باید برای درک حضورش دعا کنیم
خود را از این جهان خیالی جدا کنیم
هرگز برای پر زدن از پیله دیر نیست
از جنس عشق، بال و پری دست و پا کنیم
گم کردهایم ما خودمان را و لازم است
در ندبهها شکایت از این ماجرا کنیم
در حیرتم از اینکه غریبیم و باز هم
هرگز نشد که یادی از آن آشنا کنیم
شرط است در طریق محبت که جان خویش
همواره از تعلّق عالم رها کنیم
ما از هر آنچه غیر رخ دوست خستهایم
بی او چگونه با دل بیچاره تا کنیم؟
«خورشید را برای ظهور آفریدهاند»
فکری برای رفتن این ابرها کنیم...
تنها حضورِ اوست که درمان دردِ ماست
باید برای درک حضورش دعا کنیم
قاسم اردکانی
به نماز صبح و شبت سلام
لب ما و قصه زلف تو، چه توهمی، چه حکایتی
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی، چه عنایتی
به نماز صبح و شبت سلام، و به نور در نَسَبت سلام
و به خال کنج لبت سلام، که نشسته با چه ملاحتی
به جمال، وارث کوثری، به خدا محمد دیگری
به روایتی خود حیدری، چه شباهتی، چه اصالتی
بلغالعلی به کمال تو، کشفالدجی به جمال تو
به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی
شده پر دو چشم تو در ازل، یکی از شراب و یکی عسل
نظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته قرابتی
تو که آینه، تو که آیتی، تو که آبروی عبادتی
تو که با دل همه راحتی، تو قیام کن که قیامتی
زد اگر کسی در ِخانهات، دل ماست کرده بهانهات
همه جا گرفته نشانهات، به چه حسرتی، به چه حالتی
نه مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکن
ز درت بیا و ردم نکن، تو که آستان سخاوتی
قاسم صرافان
دلــم شکستی و جـانم هنــوز چشم به راهت
شبـــی سیـاهم و در آرزوی طلعت مــــاهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگــر قبــول تــو افتــد فــدای چشم سیـاهت
ز گــرد راه بــرون آ کــه پیـــــر دست به دیوار
به اشــک و آه یتیمـــان دویــده بر ســر راهت
بیـــا که این رمــد چشم عـاشقان تـو ای شـاه
نمــیرمد مگــر از تــوتیای گــرد سپــــاهت
بیا که جــز تــو سـزاوار ایــن کلاه و کمر نیست
تــویی که ســوده کمــربند، کهکشان به کـلاهت
جمــال چــون تو به چشم و نگـاه پاک توان دید
به روی چـون منـی الحـق دریغ چشم و نگاهت
بــرو به کنــج خـــراباتت ای نـــدیم گــدایان
تـو بختت آن نه که راهی بود به خلــوت شاهت
در انتظار تــو میمیـــرم و در ایــن دم آخــر
دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت
اگر به بــاغ تو گل بر دمیــد و من به دل خــاک
اجــازتی که ســری بر کنــم به جــای گیاهت
تنـــور سینه ما را ای آسمــان به حـــذر باش
که روی مــاه سیــه میکنــد به دوده آهت
کنــون که مــیدمد از مغــرب آفتــاب نیابت
چــه کوههای سـلاطین که میشود پر کاهت
تــویی که پشت و پنــاه جهــادیان خــدایی
که سر جهـاد تـویی و خداست پشت و پناهت
خــدا وبال جــوانی نهــد به گــردن پیــــری
تو شهــریار خمیــــدی به زیـــر بار گنــاهت
استاد محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)
رخ طلب به ره صاحبالزمان داریم
سپهر قصد من زار ناتوان دارد
که بر میان کمر کین ز کهکشان دارد
جفای چرخ نه امروز میرود بر من
به ما عداوت دیرینه در میان دارد
خود آن که پشت بر اهل زمانه کرد چو ما
رخ طلب به ره صاحبالزمان دارد
شه سریر ولایت محمد بن حسن
که حکم بر سر ابنای انس و جان دارد
کفش که طعنه به لطف و سخای بحر زند
دلش که خنده به جود و عطای کان دارد
به یک گدای فرومایه صرف میسازد
به یک فقیر تهی کیسه در میان دارد
دهان کان زر اندود بازمانده چرا
اگر نه حیرت از آن دست زرفشان دارد
اگر نه دامن چترش پناه مهر شود
ز باد فتنه چراغش که در امان دارد
به راه او شکفد غنچه تمنایش
هوای باغ جنان آن که در جهان دارد
برون خرام که بهر سواری تو مسیح
سمند گرم رو مهر را عنان دارد
بود گشایش کار جهان به پهلویش
تو را کسی که چو در سر بر آستان دارد
رسید عدل تو جائی که زیر گنبد چرخ
کبوتر از پر شهباز سایبان دارد
شها ز گردش دوران شکایتیست مرا
که گر ز جا بردم اشک جای آن دارد
وحشی بافقی