همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي (چشم به راه سپیده)
گاه سپر، گاه سر انداختهاند
از تو شوري به دل بحر و برانداختهاند
آتش عشق تو در خشک و تر انداختهاند
محنت عشق تو را حوصلهيي درخور نيست
پيش غمهاي تو دلها سپر انداختهاند
از بتان مهر مجوئيد که آئين وفاست
اولين رسم قديمي که برانداختهاند
نيست غمهاي تو را با دلم آن مهر که بود
سالها شد که مرا از نظر انداختهاند
هر کجا تيغ نگاه تو علم گشته به ناز
بيدلان گاه سپر، گاه سر انداختهاند
وه چه بحري که ز شوق گهرت، کشتي خويش
خضر و الياس به موج خطر انداختهاند
بيسبب نيست که با شيشهدلان کينه چرخ
سنگ بر کارگه شيشهگر انداختهاند
اين جهان خانه حزن و الم از آن احباب
عيش و عشرت به جهان دگر انداختهاند
ميکشان را شده از شهد لبت طبع لطيف
تا بدان جاي که نقل از شکر انداختهاند
آشيان دل (طالب) شده بر بال عقاب
بسکه مرغان خدنگ تو پر انداختهاند
طالب آملي
بیتهای سر به دار
بیا باغ و گل بیقرار تو اند
شب و پنجره وامدار تو اند
در این بغض و تردید و ناهمدلی
دل و دیده در انتظار تو اند
غزل را بگو بیقراری بس است
که این بیتها سر به دار تو اند
نشان یقینی در آن کوچه باغ
بیا کوچهها بیقرار تو اند
درختان همه ارغوانی شدند
شهیدی ز خون و تبار تو اند
به آن سیصد و سیزده تن عزیز
که فرمانبر و رازدار تو اند
اگر بغض و تردید و ناهمدلی است
همه عاشق بیشمار تو اند
فریده یوسفی زیرابی
خواهد آمد، باوفاست
خواهد آمد ای دل دیوانهام
او که نامش با لبانم آشناست
من گل نرگس برایش چیدهام
باورم کن خواهد آمد، باوفاست
امشب از فرط جنون در سینه دل
یک نفس تا صبح هوهو میکند
آخر این دل، این دل بیطاقتم
دست احساس مرا رو میکند
نذر کردم لحظه تنگ غروب
نذر، یک شب اشک نیلی ریختن
بر سر هر کوچه شهر خیال
شب چراغی از نگاه آویختن
باز میسایم نگاهم را به راه
خیره بر دروازههای نیمه باز
گامها فرسودهام در کوچهها
کوچههای خاکی دور و دراز
بیقرارم، ناشکیبم، مست مست
امشب از یاد تو لبریزم بیا
آه میخواهم که قبل از مرگ خویش
دست بر دامانت آویزم بیا
خواهد آمد ای دل دیوانهام
او که نامش با لبانم آشناست
من گل نرگس برایش چیدهام
باورم کن خواهد آمد، باوفاست
مژده پاكسرشت
سر خم مي سلامت
همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي
به كسي جمال خود را ننمودهاي و بينم
همه جا بهر زباني بود از تو گفتوگويي
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تن من بِبَر از ميانه گويي
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم
شدهام ز ناله نایي، شدهام ز مويه مويي
همه خوشدل اينكه مطرب بزند به تار چنگي
من از آن خوشم كه چنگي بزنم به تار مويي
چه شود كه راه يابد سوي آب تشنه كامي؟
چه شود كه كام جويد ز لب تو كامجويي؟
شود اينكه از ترحم دمي اي سحاب رحمت
من خشك لب هم آخر ز توتر كنم گلويي
بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت
سر خم مي سلامت شكند اگر سبوئي
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نِه بنشين كنار جويي
نه به باغ ره دهندم كه گلي به كام بويم
نه دماغ اينكه از گل شنوم به كام بويي
ز چه شيخ پاكدامن سوي مسجدم بخواند
رخ شيخ و سجدهگاهي سر ما و خاك كوئي
نه وطنپرستي از من به وطن نموده ياري
نه ز من كسي به غربت بنموده جستوجويي
بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمي
بنموده مو سپيدم، صنم سپيد روئي
نظري به سوي (رضواني) دردمند مسكين
كه بجز درت اميدش نبود به هيچ سوئي
فصيحالزمان شيرازي «رضواني»