سودایی که از سر فرانسه بیرون نمیرود!(نگاه)
امینالاسلام تهرانی
آغاز استعمارگری فرانسه در آفریقا معمولاً با لشکرکشی به الجزایر در سال ۱۸۳۰ میلادی (۱۲۰۹) شناخته میشود. این حمله که در ابتدا با بهانههای سیاسی و دیپلماتیک آغاز شد، به سرعت به اشغال نظامی گسترده و سپس استقرار یک نظام استعمارگرانه تمامعیار انجامید. فرانسه الجزایر را نه صرفاً به عنوان یک مستعمره، بلکه به مثابه بخشی از خاک خود تلقی کرد و با مصادره زمینها، تخریب ساختارهای سنتی، سرکوب خونین مقاومت مردمی و اسکان مهاجران اروپایی، الگویی خشن از استعمار را پایهگذاری کرد. این تجربه، الگوی رفتاری فرانسه در دیگر نقاط آفریقا شد و نشان داد که استعمار فرانسه صرفاً اقتصادی نبود، بلکه پروژهای فرهنگی، جمعیتی و سیاسی بهشدت مداخلهگر بهشمار میرفت.
در نیمه دوم قرن نوزدهم، همزمان با رقابت قدرتهای اروپایی برای تسلط بر آفریقا، استعمار فرانسه شتاب بیشتری گرفت. در دهههای ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ میلادی (حدود ۱۲۶۰ تا ۱۲۷۰ شمسی)، فرانسه با لشکرکشیهای نظامی و انعقاد قراردادهای اجباری با رهبران محلی، بخشهای وسیعی از غرب و مرکز آفریقا را تحت کنترل خود درآورد. سرزمینهایی چون سنگال، مالی امروزی، ساحل عاج، نیجر، چاد و جمهوری آفریقای مرکزی در قالب واحدهای اداری وابسته به پاریس سازماندهی شدند. این سلطه با بهرهکشی شدید از نیروی کار بومی، تحمیل مالیاتهای سنگین و نابودی اقتصادهای محلی همراه بود و مقاومتهای مردمی، اغلب با خشونت گسترده سرکوب میشد.
در اوایل قرن بیستم، فرانسه امپراتوری استعماری خود را تثبیت کرد و با توسل به سیاستی که بر ادعای تمدنسازی[!] استوار بود، تلاش کرد فرهنگ، زبان و نظام اداری خود را بر جوامع آفریقایی تحمیل کند. پس از جنگ جهانی اول (۱۳۰۳ شمسی)، قلمروهای استعماری فرانسه گسترش بیشتری یافت و نقش آفریقا در تأمین منابع، سرباز و نیروی انسانی برای جنگها پررنگتر شد. با این حال، فشارهای اجتماعی، رشد نخبگان بومی و شکلگیری جنبشهای استقلالطلبانه، بهویژه پس از جنگ جهانی دوم (۱۳۲۴)، پایههای این سلطه را به تدریج متزلزل کرد.
پایانِ «رسمی» استعمار فرانسه در آفریقا عمدتاً در دهه ۱۹۶۰ میلادی (دهه ۱۳۳۰) رخ داد، دورهای که بسیاری از مستعمرات فرانسوی به استقلال سیاسی دست یافتند. سال ۱۹۶۰ (۱۳۳۹) به طور خاص به عنوان سال استقلال شمار زیادی از کشورهای آفریقایی شناخته میشود. با این حال، این استقلال اغلب محدود و کنترلشده بود. فرانسه با حفظ پایگاههای نظامی، نفوذ اقتصادی، کنترل پولی و حمایت از نخبگان همسو، ساختاری ایجاد کرد که در آن وابستگی کشورهای تازهاستقلالیافته به پاریس تداوم یافت و استعمار رسمی جای خود را به شکلی غیرمستقیم از سلطه داد. همچنین شبکهای از توافقهای امنیتی، مالی و اداری میان فرانسه و این کشورها برقرار شد که دست پاریس را برای مداخله در بحرانهای داخلی باز میگذاشت. وابستگی به نظام پولی فرانسه و تداوم آموزش نخبگان سیاسی و نظامی در چارچوب الگوهای فرانسوی، مانع شکلگیری استقلال واقعی و تصمیمگیری کاملاً ملی شد. به این ترتیب، رابطهای نامتوازن شکل گرفت که در آن ظاهر استقلال حفظ میشد اما اهرمهای اصلی قدرت همچنان بیرون از مرزهای این کشورها باقی ماند.
در عمل، فرانسه پس از استقلالها نیز از مداخله در امور آفریقا دست نکشید و در بحرانهای سیاسی و نظامی نقش فعالی ایفا کرد. نمونه بارز آن مشارکت مستقیم فرانسه در تحولات لیبی در سال ۲۰۱۱ میلادی (۱۳۹۰) است که با دخالت نظامی، به سقوط حکومت «معمر قذافی»، انجامید و این کشور را وارد چرخهای از بیثباتی طولانی کرد. افزون بر لیبی، فرانسه در کشورهای مالی، نیجر، ساحل عاج و جمهوری آفریقای مرکزی نیز بارها با اعزام نیرو یا حمایت سیاسی از یک طرف منازعه، در روندهای داخلی دخالت کرده است. این مداخلات نشان میدهد که هرچند استعمار فرانسه بهصورت رسمی پایان یافته، اما سودای نفوذ و نقشآفرینی تعیینکننده در قاره آفریقا همچنان بخشی از سیاست این کشور باقی مانده است.
در سالهای اخیر (دهه ۱۳۹۰ و اوایل ۱۴۰۰)، نشانههای نارضایتی فزاینده از این الگوی مداخلهگرانه فرانسه در بسیاری از کشورهای آفریقایی آشکار شده است. اعتراضهای مردمی علیه حضور نظامی و نفوذ سیاسی فرانسه در کشورهایی مانند مالی، بورکینافاسو و نیجر به کودتاهای نظامی و قطع یا کاهش همکاری با پاریس انجامید و برخی دولتهای جدید، خروج نیروهای فرانسوی را مطالبه کردند. این تحولات نشان میدهد که میراث استعمار و مداخلههای پس از آن، نهتنها ثبات و توسعه پایدار به همراه نداشته، بلکه به تشدید بیاعتمادی و بحرانهای سیاسی دامن زده است. در چنین شرایطی، تلاش فرانسه برای حفظ نفوذ خود بیش از پیش با مقاومت اجتماعی و سیاسی روبهرو شده و آینده نقش این کشور در آفریقا را با تردیدهای جدی مواجه کرده است.
اما باز هم از قاره آفریقا خبرهایی مخابره میشود که نشان میدهد سودای استعمارگری در قاره آفریقا از سر فرانسویها خارج نمیشود! شبکه «روسیا الیوم» به نقل از منابعی مطلع اعلام کرده است که فرانسه در ترور سیفالاسلام قذافی فرزند دیکتاتور سابق لیبی دست داشته است. این ادعا از سوی منابعی که اطلاعات خود را در اختیار «افشین راتانسی» مجری یکی از برنامههای شبکه روسیا الیوم قرار دادهاند، مطرح شده است. براساس این گزارش، چندین منبع همچنین مدعی شدهاند که «امانوئل ماکرون»، رئیسجمهور فرانسه، پیشتر مجوز حذف «رهبران نامطلوب» در برخی کشورهای آفریقایی را صادر کرده بود. به ادعای این گزارشها، سیفالاسلام قذافی یکی از این چهرهها بوده است، چراکه گفته میشد او از توان بالقوهای برای بازگرداندن وحدت به لیبی پس از جنگ داخلی برخوردار است؛ جنگی که ناتو نیز در آن نقش داشت. از نگاه این منابع، همین ظرفیت سیاسی سیفالاسلام، او را به چهرهای نگرانکننده برای برخی بازیگران خارجی تبدیل کرده بود. این گزارشها در شرایطی مطرح میشود که هنوز هیچ تأیید رسمی از سوی دولت فرانسه یا نهادهای بینالمللی درباره نقش پاریس در این ترور منتشر نشده و پرونده قتل سیفالاسلام قذافی همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد.