فحش سالاری(Cusstocracy): دیکتاتوری مدرن بر بستر رسانههای نو(مقاله وارده)
بابک برهانی
مقدمه: باستانشناسیِ یک سقوط؛ وقتی دیوارها سخن میگویند
در دامنههای کوه وزوویوس، در میان ویرانههای شهر باستانی پمپئی که زیر خاکستر آتشفشان مدفون شده بود، باستانشناسان به کشفی عجیب و تأملبرانگیز دست یافتند. بر دیوارهای سنگی باقیمانده از سرویسهای بهداشتی عمومی و حمامها، جملاتی حکاکی شده بود که قدمتی دو هزار ساله داشتند. این نوشتهها، متون فلسفی یا اشعار حماسی نبودند؛ بلکه مجموعهای از دشنامهای رکیک به سیاستمداران وقت، هرزهنگاریهای جنسی بیپروا، و ادعاهای پوچ و بیپایه بودند.
محققان علوم اجتماعی و فولکلور، برای این پدیده نامی علمی برگزیدهاند: «لاترینالیا» (Latrinalia). فلسفهی وجودی لاترینالیا در طول تاریخ بر یک اصل روانشناختی استوار بود: «تخلیه در خفا». فرد در خلوت و تاریکی مستراح، فارغ از نگاه قضاوتگر جامعه و قانون، نقاب تمدن را از چهره برمیداشت و تاریکترین عقدههای سرکوبشده خود را بر دیوار استفراغ میکرد. آن دیوارها، مخزن امن زبالههای روانی جامعه بودند. اما نکته کلیدی و حیاتی اینجاست که آن زبالهها در همانجا میماندند و نویسنده پس از خروج، دوباره نقاب شهروند محترم را به چهره میزد و به میان مردم بازمیگشت. تمدن، محصول همین مرزبندی میان «فضای خصوصی آلوده» و «فضای عمومی پاکیزه» بود.
تراژدی هولناک عصر ما این نیست که لاترینالیا هنوز وجود دارد؛ فاجعه اینجاست که دیوارهای حائل فرو ریختهاند. ظهور رسانههای نو و شبکههای اجتماعی، آن فضای خصوصی، تاریک و کثیف را به «میدان اصلی شهر» تبدیل کرده است. ادبیاتِ چاله-میدانی که روزگاری مایهی شرمساری بود و پنهان میشد، اکنون کتوشلوار پوشیده، تریبونهای رسمی را اشغال کرده و بر سرنوشت ملتها حکم میراند. ما در حال گذار به نظمی نوین در حکمرانی جهانی هستیم که میتوان آن را «کاستوکراسی» (Cusstocracy) یا «فحشسالاری» نامید.
پرده اول: آمادهسازی ذهن؛ نقش هالیوود در قبحزدایی
پیش از آنکه تکنولوژی دروازههای این جهنم را بگشاید، فرهنگسازی آن آغاز شده بود. نمیتوان از کاستوکراسی سخن گفت و نقشِ هالیوود و صنعت سرگرمی غرب را در «حساسیتزدایی» (Desensitization) نادیده گرفت. برای دههها، سینمای جریان اصلیِ جهان، پروژهای آرام اما پیوسته را پیش برد: «عادیسازی زشتی».
اگر به آمارها بنگریم، روند سقوط کلامی خیرهکننده است. در دوران طلایی سینما (دهههای ۳۰ و ۴۰ میلادی)، به دلیل قوانین سختگیرانه (مانند کدهایز)، استفاده از کلمات رکیک در فیلمها ممنوع بود. اما از دهه ۷۰ میلادی، سدها شکستند. تحلیلهای آماری نشان میدهد که استفاده از واژگان رکیک (مانند F-word) در فیلمهایهالیوودی، رشدینمایی داشته است. فیلمی مانند «گرگ والاستریت» (۲۰۱۳) به تنهائی دارای بیش از ۵۰۰ مورد استفاده از این واژه است؛ یعنی تقریباً ۳ دشنام در هر دقیقه!
هالیوود با تکرار این الگو، یک پیام پنهان را به ناخودآگاه نسلهای جدید تزریق کرد: «استفاده از کلمات رکیک، نشانه بیادبی نیست؛ بلکه نشانهی «واقعگرایی» (Realism)، «صراحت» و حتی نوعی «قدرت» است.» قهرمانانِ مدرن، دیگر شوالیههای مؤدب نبودند، بلکه یاغیهای بددهانی بودند که با فحاشی، سیستم را به چالش میکشیدند. اینگونه بود که گوشهای جامعه، آرامآرام نسبت به شنیدنِ زشتی کَر شد. وقتی قبح کلام در پرده سینما شکست، راه برای شکستن آن در واقعیت فضای مجازی هموار شد.هالیوود باروت را انباشت کرد و شبکههای اجتماعی، جرقه را زدند.
پرده دوم: ظهور مزارع نفرت؛ صنعتی شدن خشم
با آماده شدن بستر فرهنگی، نوبت به ابزار تکنولوژیک رسید. در قلب اقتصاد سیاسی کاستوکراسی، دیگر با «ترولهایِ زیرزمینی» یا نوجوانان عصبانی روبهرو نیستیم. ما با پدیدهای صنعتی و سازمانیافته مواجهیم که باید آنها را «مزارع نفرت» (Hate Farms)
نامید.
باید میان «مزارع کلیک» (Click Farms) و «مزارع نفرت» تفاوت قائل شد. مزارع کلیک، بنگاههای سادهای هستند که با لایک و بازدید مصنوعی، «محبوبیت» میفروشند. اما مزارع نفرت، بنگاههای امنیتی-سیاسیِ پیچیدهای هستند که محصولی بسیار گرانبهاتر و استراتژیکتر تولید میکنند: «تخریب». این مزارع، دارای ساختار شرکتی، مدیران پروژه، استراتژیستهای محتوا و «فهرستبها» (Menu) هستند. مشتریان آنها، الیگارشها، اپوزیسیونهای رادیکال و کارتلهای اقتصادی هستند که برای حذف رقیب، نه از گلوله، بلکه از «بمباران اعتبار» استفاده میکنند.
مکانیسم عمل در این مزارع، بر پایه «ریاضیات فریب» استوار است. یک اپراتور انسانی در این مزارع، با کمک نرمافزارهای تغییر هویت، مدیریت همزمان دهها حساب کاربری را بر عهدهدارد. وقتی این نیروی انسانی با «باتهای هوشمند» (که اکنون با هوش مصنوعی قادر به تولید کامنتهای مرتبط هستند) ترکیب میشود، یک واحد کوچک چند نفره، تبدیل به لشکری چند هزار نفره میشود. این «اکثریت مصنوعی» (Manufactured Majority)، با هجوم همزمان به یک موضوع، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی را فریب میدهد و صدای خود را به عنوان «صدای ملت» جا میزند. در این هیاهو، صدای واقعیِ شهروندان، مانند نجوایی در برابر طوفان، گم میشود.
پرده سوم: عملیات قلادهزنی؛ کالبدشکافی یک اسارت
اما هدف نهائی این مزارع چیست؟ آیا هدف، بحث کردن با مردم عادی است؟ خیر. کاستوکراسی انرژی خود را هدر نمیدهد. هدف اصلی، تسخیر راهنمایان جامعه است. ما این رویکرد را «استراتژی اسارت چوپان» (The Shepherd Captivity Strategy) مینامیم.
پیش از آنکه ببینیم سیستم چگونه کار میکند، باید بپذیریم که تعریف «راهنما» در جهان تغییر کرده است. در گذشته، اگر کسی میخواست راهبرِ فکری جامعه باشد، دههها دود چراغ میخورد، فلسفه میخواند و در کوران حوادث سیاسی آبدیده میشد. حتی یک معلم برای آموزش بیست دانشآموز باید آموزشهای متعددی ببیند؛ اما در عصر تصویر، این هرم وارونه شده است. اکنون یک جوان ۲۰ ساله، تنها به واسطهی مهارتش در زدن ضربه کاتدار به توپ یا زیبایی چهرهاش بر پرده سینما، ناخواسته به «چوپان افکار عمومی» تبدیل میشود. او بدون دانش کافی، میلیونها دنبالکننده دارد که منتظرند ببینند او به کدام سو میرود. چوپانها، همان سلبریتیها، هنرمندان و ورزشکارانی هستند که خواسته یا ناخواسته تبدیل به مراجع فکری شدهاند. مزارع نفرت، لوله توپخانه خود را دقیقاً به سمتِ ذهن این افراد نشانه میروند. تصور کنید یک بازیگر مشهور یا حتی استاد دانشگاه، صبحهنگام با ۵۰۰۰ اعلان مواجه میشود که حاوی رکیکترین دشنامها و تهدیدها به او و خانوادهاش است. این حجم از خشونت متمرکز، باعث «فروپاشی روانی» میشود. اما هدف ترولها، کشتن چوپان یا حتی ساکت کردن او نیست. هدف، چیزی بسیار شومتر است: «رامسازی» (Domestication).
مزارع نفرت، این «چوپانان نابالغ» را طعمههای ایدهآلی میبینند. آنها استراتژی خود را نه بر مبنای حذف فیزیکی، بلکه بر مبنای «عملیات قلادهزنی» (Collaring Operation) طراحی میکنند. این عملیات، یک حمله کور نیست؛ بلکه یک پروسه روانشناختی دقیق است که دو خروجی متفاوت دارد:
الف) سناریوی اول: قلادهگذاری موفق (تولدِ سلبریتی مطیع)
این شایعترین نتیجه است. فرآیند به این صورت است: ۱. شوک اولیه: سلبریتی ناگهان با موجی سهمگین از فحاشی و تهدید روبه رو میشود. او که معمولاً در «حباب زیستی» مرفه خود زندگی میکند و تابآوری روانی پایینی دارد، دچار وحشت (Panic) میشود.
۲. پیشنهاد صلح نامرئی: او به تجربه درمییابد که اگر پستی بگذارد که همسو با موج نفرت باشد، ناگهان فحشها قطع شده و جای خود را به «لایک» و «قلب» میدهند. این همان «پاداش شرطیسازی» است. ۳. پذیرش: در این مرحله، پدیده «قلادههای نامرئی» شکل میگیرد. چوپان (سلبریتی) درمییابد که اگر بخواهد از این شکنجه روانی خلاص شود، سکوت کردن کافی نیست. او باید «باج» بدهد. او مجبور میشود برای در امان ماندن، خود را طرفدار و موافق ترولها نشان دهد. او شروع به تکرار خواستههای همان اوباش میکند، به همان کسانی حمله میکند که آنها میخواهند و همان شعارهایی را میدهد که آنها دیکته میکنند.
در واقع، سلبریتی تصور میکند که با این کار امنیت خریده است؛ اما در حقیقت، او قلادهای نامرئی بر گردن انداخته و به «بلندگویِ شیک» برای «افکار کثیف» مزارع نفرت تبدیل شده است. وقتی چوپان رام شد، حالا دیگر گله با پای خود به مسلخ میروند و اتفاق وحشتانگیز در اینجاست که «چرخه زامبی» شکل میگیرد:
۱. سلبریتیِ رام شده شروع به تولیدِ محتوایِ نفرتانگیز میکند. ۲. توده مردم (فالوورها) که به او اعتماد دارند، ادبیاتِ او را الگو قرار میدهند. آنها میبینند که چوپانشان عصیان کرده ولی تشویق میشود؛ پس آنها نیز خواهناخواه تبدیل به «زامبیهای داوطلب» میشوند و تبدیل به کارگرِ بیجیره و مواجبِ مزارع تولید نفرت میگردند. عفونت از چوپان به گله میرسد و جامعه در جنونی ادواری فرو میرود.
ب) سناریوی دوم: مقاومت و شکست عملیات (هزینه آزادی)
اما گاهی چوپان، سرکش است. او تن به باجخواهی نمیدهد و حاضر نیست حقیقت را قربانیِ «ترند» کند. در اینجا، مزارع نفرت فاز دوم عملیات را آغاز میکنند: «تخریب کامل». ۱. ترور شخصیت: ماشینِ لجنپراکنی، زندگیِ خصوصیِ او را شخم میزند. تهمتهای اخلاقی، مالی و سیاسی ساخته میشود. ۲. بایکوت و انزوا: به هواداران القا میشود که این فرد «خائن» یا «نفوذی» است. هدف این است که اعتبار کلام او را بسوزانند. ۳. حذف از دنیای مجازی: در نهایت، بسیاری از این افراد مقاوم، زیر فشار روانی خردکننده، عطای فضای مجازی را به لقایش میبخشند و به «مارپیچ سکوت» پناه میبرند. چون سیستم فحشسالار چنان هزینهای بر آنها تحمیل میکند تا درس عبرتی باشند برای سایر چوپانان که «هزینه نپوشیدنِ قلاده، مرگ اجتماعی است». اما اندک کسانی که باقی میمانند و مقاومت میکنند، قهرمانان واقعی عصر ما هستند؛ آنانی که حقیقت را دریافتهاند و به سوی آن گام مینهند و نه فحش و تهمت برایشان مهم است و نه کاهش فالوور.
پرده چهارم: نئو-پوپولیسم؛ ثمره نهائی کاستوکراسی
اما کار به اینجا ختم نمیشود. عفونت قلادهزنی، در نهایت به مغز سیستم، یعنی سیاستمداران و تصمیمگیران میرسد و پدیدهای را خلق میکند که میتوان آن را «نئو-پوپولیسم» نامید. تفاوت این پوپولیسم با نسخههای قدیمی در «سرعت» و «منشأ ترس» است. سیاستمدار کلاسیک از «رأی مردم» میترسید؛ اما سیاستمدار نئو-پوپولیست از «ترند شدن» وحشت دارد.
در این سیستم، سیاستمداران دچار نوعی فلج تحلیلی میشوند. آنها دیگر جرأت ندارند تصمیمات سخت، بلندمدت و استراتژیک بگیرند. هر طرحی که نیاز به «جراحی» داشته باشد، با هجوم مزارع نفرت روبه رو میشود. نتیجه چیست؟ ظهور نسل مدیران بزدل. مدیرانی که صبح که بیدار میشوند، اول توئیتر و اینستاگرام را چک میکنند تا ببینند باد از کدام طرف میوزد. آنها تصمیمات کلان مملکتی را نه بر اساس آمار، علم و منافعِ ملی، بلکه صرفاً بر اساس «فرار از فشار» و «خریدن سکوت موقت» میچینند. این یک سقوط ابدی است؛ زیرا هرچه سیاستمدار بیشتر عقبنشینی کند، مزارع نفرت جسورتر میشوند و دایره محاصره تنگتر میگردد. تا آنجا که کشور عملاً توسط الگوریتمها اداره میشود، نه توسط عقلانیت.
پرده پنجم: گنبد آهنین گمنامی
اما چرا این هیولا در برخی نقاط جهان رامتر است و در برخی دیگر درندهخویی میکند؟ پاسخ در یک مفهوم کلیدی نهفته است: «گمنامی مطلق». ترولها و گردانندگان مزارع نفرت، شجاع نیستند؛ آنها فقط «پنهان» هستند. تمام قدرت آنها از این اطمینان میآید که کسی آنها را نمیشناسد.
در کشورهای غربی، قانونگذار این سپر را شکسته است. آنجا اگر کسی تهدید کند، پلتفرم موظف است هویت او را افشا کند. اما در کشورهای تحت تحریم یا مستقل، به دلیل عدم همکاری عامدانه پلتفرمهای غربی (به عنوانِ بخشی از جنگِ ترکیبی)، دسترسی به هویت مهاجمان ممکن نیست. این وضعیت، یک «گنبد آهنین» بر سر مزارع نفرت میکشد. آنها در پناه این گنبد، با خیالی آسوده عملیات قلادهزنی را اجرا میکنند، سلبریتیها را میدرند و سیاستمداران را به زانو درمیآورند، بیآنکه هراسی از تعقیب قضائی داشته باشند. این یک «کاپیتولاسیونِ دیجیتال» است؛ جایی که جنایتکارِ سایبری، مصونیت دیپلماتیک دارد.
جستار پایانی: چه باید کرد؟ (نجات از کاپیتولاسیونِ دیجیتال)
این داستانِ جهانی، وقتی به مرزهای ایران میرسد، رنگی تراژیکتر به خود میگیرد. جامعه ایران، جامعهای با پیشینه چندهزار سالهی «ادب»، «تعارف» و «حجب و حیا» است. در فرهنگِ ما، حرمت کلام ستون فقرات روابط اجتماعی بود. به همین دلیل، برخورد این فرهنگ نجیب با سونامی بیرحمانه کاستوکراسی، ضایعهای عمیقتر ایجاد کرده است. ما امروز با پارادوکسِ دردناکی روبهروییم: هنرمندان و ورزشکارانی که باید سرمایه نمادین کشور باشند، یا زیر چرخدندههای مزارعِ نفرت له شدهاند و یا خود به «زامبیهای مروج خشونت» تبدیل گشتهاند. و حتی قبل از شروع حملات فحاشی، بهصورت پیشدستانه و خودجوش شروع به تولید محتوای موافق فحاشان میکنند تا در امان باشند.
برای عبور از این دوران گذار و پاره کردن زنجیر کاستوکراسی، باید چهار اقدام فوری و حیاتی انجام داد:
۱. پایان دوران نقابها (احراز هویت)
بزرگترین دروغی که به ما گفتهاند این است که «گمنامی در اینترنت، حق بشر است». خیر، گمنامیِ مطلق، پناهگاه تروریستهای روانی است. تا زمانی که هر کس با هویت جعلی بتواند شرف دیگری را لکهدار کند، این چرخه متوقف نمیشود. ما نیاز به پلتفرمهایی داریم که در آن، آزادیِ بیان تضمین شود، اما «آزادی توهین بدون تاوان» سلب گردد. کاربر باید بداند که پشت کیبورد، همان مسئولیت حقوقی را دارد که در میدان شهر دارد.
۲. شجاعت نخبگان (پاره کردنِ قلادهها) سلبریتیهای واقعی باید بدانند که آن ۵۰۰۰ کامنت فحش، صدای ملت ایران نیست؛ صدای۵۰۰ اکانت فیک و رباتهای برنامهریزیشده است. آنها باید از «عذرخواهیهای اجباری» و «همرنگشدنهای ذلیلانه» دست بردارند. شجاعت یعنی ایستادن در برابر موج مصنوعی. اگر نخبگان ما نترسند، ابهت پوشالی مزارع نفرت فرو میریزد.
۳. سواد رسانهای معکوس
باید به نسلِ جدید آموخت که در عصر کاستوکراسی، «تعداد لایک و کامنت، معیار حقانیت نیست». باید بیاموزیم که وقتی به کسی حمله میشود، لزوماً او اشتباه نکرده؛ بلکه شاید دارد حرفی میزند که منافع «کارخانههای نفرت» را به خطر انداخته است.
۴. صلاحیت راهبری (آموزش اجباری برای سلبریتیها)
این شاید مهمترین و مغفولترین حلقه باشد. در جهان نرمال، یک معلم برای هدایت ۲۰ دانشآموز، سالها آموزش میدید. چگونه است که امروز، یک فوتبالیست ۲۰ ساله یا یک بازیگر که جز در تکنیک فوتبال یا بازیگری هیچ دانشی ندارد، بدون هیچگونه آموزش سیاسی، جامعهشناختی یا سواد رسانهای، اجازه راهبری ذهن میلیونها نوجوان را پیدا میکند؟ مشکل اینجاست که اکثر این سلبریتیها به دلیل ثروتهای بادآورده، در «حبابهای زیستی» مرفهی (در مناطق لوکس شمالشهر یا خارج از کشور) زندگی میکنند که هیچ شباهتی به واقعیت زندگیِ مردمی که ادعایِ نمایندگیشان را دارند، ندارد. آنها درکی از ژئوپلیتیک، اقتصاد کلان و امنیت ملی ندارند و صرفاً بر اساس احساسات سطحی یا فشار ترولها موضع میگیرند. دولتها باید تعارف را کنار بگذارند. داشتنِ «فالور میلیونی»، مسئولیت ملی میآورد. همان طور که رانندگی بدونِ گواهینامه جرم است، «راهبری افکار عمومی» بدون گذراندن دورههای آموزشی مخصوص (با اساتید خصوصی و تراز اول) باید ممنوع یا محدود شود. اگرچه، بزرگترین سد در برابرِ این راهکار، «منافع کثیف حزبی» است. بسیاری از احزاب سیاسی، ترجیح میدهند سلبریتیها «بیسواد و هیجانی» باقی بمانند تا بتوانند در بزنگاههای انتخابات، از محبوبیت آنها برای جمعآوری رأی استفاده کنند. شکستنِ این سد، نیاز به یک اراده فراحزبی برای نجات امنیت روانی جامعه دارد.