دلنوشته
در حیرتم چرا رمانهای عاشقانه که تحقیقاً عشق را از واقعیت معنا میکنند، تحریر نمیشوند!
چرا یک عالم سیاست اهل قلم آستین بالا نمیزند و نمیگوید: ای اهل زمین، عشق تنها پسِ سیاست معنا دارد...!
بدینگونه که خاطرخواهی تا در کوره سیاست گداخته نشود و به دست اهل آن در پیچ و خم زمانه پتک و چکش نخورد و سرد و گرم نشود، عشق نخواهد شد!
اثبات این گزاره چه میخواهد مگر.... جز مرور واقعیتهای تجربه شده... مثلا قصه مادر عباس!
آری... میتوان از قصه مادر عباس، عاشقانهای سرود که همگان به حقیقت گزارههای پیشین پی ببرند!
مثلاً یک عالم سیاست اهل معرفت با قلم خود، شوق و اضطراب این بانو را در آن هنگام که عقیل وی را برای مبارز اهل سیاستی چون علی، خواستگاری میکند؛ طوری نقشبندی کند که انگار نگاههای ممتد دختر حزام بن خالد در خلوت خود به ماه را دیده است که هیجان و عظمت زندگی با علی را هزار بار از طلوع تا غروب شباهنگام مهتاب مرور میکند! یا حال و احوال او را در آن هنگام که علی را از دست میدهد. و باید مجتبی را آماده امامت کند... شگفتا... چه شکوهی! آن هنگام که حسین را راهی آن سفر سیاسی به کوفه میکند! چه تصویری میشود از خلوتش با عباس در این بدرقه به رخ قلم کشید... یا چه مرثیهای میتوان از اشکهای مادرانهاش، پشت سر زینب سرود... شگفتا... چه ستایشی!
یا از سوز غزلهای شاعرانهاش در فراق کشتگان دشت نینوا که زائران غفلتزده تربت نبی اسلام را در بُهت ندامت فرو میبرد! یا مادرانههایش برای سجاد... که اینها همهاش در سایهسار سیاست واقعیت شدهاند! شگفتا از این عاشقانه که از پس سیاست درآمده و میتوان به رخ قلم کشید...
اما انگار جوهره کسی تاکنون توان نقشبندی آن را نداشته است.
میم- تنها