کد خبر: ۳۲۵۵۰۲
تاریخ انتشار : ۱۰ دی ۱۴۰۴ - ۲۱:۲۳

نسل‌کشی در غزه؛ وقتی یک عمر در یک سال فشرده می‌شود(نگاه)

مترجم: سید محمد امین‌آبادی
من هیچ‌وقت میانه خوبی با درس فیزیک نداشتم. سال‌ها طول کشید و باز هم نتوانستم کاملاً درک کنم که زمان چگونه نسبی است؛ اینکه بسته به حرکت و گرانش، بسط پیدا می‌کند یا فشرده می‌شود. اما در زندگی فلسطینی‌ها همیشه یک چرخش غیرمنتظره وجود دارد. تا پایان سال ۲۰۲۵، با وضوحی دلهره‌آور می‌توانستم توضیح بدهم که چگونه سنجش زمان با جغرافیا تغییر می‌کند؛ اینکه در بعضی نقاط جهان، دهه‌ها می‌توانند در یک سال واحد فشرده شوند. شگفت‌آورتر از آن، این بود که خودم توانستم مفهوم سفر در زمان را تجربه کنم: بیش از هفتاد سال به گذشته بازگردم و بعد، دهه‌ها به آینده پرتاب شوم.
مانند یک ترن هوائی که از ایستگاه به آرامی خارج می‌شود، سال بی‌صدا آغاز شد. من روی تشک نازکم در گوشه اتاقی در محل آوارگی‌ام در «دیرالبلح»، در مرکز غزه، دراز کشیده بودم. ساعت روی ۲۳:۵۹ ایستاده بود؛ تنها یک دقیقه تا پایان ۲۰۲۴ باقی مانده بود، دقیقه‌ای که می‌توانست گنجایش چندین حمله هوائی را داشته باشد. می‌دانستم ممکن است زنده نمانم تا اولین دقیقه سال ۲۰۲۵ را ببینم. در حالی که انگشتانم بالای صفحه گوشی معلق مانده بود و میان اپلیکیشن‌های خبری جابه‌جا می‌شدم تا خبری از احتمال آتش‌بس پیدا کنم، به امید چنگ زده بودم. از میان همه بندهایی که درباره این توافق دست‌به‌دست می‌شد، چشم‌هایم فقط به دنبال یک کلمه می‌گشت: «بازگشت». هیچ آتش‌بسی نمی‌توانست برایم پایان نسل‌کشی به نظر برسد، اگر شامل حق بازگشت بیش از یک‌میلیون فلسطینیِ به‌زور آواره‌شده به شمال غزه نمی‌بود.
۲۷ روز طول کشید تا امیدم رنگ واقعیت بگیرد. در لحظه‌ای که هرگز تصور نمی‌کردم زنده بمانم و آن را ببینم، سرانجام به فلسطینی‌های آواره اجازه داده شد به شمال غزه بازگردند. وقتی اسرائیل خیابان «الرشید» را باز کرد- همان جاده‌ای که پیش‌تر صدها فلسطینی به‌دلیل تلاش برای عبور به سمت شمال در آن کشته شده بودند- همراه با همکارانم با شتاب خود را به آنجا رساندم تا این صحنه را ثبت کنیم. بر فراز سقف یک خودروی پخش تلویزیونی رفتم و تلاش کردم ابعاد آنچه در جریان بود را در قاب بگنجانم: انبوه جمعیتی که پیاده حرکت می‌کردند، آنچه از زندگی‌شان باقی مانده بود با خود حمل می‌کردند و به‌سوی خانه‌هایی قدم برمی‌داشتند که شاید دیگر وجود نداشتند.
وقتی صحنه بازگشت آوارگان را ثبت می‌کرد، احساس کردم که در یک لحظه، چند نسل را با هم زندگی می‌کنم. این صحنه‌ای بود که سال‌ها در خیال خود پرورانده 
بودم؛ هر بار که پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان از حق بازگشت به خانه‌ها و روستاهایی 
سخن می‌گفتند که در سرزمین تاریخی فلسطین از آنها رانده شده بودند.
با این حال، سه هفته دیگر هم نتوانستم به شهر غزه بازگردم؛ چراکه درگیر یافتن سرپناهی موقت و تعمیر خانه‌مان بودیم؛ خانه‌ای که برخلاف همه احتمالات از حملات اسرائیل جان سالم به در برده بود. اواخر فوریه(بهمن 1403)، به چهارمین محل اسکانم این‌بار در شهر غزه نقل مکان کردم. اما درست زمانی که وعده بازگشت داشت رنگ واقعیت به خود می‌گرفت و کالاها به‌تدریج دوباره در بازارهای غزه ظاهر می‌شدند، این ترن هوائی ناگهان و با خشونت به سراشیبی سقوط افتاد. با آغاز ماه مارس (اسفند 1403)، اسرائیل بار دیگر غزه را تحت محاصره کامل قرار داد و این، شروع مرحله‌ای تازه از گرسنگی بود. دو هفته بعد، آتش‌بس را شکست و نسل‌کشی را از سر گرفت.
در شش ماه بعد، با تمام وجود فهمیدم که پول چگونه تمام معنای خود را از دست داده است؛ اسکناس‌ها دست‌نخورده در کیفم مانده بودند، در حالی که زیر بمباران در خیابان‌ها سرگردان بودم و بی‌ثمر به‌دنبال فقط یک کیسه آرد گندم می‌گشتم، آماده بودم هر قیمتی برایش بپردازم. به‌جای خرید کالاهای تازه از بازار، مردم به شیوه قدیمیِ مبادله بازگشتند؛ یعنی عوض کردن آنچه داشتند با چیزهایی دیگر. در حالی که از بمباران بی‌وقفه اسرائیل به‌دنبال پناه می‌گشتیم، از گرسنگی هیچ پناهی نبود؛ ما با عریان‌ترین و خشن‌ترین شکل گرسنگی روبه‌رو بودیم.
در ماه ژوئن (خرداد 1404)به خانه آسیب‌دیده‌ام بازگشتم. اگر قرار بود مرگ از راه برسد-چه بر اثر گرسنگی و چه زیر بمباران-می‌خواستم مرا در خانة خودم پیدا کند. طی دو ماه بعد، پیش از آن‌که کمک‌ها کم‌کم وارد شوند، گرسنگی به اوج خود رسید. از کسانی که با آنها مصاحبه می‌کردم می‌پرسیدم: «برای زنده ماندن چه کار می‌کنید؟» این پرسش دیگر صرفاً یک سؤال حرفه‌ایِ خبرنگاری نبود؛ تلاشی نومیدانه بود برای جمع‌کردن ایده‌هایی برای بقا، در حالی که گرسنگی وجودم را می‌بلعید. از دل این گفت‌وگوها یاد گرفتم چگونه از ماکارونی نان درست کنم و اینکه «فتّة چای»-غذایی بسیار ساده متشکل از نانی که در چای خیسانده می‌شود-چطور می‌تواند برای لحظاتی گرسنگی را آرام کند و فقط آن‌قدر نیرو بدهد که یک روز دیگر دوام بیاوریم. اما درست زمانی که در ماه اوت(مرداد) برخی اقلام غذایی کم‌کم دوباره در بازارهای غزه پیدا می‌شدند، اسرائیل دستورهای تازه‌ای برای آوارگی گستردة ساکنان شهر غزه و شمال غزه صادر کرد.
همچنان که تقریباً هر روز دستورهای جدید آوارگی می‌رسید و تماس‌های تلفنی مکرر از ارتش اسرائیل به ما دستور می‌داد که از خانه‌هایمان فرار کنیم ما به امیدی شکننده چنگ زده بودیم: اینکه شاید بتوانیم، حتی فقط برای یک روز دیگر، در آنچه از خانه‌هایمان باقی مانده بود، بمانیم. کم‌کم سلام و احوالپرسی همیشگی «چطوری؟» ناپدید شد و مردم از یکدیگر می‌پرسیدند: «جایی برای رفتن داری؟» یا «چقدر دیگر می‌مانی؟» پاسخ رایج این بود: «تا آخرین لحظه».هیچ‌کس واقعاً نمی‌دانست آن «آخرین لحظه» کی فرا می‌رسد. با این حال، این عبارت به‌طور گسترده‌ای دست به دست می‌شد؛ در شبکه‌های اجتماعی پست‌هایی با همین کلمات ظاهر می‌شد. هیچ زمینه‌ای، هیچ توضیحی نبود؛ معنایی که تنها کسانی که خود در حال تجربه آن بودند، درک می‌کردند.
برای من، آن «آخرین لحظه» وقتی فرا رسید که ربات‌های انفجاری اسرائیل- که قادر بودند همزمان ده‌ها ساختمان را ویران کنند- به فاصله چندصد متری خانه‌ام نزدیک شدند. در ۱۷ سپتامبر(26 شهریور) بالاخره وسایل ضروری را جمع کردم که هفته‌ها از جمع کردن آن‌ها خودداری کرده بودم. با این حال، به جای اینکه کل شهر غزه را ترک کنم، به مرکز شهر نقل مکان کردم. خود این، به‌تنهائی، حس یک عمل مقاومت‌آمیز را داشت. برای اولین‌بار از آغاز نسل‌کشی، یک آرزوی آرام و ناگفته در درونم داشتم: اینکه در شهر خودم بمیرم، نه اینکه بار دیگر آواره شوم.
به‌عنوان نوه پناهندگان فلسطینی، با شنیدن غم و اندوه خانواده‌ام از ترک قدس بزرگ شده بود. آن فقدان خانه‌مان را شکل داد و با گذر زمان، من هم آن را در درونم احساس کردم. باور دارم این درد پیش از تولد من هم بخشی از وجودم بود: دردی از رانده شدن از سرزمینی که هرگز ندیده بودم، اما همیشه به آن تعلق داشتم. به‌عنوان یک خبرنگار، به صداهای لرزان فلسطینیان سالخورده گوش داده‌ام، هرکدام همان التماس تکراری را بیان می‌کردند که من نیز آرام‌آرام با خود زمزمه می‌کردم: در زیر آوار خانه‌های خودمان دفن شویم، نه اینکه آنها را به دست اشغالگران بسپاریم.
این‌بار، سنگینی انتخاب برای لحظه‌ای کوتاه به نفع من چرخید. با ماندن و نپذیرفتن یک آوارگی اجباری دیگر، باور داشتم که دارم- حتی اگر اندک- چیزی را بازپس می‌گیرم که پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان در سال ۱۹۴۸ از دست دادند: تکه‌ای از خانه، از کرامت، از حقِ ماندن. اما این توهّم فقط هشت روزِ هولناک دوام آورد. دیدم که چگونه شهر زیر بمباران‌ها و کشتارهای بی‌سابقه اسرائیل خالی می‌شد. ساختمان‌های کاملِ مسکونی بر سر ساکنان‌شان فرو ریختند. از بالای ساختمانی که در مرکز شهر در آن پناه گرفته بودم، می‌دیدم که از همه‌طرف دود بلند می‌شود. بین انفجارها که لحظه‌ای سکوت همه‌جا را می‌گرفت به این نتیجه می‌رسیدم که مردن شاید ساده باشد؛ اما زنده ماندن زیر فشار همیشگی ستم، ادامه دادن زندگی و رساندن صدای کسانی که اسرائیل می‌خواهد خاموش شوند، سخت‌ترین و واقعی‌ترین مبارزه است.
سه هفته طولانی گذشت تا سرانجام آتش‌بس مورد انتظار در ۱۰ اکتبر(18 مهر) اجرائی شد. وقتی برای دومین‌بار در یک سال وارد خانه‌ام شدم، بالاخره معنای زمان در غزه را فهمیدم. اینجا، یک عمر می‌تواند در یک سال فشرده شود. هم آوارگی را زندگی می‌کنی و هم بازگشت را؛ هم گرسنگی را و هم سیر شدن را؛ هم بقا را و هم هزار مرگ در میانه آنها را و با این همه، هنوز یک لحظه دیگر داری تا به آن چنگ بزنی و آن را در قالب یک روایت ثبت کنی.همین کار خود یک پیروزی کوچک است، تا زمانی که بتوانید همه‌چیز را قبل از اینکه آنها شما را ساکت کنند، ثبت کنید.
«مها حسینی» روزنامه‌نگار ساکن غزه
منبع: میدل‌ایست‌آی