خانـههایی که هنـوز بوی شهادت میدهند
برخی روایتها، تاریخ رسمی نیستند؛ اما حقیقت را عمیقتر و ماندگارتر از هر سندی منتقل میکنند. آنچه در این مجموعه پیش روی شماست، خاطراتی است از زندگی و شهادت مردان بزرگی که در میدانهای مختلف انقلاب، دفاع مقدس و پاسداری از امنیت و ارزشها، جان خود را بیادعا تقدیم کردند؛ مردانی که از دل خانههای ساده، روستاها و شهرهای کوچک برخاستند و نامشان با ایمان، غیرت و مسئولیتپذیری گره خورد.
این روایتها به قلم خواهران شهدا، نه با زبان شعار، که با صداقتِ تجربه زیسته نوشته شدهاند؛ از برادری که معلمِ خانه بود، تا نانوایی که مرزبان عدالت شد؛ از فرماندهای رازدار تا کارگری که غسل شهادت کرد و رفت. هر خاطره، تکهای از پازل بزرگ فرهنگ ایثار است؛ فرهنگی که خانواده، تربیت دینی، حیا، ولایتمداری و خدمت به مردم، ستونهای اصلی آن را شکل میدهند.
بازخوانی این خاطرات، تنها ادای احترام به گذشته نیست؛ بلکه یادآوری مسئولیتی است که امروز بر دوش ماست. این سطرها، دعوتیاند برای مکث، تأمل و بازگشت به الگوهایی که امنیت، آرامش و هویت امروز جامعه، وامدار آنهاست. روایتهایی که اگر شنیده نشوند، تاریخ تنها خواهد ماند؛ اما اگر خوانده شوند، چراغ راه نسلهای بعد خواهند شد.
سید محمد مشکوهًْالممالک
سرباز همیشه زنده عشق
خاطرهنگار: لیلا سادات حسینیزاده، خواهر شهید سید مرتضی حسینیزاده
ولادت: 15/10/1343 – روستای گماران، گناوه، استان بوشهر
شهادت: 16/8/1361 – عملیات محرم، مرحله دوم، منطقه عملیاتی موسیان
نحوه شهادت: اصابت ترکش به پیشانی
مزار شهید: گناوه، گلزار شهدا
برادرم سید مرتضی، همیشه لبخند بر لب داشت. مهربان و شوخطبع بود، هرچه میخواست به ما بیاموزد با شیرینی و دلگرمی میگفت. دوست داشت معلم شود و در خانه به ما درس میداد. اگر زنده میماند، حتماً معلمی مهربان میشد.
سید مرتضی عاشق مولا علی(ع) بود. نماز حضرت علی را میخواند و دعا میکرد: «خدایا اگر شهید میشوم، فرق سرم را نشانه بگیر.» همانگونه هم شد؛ ترکش پیشانیاش را شکافت و از پشت سر بیرون آمد.
اولین بار، در سال ۱۳۶۰ از پایگاه امام سجاد شیراز، به جبهه اعزام شد و به بستان رفت؛ همانجا که شهید چمران نیز حضور داشت. در سه عملیات بزرگ شرکت کرد فتحالمبین، بیتالمقدس و طریقالقدس. بار آخر در عملیات محرم به آرزویش رسید.
همیشه به مادر میگفت: «اگر شهید شدم، سیاه نپوش،گریه نکن، فقط سه بار بگو مرا بخشیدی تا روحم آزاد شود.» او پشتیبانی از روحانیت و تبعیت از امام خمینی(ره) را سفارش میکرد. در خانهاش عکس شهیدان دستغیب، بهشتی، رجائی و باهنر بود و در محلهمان با خانواده شهیدان مانند رزمجو، خزایی و قنبرنیا رفتوآمد داشت. اهل نماز اول وقت، زیارت عاشورا، نماز شب و نماز حاجت بود. خاک جبهه را بهعنوان مُهر نگه میداشت و تنها بر همان نماز میخواند. دوستان صمیمیاش نیز اهل مسجد بودند و بسیاریشان به شهادت رسیدند.
مادرش پیش از شهادت، خواب دیده بود که مرتضی آمده، انگشتر و ساعتش را داده و خداحافظی کرده است. درست همانگونه هم شد. سه روز پیکرش زیر باران ماند. وقتی آوردند، جز پیشانی و پشتِسر، همه بدنش سالم بود. مزارش، مأمن حاجتمندان شد. خیلیها شیرینی یا سربند میآوردند، حاجت میگرفتند و نذرشان را بازمیگرداندند. چرخه عشق ادامه داشت.
برادرش، سیدمحمد، برای ادامه راه او به جبهه رفت و با جانبازی ۷۰ درصد، فلج شد، اما از روحیهاش چیزی کم نشد. او هم راه مرتضی را ادامه داد.
از او میخواهم دست مرا هم بگیرد، شفاعتم کند. میخواهم با او باشم. خطاب به جوانان میگویم، راه مرتضی، راه علی(ع) و زینب(س) است؛ بیایید شهدا را با بیوفایی و بیحجابی شرمنده نکنیم.
سردارانی از تبار غیرت
خاطرهنگار: فریده نوروزی، خواهر شهیدان نوروزی
شهید سردار ایرج نوروزی
ولادت: 30/1/1344 – استان سمنان
شهادت: 17/5/1362 – مهران، عملیات والفجر3
نحوه شهادت: اصابت ترکش به سر و دست
مزار شهید: سمنان، امام زاده یحیی(ع)
***
شهید سردار کیومرث نوروزی
ولادت: 1/5/1341 – استان سمنان
شهادت: 22/11/1364 – امالرصاص، عملیات والفجر 8
نحوه شهادت: اصابت ترکش به قلب و قطع دست
مزار شهید: سمنان، امام زاده یحیی(ع)
کیومرث و ایرج، دو برادری که دوشادوش هم در میدان نبرد بودند. در آخرین روزهای حیات ایرج، وقتی خبر مجروحیتش به فرمانده گردان، کیومرث، رسید، او خود را به بالین برادر رساند. در گوشش نجوا کرد و عهد بست که راهش را ادامه دهد. همانجا بود که از خدا خواست: «شهادت را برای من هم بنویس...»
ایرج، دانشآموز سال آخر بود. درس میخواند و میجنگید. شوخطبع، دوستداشتنی و اهل معاشرت با هر نسلی بود. حتی با کسانی که ده سال از خودش بزرگتر بودند. شخصیتی دلنشین داشت، اهل نماز اول وقت، پای ثابت نماز جمعه بود. میگفت: «خواهرم، سیاهی چادرت از خون من رنگینتر است...» وصیتنامهاش، آینه ایمان و تعهد بود.
کیومرث (حسین)، فرمانده گردان بود، بعد از عملیاتی که اکثر همرزمانش مفقود شدند، برای سرکشی رفت، دشمن تیر به کتفش زد و همانجا به شهادت رسید.
او به وقت شهادتش، داماد چهلروزه بود. میگفت: «هدفم از ازدواج، زنده نگه داشتن سنت پیامبر است.» و در یادداشتی نوشت: «اگر خدا دختری به من داد، نامش را زینب بگذارید، و اگر پسر بود، نامش را حسین.» دختر سردار کیومرث، حالا خودش مادری است و چهار نوه از دو شهید به یادگار مانده است.
وقتی خبر شهادت کیومرث رسید، من سال چهارم دبیرستان بودم. مدیر مدرسهام گفت: «برو خانه، مادرت مهمان دارد.» جلوی خانه خانه که رسیدم، دیدم حجله شهادت برپاست. نوشته بودند: «کیومرث جان، شهادتت مبارک...»
کیومرث، تیم فوتبال «آزادی» را در سمنان پایهگذاری کرد. تعداد زیادی از اعضای این تیم، در عملیات والفجر ۸، در روز ۲۲ بهمن ۶۴، به شهادت رسیدند.
او فقط فرمانده میدان نبود، مربی اخلاق بود، برادری مهربان، الگویی ماندگار. شهدا با سادگیشان جاودانه شدند؛ با نماز اول وقت، با حجب و حیا، با احترام به پدر و مادر و با ایمان به راه ولایت. راهشان را ادامه میدهیم، تا همیشه.
نانوای عدالت و نگهبان مرزهای غیرت
خاطرهنگار: شکوفه احمدی خورموجی، خواهر شهید محمدطاهر احمدی خورموجی
ولادت: 15/6/۱۳۴۶ – خورموج، استان بوشهر
شهادت: 19/9/1365 – پاسگاه محمدخان چاه، میرجاوه زاهدان
نحوه شهادت: اصابت گلوله در درگیری با قاچاقچیان مواد مخدر
مزار شهید: خورموج، گلزار شهدا
محمدطاهر، پسر سوم خانوادهای هفتنفره بود. خانهمان ساده بود، اما قلبهایمان پر از محبت و ایمان. او از همان کودکی با وضو بزرگ شد. نمازش را همیشه اول وقت میخواند، مسجد برایش خانه دوم بود. گاهی خودش اذان میگفت و محله با صدایش پر از آرامش میشد.
از همان نوجوانی کار میکرد. درس میخواند و کمکخرج خانواده بود. نانوایی، محل کارش بود؛ ولی نانش فقط نان نبود، مهربانی، اخلاص، و انفاق هم در چانههای خمیرش بود. مادرم بارها گفته بود: «دیدم که غذایش را به نیازمند داد و با نان خشکِ خودش، ساخت.»
مادرم اهل قرآن بود. بعد از شهادت محمدطاهر، در منزل خود مجلس قرآن راه انداخت. هر بار که قرآن میخواند، میگفت: «این صدا، به روح محمدطاهر آرامش میدهد.» او حتی برای شهادتشگریه نکرد. فقط گفت: «او راهش را خودش انتخاب کرده بود.»
سال ۶۳ به منطقه عملیاتی لارک رفت. آنجا مجروح شد، اما چیزی نگفت. زخم پایش را از دیدِ ما پنهان میکرد تا غصه نخوریم. برگشت، درسهای دو سال از مدرسه را در یک سال تمام کرد. بعد گفت: «سرباز شدن، برایم بیشتر از مدرک ارزش دارد.» بنابراین، قبل از موعد، داوطلبانه راهیِ خدمت سربازی شد. دوره آموزشی را در جهرم گذراند و بعد به پاسگاهی در مرز میرجاوه اعزام شد. خودش میگفت: «اگر ما نایستیم، ناموس مردم را چه کسی نگه میدارد؟»
وقتی شهید شد، چمدانش را باز کردیم. پر بود از شعرهایی که برای شهادت نوشته بود. با خودکار، با دستخط خودش. معلوم بود آماده رفتن است.
آخرین بار که آمد، نوزاد برادرم را بغل گرفت. من عکس گرفتم. حس کردم این آخرین نگاه است. چیزی در نگاهش بود؛ آرام، اما عمیق. دل کندن بلد نبود، ولی لبخندش یعنی «من راه خودم را پیدا کردهام.» وصیتنامهای ننوشت، اما رفتارش پر از حرف بود. به فقیر کمک میکرد، بیصدا. اهل ریا نبود. ما را با عملش تربیت کرد، نه با نصیحت.
در درگیری با قاچاقچیان، کمین خورده بودند. محمدطاهر، ایستاد تا آخر. گلوله آمد، زندگیاش رفت؛ ولی نامش ماند. نه در شناسنامه، که در دل ما. اگر امروز زنده بود، باز هم کنار فقرا بود. شاید شغلش عوض نمیشد، اما درد مردم داشت. از بیحجابی ناراحت میشد. از بیعدالتی بیشتر. او زنده نیست، اما هنوز کنار ماست. وقتی دلم میگیرد، میروم سر مزارش و با او حرف میزنم. آرام میشوم، انگار میشنود.
نه فقط شهید، که الگو بود. برای ما خواهرها، برای محله، برای نسلی که شاید حالا خیلی چیزها را ندانند. من امروز به برادرم افتخار میکنم، اما بیشتر از آن، حس مسئولیت دارم. باید راهش را ادامه دهم. با صدای بلند میگویم: «محمدطاهر! برادرم، تو هنوز در این خانه نفس میکشی...»
فرزند اول، پسرِ خانه، مردِ میدان
خاطرهنگار: دنیا بستان، خواهر شهید محمدجواد بستان
ولادت: ۱۰/2/۱۳۴۱ – روستای میانخره، دشتی، استان بوشهر
شهادت: ۷/1/۱۳۶۱ – شوش دانیال، عملیات فتحالمبین
نحوه شهادت: اصابت گلوله به شکم
مزار شهید: خورموج، گلزار شهدا
محمدجواد، ستون خانه ما، اولین فرزند بود. از همان کودکی دستِ پدر را در بنّایی گرفت و دستِ مادر را در نانپزی و بچهداری. مادرم میگفت: «یکبار رفتم بیرون، گفتم مراقب غذا باش، برگشتم... هم غذا آماده بود، هم حیاط جارو شده بود و هم ظرفها از تمیزی برق میزدند.» تابستانها با پدر بنّایی میکرد؛ نان حلال، ریشهدارش کرده بود. درسخوانِ بیادعا، غیورِ بیصدا.
تا دبیرستان درس خواند. همه معلمها از هوش و ادبش میگفتند. اهل صله رحم بود؛ به منزل خاله میرفت، در خیاطی به او کمک میکرد، به منزل عمو میرفت، در امور باغ به آنها کمک میکرد. نماز اول وقت، روزههای مرتب، دلِ آگاه به دین. یکبار کسی در مدرسه حرف ناروایی درباره دین زده بود. محمدجواد قید مدرسه را زد و گفت: «اینجا جای ماندن نیست.»
شبِ قبل از عملیات، به دوستش گفته بود: «من فردا شهید میشوم.» روی بالش خود نوشته بود: «شهید بستان». وصیتنامهاش را هنوز داریم. نوشته: «حجاب را حفظ کنید، پشتیبان امام باشید، پشت به دین نکنید.» عشق امام، در دلش غوغا میکرد. اگر عکس امام را روی کتابی میدید که دور انداخته شده، با دقت جدا میکرد و نگه میداشت.
در عملیات فتحالمبین، رزمندهها در گودالی محاصره شده بودند. از بالا تیر میریختند. یک گلوله به شکمش خورد، یکی به قلبش؛ همانجا جان داد. اول گفتند زخمی شده، بعد پدر را کنار کشیدند و خبر شهادتش را دادند. خانهمان پر شد از اشک و جمعیت. پدر، صبور بود و مادر، بیقرار. سنی نداشتم، اما هنوز به یاد دارم که وقتی از سربازی برگشت، در را باز کردم، بغلم کرد. خاطرهاش مثل عطر نان تازه در کوچهها مانده... دلم برایش تنگ میشود، میروم مزارش، با عکسش حرف میزنم، اشکهایم را به او میسپارم.
همیشه میگفت: «شهدا برای دین رفتند، ما هم باید برویم.» اگر امروز زنده بود، میگفت غیرت داشته باشید، حجابتان را نگه دارید.
ما خانوادهای هستیم که ایمان را زندگی کردهایم. اگر دوباره جنگ شود، باز هم اهل رفتنیم. او رفت تا ما بمانیم. ما ماندهایم تا راهش را ادامه دهیم.
آغاز جهاد و حضور در جبهه
خاطرهنگار: حمیده دهشور، خواهر شهید جمال دهشور
ولادت: 4/12/1338 – اهواز، استان خوزستان
شهادت: 17/10/1359 – هویزه
نحوه شهادت: اصابت ترکش
مزار شهید: هویزه، گلزار شهدا
شهید جمال دهشور، از دانشجویان فعال در پیروی از خط امام و عضو گروههای جهادی بود که به دلیل عزم راسخ خود در دفاع از اسلام و انقلاب، راهی جبهههای جنگ شد. او در کنار دیگر رزمندگان، در عملیاتهای مختلف به دفاع از خاک میهن پرداخت. در یکی از عملیاتها، ترکش به پای راست جمال خورد. در این شرایط، حسین علمالهدی چفیهاش را از دور گردنش برداشت و پای جمال را بست، سپس به راه خود ادامه داد. این تصویر، همانند حضرت عباس(ع) که جان خود را فدای امام حسین(ع) کرد، برای جمال دهشور به نمادی از فداکاری تبدیل شد.
در محاصره سنگین هویزه، جمال دهشور به همراه دیگر رزمندگان، مقاومت میکرد. حسین علمالهدی به همراه دیگر نیروها، سعی در سازماندهی نیروهای باقیمانده داشت. در خاطرات محمدرضا باستی، از بازماندگان حماسه هویزه، آمده است: «تانکها همچنان به سوی ما میآمدند. بچهها یکییکی تیر میخوردند. جمال نیز در همان روز به شهادت رسید.»
شهید جمال دهشور، به دلیل اصابت ترکش در عملیات هویزه به شهادت رسید و ۳ سال بعد، در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۶۱، پیکرش شناسایی شد. در اول فروردین ماه ۱۳۶۲، پیکر او همراه با شهید محمد فاضل از مشهد و شهید فرخ سلحشور از شیراز، شناسایی و در کربلای هویزه به خاک سپرده شد. شهید جمال دهشور همواره در زندگی خود در پی کسب رضایت خداوند و خدمت به اسلام بود. وصیتنامه او همچنان پیامآور عشق به اهل بیت (علیهمالسلام) و ترویج اسلام ناب محمدی است.
شهیدی که غسل شهادت کرد
خاطرهنگار: ناهید قمری، خواهر شهید مهدی قمری
ولادت: ۱۳۳۳ – شیراز، استان فارس
شهادت: 22/11/1357 – حوالی ارگ کریمخان شیراز
نحوه شهادت: اصابت گلوله مزدوران رژیم پهلوی
مزار شهید: شیراز، گلزار شهدای تکمزار
مهدی قمری، در محلهای قدیمی از شیراز، کوچه بهار ایران، در نزدیکی حرم سید تاجالدین چشم به جهان گشود. همان سالی که امام خمینی(ره) فرمودند: «سربازان من در گهوارهاند.» پدرش، مردی پرتلاش و مادرش، از نسل امام حسین(ع) بود. خانوادهای ریشهدار، مؤمن و زحمتکش. نام خانوادگی «مؤذن شاهچراغی» برگرفته از خدمت پدربزرگ مؤذنشان در حرم شاهچراغ بود. مهدی از همان کودکی شیفته مسجد، اذان، وسایل نقلیه و لولهکشی بود. با سبیل مصنوعی پدرش و اشعار آقای سید از کوی شهید رجائی، در خانه نقش مؤذن را بازی میکرد.
در دوران نوجوانی با اخلاق خوش، احترام به بزرگترها، ادب و متانتش محبوب بود. دیپلمش را از دبیرستان حاج قوام گرفت و خدمت سربازی را در نیروی هوائی گذراند. حتی در محیط نظامی هم احترامش زبانزد بود. خانهای مخروبه را برای خانوادهاش تبدیل به مأمن کرد و در حل مشکلات اقوام، همیشه همراه بود.
مهدی از نخستین کسانی بود که اطرافیان را با اندیشههای امام خمینی(ره) آشنا کرد. در مسجدالنبی، خیابان قاآنی نو، در بسیج مردمی فعال بود. شبها فریاد «اللهاکبر»ش از پشتبامها بلند بود. با حضور در راهپیماییها، به همراه پدر و مادر و بستگان، نقش فعالی در جریان انقلاب داشت.
شب قبل از شهادتش، عکسی از خود را به خانواده نشان داد و گفت: «دوست دارم این عکس را بزرگ کنید... شاید من بروم و شما بمانید.» و آیه «وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سبیلِ اللَّهِ...» را با چشمانی روشن زمزمه کرد. با شنیدن اعلام «تهران جنگ است، خاموشی ننگ است» به همسرش گفت: «غسل شهادت کردم.» و با دو برادرش عازم راهپیمایی شد.
فرزند یکسالهاش، با چنگ انداختن به انگشت عمویش مانع رفتنشان بود. مهدی پشت پرده پنهان شد و گفت: «هر جور شده دستش را رها کن، اگر شاهد رفتن ما باشد، بیتابتر میشود.»
حتی در لحظه خداحافظی، او را در آغوش نگرفت تا مانعی برای رفتنش نباشد. ساعات بعد، صدای تیراندازی منطقه را پر کرد. ظهر، برادر کوچکتر، مسعود، با نگرانی برگشت و گفت: «در شلوغی مهدی و کریم را گم کردیم.» رادیو اعلام پیروزی انقلاب را پخش کرد، اما خبری از آن دو نبود.
کریم، هدف گلوله قرار گرفته بود؛ تیر به نزدیکی قلبش خورد. مادر با توسل به امام حسین(ع) نذر کرد. در خوابی که دید، آرامش یافت. کریم تحت جراحی قرار گرفت و به طرز معجزهآسایی زنده ماند.
پس از جستوجوها مشخص شد مهدی، هنگام تسخیر اداره شهربانی، در نزدیکی ارگ کریمخانی، هدف گلوله مزدوران قرار گرفته و همانجا به شهادت رسیده است. همانطور که در وصیتش خواسته بود، به آرزویش رسید.
شهیدی که مرخصیاش را خرج شهادت کرد
خاطرهنگار: میترا تاجالدینی، خواهر شهید امیر اعظم تاجالدینی
ولادت: 10/1/1345 ـ رابر، استان کرمان
شهادت: 27/4/1366 ـ سومار
نحوه شهادت: اصابت ترکش به سر
مزار شهید: کرمان، شهر رابر، گلزار شهدا
شهید بزرگوار، فرزند اول خانواده بود و تنها دو سال از من بزرگتر. از همان کودکی، رفتارهایش عادلانه و محبتآمیز بود. یکبار که برای مادربزرگ هیزم آورده بودیم، هنگام پذیرایی دیدم ظرف نخود و کشمش او پُرتر است. خودش آمد جلو، گفت: «ظرفهایمان را عوض کنیم. این بیعدالتی است.» دلش نمیخواست حتی ذرهای حق کسی ضایع شود. اخلاق نیکو، مهربانی، احترام به والدین، اقوام و همسایگان، باعث شده بود همه با عنوان «جوان خوشاخلاق و مخلص» او را بشناسند. دلش به بزرگان و نیازمندان گره خورده بود.
در آخرین مرخصیاش، میگفت: «شما نمیدانید آنجا چه خبر است. بچهی دوازدهساله برای حفظ اسلام در خون خود میغلتد.» تأکید داشت به آرمانهای شهدا و احترام به پدر و مادر پایبند باشیم. میگفت: «پدر و مادر، گوهرهای ناب و تکرارناشدنیاند.» همیشه کمکحال پدر بود. اهل نماز و دعا و ولایت بود. دلش برای اسلام و وطنش میتپید.
امیر، دیپلم اقتصاد داشت و در یک شرکت مشغول بود، اما وقتی خطر را حس کرد، داوطلبانه سرباز شد. در خط مقدم، شجاعانه جنگید و گروهبان دوم شد. برای شجاعتش ۲۵ روز مرخصی تشویقی گرفت، اما نرفت. در روز خاکسپاری، برگه مرخصیاش را از جیب لباسش بیرون آوردند.
شب قبل از اعلام رسمی شهادت، عمو آمد و گفت فقط تیر به پایش خورده، اما پدر گفت: «راستش را بگویید، خواب دیدم اتفاقی افتاده است.» صبح روز بعد، مأموران سپاه آمدند و خبر شهادتش را دادند. پدر گفت: «باباجان امیرم، کمرم شکست.»، اما تسلیم خواست خدا بودند. مدام تکرار میکرد: «الهی رضا برضاک، و صبرا علی بلائک، و تسلیما لأمرک.»
پس از شهادتش، از درآمدهای خانواده سهمی به نیت او جدا کردند و به نیازمندان دادند. وصیت پدر و مادر این بود که خانه پدری تبدیل به پایگاه شهید امیراعظم شود؛ برای خدمت به در راهماندگان. نامش همیشه زنده است.
شهید امیر اعظم تاجالدینی با مهربانی، تواضع و اخلاصش، اکنون همصحبت خوبان در بهشت است؛ همسایه دیوار به دیوار خدا...
پروانه عشق الهی
خاطرهنگار: زهرا فرمانی، خواهر شهید حسن فرمانی
ولادت: 20/1/1333 – روستای مرزنکلاته، گرگان، استان گلستان
شهادت: 22/11/1361 – فکه، اندیمشک، عملیات والفجر مقدماتی
نحوه شهادت: انفجار در میدان مین و به هواپرتاب شدن و خونریزی از گوش
مزار شهید: گرگان، روستای مرزنکلاته، گلزار شهدای امامزاده عبدالله
حسن فرمانی، فرزند علی، در سال ۱۳۳۳ در گرگان به دنیا آمد. در خانوادهای با شش خواهر و دو برادر. به دلیل بیماری پدر، مسئولیت زندگی از کودکی بر دوش مادر و حسنِ ۱۲ ساله افتاد. او پس از اتمام دوره ابتدائی، به کشاورزی مشغول شد تا به خانواده کمک کند. سپس برای خدمت سربازی به تهران رفت و در آنجا با خانواده متدین اعظمی آشنا شد. حسن در کارخانه کاشی سعدی مشغول به کار شد و در سال ۱۳۵۵ ازدواج کرد. حاصل این ازدواج، سه فرزند بود.
با شروع جنگ تحمیلی، حسن که روحی سرشار از ایمان و غیرت داشت، بارها عازم جبهه شد. او درحالیکه برای همسر و فرزندانش خانهای ۱۲۰ متری در شهرک علائین میساخت، حتی پیش از تکمیل درب و پنجرههای خانه، بار دیگر عازم جبهه شد. خواهر شهید، نقل میکند که حسن، ۴۰ روز پس از تولد دخترش، از جبهه بازگشت تا فرزندش را ببیند. در آخرین دیدار، او با عشق، فرزندانش را در آغوش گرفت و به همسرش گفت که ندا شبیه مادر زحمتکش و مهربانش است.
در آخرین عزیمت به جبهه، حسن این شعر را زمزمه میکرد:
هرکس که تو را شناخت جان را چه کند / دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی ؛ فرزند و عیال و خانمان را چه کند / دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
همسرش از او خواست صبر کند تا برای خانه موکت بخرند، اما حسن گفت: «نمیتوانم بمانم، باید به منطقه جنگی بروم. تو با برادرت موکت بخر.» او سپس نامهای برای همسرش نوشت: «همسرم، دیدارمان به قیامت. مراقب بچههایم باش و از آنها بخواه راهم را ادامه دهند، از دین و کشورشان دفاع کنند و گوش به فرمان امام باشند. دیدارمان در قیامت با فرماندهمان، امام زمان (عج).»
در عملیات والفجر مقدماتی، در ۲۲ بهمن ۱۳۶۱، رزمندگان برای عبور از میدان مین نیاز به داوطلب داشتند. از میان ۲۰۰ داوطلب، ۲۰ نفر انتخاب شدند و حسن اولین نفر بود. دوستانش بهدلیل داشتن همسر و فرزندان، تلاش کردند او را منصرف کنند، اما حسن با ارادهای راسخ پذیرفت. با قرعهکشی، او اولین داوطلب برای فداکاری شد. حسن با دراز کشیدن روی مین، راه را برای رزمندگان باز کرد و به آرزوی شهادت رسید. فداکاری او و یارانش، مسیر پیروزی را هموار کرد.
حسن فرمانی، عاشقی بود که در راه خدا پروانهوار سوخت و با شهادتش نوری برای رهپویان حق و حقیقت افروخت. او با ایمان راسخ و فداکاری بینظیرش، نهتنها برای خانواده، بلکه برای همه رزمندگان و وطنپرستان الگویی جاودان شد. روحش شاد.