کد خبر: ۳۲۴۱۹۵
تاریخ انتشار : ۲۲ آذر ۱۴۰۴ - ۲۱:۰۹
از دل خانه‌ها تا خط مقدم

روایت خواهران شهدا از برادران بی‌ادعا

در میان هیاهوی روزمره، گاهی لازم است برای شنیدن صدای حقیقت توقف کنیم و به زبانِ ساده‌ کسانی گوش بسپاریم که با زندگی‌های کوچک‌شان، قصه‌ای بزرگ ساخته‌اند. این مجموعه، نه گزارش خبری است و نه تحلیل تاریخی صرف؛ اینها خاطراتِ خواهران و نزدیکانی است که نزدیک‌ترین چشم‌ها را بر دلتنگی و بزرگواریِ عزیزان‌شان دوخته‌اند. از نوجوانی که زیر ‌تانک رفت تا پاسداری که در جزیرۀ مجنون ایستاد، از مدافع حرم در حلب تا رزمنده‌ای در تپه‌های کردستان هر سطر جلوه‌ای از شجاعت، ایمان و مسئولیتی است که به نسل ما سپرده شده است.
این روایت‌ها همان میراثِ بی‌تکلف‌اند: تربیت در خانه، حضور در مسجد، عشق به امام و ایران، و در نهایت تقدیم جان در راهِ عقیده. در هر داستان، عطوفت خانواده و همزمان خلوص نیت و التزام به آرمان‌ها دیده می‌شود؛ تصویری که فراتر از سیاسی‌کاری‌ها، وجوه انسانی و تربیتیِ شهدا را به ما می‌نمایاند. اینها قصه‌های ساده‌ای‌اند که اما پیام‌شان برای امروز و فردای ما روشن است: شجاعت می‌تواند کوچک باشد و اثرش بی‌نهایت؛ و تربیتِ درست، سرنوشت‌ساز.
خواندن این صفحات، ادای دینی است به آنان که نام‌شان در سنگ نیست فقط؛ بلکه در دل‌ها زنده‌اند. شاید آنچه به‌دست می‌آوریم نه غبطه، که انگیزه‌ای است برای ادامه دادن راهِ اخلاق و مسئولیت‌پذیری تا یادشان نلغزد و درس‌هایشان در نسل‌های بعدی تکرار شود. دعوت می‌کنیم این روایات را بخوانید، بگذارید تصویرِ مردمانی که جان را فدای آرزو کردند، برایتان معنای دیگری بیافریند.
سید محمد مشکوهًْ‌الممالک
*** 
 نماد شجاعت و پسر انقلاب
خاطره‌نگار: فرشته فهمیده، خواهر شهیدان فهمیده 
شهید محمدحسین فهمیده
ولادت: 16/2/1346 – استان قم
شهادت: 8/8/1359 – خرمشهر
نحوه‌ شهادت: رفتن زیر‌ تانک دشمن و منهدم کردن آن
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه‌ 24، ردیف 44، شماره‌ 11
***
شهید داود فهمیده
ولادت: 3/12/1341 – استان قم
شهادت: 20/5/1362 – منطقه‌ حاج عمران، تپه‌ ۲۵۲۰ متری، عملیات والفجر 3
نحوه‌ شهادت: اصابت ترکش
مزار شهید: تهران، بهشت زهرا (س)، قطعه‌ 24، ردیف 30، شماره‌ 14
محمدحسین، فرزند سوم خانواده در سومین روز ماه محرم، شانزدهم اردیبهشت ۱۳۴۶، دیده به جهان گشود. پسربچه‌ای سیاه‌چهره بود که پدر و مادر به احترام ایام سوگواری اباعبدالله، نامش را محمدحسین گذاشتند. حسین پسری پرشور، اما با نظم و انضباط خاص بود و چهره‌ای جدی داشت. او مثل یک سرباز مطیعِ برادر بزرگش داود بود. در سه‌سالگی، به دلیل شغل پدر، ناچار به تهران عزیمت کردیم و بخشی از زندگی حسین در تهران گذشت، اما چون پدر راننده‌ اتوبوس شده بود و به سفرهای دور از تهران می‌رفت، به قم برگشتیم. 
وقتی حسین کودک بود، به نظافت خودش خیلی اهمیت می‌داد و همیشه برای دانستن، کنجکاو بود و سؤال‌های زیادی داشت. مادر، لباس سفید بر تنش می‌کرد. پنج سالش بود که برادرمان داود، به مدرسه می‌رفت. او پشت سر داود‌ گریه‌کنان می‌دوید تا همراه با او به مدرسه برود، اما به اجبار، پشت درب حیاط، منتظر می‌ماند تا داود برگردد. علاقه‌ زیادی برای رفتن به مدرسه داشت و آن‌قدر پافشاری کرد که در همان سن پنج سالگی با توافق مدرسه، در کلاس‌ها حضور داشت تا فضای آموزشی را ببیند.
حسین، با سنّ کم، قدبلند و لاغر بود و چهره‌ سبزه‌اش او را جدی و جذاب کرده بود. اگر نمی‌خواستیم هم از او حساب می‌بردیم. داود، با اینکه بزرگ‌تر بود، کمتر امرونهی می‌کرد، اما به ‌وقت خودش، حسابرسی از ما را داشت. 
حسین، دوستان خوبی در محل پیدا کرد و همیشه با شیطنت‌های خاصش از ما مراقبت می‌کرد. او زیاد حرف نمی‌زد، اما بسیار کنجکاو بود. هرجا که بودیم، به اطرافیانش، به‌ویژه سالمندان کمک می‌کرد. آدم شوخ‌طبع و خوش‌مشربی بود و هیچ‌گاه خنده از لبانش محو نمی‌شد.
فعالیت‌های سیاسی حسین، از سن ده‌سالگی شروع شد و بیشتر در برنامه‌های مختلف و تظاهرات شرکت می‌کرد. پخش اعلامیه‌های امام (ره)، یکی از مهم‌ترین کارهایش بود. در همین حین، درس می‌خواند و به‌طور جد به اعتقادات دینی پایبند بود. تا کلاس دوم راهنمایی درس خواند و بعد، سنگر جبهه را به میز و نیمکت مدرسه ترجیح داد.
با شروع مدرسه و تحصیل حسین، صدای خیزش و فعالیت‌های مردم در قم نیز آغاز شده بود. حسین در سال‌های چهارم و پنجم ابتدائی خود را مشغول این کارها کرد. در ده سالگی، با احتیاط، نوارهای سخنرانی امام را به منزل می‌آورد و در اتاق کوچک پشت‌بام با ضبط صوتی، آنها روی کاغذ پیاده می‌کرد و نوشته‌ها را برای چاپ و نشر در بین مردم به دست نیروهای انقلابی می‌رساند. ما از این مسئله خبر نداشتیم و هربار به بهانه‌ درس خواندن این کار را انجام می‌داد. شلوغی قم بیشتر شد و حکومت‌نظامی‌ها هم سخت‌تر. شمار شهدا در شهر قم بیشتر می‌شد، اما حسین همچنان مشغول فعالیت و همکاری بود. پس از نقل مکان به کرج، پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره)را شروع کرد و شب‌ها که حکومت‌نظامی بود، در بین جوان‌ها و مردم، سعی در براندازی تلاش‌های نیروهای ساواک داشت.
شهریور ۱۳۵۷، ما آماده‌ حرکت به کرج شدیم و خانه‌ای نزدیک به محل سکونت خواهرم، اجاره کردیم. حسین، مسئول رسیدگی به منزل و کارهای بچه‌ها شد. کار منزل بین من و خواهرم تقسیم شد و قرار شد به مادر در تمام کارها کمک کنیم. حسین روبه‌روی منزل، چادری علَم کرد. هندوانه ریخت و با کمک پسر دایی‌ام مشغول شد. مهرماه، روز اول مدرسه، با اصرار حسین، روسری سر کردیم و او ما را به مدرسه رساند. با وجود مخالفت ناظم مدرسه، حسین با شجاعت از حریم حجاب ما دفاع کرد و گفت: «این روسری، حریم ناموس من است.» شب‌ها، پس از نظافت منزل، رسیدگی به درس و مشق ما با حسین بود و بعد از اینکه به ما دیکته می‌گفت، به رختخواب می‌رفتیم.
ظهر روز دهم بهمن ۱۳۵۷، حسین آرام سوئیچ ماشین پیکان پدر را برداشت و با عجله رفت. یک ساعت بعد، خبر تصادف و پاره شدن طحالش به ما رسید. پس از عمل جراحی، روز یازدهم بهمن با داود به منزل آمد و گفت: «امام خمینی به ایران آمدند، مگر می‌شود در بیمارستان بمانی؟» دو سه روز بعد، موتور داود را برداشت و به تهران رفت. یک هفته خبری نبود تا پدر فهمید در کمیته‌های حضرت امام مشغول فعالیت است. پس از بازگشت، در مغازه به برادرش کمک کرد، اما در صحنه‌های سیاسی هم حضور فعال داشت.
آخرهای تیرماه ۱۳۵۹، حسین با دو نوشابه به خانه آمد و گفت: «دوستم به کردستان می‌رود، می‌خواهم با او بروم.» یک هفته بعد، نگرانی‌ها بیشتر شد. دهمین روز، مادر به پدر گفت خبری از حسین بگیرند. پدر عکسش را به صداوسیما داد تا در برنامه‌ گمشده‌ها نشان دهند. پنج‌شنبه، در منزل خاله‌ام، سه نفر از سپاه آمدند و گفتند: «حسین به پاوه رفته و در درگیری‌ها کمک کرده، اما به ‌دلیل سن کم برگردانده شده است.» 
هفته‌ آخر شهریور 13۵9، حسین، اتاقکی در حیاط ساخت و گفت: «اگر صدای آژیر شنیدید، خودتان را به اینجا برسانید.» نورگیر خانه را پوشاند، باطری رادیو را عوض کرد و تأکید داشت این رادیو هیچ‌وقت خاموش نشود. اول مهر، پس از رساندن ما به مدرسه، ناهار خورد و با برادر دیگرم، حسن رفت. عصر، حسن گفت: «حسین مرا بوسید و سه بار خداحافظی کرد.» سه روز بعد، مسعود، دوستش دوچرخه و بیست نان آورد و گفت: «حسین گفته حلال کنید، رفت لب مرز جبهه.» بعد از ۲۴ روز از نبود محمدحسین و ناراحتی‌های مادر، یک شب مشغول شام خوردن بودیم که رادیو برنامه‌اش را قطع کرد و گفت: «نوجوان ۱۳ساله‌ای زیر ‌تانک دشمن رفت و شربت شهادت نوشید.» مادر گفت: «این حسین است.» پدرم خندید و گفت: «نه بابا، اینها بچه‌های خرمشهر هستند، حسین همین‌جاهاست.» برادر شهیدم داود که ناراحت بود، گفت: «مادر، من فردا حسین را برایت پیدا می‌کنم و دستش را در دستت می‌گذارم.» مادر با همان بغض در گلو گفت: «شما دیگر حسین را نمی‌بینید.» 
یک هفته بعد، ظهر روز ۷ آبان، دو نفر به منزل ما آمدند، شناسنامه‌ حسین را به مادر نشان دادند و خبر شهادتش را به ما دادند. از دست دادن عزیز سخت است، اما افتخار شهادت نصیب هر کس نمی‌شود و حسین به آرزوی دیرینه‌اش رسیده بود. 8 آبان، پیکر پاکش، در بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد.
یادم است آخرین دیدار ما روز اول مهر بود که طبق معمول ما را روانه‌ مدرسه کرد. شب قبل، وقتی داشت به کارهای خانه رسیدگی می‌کرد، گفت: «اگر من نبودم، یادتان باشد هیچ‌وقت مادر خسته نشود، همیشه به او کمک کنید، درس‌هایتان را خوب بخوانید. شما از شهر قم آمده‌اید، پس حجاب و شخصیت شما خیلی مهم است.»
حسین وصیت‌نامه نداشت، اما تمام نکات کلیدی شهدا در سخنان نافذ او گنجانده شده بود. حجاب، نماز اول وقت، احترام به پدر و مادر، حضور در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی به فرمان امام. به جهت علاقه‌ شدیدش به امام راحل (ره)، صحبت‌های ایشان فصل‌الخطاب تمام کارهایش بود و این تأکید را به ما هم داشت. در مساجد، به نمازگزاران چای می‌داد و اعلامیه پخش می‌کرد. همیشه می‌گفت: «اگر آقا دستور بدهد، از هیچ‌کس اجازه نمی‌گیرم و به فرمان امام هرجایی که نیاز باشد، حضور خواهم داشت.»
مادر را خیلی دوست داشت تا جایی که اصلاً نمی‌خواست چهره‌ مادر خسته به‌نظر بیاید. به جمع خانوادگی، خصوصاً در شب‌ها، خیلی اهمیت می‌داد.
حسین بزرگ‌مرد کوچکی بود که با عشق به ولی‌فقیه خود، به فرمان رهبرش جانش را در کف اخلاص گذاشت تا امروز ما بتوانیم با یاد او رسالت پیام شهدا را به فرزندان و سرمایه‌های انقلاب برسانیم. شجاعت، ایثار و دینداری‌اش زبانزد بود. آینده‌نگری و شور حسینی‌اش او را به آرزویش رساند. پیام زیبای رهبر فرزانه انقلاب زیباترین توصیف برای شهید است؛ او حاصل تربیت صحیح اسلامی است. حسین بصیرت و آگاهی را در مکتب امام آموخت و در مقابل دشمن ایستاد تا جوانمردی را توصیف کند.
***
برادرم داود، در اسفند ۱۳۴۱ در شهر قم به دنیا آمد. صورتی سفید و چهره‌ای بسیار زیبا داشت و از کودکی همیشه صورتش خندان بود. به رشته‌ فوتبال علاقه‌ زیادی داشت و به‌ همین ‌دلیل، هرجا زمین بازی می‌دید و بچه‌ها آماده بودند، مشغول بازی می‌شد. با توجه به قد بلندش دروازه‌بان بود. وقتی به کرج آمدیم، به کمک پدر رفت و در میوه‌فروشی به او کمک می‌کرد. علاقه‌ زیادی هم به گل و گیاه داشت؛ مادر در اتاق او یک گلدان گل پیچ گذاشته بود و این گل با رشدش دور اتاق پیچیده شده بود.
بعد از شهادت حسین، داود خود را برای سربازی آماده کرد. سن او بیست سال بود و در دانشکده افسری تقسیم شد و به سنندج رفت. مادر به‌ خاطر ناراحتی شهادت حسین و دوری داود، دلتنگی زیادی می‌کرد تا اینکه با اصرار او به سنندج رفت تا از سلامت داود مطمئن شود. بعد از دوران آموزشی، به تهران منتقل شد و در دانشکده‌ افسری مشغول انجام وظیفه شد. در آن ایام، برادران شهید را از سربازی معاف می‌کردند و داود هم یکی از آنها‌ بود. وقتی به خانه آمد، دو سه هفته بعد، دائم دوستانش به منزل ما می‌آمدند و با هم گفت‌وگو می‌کردند. یک شب به بابا گفت: «با اجازه‌ شما، من با دوستانم قرار است به جبهه برویم. مدتی اینجا نیستم.» پدرم گفت: «داوود جان، تازه برادرت شهید شده و من هم تنها هستم، نیاز به کمک تو دارم.» اما داود اصرار کرد: «چون معاف شدم، باید بروم و دِین خودم را ادا کنم. هنوز آدم نشدم، می‌روم درست می‌شوم و بعد در خدمت شما هستم.» مادر با ناراحتی گفت: «می‌خواهم برایت زن بگیرم، پسرم.» اما داود گفت: «اگر سالم برگشتم، برای من زن بگیر.» دو روز بعد، با ده نفر از دوستانش عازم شدند. 
ماه اول تمام شد و داود به مرخصی آمد، اما برای ماه دوم، خبری از آمدنش نبود. خیلی پرس‌وجو کردیم، گفتند عملیات هست و وقت مرخصی نبوده. روز سه‌شنبه 19 مرداد، در منزل پدرم دعای توسل بود. همه‌ همسایه‌ها اشک می‌ریختند و ناراحتی می‌کردند، اما ما متوجه نشدیم. صبح روز بیست مرداد ساعت ۶ صبح، مادرم سراسیمه پدر را صدا زد و گفت: «حاج آقا پاشو، برو معراج‌الشهدا، فکر کنم از بچه‌ام خبری آوردند.» ناراحتی مادرم قابل وصف نبود. خلاصه پدر و پسرخاله‌ام رفتند و بعد از دو ساعت، پدرم درحالی‌که دائم تکرار می‌کرد «یا الله یا الله یا الله»، خبر شهادت داود را دادند. داود در عملیات والفجر ۳ با رمز «یا الله یا الله یا الله» به شهادت رسید. او وصیت کرده بود که مرا نزدیک مزار حسین به خاک بسپارید که پدر و مادرم برای دیدن ما سختی نکشند. شهادت محمدحسین و داود، چشمان ما را به مسیر نورانی‌شان باز کرد. شجاعت، شوخ‌طبعی، ایثار و پایبندی آنها به امام و انقلاب، همیشه در دلم زنده است. نور وجودشان ما را روشن نگه داشته و حمایت معنوی‌شان را هر لحظه احساس می‌کنیم.
 نفس‌به‌نفس شهادت
خاطره‌نگار: مریم سیاه‌کالی مرادی، خواهر شهید حمید سیاه‌کالی مرادی
ولادت: 4/2/1368 ـ استان قزوین 
شهادت: 4/9/1394 ـ منطقه‌ العیس، حلب، سوریه، عملیات نصر 2 (مأموریت جعفر طیار)
نحوه‌ شهادت: اصابت ترکش‌های متعدد و خونریزی شدید
مزار شهید: قزوین، گلزار شهدای شاهزاده حسین، قطعه‌ ۷، ردیف 11
حمید سیاه‌کالی مرادی، ۴ اردیبهشت ۱۳۶۸، در خانواده‌ای مذهبی در قزوین چشم به جهان گشود. از کودکی با مسجد و قرآن عجین بود. به‌همراه پدرش، به مسجد می‌رفت و زیر نظر سید شمس‌الدین موسی‌کاظم، آموزش قرآن دید. در سن هفت سالگی مکبر شد و با اخلاصش دل از همه برد. بزرگ‌تر که شد، پایش به پایگاه بسیج باز شد. دائم‌الوضو بود، از غیبت دوری می‌کرد و با حساسیت، بر نگاه و خوراکش کنترل داشت. عاشق ولایت فقیه و شهدا، به‌ویژه شهید ابراهیم‌ هادی بود. معمولا در منزلش صدای مولودی و مداحی می‌پیچید. 
در بیست‌وشش سالگی برای دفاع از حرم به سوریه رفت. در تاریخ ۴ آذر ۱۳۹۴، در عملیات نصر ۲، در منطقه‌  العیس حلب، بر اثر اصابت ترکش‌های زیاد و خونریزی شدید به شهادت رسید و در گلزار شهدای شاهزاده حسین قزوین، درست همان‌ جایی که خودش انتخاب کرده بود، به خاک سپرده شد. حمید با شهادتش، افتخار خانواده و مردم شد.
حاج موسی‌کاظم به بچه‌ها در مسجد قرآن یاد می‌داد و به مکبری تشویق می‌کرد. وقتی حمیدِ ۷ ساله مکبر شد، امام‌ جماعت بعد از نماز بلند شد، بوسیدش و یک عطر و یک اسکناس ۱۰ تومانی به او هدیه داد. همه تعجب کردیم، چون بچه‌های دیگر صوت قشنگ‌تری داشتند. بعد از شهادتش، حاج‌آقا در یک جمع گفت: «لحن و اخلاص حمید مرا مجذوب خود کرد. پا به سن گذاشته‌ام؛ ولی وادارشدم بلند شوم و هدیه بدهم.» این ماجرا عشق حمید به مسجد و مجالس مذهبی را بیشتر کرد و اولین قدم‌های شخصیتش را شکل داد.
دفعه‌ اول که می‌خواست به سوریه برود، تا پای پرواز رفت ولی کنسل شد. به خانه‌ پدر رفت و از او حلالیت طلبید. خیالم راحت بود، چون دوستانش که قبلا رفته بودند، برگشته بودند. به خاطر دارم یک روز، سه‌شنبه، به همراه خانواده و خواهرم برای خداحافظی به منزلش رفتیم. فضا سنگین بود. همه کم‌حرف بودیم. حمید برای اینکه حال‌وهوا را عوض کند با بچه‌ها بازی می‌کرد. توان نگاه به چشمانش را نداشتم. بااین‌حال، یک لحظه چشم‌درچشم شدیم. با بغض گفتم: «حمید، می‌شود نروی؟» لبخند زد، ولی چیزی نگفت. از نگاهش شرمنده شدم. در فرودگاه تلفنی با او حرف زدم. فقط حلالیت خواست و گفت: «مواظب بابا و مامان باشید.»
صبح روز شهادت، دلشوره داشتم. خوابم نبرد. به همسرم گفته بودند یکی از مرادی‌ها تیر خورده. چون برادرِ همسرم هم با حمید بود، نگران شدیم. به همه زنگ زدم، گفتند خبر کذب است و واقعیت ندارد. به دایی زنگ زدم (پدرخانم حمید)، گفت نگران نباش. ولی دلم آرام و قرار نداشت. مادرم، پدرم، برادرها، هیچ‌کس جواب نداد. عمه‌ام هم پیگیر بود و گفت اگر خبری شد، به شما اطلاع می‌دهم. به پیشنهاد همسرم، بچه‌ها را حاضر کردم که به منزل پدر برویم. خواهرم هم جلو درب منزلمان بود. در ماشین بودم که متوجه شدم همسرم آرام اشک‌هایش را پاک می‌کند. خواهرم نگران نگاهم می‌کرد. نمی‌خواستم باور کنم. وقتی به آنجا رسیدیم، پدر، دوستان و فامیل را دیدم؛ دنیا بر سرم خراب شد. در معراج شهدا، برای آخرین بار گونه‌هایش را بوسیدم و در مزاری که خودش انتخاب کرده بود، آرام گرفت.
حمید، سه سال از من کوچک‌تر بود. اتاق کوچک خانه‌ پدری، پر است از خاطرات کودکی‌مان. حمید در بازی‌ها همیشه نقش سخنران را داشت. از همان کودکی سخنور بود. بزرگتر که شدیم، من به دوره‌های آموزش نویسندگی می‌رفتم، او شعر می‌گفت. نوشته‌ها و اشعارمان را برای هم می‌خواندیم و نظر می‌دادیم. هر وقت دلم می‌گرفت، با حکایت‌های طنز، سعی می‌کرد مرا بخنداند تا غصه‌هایم را فراموش کنم. حمید فقط برادرم نبود، بهترین رفیقم بود.
او عاشق خدا، اهل‌بیت و ولایت بود. به والدین و بزرگ و کوچک، احترام می‌گذاشت. هیچ‌وقت بدون پیشوند محترمانه کسی را صدا نمی‌زد. دائم‌الوضو بود. از غیبت متنفر بود و چنین جمع‌هایی را ترک می‌کرد. شرم و حیای بی‌نظری داشت و بر نگاهش به نامحرم بسیار حساس بود و کنترل‌گر. خوش‌رفتار و خوش‌سخن بود. به پوشش و حجاب، چه برای خواهرها چه برادرها، اهمیت می‌داد. کنترل‌شده و با حساسیت ویژه غذا می‌خورد؛ به‌طوری‌که هیچ‌وقت سیر نمی‌خورد. گاهی بر روی زمین می‌خوابید و می‌گفت: «باید آماده ‌باشیم، به دنیا وابسته نشویم.» زیاد ذکر می‌گفت و به حضرت زهرا(س) توسل ویژه‌ای داشت. هر هفته به مزار شهدا می‌رفت. آرزوی شهادت داشت. هیچ‌وقت عصبانیتش را ندیدم. ناراحتی‌اش را فقط از چشمانش می‌شد فهمید. با همه بدون قضاوت حرف می‌زد و احساس راحتی و صمیمیت داشت. ولایت‌مدار، با تقوا، مهربان، اهل مطالعه و شعر، و با پشتکار بود. دست هیچ نیازمندی را رد نمی‌کرد.
 گمنامان پرآوازه
خاطره‌نگار: فاطمه عامل، خواهر شهیدان عامل
شهید رمضان عامل
ولادت: ۱۳۴۰ – مشهد مقدس، استان خراسان رضوی
شهادت: 5/12/1362 – جزیره‌ مجنون، عملیات خیبر
نحوه‌ شهادت: اصابت گلوله به سر
مزار شهید: حرم مطهر امام رضا‌(ع)، صحن آزادی، بهشت ثامن
***
شهید حسن عامل
ولادت: ۱۳۴۲ – مشهد مقدس، استان خراسان رضوی
شهادت: 22/12/1363 – منطقه‌ بدر، عملیات بدر
نحوه‌ شهادت: اصابت گلوله به سینه
مزار شهید: حرم مطهر امام رضا‌(ع)، صحن آزادی، بهشت ثامن
شهدا، بزرگ‌تر‌ین عارفان انسانیت‌اند؛ آنان که با چشم دل، زیبایی بی‌کران مقام بندگی را دیدند و با آگاهی کامل، راه شهادت را برگزیدند، تا دل و جان خود را از زرق‌وبرق دنیای فانی پاک نگاه دارند. شهیدان حسن و رمضان عامل، از جمله همین عارفان بصیر بودند که با نگاهی عمیق به معانی والای شهادت، زندگی‌شان را در مسیر جاودانگی رقم زدند؛ زندگی‌ای که نه‌تنها زیبا و پرمعنا بود، بلکه پاداش آن همجواری با خداوند بی‌نهایت است.
شهیدان حسن و رمضان عامل در خانواده‌ای مذهبی، در مشهد به دنیا آمدند. پدرشان، نجار بود و با خلوص و ایمان، لقمه‌ حلال بر سر سفره می‌آورد. اهل مسجد بود و مقید به نماز اول وقت. در هر خدمتی از بنایی تا کمک به همنوعان، پیشقدم بود و این اخلاص در رفتار و اخلاق، مسیر را برای فرزندانش هموار کرد. 
رمضان (حاج رمضان) متولد سال ۱۳۴۰ بود و در بیست‌ودو سالگی در عملیات خیبر (13۶2) در جزیره‌ مجنون، با اصابت گلوله به ناحیه‌ سر، به شهادت رسید. فرمانده‌ تیپ امام صادق‌(ع) از لشکر ۵ بود و قبلاً در بیت امام خمینی(ره) خدمت کرده بود. 
حسن، سال ۱۳۴۲ به دنیا آمد و در بیست‌ویک سالگی در عملیات بدر (۲۲ اسفند ۱۳۶۳) با اصابت گلوله به ناحیه‌ سینه، پس از بستری در بیماستان صحرایی، به شهادت رسید. پیکر هر دو عزیز، در صحن آزادی حرم امام رضا‌(ع)، بهشت ثامن، به خاک سپرده شد، که به خواست امام رضا‌(ع) همان‌جا ماندند. این دو برادر، در فاصله‌ نزدیک، با فدا کردن زندگی خود، گمنام و پرآوازه شدند. 
آنها از کودکی پاک، بااخلاق و بی‌ریا بودند. به نماز اول وقت مقید بودند و در مسجد زینبیه قرآن می‌خواندند. با نامحرم حرف نمی‌زدند و غیرت دینی داشتند. حاج رمضان، جدی، شجاع و فرمانده‌ای عملیاتی بود که در جبهه خودش غذا پخش می‌کرد و لباس رزمندگان را می‌شست. حسن‌آقا شوخ‌طبع، مهربان و متخصص بود. هیچ‌کدام دنبال تجملات نبودند و ساده‌زیست می‌کردند. عشقشان شهادت بود و خدمت به اسلام. در زمان انقلاب نیز اعلامیه پخش می‌کردند و در جبهه، الگوی رزمنده‌ها بودند. حسن‌آقا ارتباط خوبی با بچه‌ها داشت. من بزرگش کردم، و بسیار به هم علاقه داشتیم. هر وقت به خانه می‌رسید، از مادر می‌خواست که به منزل ما بیایند. شش ماه قبل از شهادتش عقد کرده بود و حتی از همسرش هم خواسته بود که به من احترام بگذارد. قرار بود بعد از سالگرد حاج رمضان عروسی بگیرد، اما قسمتش، شهادت بود. حاج رمضان جدی و باوقار بود. هنوز ازدواج نکرده بود که شهید شد. در عملیات خیبر، وقتی رزمندگان وارد خاک عراق شدند، حاج رمضان اولین کسی بود که با آب فرات وضو گرفت. همان لحظه تیر خورد و به شهادت رسید. این لحظه، نشان‌دهنده‌ خلوص و عشقش به خدا بود.
او پاسدار بود. زمانی دو خرابکار قصد حمله به ساختمان سپاه مشهد را داشتند، حاج رمضان با هوشیاری تیراندازی کرد و هر دو را از پا درآورد. سفر حج، تشویقی بود برای این حرکت شجاعانه و هوشیارانه‌ او. بعد به لبنان و سوریه رفت، زیارت کرد و به جبهه برگشت. همان‌جا ترکش خورد، ولی باز هم برگشت و جنگید.
بعد از حج، با حاج رمضان و پدر و مادر، به منزل شهید عبدالحسین برونسی رفتیم. خانه‌شان کاهگلی و پر از رد گلوله بود. حاج رمضان به شوخی گفت: «تو که صدام برای سرت جایزه گذاشته، سرت را بده و پول را بگیر تا خانواده‌ات در رفاه باشند.» حاج عبدالحسین خندید و گفت: «صدام پولی نمی‌دهد! من خودم استاد بنّایی‌ام، اما بچه‌هایم با توپ، این اثر هنری را روی دیوار ساخته‌اند.» 
حاج رمضان در بیت امام(ره) خدمت کرد. یک‌بار دختری ۵-۶ ساله را که پدرش در جنگ شهید شده بود، به جماران برد. می‌گفت امام دو ساعت با آن دختربچه بازی کردند تا دلش آرام گرفت. بعد گفتند: «این بچه از مشهد آمده، او را برگردانید.» 
دوستانش تعریف کردند که او نیمه‌شب لباس بسیجی‌ها را جمع می‌کرد، می‌شست و آویزان می‌کرد. از آنجا که تا صبح لباس‌ها کاملا خشک نمی‌شد، رزمندگان صبح می‌فهمیدند آنها شسته شده. حتی کفش‌های بسیجی‌ها را هم واکس می‌زد. من که شنیدم، قسمم داد به کسی نگویم.
حسن‌آقا تراشکار ماهری بود. در جبهه با چند نفر از هم‌رزمانش، قطعاتی برای‌تانک ساختند که قبلاً از آلمان وارد می‌شد. در نیروگاه اتمی آبادان کار کردند و دستگاه تهویه‌‌تانک ساختند. همان روز دو گوسفند قربانی کردند و عکس یادگاری گرفتند. 
خلوص نیتشان به حدی بود که یک بار بعد از شهادتشان، برادرم، محمدعلی برای عکس شهدا به بنیاد شهید رفت. همان شب، همسرش خواب حاج رمضان را دید که به او گفته بود: «به محمدآقا بگو دنبال عکس نرود، ما برای عکس شهید نشدیم.» 
   قهرمان بی‌قرار
خاطره‌نگار: طاهره کاوه، خواهر شهید محمود کاوه 
ولادت: 1/3/1340– مشهد مقدس، استان خراسان رضوی
شهادت: 11/6/1365– حاج عمران
نحوه‌ شهادت: اصابت ترکش خمپاره
مزار شهید: مشهد مقدس، بهشت رضا
از همان کودکی همراه با برادرم محمود، در مکتب قرآن درس می‌خواندیم. محمود با دل کوچک، اما بزرگش با گِل و آب، صحنه‌ عاشورا را بازسازی می‌کرد؛ یک‌طرف سپاه یزید و طرف دیگر، یاران امام حسین(ع). از همان روزها می‌شد فهمید که دلش با کربلا و عاشورا پیوند خورده است.
با وجود سن کم، بار خانواده را به دوش می‌کشید و کمک‌حال پدر بود. در غیاب پدر، همه‌ کارهای خانواده را با مسئولیت زیاد انجام می‌داد. در مغازه‌ عطاری پدر کار می‌کرد و هرچه درمی‌آورد، صرف تکثیر اعلامیه‌ها و نوارهای حضرت امام(ره)می‌کرد. او نه‌تنها فرزند خانه، که ستون خانواده بود.
یک‌بار با ترکش، از ناحیه‌ سر، مجروح شد. دکترها گفتند بازگشت به جبهه برایش خطر مرگ به همراه دارد. حتی پیشنهاد دادند که برای درمان، به خارج از کشور برود، اما خودش قبول نکرد و گفت: «هزینه‌ درمانم را خرج اسلحه کنید برای رزمندان.» ۱۲ ترکش در سر داشت؛ از سر تا شانه و روده. بارها عمل شد، حتی بخشی از روده‌اش را برداشتند، اما لحظه‌ای از میدان عقب‌نشینی نکرد. جبهه را به آسایشِ ماندن، ترجیح می‌داد. 
به نماز و عبادت عشق می‌ورزید و از کودکی تحت تأثیر پدر، خود را به اقامه‌ نماز شب مکلف می‌دانست. عاشق دعا و زیارت بود؛ هفته‌ای یک‌بار با هم به حرم امام رضا‌(ع) می‌رفتیم. در ایام محرم نیز در هیئت‌های سینه‌زنی شرکت می‌کرد و می‌گفت: «اسلام با همین دسته‌ها و سینه‌زنی‌ها زنده می‌ماند.»
گاهی در خلوت، گوشه‌ای از تجربه‌های جبهه را برایم تعریف می‌کرد. می‌گفت در یک عملیات، وقتی از درد، دستش بی‌حس شده بود، دو نور به سویش آمدند؛ نورهایی که او آنها را امام حسن(ع) و امام حسین(ع) می‌دانست. او را کنار جاده بردند تا آمبولانسی پیدایش کند. خودش هیچ‌گاه اهل بازگو کردن این معجزات نبود، اما برای آرام کردن دل من، گاهی لب به سخن باز می‌کرد.
محمود عاشق امام خمینی(ره) بود. قبل از انقلاب، اعلامیه‌ها و نوارهای امام را با خطر زیاد تکثیر و پخش می‌کرد. بعد از انقلاب، حتی وقتی در جماران مأمور بود، به فرمان امام، بی‌درنگ راهی کردستان شد. 
آخرین بار در بیمارستان به او گفتم: «تو را به خدا، اول خودت را مداوا کن، بعد به جبهه برو.» پاسخ داد: «راه من همان جبهه است.» شب بعد در خواب دیدم که آمد و گفت: «من رفتم، تیپ شکست خورد.» صبح روز بعد خبر شهادتش را آوردند و دیدار ما به قیامت موکول شد. از همان لحظه با خودم گفتم، دیگر به چه کسی تکیه کنم و با چه کسی درددل کنم؟ برادرم همیشه سفارش می‌کرد: «متحد باشید، دنبال هدف‌های بی‌ارزش نروید، و نگذارید انقلاب به دست نااهلان بیفتد.» دشمن‌شناس بود، اما هیچ‌گاه از دشمن نترسید. اگر امروز در کنار ما بود، هرگز اهل سازش با دشمن نمی‌شد. محمود برای من نه فقط یک برادر، که معلمی در ایمان، ایستادگی و اخلاص بود. جوانی ولایتمدار، دشمن‌شناس، عاشق قرآن و امام، و قهرمانی بی‌قرار که آرامشش را فقط در میدان جهاد پیدا می‌کرد. 
من هفت ساله بودم و محمود پنج سال داشت، با هم به مکتب‌خانه می‌رفتیم. او همیشه مراقبم بود. حتی وقتی از کنار مغازه‌ای می‌گذشتیم و صدای موسیقی حرام پخش می‌شد، گوش‌های خودش را می‌گرفت و به من می‌گفت: «تو هم دستت را روی گوش‌هایت بگذار تا نشنوی» پرسیدم: «چرا؟» پاسخ داد: «یک لحظه شنیدن موسیقی هم اثر می‌گذارد.» از همان بچگی به من درس زندگی می‌داد.
یادم هست وقتی در مکتب‌الزهرا درس می‌خواندم، محمود رساله‌ی امام خمینی(ره) را به دستم داد و گفت: «به مکتب ببر، تا معلم‌ها امام را بشناسند.» من ترسیدم، اما او می‌گفت: «باید همه امام را بشناسند.» با اینکه کوچک بود، خیلی بزرگ فکر می‌کرد.
هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که روزه‌هایش را کامل می‌گرفت. حتی وقتی خیلی تشنه می‌شد، می‌گفت: «من روزه‌ام را نمی‌شکنم.» استقامت عجیبی داشت.
از شوخی‌هایش این بود که وقتی خواب بودیم نمک در دهانمان می‌ریخت تا بیدار شویم. دست ما را تاب می‌داد تا جیغ بزنیم و به پدر شکایت کنیم. با همین شیطنت‌ها خانه را پر از خنده می‌کرد.
برادرم محمود، از همان کودکی با قرآن مأنوس بود. من و او در مکتب‌خانه آموزش قرآن می‌دیدیم و او همیشه علاقه داشت معانی آیات را بفهمد و در زندگی به کار ببندد. امروز پس از گذشت سال‌ها، بیش از هر چیز شجاعت، دشمن‌شناسی و ایمان او در ذهن و قلبم زنده است. محمود، جوانی ولایتمدار، شجاع و مطیع امام بود. مردی که هیچ‌گاه از دشمن نمی‌ترسید و با آنها سازش نمی‌کرد.