کد خبر: ۳۲۳۲۲۷
تاریخ انتشار : ۰۸ آذر ۱۴۰۴ - ۲۰:۵۶
به بهانه سالگرد برگزاری کنفرانس تهران

چرچیل به اندازه کشیدن یک سیگار به شاه فرصت داد

دفتر پژوهش‌های مؤسسه کیهان
از 6 تا 9 آذرماه 1322 سران متفقین یعنی ژوزف استالین (شوروی)، فرانکلین روزولت (آمریکا) و وینستون چرچیل (انگلیس) بدون اطلاع شاه و دولت ایران در تهران کنفرانسی تحت عنوان کنفرانس تهران برگزار کردند. روز ششم آذرماه 1322، وقتی مطبوعات ایران خبر کنفرانس سران آمریکا، انگلیس در قاهره را مخابره می‌کردند، هیچ کس در تهران خبر نداشت که روزولت، چرچیل و استالین در همین تهران و بیخ گوششان در زرگنده، در حال برگزاری کنفرانسی دیگر بودند!!
آنها نه‌تنها شاه ایران را تحویل نگرفتند بلکه حتی حاضر به ملاقات رسمی با وی هم نشدند. تصویری مستند وجود دارد که شاه در مقابل درب محل برگزاری کنفرانس برای دیداری سرپایی با سران ایستاده و دو سرباز آمریکایی بدون اعتنا به رعایت قوانین بین‌المللی و بی‌اعتنا به وی، دست در جیب در حال سیگار کشیدن هستند!! معروف است که چرچیل هنگام دیدار چند دقیقه‌ای خود با شاه در مقابل محل برگزاری کنفرانس سران، به او گفت «تا سیگارم را می‌کشم، حرفت را بزن»!
شاه بعدا خودش در یک سخنرانی اعتراف کرد که متفقین صلاح دیدند که او همچنان شاه ایران باقی بماند! او گفت:
«... شاید (انگلیس و آمریکا) فکر کردند که برچیدن اساس سلطنت سلسله ما، نتایج بدتری برای نظم و آرامش این مملکت داشته باشد. این است که گفتند خوب، پادشاه باقی بماند...»
شاه پس از فرار پدرش، به دلیل هراس از به سلطنت رساندن برادرش علیرضا یا ولیعهد قاجار توسط انگلیسی‌ها و یا جمهوری شدن کشور، برای به پادشاهی رسیدن، هر پشتک وارویی که «مستر ترات» انگلیسی از او خواست، زد تا باعث جلب نظر انگلیس برای جانشینی رضاخان گردید. 
نمی‌دانست ژنرال آمریکایی برای کودتا در ایران است
 این برای اولین و آخرین بار نبود که محمدرضا توسط سران آمریکا و انگلیس، تحقیر می‌شد. او به عنوان فرمانده کل نیروهای مسلح حتی نمی‌دانست که در نیروهای تحت امر او چه می‌گذرد، نیروها و امکانات را بدون اجازه او و برای حفظ منافع آمریکا و دیگر کشورهای غربی از ایران خارج می‌ساختند و بعد به او اطلاع می‌دادند و محمدرضا در خانه و دور از چشم آمریکایی‌ها که از ناراحتی او عصبانی شوند، گلایه می‌کرد. 
در خاطرات مادرش تاج الملوک آیرملو آمده است که وقتی بدون اطلاع محمدرضا، هواپیماهای جنگی ایران را به ویتنام برده بودند، اعتراضش را نزد مادرش برده و می‌گفت: «مادرجان! مرده‌شور این سلطنت را ببرد که من شاه و فرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیمای ما را برده‌اند ویتنام.»
سال‌های بعد هم همچنان اربابان شاه همان رفتار تحقیرگرانه را با وی انجام دادند و در اواخر حکومتش یک ژنرال به نام رابرت ‌هایزر، بدون اطلاع محمدرضا به ایران مامور شد تا با فرماندهان ارتش شاه دیدار کرده و پس از خروج او از کشور برای یک کودتا برنامه‌ریزی نماید.
شاه در خاطرات خود نوشته است:
«... در اوایل‌ ژانویه‌ با تعجب‌ خبر شدم‌ که‌ چند روز است‌ ژنرال‌‌ هایزر در تهران‌ به‌سر می‌برد... ژنرال‌‌‌هایزر شخصیت‌ کوچکی‌ نبود، در مقام‌ معاون ‌فرماندهی‌ ناتو چند نوبت‌ به‌ تهران‌ سفر کرده‌ بود و همیشه‌ هم‌ قبلاً تقاضای‌ شرفیابی‌ می‌کرد...»
و فرح دیبا در خاطراتش، این حقارت شاه را تکمیل کرده است:
«... ژنرال رابرت ‌هایزر مدت‌ها بود به ایران آمده و فعالیت می‌كرد در حالی كه ما اصلا اطلاع نداشتیم. وقتی محمدرضا فهمید ژنرال ‌هایزر در تهران است بیشتر مشكوك شد و به من گفت: به محض اخذ رای اعتماد توسط بختیار‌، كشور را ترك خواهیم كرد...»
تصمیم غربی‌ها برای شاه 
و تحقیر بزرگ‌تر زمانی بود که همان اربابان در کنفرانسی به نام گوادلوپ نشستند و تصمیم گرفتند که شاه باید کشور را ترک نماید و قرار شد ویلیام سولیوان، آخرین سفیر ایالات متحده در ایران، این دستور آمریکا را به شاه ابلاغ نماید. سولیوان در خاطرات خود، آن روزی که بایستی به کاخ نیاوران رفته و به شاه می‌گفت باید از ایران خارج شود را تلخ‌ترین روز دوران فعالیت دیپلماتیک خود دانسته است.  
از آن بدتر توصیفی است که سولیوان از حالت شاه بعد از ابلاغ دستور آمریکا داشت. سولیوان در همان خاطراتش نقل کرده است که در این زمان شاه با حالت ملتمسانه و حقارت‌باری پرسید: «حالا کجا باید بروم؟»
و بعد از اینکه سولیوان به او پیشنهاد داد دعوتنامه‌ای از آمریکا برایش بفرستند، حالت شاه مضحک‌تر و زبون‌تر گردید. سولیوان نوشته است:
«... در این هنگام شاه به جلو خم شد و با هیجانی شبیه به حرکات یک کودک خردسال که به موضوعی علاقه‌مند شده باشد، گفت: وای، این کار را برای من می‌کنید؟ واقعاً این کار را می‌کنید؟...»
یعنی بازهم شاه ذلیل و زبون، ملت و کشور خود را در برابر یک کودتای خونبار آمریکایی رها ساخت. 
ایران رها شده در زیر چکمه‌های اشغالگران
همچنان که 37 سال قبل پدرش، ایران تحت اشغال متفقین را رها نمود و فرار کرد. رضا میرپنج به عنوان شاه ایران، علی‌رغم تمامی خوش‌خدمتی‌ها و بردگی برای انگلیس، در زمانی که تاریخ مصرفش گذشت، مانند دستمال مصرف شده به دور انداخته شد و کشور ایران مورد هجوم ارتش‌های بیگانه قرار گرفت. 
رضا میرپنج پس از ورود ارتش‌های بیگانه به خاک ایران، به دستور انگلیسی‌ها، نیروهای مسلحش را که آن قدر به آنها می‌نازید‌، خلع سلاح و مرخص نمود تا سرزمین ایران را در زیر چکمه بیگانگان، بی‌دفاع و بی‌پناه رها سازد. خودش نیز در کنار مردم نماند و علی‌رغم پیشنهاد برخی همپالگی‌هایش مبنی بر ماندن و دفاع از ایران، با فضاحت، فرار را برقرار ترجیح داد و ذلیلانه و زبونانه در تبعید انگلیسی‌ها مرد. 
ایران رها شده و بی‌دفاع که حتی معدود مدافعین مسلحش یعنی عشایر و ایلات توسط رضامیرپنج سرکوب شده بودند (و این تنها هنر و عملکرد ارتش رضاخانی محسوب گردید) مورد تجاوز و اشغال ارتش‌های متفقین قرار گرفت و خاکش لگدکوب سربازان بیگانه شد. آنها در خیابان‌ها و کوچه‌های شهرهای ما رژه می‌رفتند و به هر عمل زشت و شنیع دست می‌زدند و کسی نمی‌توانست در مقابلشان بایستد و یا حتی از آنها شکایت نماید. 
مجموعه‌ای از اسناد موجود، اختصاص دارد به خساراتی که ارتش و نیروهای متفقین به مردم عادی، کسبه و اهالی کوچه و بازار وارد آوردند، با اتومبیل‌های خود، آنان را زیر گرفته یا به طرفشان شلیک کرده و یا به انحای مختلف این افراد را به قتل رساندند و حکومت و دولتی نبود تا از آنها دفاع نماید. بسیاری از این اسناد که به صورت عریضه و شکایت تنظیم شده و هیچ‌گاه در هیچ محکمه و دادگاه و عدلیه‌ای مورد رسیدگی قرار نگرفت، بیش از 80 سال است در آرشیو مجلس، وزارت کشور و یا نهادها و ارگان‌های دیگر باقی مانده و خاک می‌خورد.
اسناد متعددی اشاره دارد به اینکه سربازان ارتش‌های اشغالگر متفقین در کوچه و خیابان‌های شهرهای ایران جولان داده و برای مردم مزاحمت ایجاد می‌کردند، مغازه‌هایشان را غارت نموده و خود را محق می‌دانستند که بدون کسب اجازه به خانه‌های مردم داخل شده و مزاحم نوامیس مردم شوند و... ولی کسی توان ممانعت از آن اعمال را نداشت و از شاه و دولتش، نیز هیچ اقدامی در جهت دفاع از مردم و جلوگیری از آن فجایع یا حتی اعتراض به آنها، به ‌عمل نیامد.
روزگاری که ملت ایران را تحقیر می‌کردند
و این تحقیر از سالها قبل گویا در جان حکومت‌های شاهنشاهی رسوخ کرده بود. پس از جنگ جهانی اول و در ژانویه ۱۹۱۹میلادی، وقتی کنفرانس صلح پاریس در کاخ ورسای تشکیل شد، دولت ایران که در طول جنگ اول علی‌رغم اعلام بیطرفی مورد حمله و اشغال دولت‌های انگلیس و روس قرار گرفته و خسارات بسیاری از جمله قحطی بزرگ و از دست دادن نیمی از جمعیت خود در اثر این قحطی را متحمل گشته بود، برای شکایت از آن همه ظلمی که در حق این سرزمین و مردمش روا داشتند، تصمیم گرفت نمایندگانی از طرف ایران اعزام دارد و خواسته‌های خود را به اطلاع کنفرانس صلح و کشورهای حاضر در آن که درواقع دنیای پس از جنگ را می‌ساختند، برساند. 
اما انگلیسی‌ها مانع از آن شدند که هیئت ایرانی در کنفرانس صلح شرکت کند و یا دادخواستی طرح نماید و رئیس‌جمهور وودرو ویلسون آمریکایی را قانع کردند، هیئت ایرانی را نپذیرد! یکی از دلایل نپذیرفتن هیئت ایرانی، ترس از طرح دعاوی علیه انگلیس درباره ایجاد قحطی بزرگ (که پس از آن نیز به طور تکان دهنده‌ای از تمامی اسناد و کتاب‌ها و تواریخ سانسور گردید) و تقسیم ایران در قراردادهای 1907 و 1915 و همچنین قصد اشغال تمام‌عیار آن بر اساس قرارداد 1919 بود.
محمدعلی فروغی در یادداشت‌های خود به تاریخ دوشنبه ۵ بهمن ۱۲۹۸ از کنفرانس صلح پاریس ابراز ناامیدی کرده و نوشته است: «... نصرت‌الدوله هم آمد اطاق من، قدری صحبت کردیم. گفتم به او: «من می‌ترسم کنفرانس برای ما کاری نکند» و «خوب است خودمان به قوه خودمان کار بکنیم.» گفت: «خودمان قوه نداریم و هیچ کار نمی‌توانیم بکنیم.»...»!
حضور ایران در مجامع بین‌المللی در آن ایام آنچنان حقارت‌بار بود که حتی پس از پذیرفته شدن نیم بند در جامعه ملل در همان اولین جلسه این جامعه در 1920، جیمز ای. رید، که از مخالفان عضویت آمریکا در جامعه ملل بود، در نطقی گفت: «... عضویت ایرانِ بیچاره در جامعه ملل... به این دلیل است که بریتانیا را صاحبِ رأی دیگری بکند.»!!
مقام معظم رهبری طی بیاناتی در 5 آذرماه 1403 درباره همین تحقیر مداوم ملت ایران به واسطه شاهان و حاکمان وابسته و حلقه به گوش، فرمودند:
«... بعد از جنگ جهانی اول یک کنفرانسی در پاریس تشکیل شد‌، کشورهای متعددی در آن کنفرانس شرکت کردند برای تصمیم‌گیری درباره‌ وضع دنیا، شرکت‌‌کنندگان کسانی بودند که در جنگ شرکت داشتند یا آسیب دیده بودند. ایران هم جزو آسیب‌دیدگان جنگ اول جهانی بود، هیئتی را فرستاد، هیئت ایرانی را در کنفرانس پاریس راه ندادند! این‌جور تحقیر می‌کردند، ملت ایران این‌جور در یک دوره‌ای تحقیر شده است...»