هنـر؛ نردبـانی به سـوی حیـات معـقول
محمد محمدی
در قلمرو اندیشه فلاسفه بزرگ، زیبایی همواره یکی از پیچیدهترین و در عین حال، حیاتیترین مفاهیم بشری بوده است. اما هنگامی که سخن از علامه محمدتقی جعفری به میان میآید، مفهوم زیبایی از حد یک پدیده حسی و گذرا فراتر رفته و با تار و پود حقیقت هستی و کمال مطلق گره میخورد.
ایشان با نگاهی جامعنگر که حاصل تسلط بر فلسفه شرق و غرب است، هنر را یک تفنن تنها نمیبینند، بلکه رسالتی عظیم برای ارتقای روح انسانی میدانند. در این یادداشت، بر آن هستیم تا با تکیه بر آرا و دیدگاههای این متفکر فقید، به بازخوانی نسبت میان «کمال»، «زیبایی» و «هنر» بپردازیم و دریابیم که چگونه یک اثر هنری میتواند از سطح یک ابزار ساده فراتر رفته و به محرک «حیات معقول» در جوامع بشری تبدیل شود.
کمال؛ زیربنای حقیقی زیبایی در عالم هستی
علامه محمدتقی جعفری در تبیین ماهیت زیبایی، از تعاریف سطحی و صرفاً فیزیکی عبور کرده و به لایهای عمیقتر به نام «کمال» دست مییابند. در منظومه فکری ایشان، زیبایی تنها یک فرم بصری یا صوتی نیست، بلکه نمودی شفاف و نگارین است که بر روی حقیقت کمال کشیده شده است. کمال در اینجا به معنای قرار گرفتن هر موجود در مسیر بایستگیها و شایستگیهای اصیل خود است. نکته بسیار ظریفی که علامه در تعاریف خود به آن اشاره میکنند، تفکیک میان زیبایی در اشیاء بیجان و موجودات صاحب روح است. ایشان هشدار میدهند که انسان، نباید فریب نمودهای فیزیکی را بخورد؛ زیرا ممکن است یک صورت بسیار زیبا، پوششی بر درونی دوزخی و وقیح باشد. درواقع زیبایی واقعی در جهانبینی اسلامی، پدیدهای چندبعدی است که اصالت آن به ریشههای درونی و کمالات معنوی بازمیگردد.
واکاوی وحدت در کثرت
از فرمول ریاضی تا خط میرعماد
یکی از پرسشهای مطرح فلسفه هنر که علامه جعفری با استناد به آرای افلاطون به آن پاسخ میدهد، چرایی اطلاق یک مفهوم واحد به نام «زیبا» بر پدیدههای کاملاً متضاد است. ایشان میپرسند چگونه است که ذهن ما یک نغمه موسیقی، یک تابلو نقاشی، یک سپهر لاجوردین و حتی یک فعالیت مجرد ریاضی را با صفت زیبایی توصیف میکند؟ پاسخ ایشان در پیوند میان عالم خاک و جهان الهی نهفته است. ایشان معتقد است که زیبایی حقیقتی واحد و جامع است که از جهان الهی سرچشمه میگیرد و در عین وحدت، در کثرات عالم متجلی میشود. هر چه یک شیء سهم بیشتری از ایده کلی کمال داشته باشد، زیباتر به نظر میرسد. در واقع، آن حالت انبساط و بهجتی که در روح انسان هنگام مواجهه با زیبایی رخ میدهد، ناشی از درک همین جرقه الهی در کالبد ماده است که نظامی گنجوی و مولوی نیز در اشعار خود به بهترین نحو به آن اشاره کردهاند.
زیبایی معقول؛ فراتر از مرزهای حس و ماده
علامه جعفری دایره مفهوم زیبایی را به امور محسوس محدود نمیسازد و از مفهومی به نام «زیبایی معقول» سخن میگوید. ایشان با نقد دیدگاههایی که زیبایی را صرفاً در امور فیزیکی خلاصه میکنند، مفاهیمی چون عدالت، آزادی مسئولانه، وفاداری و جوانمردی را از مصادیق واقعی زیبایی میداند. در این دیدگاه، وقتی انسان از تماشای ایثار یک فرد یا احترام به حقوق دیگران دچار وجد و انبساط روحی میشود، در حال تجربه یک زیبایی فوقمحسوس است. ایشان تاکید میکند که تعابیری چون «صبر جمیل» در منابع اسلامی، یک استعاره نیست و درواقع توصیفی دقیق از یک حقیقت عینی است. از نظر علامه، کسانی که میخواهند زیبایی را به لذتهای حسی تقلیل دهند، در واقع بخشی از عظمت روح بشری را نادیده گرفتهاند؛ در حالی که شکوفایی درونی انسان در گرو درک همین زیباییهای اخلاقی و ارزشی است.
دیالکتیک درون و برون
نقش محوری «من» در ادراک زیبایی
در تبیین چگونگی درک زیبایی، علامه جعفری به یک تعامل دوسویه میان جهان عینی و جهان ذهنی معتقد است. ایشان بر این باور است که زیبایی هم قطب برونذاتی دارد و هم قطب درونذاتی. قطب عینی به معنای وجود تناسب، نظم و قوانین علیت ظریف در خود پدیدههاست که نمیتوان منکر آن شد. اما در سوی دیگر، این «درونِ» انسان است که باید آمادگی پذیرش این پیام را داشته باشد. ایشان به درستی اشاره میکند که اگر ذهن انسان با خاطرات تلخ، ظلمهای دیده شده یا تداعیهای ناهنجار آلوده باشد، زیباترین مناظر طبیعی نیز نمیتوانند در او ایجاد خوشی و انبساط کنند. برای درک زیبایی، نوعی «موضعگیری» و «فاصله» لازم است؛ همانطور که ماه از دور زیباست و از نزدیک تنها صخرهای سرد است. ادراک زیبایی، هنری است که روح انسان باید آن را بیاموزد و صیقل دهد.
هنر پیشرو؛ رسالت هنرمند در هدایت جامعه
تقسیمبندی هنر به دو شاخه «پیرو» و «پیشرو» یکی از کلیدیترین مباحث علامه در این حوزه است. ایشان هنر پیرو را هنری میداند که خود را در سطح خواستههای غریزی و سطحی مردم تنزل میدهد و هنرمند در این میان، تنها به دنبال جلب تحسین و تشویق است. اما هنر پیشرو، هنری است که بر اساس «بایستگیهای حیات» شکل میگیرد و هدف آن ارتقای سطح آگاهی و تکامل بشر است. علامه معتقد است که جامعه نباید ملاک نهائی هنر باشد، بلکه هنر باید جامعه را به سمت قلههای کمال حرکت دهد. ایشان با ذکر مثالهایی از دانش پزشکی و نقش انبیاء، بیان میکند که پیشرفت واقعی بشر همیشه مدیون انسانهای پیشرو بوده است که از چاه طبیعت فراتر رفته و افقهای جدیدی را پیش روی انسان گشودهاند.
نقد هنر برای هنر
ضرورت تعهد در آفرینشگری
علامه جعفری با نگاهی واقعبینانه به نقد نظریه «هنر برای هنر» میپردازد و آن را با سیاستهای ماکیاولیستی مقایسه میکند. ایشان معتقد است که نبوغ هنری مانند یک نیروی عظیم طبیعی است که اگر جهتدهی نشود، میتواند ویرانگر باشد. از دیدگاه ایشان، هنر باید در خدمت «حیات معقول» باشد؛ یعنی هنری که به جای ترویج پوچی، شک و تردیدهای بیحاصل، به انسان در مسیر رسیدن به هدف اعلای زندگی کمک کند. ایشان هشدار میدهد که بسیاری از قلمهای زیبا و آثار فریبنده، هویت جوانان را هدف قرار داده و آنها را به سمت بیهدفی سوق میدهند. هنرمند در این تفکر، یک مسئولیت اخلاقی و انسانی سنگین بر عهده دارد و نباید به بهانه آزادی هنر، آثاری را تولید کند که مخلِ تکامل روحی جامعه باشد.
رسالت ابدی هنرمند در آیینه حیات معقول
علامه محمدتقی جعفری هنر را ابزاری برای عبور از یکنواختی زندگی و رسیدن به لذتهای اصیل میداند. ایشان بر این نکته تاکید دارد که خداوند جهان را زیبا آفریده است و هنرمند باید مترجم این زیبایی الهی برای مردم باشد. هنر نباید صرفاً برای سرگرمی یا خودنمایی باشد، بلکه باید راهی کوتاه و عمیق برای درک عظمتهای هستی بگشاید. هنرمند واقعی کسی است که به جای ویتریننشینی و دلخوش کردن به تحسینهای زودگذر، به دنبال خدمات لایزالی باشد که روح انسان را در طول قرون و اعصار پرورش میدهد. در اندیشه علامه، هنر زمانی به کمال میرسد که با عقل، شرع و احساسات والای بشری پیوند بخورد و به جای ویرانی، به ساختن انسانیت همت گمارد.
غایت هنر؛ پیوند جاودانه با حقیقت مطلق
در نهایت، اندیشه علامه محمدتقی جعفری ما را به این جمعبندی بنیادین و البته مهم میرساند که هنر و زیبایی، غایتی فراتر از لذتهای زودگذر حسی یا بازیهای فرمی دارند. از منظر ایشان، هنر راستین باید پلی میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» ایجاد کند تا انسان در مسیر حیات معقول، آگاهی و پویایی بیشتری به دست آورد. اثر هنری نباید خود را تنها محدود به «آنچه که هست» و «آنچه که باید باشد» بکند، بلکه باید پلی بزند برای حرکت و رشد جامعه که توسط اثر هنری میتواند بهوجود آید. اگر هنرمند بتواند از حصار تنگ خودپرستی و تحسینهای سطحی عبور کند، اثر او به دریچهای تبدیل میشود که نور کمال الهی را به کالبد جامعه میتاباند. بنابراین، تعهد در هنر به معنای محدود کردن نبوغ نیست، بلکه به معنای جهتدهی به این نیروی عظیم برای نجات بشر از پوچی و بیگانگی است. فرجام این تفکر، رسیدن به آرامشی است که از تماشای نظم و جمال پروردگار در آینه هنر حاصل میشود و هنرمند را در جایگاه والای خدمتگزار ابدی ارزشهای انسانی قرار میدهد.