها مصون از پیامدهای عدم رعایت این قواعد هستند. دقیقاً به همین دلیل است که بسیاری از این طبقه به‌سوی اپستین کشیده شدند و به‌سادگی در دام او افتادند. آنچه او واقعاً عرضه می‌کرد فقط لذت نبود، بلکه تأیید بود: این‌که نظم اخلاقی معمول بر آنان جاری نیست. پذیرفته‌شدن در مدار او به‌منزله دریافت نشان بود؛ پذیرش در حلقه‌ای درونی که در آن پیامدی وجود نداشت.
اپستین فقط از زوال اخلاقی نخبگان سوءاستفاده نکرد، بلکه آن را به ابزار قدرت تبدیل کرد. احساس «حق‌به‌جانب بودن» ثروتمندان و قدرتمندان را به اهرم فشار بدل کرد، زیاده‌روی‌ها و افراط‌هایشان را به نقطه‌ضعف، و امتیاز و جایگاه اجتماعی‌شان را به تله‌ای که خودشان در آن گیر می‌افتادند. جذابیتِ «خاص‌بودن» و ورود به یک دایره بسته نقش بزرگی در موفقیت اپستین داشت. افراد قدرتمند فقط به‌خاطر فساد یا لذت‌طلبی جذب او نمی‌شدند، حتی صرفاً به این دلیل نبود که تخلف و عبور از خط قرمزها برایشان عادی شده بود. آنچه واقعاً آن‌ها را به دور او جمع می‌کرد، وسوسه ‌پرستیژ و دسترسی ویژه بود؛ این احساس که عضو جمعی هستند که بالاتر از قانون، حساب‌کشی و نظارت قرار دارد و کسی حق سؤال‌کردن از آن را ندارد. قدرتمندان صرفاً در دام او نیفتادند؛ گروگان او شدند. آنچه گمان می‌بردند زمین بازی ممنوعه است، در عمل به دستگاهی اطلاعاتی بدل شد که افراط را به مدرک و تخطی را به آسیب‌پذیری دائمی تبدیل می‌کرد.
طنز زشت و زننده ماجرا اینجاست که همین طبقه خود را معیار جهانی روشنگری و اخلاق به عنوان قله تمدن و داور جهان معرفی می‌کند. دیگر ملت‌ها را قضاوت می‌کند و آن‌ها را عقب‌مانده، غیرعقلانی، خشن یا وحشی می‌نمایاند؛ سپس همین داوری‌ها را به سلاحی برای توجیه سلطه و فرودستی بدل می‌سازد. غزه انحرافی از ارزش‌های نخبگانی که نابودی‌اش را نظاره کردند نبود بلکه اوج و تحقق نهائی همان ارزش‌ها بود. لحظه‌ای بود که طبقه‌ای خوگرفته به اعمال قدرت بی‌مهار، آن قدرت را در برابر چشمان جهانی هراسان و ناظر، به‌تمامی به اجرا گذاشت. پرونده‌های اپستین چهره خصوصی این نظم و غزه چهره عمومی آن را نمایان و آشکار کرد. این دو، در کنار هم، واپسین توهم‌ها را کنار می‌زند و زشتی نخبگانی را آشکار می‌کند که در داخل، آسیب‌پذیران را در سکوت می‌بلعند و در خارج، آشکارا نابودشان می‌کنند. این شکست ارزش‌ها نبود. فرجام منطقی آن‌ها بود.
منبع: میدل‌ایست‌آی