کد خبر: ۳۲۴۲۰۵
تاریخ انتشار : ۲۲ آذر ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۹
دلنوشته

قبل از تولد

 چه مکان کوچک و تاریکی! هر خوراکی که مادرم تناول می‌کند من هم از آن بی‌نصیب نیستم. اول پروردگارم بعد خودم خواستم که به دنیا بیایم. نمی‌دانم که چگونه جایی است ولی در هر صورت به امتحانش می‌ارزد. تمام اعضای بدنم شکل گرفته و روح در من دمیده شده. زمانی که مادرم غمگین است من هم ناراحتم ولی زمانی که او شاد است و لبخند می‌زند آن‌قدر آرامش دارم که نگو. 
پدر و مادرم دوست دارند من سالم باشم. برای آنها فرقی نمی‌کند که دختر باشم یا پسر. کاری جز خوردن و خوابیدن ندارم. همین مکان کوچک و تاریک برای من امن‌ترین جای دنیاست. می‌دانم که به دنیایی دیگر گام خواهم نهاد و از آنجا به دنیایی دیگر رخت خواهم بست. ‌ای کاش مادرم این همه استرس نداشت. چگونه او را دلداری بدهم؟ دلم به حالش می‌سوزد تمام انرژی اورا گرفته‌ام؛ دیگر مثل قبل نمی‌تواند به کارهای خانه برسد. بعضی وقتها غذایی را که با لذت تمام خورده بالا می‌آورد. وقتی به دنیا آمدم باید این اذیت‌ها را جبران کنم. ولی تازه شروع کار است باید شب بیداری بکشد و‌گریه‌های مرا تحمل کند. چون من یک نوزاد هستم و طبیعت من چنین است. اما می‌توانم وقتی کمی بزرگ‌تر شدم با حرف شنوی و اطاعت از پدر و مادر و احترام به آنها همه را جبران کنم.‌ گریه نکن مادرم‌، همه را تلافی خواهم کرد. ماه‌ها گذشته و این‌جا دیگر برایم تنگ شده‌، وقتی پاها و یا دستهایم را باز و بسته می‌کنم به او لگد می‌زنم و مادرم یعنی فرشته زندگی‌ام از خواب می‌پرد. بی‌صبرانه منتظرم چهره ماهت را ببینم ‌ای رفیق و همسفر من.
فریبا افشین‌فر