نـامهای بـه خــدا
ساحل قرهحسنلو
صبح زود بود. هنوز آفتاب کامل بالا نیامده بود و هوای حیاط بوی خنکیِ تازه صبح را میداد. سارا با چشمانی نیمهخواب از پنجره بیرون را نگاه میکرد. پرندهها از روی شاخهها پر میزدند و صدای بالزدنشان مثل یک سلام آرام بود.
سارا یاد دفترچهاش افتاد. همان دفترچه زردی که دیشب زیر بالش گذاشته بود. آن را بیرون کشید و صفحه آخر را نگاه کرد؛ همان جملهای که قبل از خواب نوشته بود: «میخواهم وقتی اذان میشنوم، همان لحظه با تو حرف بزنم.»
لبخندی روی لبش آمد. امروز قرار بود روزی باشد که برای انجامش جدیتر باشد. اما یک اتفاق کوچک، روزِ سارا را به شکل عجیبی تغییر داد...
صبحی که با عجله شروع شد
سارا دیر از خواب بیدار شده بود. مادر از آشپزخانه صدا زد: - «سارا! زودتر آماده شو، امروز قرار بود با مامانبزرگ برویم بازار. دیر میشود!»
سارا با دستپاچگی لباس پوشید. موهایش را سریع بست و کیفش را برداشت. همان موقع صدای اذان صبح از مسجد پیچید... اما سارا در عجله رفتن به بازار، فقط یک لحظه مکث کرد.
دلش آرام به او گفت: «قرار نبود همین لحظه با خدا صحبت کنی؟»
سارا ایستاد. قدمهایش سنگین شد. نگاهش به بند کفشهایش افتاد که نیمهبسته بود. باز هم صدای مادر: - «سارا! عجله کن دخترم!»
سارا نفس عمیقی کشید. - «مامان... میشه دو دقیقه صبر کنید؟... فقط دو دقیقه!»
مادر سرش را از درِ آشپزخانه بیرون آورد. نگاهش مهربان بود. - «میخوای نمازت رو بخونی؟»
سارا آرام سر تکان داد. مادر لبخند زد. - «همین که به خدا احترام میگذاری، یعنی راهت رو پیدا کردی. عجلهای نیست عزیزم، بخون.»
دل سارا گرم شد... درست مثل وقتی که کسی دستت را در تاریکی میگیرد.
نمازی که مسیر روزش را عوض کرد
سارا سجاده سبز را پهن کرد. نور نارنجیِ کمرنگی از پشت پنجره داخل میآمد. هنوز خوابآلود بود؛ اما همین که ایستاد و دستها را بالا برد، یک آرامش عمیق میآمد و روی قلبش مینشست.
نماز کوتاه بود؛ اما انگار زمان کند شده بود.
وقتی سلام آخر را داد، لبخند زد. با خودش گفت: «خدایا... ممنون که اجازه دادی روزم رو با تو شروع کنم.»
سجاده را جمع کرد و به سمت مادر رفت. شرق آفتاب، تازه لکههای طلاییاش را روی دیوار پاشیده
بود.
در مسیر بازار
در راه، سارا کنار مادر و مادربزرگ قدم میزد. خیابان شلوغ نبود و بوی نان تازه از نانوایی گوشهی کوچه میآمد.
مادربزرگ پرسید: - «سارا جان... امروز هم نمازت رو اول وقت خوندی؟»
سارا با یک برق خاص در چشمانش جواب داد: - «آره مامانبزرگ... نزدیک بود جا بمانم، اما نماندم! حس خیلی خوبی داشت.»
مادربزرگ دست او را گرفت. - «همین لحظههاست که خدا لبخند میزند دخترم... همین لحظههایی که برایش وقت میگذاری.»
سارا با خودش فکر کرد: «اگر واقعاً خدا لبخند بزند... چه چیز قشنگتری از این؟»
یک اتفاق کوچک... اما پرمعنی
وقتی به بازار رسیدند، مادربزرگ دنبال پارچه بود و مادر دنبال چند وسیلهی خانه. سارا کمی خسته شد و کنار یک مغازه نشست. آسمان آبی بود. نور خورشید درست روی صورتش میافتاد.
در همین لحظه، پیرزن مهربانی که تشتهای مسی میفروخت، جلو آمد و گفت: - «دخترم... چرا اینقدر سرِحال و خوشچهرهای؟»
سارا جا خورد. - «من؟! سرحال؟»
پیرزن لبخند زد. - «آره جانم... چشمات یه آرامشی داره که کم پیدا میشه. انگار امروزت رو قشنگ شروع کردی...»
سارا لبخند کمرنگی زد و آرام گفت: - «آره... فکر کنم بهخاطر نمازه.»
پیرزن آهی کشید. - «نماز اول وقت، دل آدم رو جوری روشن میکنه که از چهرهاش هم معلوم میشه...»
همین حرف، مثل یک یادداشت طلایی، در ذهن سارا حک شد.
بازگشت به خانه
وقتی به خانه برگشتند، سارا خسته بود اما دلش آرام و روشن بود. دفترچه را باز کرد و نوشت:
«خدایا... امروز فهمیدم نماز اول وقت فقط یک کار خوب نیست. یک نور است که توی صورت آدم، توی حرفها و حتی توی قدمهایش هم دیده میشود. حتی کسانی که نمیشناسندم، میفهمند روزم با تو شروع شده.»
دفترچه را بست و روی تخت دراز کشید.
آفتاب عصر روی صورتش میافتاد. با خودش گفت:
«چه خوب... امروز یک لبخند از آسمان نصیبم
شد.»
و درست در همان لحظه، احساس کرد فردا میتواند باز هم بهتر باشد... باز هم نزدیکتر... باز هم روشنتر.