مراتب ذکر و آثار آن
خلیل منصوری
متن ذکر به معنای یادکرد چیزی، جز «ذکرالله» نیست که دارای آثاری چون اطمینان، رهایی از غفلت، رهایی از خواطر شیطانی و مانند آنها است. ذکرالله خود دارای مراتب و درجاتی است. بنابراین، نمیتوان آثار ذکر را در افراد یا مراتب و درجات ذاکر یکسان دانست، بلکه برای هر درجهای از درجات ذکر آثاری است که معصومان(ع) در مقام تبیین بدان توجه دادهاند.
باید توجه داشت که مصادیق ذکر تنها اسمای حسنای الهی همچون «الله» یا «هو» یا «الحی القیوم» و مانند آنها نیست که در اذکار هفتگی یا روزانه بر آن تاکید شده است؛ زیرا از نظر قرآن، رسولالله(ص)، خود از مصادیق «ذکر» است(طلاق، آیات 10 و 11)، همچنین قرآن، تسبیح و تقدیس الهی و نماز از مصادیق دیگر ذکر است.(طه، آیات 33 و 34 و 99)
مراتب ذکر از نظر امام باقر(ع)
امام باقر(ع) برای ذکر هفت درجه و مرتبه قائل است. ایشان میفرماید: ذِکْرُ اللِّسانِ الْحَمْدُ وَالثَّناءُ وَ ذِکْرُالنَّفْسِ الْجَهْدُ وَالْعَناءُ وَذِکْرُ الرّوحِ الْخَوْفُ وَالرَّجاءُ وَذِکْرُالْقَلْبِ الصِّدْقُ وَالصَّفاءُ وَذِکْرُ الْعَقْلِ التَّعْظیمُ وَالْحَیاءُ وَذِکْرُ الْمَعْرِفَةِ التَّسْلیمُ وَالرِّضا وَذِکْرُ السِّرِّ الرُّؤْیَةُ وَاللِّقاءُ؛ ذکر زبان «حمد و ثناء»، ذکر نفس «سختکوشی و تحمل رنج»، ذکر روح «بیم و امید»، ذکر دل «صدق و صفا»، ذکر عقل «تعظیم و شرم»، ذکر معرفت «تسلیم و رضا و ذکر باطن «رؤیت و لقاء» است.(مشکاةالانوار، ص 113)
اکنون به شرح هرکدام از این موارد هفتگانه میپردازیم:
1. ذکر زبانی: ذکر زبانی با حمد و ثنای الهی انجام میشود. در این مرتبه ذاکر تمام تلاش خود را میکند تا در مقام تحمید همه کمالات را بدون هیچگونه عیب و نقصی به خدا نسبت دهد.
از اینرو همواره تحمید با تسبیح و تقدیس همراه است؛ یعنی وقتی ذاکر به اسمای حسنای الهی به عنوان کمالات توجه میکند، آن را کمالاتی بیعیب و نقص میداند؛ پس وقتی مثلاً میگوید: علیم، یعنی علم لا جهل معه؛ دانایی که با علم او هیچ جهلی نیست؛ یا وقتی میگوید: قدیر، یعنی قدره لا عجز معه؛ قدرتی همراه با عجز نیست. از نظر آموزههای قرآن، خدا خاستگاه هر کمالی از کمالاتی است که انسان آن را میشناسد؛ بنابراین، وقتی از قدرت و علم کسی سخن به میان میآید، در حقیقت شخص در حال تحمید خدای سبحان است.
باید به این نکته توجه داشت که ذکر زبانی، خود مرتبتی از مراتب تجلیات نفس است؛ زیرا تا نفس گرایش به ذکر الهی نداشته باشد، هرگز ذکر زبانی تحقق نمییابد. پس نمیتوان کسانی را که به ذکر زبانی اشتغال دارند، سرزنش کرد که ذکر قلبی ندارند؛ بلکه اصولاً ذاکر نمیتواند بدون توجه نفس هویتی به ذکر الهی توجه یابد؛ زیرا وقتی نفس هویتی انسان متوجه حقیقت وجودی خویش و تجلیات اسمای حسنای الهی در خویش میشود، گرایش به ذکر زبانی و یادکرد اسمای حسنای الهی میپیدا میکند.
بنابراین، از نظر قرآن، ذکر زبانی از تجلیات نفس هویتی انسان است؛ زیرا زبان متاثر از نفس انسانی عمل میکند و از همینرو بازخواستها از زبان و گوش و چشم نیست، بلکه مسئول عنه، همان نفس انسانی است که درباره نحوه استفاده از اعضا و جوارح سؤال میشود.(اسراء، آیه 36)
2. ذکر نفس: مراد از «نفس» در اینجا تمام حقیقت انسان نیست که خدا در قرآن آن را اصل اساسی حقیقت هویتی هر شخص دانسته که پس از دمیدن روح در کالبد انسانی «انشاء» میشود(ص، آیه 72؛ مؤمنون، آیه 14) و اصولاً «توفی»(زمر، آیه 42)، «موت»(آلعمران، آیه 185) و کیفر و مجازات خوب و بد برای اوست.(مدثر، آیه 38) بلکه مراد از نفس در اینجا همان مرتبهای از مراتب نفس است که گاه از آن به «هواهای نفسانی» تعبیر میشود که در حقیقت همان شهوت و غضب است که نیازمند تعلیم و تزکیه است.
بنابراین، ذاکر در مرتبت نفس با مهار و مدیریت شهوت و غضب، ذکر الهی را به نمایش میگذارد. ذکر الهی در این مرتبت همراه با رنج و سختی است که در آموزههای قرآنی از آن به عنوان «جهاد النفس» و «تزکیه نفس» تعبیر میشود.(عنکبوت، آیه 69؛ شمس، آیه 7 و 9)
3. ذکر روح: مراد از «روح» مرتبتی از مراتب نفس انسانی است، نه مطلق «الروح» که همان امر الهی است(اسراء، آیه 85)؛ زیرا الروح در مقام امری، همان چیزی است که «نفخ» آن در کالبد انسانی، «نفس» را «انشاء»
میکند.
بنابراین، مرتبت روح جزئی که مرتبتی از مراتب نفس انسانی است، تجلیات آن حقیقت است؛ حقیقتی که خود تجلیات دو وجه الهی «الجلال و الاکرام» است.
(الرحمن، آیات 27 و 87)
از اینروست ذاکر در مرتبت روح همواره در میان بیم و امید و خوف و طمع است؛ به طوری که جلال الهی او را به سوی خوف از عظمت سوق میدهد و اکرام الهی او را به سوی رجا و امید به اکرام الهی میکشاند. اینگونه است که ذاکر نه گرفتار تجری میشود که به خود جرات بدهد از خطوط قرمز الهی به سبب وجه اکرامی بگذرد و نه مأیوس میشود تا در هنگام خطا و اشتباه و گناه، طلب استغفار و مغفرت نکند و توبه و بازگشتی به سوی خدا نداشته باشد.
4. ذکر قلب: قلب نیز مرتبتی از نفس هویتی انسان است. از نظر آموزههای وحیانی، کارکردهای قلب شامل اموری چون: بینایی و شنوایی، تفقه، تعقل، تذکر، تبصر، رؤیت و مانند آنها است. نفس در مرتبت قلب، اگر بر همان سلامت فطری خود باقی بماند، کارکردهای خود را خواهد داشت؛ البته از آنجا که حقایق معنوی و باطنی دارای مراتب و درجات بسیاری است، هر چه قلب در سلامت خویش رشد کند، به همان میزان کارکردهای آن شفافتر و قویتر و شدیدتر میشود.
از همینرو در قرآن از انسان خواسته میشود تا قلب را به مرتبه «قلب سلیم» برساند که در صفا و صدق به تمامیت نزدیک است. پس وقتی از ذکر قلبی به عنوان صدق و صفا یاد میشود، به این معنا است که هرچه را یافته از حقایق هستی با صداقت تمام به نمایش میگذارد؛ چنانکه اهل ایمان اهل تصدیق هستند و این تصدیقگری تا جایی میرسد که حضرت ابراهیم(ع) که دارای قلب سلیم است، در مقام تصدیق رویای خویش، فرزند را به قربانگاه میبرد.
(صافات، آیات 101 تا 105) تصفیه قلب با خالصسازی در نیت برای خدا تحقق مییابد و کسی که اینگونه ذکر داشته باشد، آمادگی رسیدن به مراتب بالاتر و برتر را مییابد.
5. ذکر عقل: عقل در اینجا همان عقلی است که امام صادق(ع) در تعریف آن میفرماید: ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان؛ عقل چیزی است که بدان خدای رحمان عبادت میشود و بهشت بدان کسب میگردد. براساس روایات متواتر، نفس در مرتبت عقل، گرایش به مراعات دین الهی داشته و عظمت جلال الهی را به تمامه در مییابد و در مقام «اولی النُهی» و «اولواالالباب» به دین و حیاء پایبند میشود؛ چنانکه در روایات انتخاب حضرت آدم(ع) نسبت به عقل آمده که پس از انتخاب عقل از سوی آن حضرت(ع)، عقل و حیاء حاضر به بازگشت و جدایی از عقل نشدند؛ زیرا دین و حیاء از تجلیات عقل و مظاهر آن است.(کافی، کتاب العقل و الجهل)
باید توجه داشت که نفس در مرتبت عقل، بیشتر با جلال الهی و عظمتش ارتباط میگیرد و از همینرو اهل تقدیس و تسبیح مقدم بر تحمید است؛ در حقیقت تحمید او به نوعی گرایش به تقدیس و تسبیح عظمت الهی داشته و چنین اشخاصی اصولاً اهل خشیت هستند؛ از همین رو در قرآن، از اهل علمی که اهل عقل هستند، به عنوان اهل خشیت یاد میکند که در برابر عظمت و جلال الهی سر تعظیم فرو میآورند و حتی وجه اکرامی برای آنان کمتر جلوه میکند: «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ»؛ از همینرو این اشخاص اهل بکاء و تضرع به سبب غلبه خشیت و عظمت و جلالی الهی هستند. البته این غلبه خشیت و عظمت و جلال، به معنای ندیدن وجه اکرامی نیست که گرفتار یأس شوند، بلکه غلبه با وجه جلالی است نه اکرامی.(نور، آیه 52؛ فاطر، آیه 28)
6. ذکر معرفت: از آنجا که معرفت، علم به جزئیات به ویژه جزئیات برجسته است؛ زیرا «عُرف»به معنی هر چیز برجستهای همچون قلهها است که از همهجا دیده میشود و معروف نیز امور پسندیده شناخته شده برای همگان از عقلا به نور هدایت فطری است، میتوان گفت که نفس در مرتبت معرفت نسبت به اسمای حسنای الهی به چنان منزلت و مقامی میرسد که نسبت به قضا و قدر الهی تسلیم و راضی است؛ زیرا همه امور هستی را براساس مشیت حکیمانه الهی میداند که در مقام غنی حمید بدون بخل و عجز با تمام اکرام و قدرت در حال فیضرسانی به بندگان خویش است تا اینگونه، رحمت واسعه خویش را به نمایش گذارد و اسمای حسنای الهی در مظاهر خویش تجلیات تمام و کمال داشته باشد.
اصولا از نظر قرآن، انسان و جن به طور خاص برای عبادت الهی آفریده شدهاند: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ (ذاریات، آیه 56) که هدف آن استکمالی برای خدای غنی حمید و صمد نیست، بلکه استکمالی برای انسان است تا از طریق معرفت، عبادتی را داشته باشد که او را به تمامیت کمال خویش میرساند و خدایی میسازد و در جایگاه مظهریت در ربوبیت و پروردگاری، خلیفهًْالله میکند.
از همین رو «لیعبدون» در آیه به معنای «لیعرفون» دانسته شده است؛ زیرا معرفت عبادی است که انسان را به کمال میرساند و بدون معرفت، انسان عبادت حقیقی ندارد و حق تقاته را مراعات
نمیکند. بر همین اساس است که معرفت در آموزههای وحیانی بسیار مهم و اساسی است. پس نفسی که در مرتبت معرفت قرار میگیرد و عارف میشود، نسبت به همه گرفتهها و دادههای الهی تسلیم و راضی است و زهد حقیقی را اینگونه به نمایش میگذارد.
(حدید، آیات 22 و 23)
7. ذکر سرّ: از نظر آموزههای قرآن، نفس انسانی دارای مراتب «سرّ» و «أخفی» است که فقط خدا بدان علم دارد.(طه، آیه 7)
این مرتبت از نفس انسانی عالیترین و برترین و بلکه پیچیدهترین و عمیقترین ابعاد وجودی نفس انسانی است؛ از همینرو خدا به انسان هشدار میدهد که حتی چیزی که گاه برای خود انسان «سرّ و أخفی» است، و به تعبیر امروزیها ضمیرناخودآگاه انسان است، خدا نسبت به آن علم دارد.(همان)
نفس انسانی وقتی به این مرتبت برسد، توانایی دیدن حقایق را داشته و با حقیقت «لقاءالله» اتصال معنایی و حقیقی مییابد.
از همینرو هیچچیزی از درون و برون، یعنی آفاق و انفس بر او نهان نیست و «انّه الحَقُّ» را در مییابد و با آن ارتباط مستقیم پیدا میکند.(فصلت، آیه 53) بنابراین حقیقت ذکر نفس در مرتبت سرّ و اخفی، ذکر رؤیت و لقاءالله و لقاءه است که انسان را از غیرالله بریده میسازد. البته دستیابی به این مقامات اخیر تنها برای «مقربان» است که خدا درباره حقیقت وجودی آنان میفرماید: فروح و ریحان و جنت نعیم، پس خودشان روح و روحساز و بهشت نعیم هستند.(واقعه، آیات 89 و 90) چنین افرادی از نظر یقین، در مرتبت سوم قرار دارند که «حقالیقین» است.(واقعه، آیه 95)
باید توجه داشت که دستیابی به چنین مراتب و منازل و مقاماتی از ذکر الهی بستگی دارد به اینکه انسان ضمن تزکیه نفس و انجام اعمال صالح و مراقبت و محاسبه نفس، از خدا توفیق بخواهد تا او را یاری رساند و از خواطر شیطانی و وسوسههای ابلیسی در امان نگه دارد و انوار حقایق اسمائی را در همه مراتب وجودی نفس الهی او قرار دهد و افزایش بخشد. از همینرو در دعای بعد از زیارت آل یس آمده است: اَللّهُمَّ اِنّی أسألُکَ أن تُصَلّیَ عَلی مُحَمَّدٍ نَبیِّ رَحمَتِک وَ کَلِمَةِ نورِک وَ أن تَملأ قَلبی نورَ الیَقین وَ صَدری نورَ الإیمان وَ فِکری نورَ النّیّات وَ عَزمی نورَ العِلم وَ قُوَّتی نورَ العَمَل وَ لِسانی نورَ الصِّدق وَ دینی نورَ البَصائِرِ مِن عِندِک وَ بَصَری نورَ الضّیا ء وَ سَمعی نورَ الحِکمَة وَ مَوَدَّتی نورَ المُوالاةِ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ حَتّی ألقاکَ؛ بارالها از تو میخواهم که بر محمد پیامبر رحمت و کلمه نوری خویش صلوات بفرستی و اینکه قلب مرا از نور یقین و سینهام را از نور ایمان و فکرم را از نور نیات و عزم مرا از نور علم و توانم را از نور عمل و زبانم را از نور صدق و دین مرا از نور بصائر از پیشگاه خودت و دیدگان بینایی و بصیرتم را از نور ضیاء تابان و شنواییام را از نور حکمت و مودت مرا از نور ولایت محمد و آلش
پُر سازی تا اینگونه تو را ملاقات کنم.
بنابراین، کسی که ذاکر حقیقی در همه مراتب نفس باشد، به ربوبیتی دست مییابد که همان خداوندگاری است منتها خدا نمیشود، ولی خدایی میشود؛ زیرا صفات و اسمای الهی را در خود ظهور میدهد و اینگونه رنگ خدایی میگیرد و متاله میشود.(بقره، آیه 138)
خداوند متعال در حدیث قدسی عبودیت را عامل مثلیت با خود دانسته و فرموده است: عبدي أطعني أجعلك مثلي، أنا حيّ لا اموت اجعلك حيّا لا تموت، أنا غنيّ لا أفتقر أجعلك غنيّا لا تفتقر، أنا مهما أشاء يكون أجعلك مهما تشاء يكون؛ بنده من! مرا اطاعت كن تا تو را مثل خود سازم. من زندهای هستم که نمى ميرم، تو را هم زندهای قرار دهم که نمیری. من دارایی هستم که فقير نمىشوم تو را هم، چنان سازم که فقیر نگردی. من هرچه را مشیت كنم مى شود، تو را هم، چنان قرار دهم که هرچه بخواهی، بشود. (الجواهر السنية؛ كليات حديث قدسى، ص709) پس اگر انسان بخواهد مثل خداوند شود باید عبودیت را در دستورکار قرار دهد و با اطاعت، آن را تحصیل کند.
البته این مثل و مثال در طول و همان مظهریت است نه در عرض که شرک است.رسولالله(ص) نیز با اشاره به محبوب شدن در نزد خداوند که با بندگی و عبودیت به دست میآید به نوافل و مستحبات عبادی چون نماز و روزه و مانند آنها اشاره کرده و میفرماید: قَالَ اللَّهُ مَا تَحَبَّبَ إِلَيَّ عَبْدِي بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُهُ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَيَتَحَبَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا وَ رِجْلَهُ الَّتِي يَمْشِي بِهَا إِذَا دَعَانِي أَجَبْتُهُ وَ إِذَا سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِي شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي فِي مَوْتِ الْمُؤْمِنِ يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَنَا أَكْرَهُ مَسَاءَتَه؛ خداوند متعال مىفرمايد: بندگان مى توانند با انجام واجبات، خود را نزد من محبوب كنند و هركس واجبات را انجام دهد نزد من از همگان محبوبتر مىباشد. بنده من مىخواهد با انجام مستحبات خود را نزد من محبوب كند و هرگاه من او را محبوب خود قرار دهم در اين هنگام گوش او خواهم شد كه با آن مىشنود و ديدگان او مىشوم كه به وسيله آن خواهد ديد و زبان او خواهم شد كه با آن سخن خواهد گفت. من دست او خواهم شد كه با آن هر چيزى را برمىدارد و پاهايش مىشوم كه به هرجا مىرود. هرگاه مرا بخواند اجابت مىكنم و اگر از من چيزى بخواهد عطا مىكنم و در قبض روح مؤمن همواره مردد هستم، او از مرگ كراهت دارد و من هم نمىخواهم او ناراحت شود.» (بحارالأنوار، ج67، ص22)