برادران حسینی به روایت خواهران زینبی
برخی نامها فقط در قاب عکسها نمیمانند؛ در رفتارها، انتخابها و شیوه زندگی ادامه پیدا میکنند. شهدا از میان مردم برخاستند، در همان کوچهها قدم زدند، در همان خانهها خندیدند، درس خواندند، کار کردند و دل بستند، اما دلشان را به چیزی فراتر سپردند. آنچه آنان را ماندگار کرد، تنها حضور در میدان نبرد نبود؛ بلکه ایمان، سادهزیستی، غیرت، مهربانی و مسئولیتپذیریای بود که در کوچکترین لحظات زندگیشان جاری بود.
صفحه فرهنگ مقاومت کیهان، راوی زندگی مردانی است که پیش از آنکه اسلحه به دست بگیرند، انسانیت را آموخته بودند. روایتهایی صمیمی و بیواسطه از زبان خواهران شهدا؛ زنانی که شاهد رشد، انتخاب و پرواز برادرانشان بودند و امروز با خاطراتشان، چراغی روشن پیشِ راه نسلها میگذارند. خاطراتی که نه با اغراق، که با صداقت و عشق نوشته شده و از دل خانههایی برمیخیزد که ایمان در آنها نفس میکشید.
سید محمد مشکوهالممالک
سادگی لباس، درس بزرگ شهید
خاطرهنگار: نسرین غنیزاده، خواهر شهید عبدالکریم غنیزاده
ولادت: ۱۳۴۵- شوشتر، استان خوزستان
شهادت: 21/11/1361- عملیات والفجر مقدماتی
نحوه شهادت: اصابت ترکش
مزار شهید: شوشتر، گلزار شهدا
پدر و مادر با شوق و ذوق، یک پالتوی سورمهای بلند و شیک خریدند؛ از آن پالتوهایی که یقهاش خز داشت. با کلی امید، پالتو را از چوبلباسی آویزان کردند و به عبدالکریم نشان دادند و از زیبایی و مدل و ارزش آن تعریف کردند. سپس از او خواستند که پالتو را بپوشد تا ببینند اندازهاش میشود یا نه. عبدالکریم نگاهی به پالتو کرد و گفت: «ممنون، فعلاً میخوام برم پایگاه مسجد. الان کار دارم.» ظهر شد و نماز مسجد هم تمام شد. عبدالکریم به خانه برگشت. مادر دوباره گفت: «عبدالکریم، بیا پالتو را بپوش ببینم چطوره؟» او اینبار به بهانه خوردن ناهار از پوشیدن پالتو سر باز زد. مادر با نگاهی پرسشبرانگیز و تعجبآمیز به او نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
پالتویی که در آن زمان مد نبود و برای همه تازگی داشت، همچنان در کمد آویزان ماند. وقتی عبدالکریم اصرار مادر را دید، با نگاهی نافذ و پراحترام به چهره مادر خیره شد و گفت: «مامان، من خجالت میکشم این پالتو را بپوشم و به مسجد بروم. دوست ندارم پالتویی بپوشم که از لباس دوستانم بهتر و گرانقیمتتر باشد. شاید دوستانم نتوانند مثل این پالتو را تهیه کنند و با دیدن لباس من ناراحت شوند. میخواهم ساده لباس بپوشم و مثل بقیه باشم و دل کسی را نشکنم.»
و سالها گذشت. حتی بعد از شهادت عبدالکریم، آن پالتو همچنان در کمد لباسها آویزان ماند. بله، شهید با رفتارش به ما آموخت که لباس نباید متمایز از لباس دیگران باشد و باعث کبر و غرور و خودبینی شود.
سراپا وسعت دریا
خاطرهنگار: فاطمه حسنزاده مقیمی، خواهر شهید فرهاد حسنزاده مقیمی
ولادت: ۹/۹/۱۳۳۸- روستای فکچال، بابل، استان مازندران
شهادت: ۲/۳/۱۳۶۱- خرمشهر، عملیات بیتالمقدس
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره به پشت سر
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه 26، ردیف 48، شماره 39
فرهاد، تکپسر و دومین فرزند خانواده بود و با من ۱۳ سال اختلاف سنی داشت. به همین دلیل، از کودکی او خاطره مستقیمی ندارم، اما حرفهای خانواده و فامیل درباره او مثل نوری در قلبم روشن است. فرهاد، برادری بود که با صداقت، ایمان و عشق به خدا و مردم، نهتنها در خانواده، بلکه در دل همه جاودانه شد. او الگویی بود که حتی پس از شهادتش، راهنمای زندگی من است.
فرهاد در ۹ آذرماه ۱۳۳۸ در روستای فکچال از توابع بابل، به دنیا آمد. دوران ابتدائی را در همان روستا گذراند و برای تحصیل در رشته راه و ساختمان به هنرستان شهرری رفت. سپس در انستیتو تکنولوژی قم، ادامه تحصیل داد. فرهاد، شخصیتی جذاب و تأثیرگذار داشت که همه را جذب میکرد. این جذابیت از صداقت و ایمان عمیقش سرچشمه میگرفت. دغدغه رشد و پیشرفت اطرافیانش را داشت، بهویژه ما خواهرانش. برای هرکدام از ما، با توجه به سن و ویژگیمان، کتاب میخرید. هدفش این بود که ما را با مسائل اعتقادی، تاریخ اسلام، جنگ و جهاد، و حتی موضوع فلسطین آشنا کند. برای من کتاب «قدس رؤیای ما» را خریده بود. آن زمان کودک بودم و با خواندنش دغدغهام شد که چرا کودکان فلسطینی خانه ندارند. برای یکی از خواهرانم آیاتی از قرآن انتخاب میکرد و از او ترجمه و توضیح میخواست. آنقدر او را هدایت کرد که در مسیر حفظ قرآن قرار گرفت.
احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود، بهویژه مادر که مریضاحوال بود. همیشه مراقبشان بود و قدردان زحماتشان. فرهاد، برای گرفتن رضایت از مادر، با سعهصدر، او را به بهشت زهرا برد و گفت: «این شهدا هم خانواده داشتند، اما رفتند.» یکبار پس از نمازجمعه، پای مادر را بوسید و گفت: «مادر، من شما و پدر را خیلی دوست دارم، ولی چه کنم که امام و اسلام را بیشتر دوست دارم. حکم آنها برایم واجبتر است.» این حرف، قلب مادر را آرام کرد و بالاخره راضی شد.
وقتی فرهاد در انستیتو تکنولوژی قم پذیرفته شد، پس از تعطیلی دانشگاهها به تهران بازگشت و در فروشگاه تعاونی سپه مشغول بهکار شد. با شروع انقلاب فرهنگی در سال ۱۳۵۹، از تعالیم امام خمینی(ره) بهره برد و راهش را ادامه داد. در فروشگاه، کتابخانه تأسیس کرد، انجمن اسلامی راه انداخت و نماز جماعت برپا نمود، هرچند با مخالفتهای زیادی روبهرو شد. چندینبار از سوی منافقین تهدید به ترور شد، اما هرگز عقبنشینی نکرد.
توجه ویژهای به محرومان داشت. اگر حس میکرد کسی توان خرید ندارد، آرام اقلام مورد نیازش را تهیه و او را راهی میکرد. این کارها را آنقدر بیصدا انجام میداد که ما بعد از شهادتش، از زبان افرادی که سر مزارش آمدند، شنیدیم.
فرهاد، اهتمام زیادی به عزاداری محرم داشت. ترجیح میداد ایام محرم به زادگاهش، روستای فکچال، برود. در آنجا دسته عزاداری راه میانداخت، خودش نوحهسرایی میکرد و شعارهای انقلابی در عزاداریها میداد. این کار در آن زمان جدید بود و تأثیر فرهنگی زیادی گذاشت. او دومین شهید روستا بود و پس از او، آن روستای کوچک ۲۵شهید تقدیم انقلاب کرد.
اهل مهدیه بود و در هیئتهای هفتگی و دعای کمیل شرکت میکرد. مطالعهاش هم گسترده بود. کتابهای متنوعی میخواند و حاشیهنویسیهایش با خط زیبایش در کتابها به یادگار مانده است. گنجینهای از کتابهای او هنوز در خانه داریم که هر کدام، نشاندهنده عمق فکر و ایمانش است.
هر بار وصیتنامه فرهاد را میخوانم، انگار حرف جدیدی برایم دارد. او نهتنها آرزوی شهادت داشت، بلکه انتظار رجعت برای جهاد دوباره در راه خدا را هم داشت. من هم مثل او برای ظهور حضرت حجت(عج) دعا میکنم و امیدوارم روزی روی ماهش را دوباره ببینم.
فرهاد در زمان حیاتش، الگوی کاملی برای ما بود، هرچند من بهخاطر سن کم، سعادت بهرهمندی طولانی از او را نداشتم. او بعد از شهادتش هم راهنمای من است. حضورش را همهجا حس میکنم و از راهنماییهایش استفاده میکنم. انشاءالله شرمنده او نباشم و به وصیتهایش عمل کنم.
سراپا وسعت دریا گرفتند
تمام خاطرات سبزشان ماند
همان مردان که در دل جا گرفتند
به بام آسمان ماوا گرفتند
فرهاد به درس ما خواهران اهمیت زیادی میداد، پدر در مورد درسمان سختگیر بود. من که کوچکتر بودم، برگههای امتحانی و دیکتهام را برای امضا پیش او میبردم، با خط زیبایش امضا میکرد. شیطنت میکردم؛ وقتی نمره ۲۰ میگرفتم، پیش پدر میرفتم چون سختگیر بود، اما اگر نمرهام کمتر بود، پیش فرهاد میبردم. او میخندید و میگفت: «چرا حالا پیش بابا نمیبری امضا کند؟»
به صلهرحم بسیار اهمیت میداد. مرتب به اقوام سر میزد، احوالشان را میپرسید و با محبتش، همه را عاشق خودش کرده بود. فامیل هنوز هم از شخصیت او با عشق یاد میکنند. با شروع جنگ تحمیلی، فرهاد تصمیم گرفت به جبهه برود. ابتدا از طریق سپاه اقدام کرد، اما بهخاطر فعالیتهای گستردهاش در فروشگاه، اعضای انجمن اسلامی مخالف بودند و میگفتند وجودت اینجا لازم است. چندینبار مانع اعزامش شدند، اما او از طریق بسیج مسجد محلهای که کمتر او را میشناختند، اقدام کرد و در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۶۱ عازم جبهه
شد.
روز خداحافظی، چنان عجله داشت که انگار میخواهد پرواز کند. صورتش نورانی بود و دلهرهای در دلمان انداخت. حتی به اصرار مادر برای ناهار خوردن هم جواب منفی داد و مدام تأکید داشت که دیر میشود. من دبستانی بودم، زمان رفتنش خانه بودم، اما دو خواهر بزرگترم که راهنمایی بودند، حضور نداشتند. هرچه گفتیم صبر کن تا آنها بیایند برای خداحافظی، گفت نه، دیر میشود.
سفارشها را به من کرد، قربانصدقهمان رفت و گفت: «سهشنبهشبها دعای توسل بخوانید و برای امام و رزمندگان دعا کنید. انشاءالله با پیروزی برمیگردیم.» پدر همراهش رفت و ما تا سرِ کوچه نگاهش کردیم. انگار روی زمین نبود، داشت پرواز میکرد.
یک هفته پس از اعزام، تشییع پیکرش را داشتیم. فرهاد در ۲ خرداد ۱۳۶۱، پیش از آزادی خرمشهر، برای شناسایی منطقه عملیاتی رفته بود که ترکش خمپاره به پشت سرش اصابت کرد و به لقاءالله پیوست. روز آزادی خرمشهر، ما هنوز خبر شهادتش را نشنیده بودیم. وقتی رادیو خبر آزادی را اعلام کرد، من شکلات خریدم و در محل پخش کردم. به هرکس شکلات میدادم، میگفتم برادرم جبهه است، دعا کنید سالم برگردد، اما او دیگر شهید شده بود و ما نمیدانستیم.
نامههایی که در مدت کوتاه حضورش در جبهه نوشته بود، بعد از شهادتش به دستمان رسید. هیچ عکسی از او در جبهه نداریم، اما شوقش به شهادت در وصیتنامهاش پیداست.
فرهاد وصیتنامهاش را با حدیث قدسی آغاز کرده بود: «هرکه مرا طلب کند، مییابد و هرکه مرا یافت، میشناسد و هرکه مرا شناخت، دوست میدارد و هرکه مرا دوست داشت، عاشقم میشود و هرکه عاشقم شد، عاشقش میشوم و هرکه را عاشقش شدم، میکشم و هرکه را کشتم، دیهاش بر من است و هرکه دیهاش بر من باشد، من خود دیه اویم.»
او عشق و علاقه شدیدی به امام خمینی(ره) داشت و در وصیتنامهاش نوشت: «امت قهرمان ایران، درود بر شما. امام را هیچگاه تنها نگذارید و همیشه مروج اسلام باشید و ادامهدهنده راه امام حسین(ع).»
روزی که خبر شهادتش را آوردند، مادر در اتاق مشغول نماز بود. پنجره بهسمت کوچه باز بود و ماشین سپاه چند بار در کوچه توقف کرد. زمزمههایی با همسایهها داشتند، اما چون مادر مریضاحوال بود، جرئت نکردند مستقیم به او بگویند. مادر متوجه شده بود. خبر را به یکی از اقوام که همکار فرهاد بود، دادند. او پدر را پیدا کرد.
یوسف، تیری بود که
از کمان عشق پرتاب شد
خاطرهنگار: امالبنین عامری، خواهر شهید یوسف عامری
ولادت: 9/1/1351- روستای کهنآباد، گرمسار، استان سمنان
شهادت: 6/11/1366- ارتفاعات بوجار
نحوه شهادت: اصابت گلوله
مزار شهید: گرمسار، گلزار شهدای روستای کهنآباد
یوسف، تا مقطع اول دبیرستان درس خواند، اما دلش برای جبهه میتپید. پس از گذراندن دورههای آموزشی در سمنان، ابتدا به جبهههای جنوب و سپس به غرب اعزام شد. مادرش میگوید: «همیشه میگفت اگر جنگ تمام شود، به فلسطین میروم تا با صهیونیستها بجنگم»
مادرم میگوید: «یک شب، بعد از شهادت یوسف، او را در خواب دیدم، صدایی شنیدم که گفت شهید همیشه کنار شماست؛ در مسجد، خانه و حتی سر سفرههایتان... پرسیدم چطور او را ببینم؟ صدا مرا به سمت دری هدایت کرد. ناگهان گلولهای از نور از لای در وارد شد و فهمیدم شهدا با نوری الهی همیشه حاضرند.»
یوسف، آرزوی زیارت امام رضا(ع) را داشت، اما این آرزو هرگز محقق نشد. پس از شهادت، پیکرش به اشتباه همراه شهدای مشهد به حرم مطهر برده شد. وقتی خانواده جسد را یافتند، متوجه شدند این «اشتباه»، خواسته خود امام رضا(ع) بود تا یوسف پس از شهادت، مهمان آستانش شود. مادرش میگوید: «امام، آرزوی دیرینهاش را برآورده کرد... حالا یوسف، همیشه در حریم اوست.»
در وصیتنامهاش نوشته بود: «اگر شهید شدم، اسلحهام را زمین نگذارید. پدر و مادر عزیزم! اگر کسی گفت پسرتان را برای مرگ فرستادید، بدانید پاداش شما نزد خداست. با چنگ و دندان از امام و انقلاب دفاع کنید... و هرگز از یاد خدا غافل نشوید؛ این فراموشی، همان آتش دوزخ است.»
در ۶ بهمن ۱۳۶۶، در عملیات سخت ارتفاعات بوجار، تیر دشمن به یوسف اصابت کرد. پیکرش ۱۰ روز زیر برفها ماند تا سرانجام، همچون گلی سپید از میان یخها بیرون آمد. برادرش که بیوقفه او را جستوجو میکرد، میگوید: «یوسف را گم کرده بودم، اما خدا او را در آغوش امام رضا(ع) جا داد...»
امروز هروقت باران میبارد، مادر یوسف به آسمان نگاه میکند و میگوید: «میدانم پسرم، آن بالا تکتیرانداز لشکر فرشتگان است...»
سه یار ایمان
شهدای تاجیک ایجدان
خاطرهنگار: معصومه تاجیک ایجدان، خواهر شهیدان تاجیک ایجدان
شهید حسین تاجیک ایجدان
ولادت: 9/6/۱۳۳۷* روستای ایجدان، ورامین، استان تهران
شهادت: 18/1/1366- کانال ماهی، منطقه شلمچه، عملیات کربلای 5
نحوه شهادت: اصابت تیر قناصه (تکتیرانداز) به پیشانی
مزار شهید: شهرستان ورامین، گلزار شهدای حسین رضا
***
شهید علیاکبر تاجیک ایجدان
ولادت: 2/3/1339- روستای ایجدان، ورامین، استان تهران
شهادت: 10/2/1361- تپههای اللهاکبر، بستان، عملیات طریقالقدس
نحوه شهادت: مفقودالاثر
مزار شهید: مفقودالاثر
***
شهید داود تاجیک ایجدان
ولادت: 10/11/1346- روستای ایجدان، ورامین، استان تهران
شهادت: 28/10/1366- تپههای ژاژیله، ماووت عراق، عملیات بیتالمقدس
نحوه شهادت: انفجار نارنجک هوائی بالای سر و اصابت ترکش به فرق سر
مزار شهید: ورامین، گلزار شهدای حسینرضا
حسین، در سال ۱۳۳۷ به دنیا آمد. از کودکی، زیر نظر مادرم قرآن آموخت و در تمام زندگیاش با فرامین و دستورات قرآن زندگی کرد. مادرم تعریف میکرد که وقتی حسین در کلاس دوم دبستان بود، معلم بیحجابی به کلاس آمد. حسین کلاس را ترک کرد و وقتی مدیر از او پرسید چرا این کار را کردی، گفت: «کسی که خودش به حرف خدا و قرآن گوش نمیدهد، نمیتواند به ما قرآن بیاموزد.» از زمانی که امام خمینی(ره) را شناخت، مریدش شد و گوش و چشمش به سخنان امام بود.
عاشق وطن و اقتصاد کشور بود. باغیرت، دلسوز و مهربان بود. علاقه زیادی به قرآن داشت. به طوری که در کلاسهای قرآن شرکت میکرد. به کودکان و نونهالان، بهویژه فرزند خودش، قرآن و قواعدش را آموزش میداد و در منزل خود نیز جلسات قرآن برگزار میکرد. حسین بسیار باحیا بود. چشمان خاکستری بسیار زیبایی داشت. همیشه سربهزیر با نامحرم صحبت میکرد. آخرین صحبتش با من این بود: «برای رسیدن به کمال، باید سختی کشید، اما آخر این سختی، نگاه زیبای خداست و به تمام سختیها میارزد.» همیشه توصیه میکرد در همه کارها اول به خدا توکل کنیم و از خدا استعانت بگیریم، دوم ولی فقیه را تنها نگذاریم و سوم، با هم متحد باشیم. بینهایت عاشق خانواده و کشور بود و میگفت: «آدمفروش و خائن به وطن قابل بخشش نیستند و باید دستشان از کشور و ملت قطع شود؛ چون هم به دین و ایمان، و هم به اعتقادات مردم لطمه میزنند.» در وصیتنامهاش هم به این موارد اشاره کرده بود.
به نماز، بهویژه نماز جمعه، بسیار اهمیت میداد و همیشه میگفت: «نماز جمعه، نماز عبادی- سیاسی است و اگر ملت میخواهند با هم متحد باشند، حتما در نماز جمعه شرکت کنند.» خودش هم هرگز نماز جمعه را ترک نمیکرد. همیشه به ما میگفت: «دعا کنید من شهید شوم، دلم نمیخواهد دکتر شوم، اما عمله دشمن باشم.» عاشق تحصیل بود و حتی در جبهه، کتابهایش را با خود میبرد. وقتی از بنیاد و سپاه به خانهمان آمدند، خبر شهادتش را دادند و گفتند حسین با تیر قناصه وسط پیشانیاش به شهادت رسید و ذکر میگفت، اما نتوانستند پیکرش را به عقب ببرند. آن لحظه با تمام وجودم حس کردم که مادرم چقدر شکسته شد.
حسین، در خرید اجناس ایرانی بسیار حساس بود. زمانی که همه از اجناس خارجی استفاده میکردند، او اجناس ایرانی میخرید و به همه میگفت: «پول حلال و زحمتکشیده شما نباید به جیب دشمن بیگانه برود. باید به جیب کارخانه ایرانی و تولید داخلی برود تا کشور رشد اقتصادی داشته باشد.»
***
علیاکبر متولد سال ۱۳۳۹ بود. عاشق خانواده و فامیل بود و دلش نمیخواست اخم روی صورت ما ببیند. عاشق وطن و کشور بود و میگفت: «ما جانمان را میدهیم؛ ولی یک وجب از خاک کشورمان را به دشمن نخواهیم داد.» عاشق مرام و معرفت امام خمینی(ره) بود و همهجا از امام به عنوان «ابرمرد» یاد میکرد. به نماز علاقه داشت و وقتی از جبهه برای مرخصی میآمد، مادر برایش جانماز میآورد، اما علیاکبر میگفت: «ننه سخت نگیر، ما روی سنگ و خاک نماز میخوانیم.» همیشه برای سلامتی و طول عمر رهبر دعا میکرد و میگفت: «خدا آقا روحالله را برای ملت حفظ کند.» بسیار باهوش، زیرک، شجاع، نترس و تودار بود، تا جایی که خانواده و رفیقهای نزدیکش هم نمیدانستند او چهکاره است. به خاطر کمک به خانواده، در کلاس ششم ابتدائی، ترک تحصیل کرد و مشغول به کار شد. بچههای صنایع دفاع و بنیاد خبر دادند که علیاکبر مفقودالاثر شده، آن روز با خودم میگفتم: «یعنی داداش علیاکبر الان کجاست؟ چه میکند؟ آیا به آرزویش که گمنامی بود، رسیده؟» او عاشق و مرید حضرت زهرا(س) بود و دوست داشت مثل او مزارش پنهان باشد. من غرق در این افکار، به حالش غبطه میخوردم.
او جاذبه و دافعه را از مولا علی(ع) آموخته بود. تودار، شجاع و نترس بود، تا جایی که خیلی از جاها دوستانش میگفتند ما از ترسمان، از علیاکبر دور میشدیم؛ چون او دلی نترس داشت و جز از خدا از کسی نمیترسید. برای دفاع از حق، خدا، اهلبیت و ناموس مملکت، با هیچکس شوخی نداشت و جلوی هرکسی میایستاد. همیشه میگفت: «من در راه خدا و اهلبیت از یک ارزن کمترم. خدا کند فدایی اهلبیت شوم و از من راضی باشند.»
از وقتی سهساله بودم، عاشق چادر عربی بودم که مادرم برایم میدوخت و با عشق میپوشیدم. وقتی به مدرسه رفتم هم، باز چادر عربی قشنگم را پوشیدم. در کلاس دوم دبستان، در مدرسه لیلا پهلوی، واقع در کارخانه قند ورامین درس میخواندم. معلم ما بهخاطر علاقه شدیدش به شاه و بختیار، فامیلیاش را به بختیار تغییر داده بود. او با بدترین نوع حجاب و کفشهای پاشنهآهنی که صدایی گوشخراش داشت به مدرسه میآمد و با رفتارش نشان میداد که از خدا بیزار است. هر بار که من را با چادر میدید، چپچپ نگاهم میکرد. یک روز وارد کلاس شد، بهسمت من آمد و با صدای بلند گفت: «تاجیک!» با احترام ایستادم و گفتم: «بله خانم.» دستش را مثل چنگک روی سرم گذاشت، موهایم را گرفت و با تمام حرص چادر عربیام را که آستیندار بود از سرم کشید. دستهایم با شدت بالا رفت، چادر قشنگم زیر کفشهای آهنیاش لگدمال و خاکآلود شد و بهخاطر پاشنههای آهنی، سوراخ شد. او این کار را میکرد و من به پهنای صورت اشک میریختم و در دلم نفرینش میکردم که انشاءالله خدا دست و پایش را بشکند و علیل شود. آن روز، من که شاگرد ممتاز کلاس بودم، چیزی از درس نفهمیدم و فقط گریه میکردم. سرم بهشدت درد میکرد و نگاهم به چادر قشنگم بود که خاکآلود کنار دیوار افتاده بود. وقتی زنگ خورد، چادرم را بغل کردم و گریهکنان به خانه رفتم. مادرم با دیدن حالم ترسید و پرسید: «چه شده ننه؟ چه کسی اذیتت کرده و چادرت را به این روز درآورده؟» باگریه، ماجرا را گفتم. مادرم دلداریام داد و گفت: «غصه نخور ننه، چادرت را میشویم، فردا بپوش برو مدرسه تا یک چادر دیگر برایت بدوزم.» چادرم را شست. داداش علیاکبر از راه رسید، نگاهی به من و مادرم انداخت و گفت: «ننه، چرا معصومه گریه کرده؟» مادرم آرام گفت: «هیچی ننه، چیزی نیست.» اما علیاکبر گفت: «بچه اینقدر گریه کرده، صورتش سرخ شده، چشمهایش قرمز است، میگویید هیچی نیست؟ چه شده؟» مادرم آرامآرام ماجرا را تعریف کرد. علیاکبر از عصبانیت سرخ شد و گفت: «به این میگویید هیچی نیست؟ فقط بگذار صبح شود، میدانم با او چه کنم. چادر مادرم حضرت زهرا(س) را از سر خواهرم کشیده، درآورده و خاکمال و سوراخ کرده!» و لبش را با حرص، گاز میگرفت. آن شب نه من خوابیدم، نه مادرم، نه علیاکبر. صبح، مادرم چادرم را سرم کرد و راهی مدرسه شدم. علیاکبر آن زمان، در صنایع دفاع سلطنتآباد کار میکرد، آن روز به سرکار نرفت و به مدرسه آمد. در کلاس بودیم که صدای فریادش بر سر خانم بختیار مدرسه را لرزاند.
فریاد میزد: «آخرین بارت باشد دست به خواهرم، ناموسم، زدی! آخرین بارت باشد چادر مادرم حضرت زهرا(س) را از سرش کندی و خاکمال کردی! تو غلط کردی این کار را کردی! یکبار دیگر تکرار کنی، میآیم و جلوی تمام معلمها، مدیر و بچهها گردنت را خرد میکنم، دستهایت را میشکنم!» مبصر کلاس دوید و گفت: «تاجیک، داداشت آمده در دفتر مدرسه و حسابی از پس بختیار برآمد! خوشبهحالت که چنین برادری داری!» علیاکبر رفت؛ و اما خانم بختیار، با حرص و کفشهای پاشنهآهنیاش وارد کلاس شد، در را کوبید و با صورتی سرخ و چشمانی از حدقه درآمده بهسمتم آمد و از ته حلقش و با تمام زورش بر سر من فریاد زد: «تاجیک!»، من بلند شدم و گفتم: «بله»، با عصبانیت گفت: «بتمرگ!» او دیگر نتوانست به من دست بزند، اما تمام نمراتم را صفر کرد و یک سال از تحصیل، عقب افتادم. وقتی به خانه برگشتم بهسمتش دویدم، سفت بغلش کردم و دهها بوسه به صورت و دستهایش زدم. علیاکبر هم مرا بغل کرد، بوسید و زیر گوشم گفت: «بعد از خدا، تا من را داری، غم نخور. داداش علیاکبرت نمرده که تو ناراحت شوی و گریه کنی! خودم از تو دفاع میکنم.» آخرینبار که میرفت و دیگر برنگشت، به من گفت: «حواست به ننه و بابا باشد، نکند خم به ابرویشان بیاید! کاری کن همیشه به تو افتخار کنند که چنین دختر باحیا و شجاعی دارند که از حق اهلبیت دفاع میکند. سرت را برای رضای خدا و اهلبیت بده، ولی زیر بار زور و ستم ستمگران و ظالمان نرو.»
او وصیتنامه مکتوبی نداشت، اما همین توصیههایش همیشه در جان و دلمان زنده است و راهمان را روشن میکند.
***
داود متولد ۱۳۴۶ بود. او بسیار دلرحم و دلسوز بود. در وصیتنامهاش نوشته بود: «بیایید به هم رحم کنیم تا خدا به ما رحم کند.» در آخرین دیدار، خودش خبر شهادتش را به ما داد و گفت: «همینطور که خداوند فرموده، شهید زنده است و نمیمیرد. پس بعد از من، خیالت آسوده باشد که در تمام لحظات زندگی کنارت هستم.» همیشه توصیه میکرد: «حواستان به همدیگر باشد، کسی را نرنجانید و قبل از خواب، حتماً سوره واقعه را بخوانید که بسیار زیباست.» عاشق خانواده و کشور بود و میگفت: «حواستان به اجنبیها و بیگانگان باشد تا شما را مانند مردم فلسطین نکنند. چون آنها نه عاشق کشور شما هستند، نه عاشق ملت و رهبرتان.» وقتی امام خمینی(ره) در تلویزیون صحبت میکرد، از جلوی تلویزیون تکان نمیخورد و با دقت به صحبتهایش گوش میداد و عمل میکرد. به نماز، بهویژه نماز شب، بسیار اهمیت میداد. یکی از همرزمانش، آقای عباس عسگری، در خاطراتش از نماز شبهای یواشکی داود تعریف میکرد. به ما میگفت: «در حق هم دعا کنیم.» عاشق درس و مشق بود، اما وقتی دید پدر دستتنها مانده و نگهداری از گله و قصابی برایش سخت شده، تحصیل را ترک کرد و به کمک پدر رفت. روزی که مارش عملیات زده شد، من از صبح تا شب فقط آه میکشیدم. مادرشوهرم مرتب میگفت: «چرا آه میکشی؟ آه نکش بد است!» و من میگفتم: «دست خودم نیست، احساس میکنم دارد روح از کالبدم خارج میشود.» تا شب شد و در عالم خواب، مادربزرگم (خاتونجان) را دیدم که بهشدت گریه میکرد، خاک بر سرش میریخت و موهایش را چنگ میزد و عزاداری میکرد و خانمی بالای سرش ایستاده بود. بعدا که مشخصات او را به مادرم دادم، گفت مادربزرگش (شهربانو) بوده که خاتون را دلداری میداده است. مادرم هم روبهروی خانه مادربزرگ و پدربزرگم، در خانه خالهام، دیگ بزرگی گذاشته بود و نذری درست میکرد و برنج آبکش میکرد. از خواب که بیدار شدم، متوجه شدم عزاداری خاتون برای شهادت داود بوده، همان زمان، روح از بدنم خارج شد و من بعد از داداش داود مُردم.
داود، بسیار دلرحم و مهربان بود. آرام، مؤدب، بخشنده و دلسوز. تا جاییکه از دستش برمیآمد دستگیر ضعیفان بود و به دیگران کمک میکرد. او بسیار مظلوم و حرفگوشکن بود. پدر و مادرم با چشم با او حرف میزدند و داود متوجه میشد.
یادم است یک روز به خانه آمد و دو دستش پر از میوه سیب و هویج بود. به او گفتم: «داداش داود، این همه سیب و هویج برای چه گرفتی؟» گفت: «مادر روزها برای مظلومیت اهلبیت و نیمهشبها از دوری داداشها خیلی گریه میکند، چشمهایش ضعیف میشود.» خودش هم میرفت، سیبها و هویجها را میشست، با آبمیوهگیری، آب میگرفت و برای مادر میآورد. میگفت: «ننه، جان من اینقدر گریه نکن، چشمهایت ضعیف میشوند.» مادرم آرام میگفت: «چشم پسر دلسوزم.» و صورت داداش داود را میبوسید.
***
شهادت این سه برادر، روشنگر راهمان شد. حسین با حیا و قرآنش، علیاکبر با غیرت و شجاع بودنش و داود با مهربانی و دلسوزیاش، هنوز در دلمان زندهاند. مادر همیشه میگفت: «فرزندانم زندهاند، کنارم هستند و به من کمک میکنند.» توصیههایشان به وحدت و وطنپرستی و حمایت از ولایت، همیشه در گوش ماست و هرگز فراموش نمیکنیم.
چراغ ایثار
خاطرهنگار: محبوبه میرزایی، خواهر شهید کریم میرزایی
ولادت: 3/1/1343- ملایر، استان همدان
شهادت: 6/11/1363- سقز
نحوه شهادت: هدف قرار گرفتن ماشین حمل مهمات توسط کوملهها
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا(س)، قطعه 27، ردیف 81، شماره 10
کریم، از سن سیزدهسالگی ترک تحصیل کرد و با اشتغال در کارخانه چیتری نانآور خانواده شد. مسئولیتپذیری، از همان کودکی در او موج میزد. بسیار شوخطبع بود و باعث خنده و شاد کردن همه دوستان و خانواده میشد. این صفتش همیشه در یادم مانده است. قبل از شهادت کریم، من سنم خیلی کم بود، ولی با همان سن کم، همیشه به رعایت حجاب تأکید داشت. در واقع، مهمترین سفارشش، رعایت حجاب و پرهیز از حق و ناحق بود. توصیههایش همیشه راهنمای زندگیمان بوده است.
آن زمان، بعثیها، بخشهایی از کشور را تصرف کرده بودند و برادرم همیشه از آزادی خطهای از سرزمینمان صحبت میکرد. خدا را شکر، قبل از شهادت، به آرزویش رسید و خرمشهر آزاد شد. خبر شهادتش را از همسر برادر بزرگم شنیدم. سنی نداشتم و این خبر، برایم بسیار دردناک بود. غم آن روزها هنوز برایم تازگی دارد. امروز بیش از هر چیزی، غیرت و تعصبی که برای کشور و خانواده، بهخصوص مادرم، خواهر بزرگترم و من داشت و حاضر شد جانش را در راه خانواده و وطنش فدا کند، در دلم زنده است. برادرم برای خانواده ما یک چراغ، یک نور ابدی و در واقع یک خورشید عالمتاب بوده و هست. من و مادرم در روشنایی نور وجود برادرم زندهایم و همیشه در هر کجا و هر زمان، حضور و حمایتش را میبینیم و میفهمیم. راه درست زندگی، با شهادت برادرم برای ما روشن شد. شوخطبعی، غیرت و توصیههایش به حجاب و عدالت، همیشه سرلوحه زندگیمان است.