کد خبر: ۳۲۴۲۹۸
تاریخ انتشار : ۲۳ آذر ۱۴۰۴ - ۲۰:۵۲

قتلِ «گاو نشسته»؛ «آمریکا چگونه آمریکا شد؟»(نگاه)

امین‌الاسلام تهرانی

امروز 15 دسامبر (24 آذر) برابر است با سالروز...
اروپایی‌ها از اواخر قرن پانزدهم میلادی، با آغاز سفرهای اکتشافی، روند تسلط کامل بر قاره آمریکا را شروع کردند. نقطه عطف این فرآیند، ورود «کریستف کلمب» به کارائیب در سال ۱۴۹۲ میلادی (۸۷۱ خورشیدی) بود، رخدادی که به‌جای «کشف»، آغاز یک پروژه استعمار، غارت و جایگزینی جمعیتی شد. قدرت‌های استعماری مانند «اسپانیا»، «پرتغال»، «فرانسه» و «انگلستان» با اتکا به برتری نظامی، سلاح گرم، اسب و اتحادهای اجباری، سرزمین‌های بومیان را تصرف کردند و ساختارهای سیاسی و اقتصادی خود را تحمیل نمودند. نظام‌هایی مانند «انکومیندا» و استعمار کشاورزی، بومیان را به نیروی کار اجباری در معادن و مزارع تبدیل کرد، در حالی که کلیساهای مسیحی با پروژه «تغییر دین»، فرهنگ‌ها، زبان‌ها و باورهای بومی را سرکوب یا نابود کردند.
در این مسیر، جنایات گسترده‌ای علیه بومیان آمریکا رخ داد که بسیاری از تاریخ‌نگاران آن را نوعی نسل‌کشی می‌دانند. میلیون‌ها نفر بر اثر جنگ، کار اجباری، قحطی‌های تحمیلی و به‌ویژه بیماری‌های وارداتی مانند آبله و سرخک جان باختند، بیماری‌هایی که بومیان هیچ ایمنی‌ای در برابرشان نداشتند. در آمریکای‌شمالی، سیاست‌هایی چون کوچ اجباری قبایل، مصادره زمین‌ها، شکستن معاهدات و نابودی عامدانه منابع غذایی (مانند کشتار گسترده بوفالوها در قرن نوزدهم) ابزارهای سیستماتیک حذف بومیان بودند. نتیجه این فرآیند چندقرنی، فروپاشی تمدن‌های کهن، کاهش شدید جمعیت بومی و شکل‌گیری دولت‌هایی بود که بر پایه حذف فیزیکی و فرهنگی صاحبان اصلی این قاره بنا شدند؛ زخمی تاریخی که آثار آن هنوز در نابرابری‌ها و مبارزات بومیان آمریکا ادامه دارد.
در اواخر قرن نوزدهم میلادی، آمریکا در مرحله‌ای قرار داشت که پروژه «تکمیل مرزهای غربی» عملاً پایان یافته و دولت فدرال به‌دنبال تثبیت کامل حاکمیت خود بر سرزمین‌های بومی بود، دوره‌ای که با سیاست‌های همسان‌سازی اجباری و حذف ساختارهای مستقل بومیان تعریف می‌شد. قبایل بومی به ‌طور گسترده در «رزرویشن»‌ها محصور شده بودند، فضاهایی فقیر، وابسته به جیره‌های دولتی و تحت نظارت نظامی و اداری شدید. قانون «داوز» (Dawes Act) در سال ۱۸۸۷ میلادی (۱۲۶۶ خورشیدی) با هدف تجزیه مالکیت اشتراکی زمین‌های بومی، عملاً به مصادره میلیون‌ها هکتار از اراضی قبایل و انتقال آن به مهاجران سفیدپوست انجامید و بنیان اقتصادی جوامع بومی را فروپاشید. همزمان، فقر، گرسنگی، ممنوعیت آیین‌های سنتی و تحقیر فرهنگی، شرایطی انفجاری ایجاد کرده بود که باعث گسترش جنبش‌های معنوی-اعتراضی مانند «رقص ارواح» شد، جنبشی که از نگاه دولت تهدید امنیتی تلقی می‌شد. 
ارتش آمریکا و پلیس‌های بومیِ تحت فرمان دولت فدرال در حالت آماده‌باش دائمی بودند و هرگونه نشانه همبستگی یا مقاومت جمعی بومیان با خشونت پاسخ داده می‌شد. در مجموع، آمریکا در آن مقطع‌، دولتی پیروز از نظر نظامی اما عمیقاً سرکوبگر بود و بومیان در وضعیتی میان فروپاشی اجتماعی، فشار امنیتی و تلاش ناامیدانه برای حفظ هویت و بقا زندگی می‌کردند.
«سیتینگ بول» یا «گاو نشسته» (متولد حدود ۱۸۳۱ میلادی/ حدود ۱۲۱۰ خورشیدی) رهبر سیاسی- نظامی و رهبر معنوی قبیله «هانکپاپا لاکوتا» بود و در نیمه دوم قرن نوزدهم به یکی از مهم‌ترین چهره‌های مقاومت بومیانِ سرخ‌پوستِ دشت‌های بزرگ آمریکای‌شمالی تبدیل شد. او نه‌تنها یک فرمانده جنگی، بلکه فردی با جایگاه مذهبی و معنوی عمیق بود که سخنان و رؤیاهای آیینی‌اش در میان قبایل لاکوتا، داکوتا و چیه‌ین نفوذ گسترده داشت. نقش او در اتحاد قبایل مختلف بومی علیه پیشروی ارتش آمریکا، به‌‌ویژه در دهه ۱۸۷۰ میلادی (دهه ۱۲۵۰ خورشیدی)، بی‌سابقه بود و باعث شد مقاومت بومیان از حالت پراکنده به شکلی هماهنگ و فرامنطقه‌ای درآید. دولت آمریکا او را دشمن می‌دانست زیرا حاضر نبود معاهداتی را که بدون رضایت واقعی بومیان بسته شده بود بپذیرد، از واگذاری سرزمین‌های مقدس مانند «بلک هیلز» (Black Hills) امتناع می‌کرد و آشکارا مشروعیت حاکمیت دولت فدرال بر سرزمین‌های بومی را رد کرد. افزون بر این، نفوذ معنوی و کاریزماتیک او موجب می‌شد که حتی بدون استفاده از قدرت نظامی مستقیم، بتواند هزاران نفر را بسیج کند، امری که از نگاه دولت، تهدیدی جدی برای نظم استعماری، سیاست‌های همسان‌سازی اجباری و کنترل کامل رزرویشن‌ها محسوب می‌شد.
کشته‌شدن «سیتینگ بول» یا «گاو نشسته» در بامداد ۱۵ دسامبر ۱۸۹۰ میلادی (۲۴ آذر ۱۲۶۹) در «رزرویشن استندینگ راک» رخ داد، در شرایطی که دولت فدرال آمریکا به‌شدت نگران گسترش جنبش معنوی «رقص ارواح» و احتمال شورش بومیان بود. مقامات اداره امور سرخ‌پوستان، با این تصور که او الهام‌بخش مقاومت و نافرمانی است، دستور بازداشتش را صادر کردند، مأموریتی که به «پلیس بومی رزرواسیون» سپرده شد، نیرویی که مستقیماً زیر نظر دولت عمل می‌کرد. 
هنگام تلاش برای دستگیری، جمعی از پیروان و اعضای خانواده‌اش در محل حضور داشتند و تنش به‌‌سرعت بالا گرفت؛ درگیری لفظی به زدوخورد و سپس تیراندازی انجامید. در این آشوب، چند نفر از جمله خود او و یکی از پسرانش کشته شدند و ماجرا به‌‌سرعت به نمادی از بن‌بست خشونت‌آمیز سیاست‌های دولت آمریکا در قبال بومیان بدل شد. این رویداد نه یک حادثه اتفاقی، بلکه نتیجه سال‌ها فشار امنیتی، ترس دولت از نفوذ معنوی رهبران بومی و عزم حاکمیت برای درهم شکستن هرگونه اقتدار مستقل در رزرویشن‌ها بود؛ رخدادی که تنها دو هفته پیش از کشتار «ووندد نی» (۲۹ دسامبر ۱۸۹۰/ ۸ دی ۱۲۶۹) اتفاق افتاد و فضای سرکوب و وحشت حاکم بر آن دوره را به‌روشنی نشان می‌دهد. کشتار «ووندد نی» یکی از فاجعه‌بارترین و نمادین‌ترین جنایات تاریخ آمریکا علیه بومیان است که در ۲۹ دسامبر ۱۸۹۰ میلادی (۸ دی ۱۲۶۹) در کنار رودخانه «ووندد نی» در ایالت «داکوتای جنوبی» رخ داد. در این رویداد، واحدهایی از ارتش آمریکا (هنگ هفتم سواره‌نظام) به اردوگاه بومیان «لاکوتا» که عمدتاً شامل زنان، کودکان و سالمندان بودند حمله کردند.
«آمریکا با این جنایات آمریکا شد» به این معنا که دولت- ملتی که امروز نام «ایالات متحده آمریکا» را بر خود دارد نه صرفاً از راه قانون، قرارداد اجتماعی یا پیشرفت طبیعی، بلکه از مسیر خشونتِ بی‌حدِ سازمان‌یافته، حذف فیزیکی و نابودی فرهنگی بومیان به قدرت مسلط قاره تبدیل شد. تصرف زمین‌های بومی، کشتارهای جمعی، کوچ‌های اجباری، شکستن سیستماتیک معاهدات و تحمیل فقر و وابستگی، امکان انباشت عظیم زمین، منابع و ثروت را برای مهاجران اروپایی فراهم کرد، انباشتی که پایه گسترش سرمایه‌داری آمریکایی، کشاورزی صنعتی، راه‌آهن و در نهایت تبدیل آمریکا به یک مدعیِ قدرت اقتصادی و نظامی جهانی شد. همزمان، حذف بومیان از روایت رسمی تاریخ، این خشونت را «ضرورت تمدن»، «تقدیر آشکار» یا «پیشرفت» نامگذاری کرد و به آن مشروعیت اخلاقی بخشید.