کد خبر: ۳۲۴۷۷۷
تاریخ انتشار : ۳۰ آذر ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۳

نخ نامرئی تاریخ !(نگاه)

امین الاسلام تهرانی

امروز 22 دسامبر برابر با 1 دی...
۲۲ دسامبر در تقویم، ظاهراً روز خاصی نیست؛ نه انقلاب بزرگی ثبت شده، نه جنگی رسماً آغاز یا تمام شده است. اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، این روز در تاریخ سیاست جهانی، مثل یک خط نازک اما معنادار است که از دل آن می‌شود یک گزاره قدیمی را دوباره خواند: قدرت اگر پایه بر درستی نداشته باشد، دیر یا زود فرومی‌ریزد! اگر هم فرونپاشد، میوه‌اش تلخی خواهد بود! در ۲۲ دسامبر ۱۹۸۹ (1 دی 1368)، «نیکلای چائوشسکو»، یکی از سختگیرترین دیکتاتورهای بلوک شرق، سوار بر بالگرد از پشت‌بام مقر حزب کمونیست رومانی فرار کرد. همان رهبری که تا چند روز قبل، مطمئن بود ارتش و حزب و «مردم» پشت او ایستاده‌اند. رسانه‌ها بعدها این واقعه را «پیروزی آزادی» نامیدند؛ روایتی ساده، تمیز و قابل مصرف رسانه‌ای. اما واقعیت پیچیده‌تر بود: چائوشسکو نه با حمله خارجی سقوط کرد، نه با تحریم‌، بلکه با فرسایش مشروعیت؛ چرا که قدرت او پایه و قوامی نداشت. ارتشی که دیگر حاضر نبود شلیک کند، و مردمی که دیگر حاضر نبودند تماشاچی باشند. البته مسئله این نیست که چه کسانی و چگونه به جای او نشستند و آیا آنان پایه بر درستی داشتند یا نه؟ جالب آن‌که غرب، که سقوط دیکتاتورها را اغلب به نام خود فاکتور می‌کند، معمولاً علاقه‌ای ندارد روی این نکته مکث کند که مشروعیت، کالای وارداتی نیست؛ نه با ‌تانک می‌آید، نه با بیانیه‌های حقوق بشری. چند دهه قبل‌تر، در ۲۲ دسامبر ۱۸۸۲ (1 دی 1261)، سه قدرت اروپایی، یعنی آلمان، اتریش- مجارستان و ایتالیا، «اتحاد سه‌گانه» را شکل دادند؛ پیمانی که قرار بود امنیت بیاورد، اما عملاً یکی از آجرهای اصلی جاده جنگ جهانی اول شد. غرب آن زمان هم مثل امروز، عاشق مهندسی نظم جهانی بود: توازن قوا، اتحادهای بازدارنده، و وعده ثبات. نتیجه؟ جنگی که اروپا را تا مرز خودکُشی جمعی پیش‌بُرد. درس تاریخی روشن بود، اما ظاهراً نه آن‌قدر روشن که تکرار نشود! در سوی دیگر این تاریخ، ۲۲ دسامبر ۱۹۴۷ (30 آذر 1326) قرار دارد، روزی که قانون اساسی جدید ژاپن تصویب شد. قانونی که در ماده ۹، ژاپن را از جنگ تهاجمی «منصرف» کرد. غرب این‌بار از موضع معلم اخلاق ظاهر شد: ژاپنِ صلح‌طلب، الگوی تمدن جدید! اما امروز، همان غرب با نگرانی از چین، به ژاپن چشمک می‌زند که شاید وقت «بازنگری» در آن صلح‌طلبی رسیده باشد؛ البته در حد محدودی تا جایی که «ما» می‌گوییم.
به ‌نظر می‌رسد اصول، تا جایی اصول‌اند که ژئوپلیتیک اجازه بدهد. غرب این را خوب می‌داند؛ فقط گاهی ترجیح می‌دهد فراموش کند، مخصوصاً وقتی پای منافعش در میان است. بله! اصول، تا جایی اصولی‌اند که ژئوپلیتیک اجازه بدهد؛ و کارنامه چند دهه اخیر غرب، به‌ ویژه آمریکا، این گزاره را نه در سطح شعار، بلکه در میدان عمل مستند کرده است! از ویتنام تا عراق، از افغانستان تا لیبی، هرجا «حقوق بشر» بهانه مداخله شد، خرابه‌ای به‌جا ماند که نه دموکراسی به بار آورد و نه ثبات. جنگ ویتنام با میلیون‌ها کشته غیرنظامی، بمباران شیمیایی و جنایاتِ مستند، هرگز مانع آن نشد که واشنگتن خود را پرچمدار اخلاق جهانی بداند. حمله به عراق در ۲۰۰۳، بر پایه دروغ «سلاح‌های کشتار جمعی»، کشوری را به آشوب دائمی کشاند، اما نه عذرخواهی رسمی در پی داشت و نه محاکمه طراحانش. زندان ابوغریب، گوانتانامو، ترورهای هدفمند با پهپاد در یمن، پاکستان و...، حمایت بی‌قید-و-شرط از رژیم‌هایی که کارنامه‌شان در سرکوب و اشغال و کشتار روشن است، همگی نشان می‌دهد که اصول، وقتی با منافعی که استراتژیک پنداشته می‌شوند تعارض پیدا می‌کنند، به ‌سرعت به حاشیه می‌روند. غرب این را خوب می‌داند؛ فقط گاهی ترجیح می‌دهد فراموش کند، یا دقیق‌تر بگوییم، وانمود کند که حافظه تاریخی جهان کوتاه‌تر از آن است که تناقض میان خطابه‌های اخلاقی و واقعیت‌های خون‌آلود سیاست خارجی‌اش را به یاد بیاورد؛ و این فراموشیِ گزینشی، تصادفی یا ناشی از خطای محاسباتی نیست، بلکه بخشی از ساز-و-کار قدرت است. وقتی همان دولت‌هایی که دادگاه‌های بین‌المللی را برای دیگران تجویز می‌کنند، خودشان از پیوستن به آن‌ها سر باز می‌زنند، یا با یک وتو، پرونده کشتار غیرنظامیان را می‌بندند، پیام روشن است: قانون برای «دیگران» است. در چنین نظمی، قربانیان فقط آمار می‌شوند و اصول، به واژه‌هایی تزیینی در بیانیه‌ها تقلیل می‌یابند. شاید به همین دلیل است که اعتماد جهانی به روایت اخلاقی غرب فرسوده شده است؛ نه به‌خاطر تبلیغاتِ رقبا، بلکه به‌دلیل تکرار همان الگویی که تاریخ بارها لو داده است: «قدرتی که خود را استثنا می‌داند، دیر یا زود با واقعیت پاسخ‌ناپذیر مشروعیت روبه‌رو می‌شود؛ چرا که پایه‌اش بر درستی نیست.» در واقع، بحران اصلی نه صرفاً در «تناقض» گفتار و کردار، بلکه در نهادینه‌شدن این تناقض است، جایی که استثنا بودن، از یک رفتار موقتی به یک دکترین پایدار بدل می‌شود. وقتی قدرت، خود را فراتر از پاسخ‌گویی تعریف می‌کند، اخلاق دیگر معیار عمل نیست، بلکه ابزاری برای مدیریت افکار عمومی است. از همین‌روست که مفاهیمی چون «نظم مبتنی بر قواعد» تنها تا جایی معتبرند که این قواعد، دست قدرت مسلط را نبندند. چنین نظمی نه جهانی است و نه عادلانه؛ بلکه سلسله‌مراتبی است که در آن، برخی قاضی‌اند و برخی همیشه متهم. و تا زمانی که این عدم توازن اصلاح نشود، هر ادعای اخلاقی- حتی اگر در ظاهر زیبا و پرطمطراق باشد- در حافظه ملت‌ها نه به‌عنوان اصل، بلکه به‌مثابه توجیهی برای سلطه ثبت خواهد شد. البته این یعنی قدرت مستقر در درون خود یک تناقض را حمل می‌کند و عامل نابودی خود را در درون خود دارد.